<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024</id><updated>2012-01-26T14:54:02.791+03:30</updated><title type='text'>No Response</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>759</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-5549458109653474475</id><published>2012-01-26T14:13:00.001+03:30</published><updated>2012-01-26T14:54:02.802+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;یک یاروی به خیال خودش بامزه‌ای آمده بهمان اصول استراتژیک مادرقحبگی درس بدهد و از آن‌جا که اصولاً من گروه خونی‌ام به این کارها نمی‌خورد و صد البته چون به لطف علی‌رضا بعد ِ امتحان رفتیم ناهار و دیر آمدم، قاطی کلاس نشده‌ام. کلی عقب‌مانده دارم و طبعاً دارم وبلاگ می‌نویسم. چه کاری عقب‌مانده‌تر و مفیدتر؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وسط امتحان‌هام‌ام. یک چیز گهی که خدا آفریده تا حال بنده‌هاش را بگیرد. نفس امتحان مهم نیست البته؛ من صبح مقنعه سر می‌کشم می‌روم سر جلسه و برمی‌گردم. این رفت و آمد بین شرکت- دانشگاه- تخت‌خواب است که من را خسته می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کنار یک مشت آدم تشنه به خون هم نشسته‌ام. هه. از مونوپولی هم بدتر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی این وضع گند و گه مملکت، برای چهل و هشت ساعت برنامه‌ی سفر ریختیم و خوشحال بودیم. چهل و هشت ساعت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا حالا دقت نکرده بودم، بعضی حرکت‌ها، بعضی خنده‌ها، بعضی لحن‌ها و بعضی تماس‌ها البته، چه شهوت چندش‌آوری ته‌شان خوابیده. یک مدتی است که دارم به این فکر می‌کنم که آدم‌ها برای بالا رفتن، برای به چشم آمدن، چه نیاز حقیری توی چشمشان موج می‌زند. گفته بودم به آدم‌ها حساسیت دارم که، نگفته بودم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شهید شد برادرت عدد بده.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;با تاسف بسیار، بازی گند و گه بچه‌ها تمام شد. من البته هنوز هدفون توی گوش‌ام گذاشته‌ام و به روی خودم نمی‌آورم. بلکه تحلیل بازی بیشتر طول بکشد. دقت کرده‌اید که تحلیل بازی از خود بازی گند و گه‌تر است؟&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5549458109653474475?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=5549458109653474475&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5549458109653474475'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5549458109653474475'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2012/01/blog-post_26.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-4742071026022866943</id><published>2012-01-04T09:28:00.003+03:30</published><updated>2012-01-13T20:46:11.924+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یک کار دردناکی برای خودم تراشیده‌ام که رغبت نمی‌کنم برم سراغش و هی دارد دیر و دیرتر می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلسه‌ی  اول کلاس ترجمه‌ی نظم و نثر (که به احتمال زیاد من سرش حاضر نبودم) استاد  که قاعدتاً فکرهای بی‌خودی درباره‌ی ما کرده بود، بهمان تکلیف کرد که تا  آخر ترم برداریم یک مقدار شعر یا متن ادبی را از فارسی به فرانسه ترجمه  کنیم. با تاکید روی این که تا حالا ترجمه نشده باشد. اول فکر کردم بروم  سراغ شوهر آهو خانم. بعد از خودم پرسیدم که در مورد تسلط‌ خودم به فرانسه  چی فکر می‌کنم؟ رفتم سراغ سمفونی مردگان. یک دور خواندمش که تصمیم بگیرم  کجایش را ترجمه کنم و از آن موقع تا حالا هی یک چیز دردناکی ته ذهنم دارد  برای خودش وول می‌خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهمن‌ماه ِ عظیمی دارد برای خودش شروع می‌شود. یک وقتی قرار بود تکلیف باقی  ِ من را مشخص کند. اما خوب، خودم از چند وقت پیش فهمیدم که هیچ اتفاقی  نمی‌افتد. که من، که ما، آدم تغییر نیستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک اخلاقی دارم برای خودم که ظرفیت تحمل کثافت درم گاهی وقت‌ها پر می‌شود.  الان هم پر است. خیلی وقت است که پر است. دارم خل می‌شوم. اول صبح‌ها که  مجبورم از خانه بزنم بیرون، نزدیک است جیغ بکشم. بدجور لازمم که بروم توی  لاک خودم. آدم نبینم. حرف نزنم. بدتر از آن، حرف نشنوم. هیچ برام عادی  نمی‌شود که بعضی آدم‌ها چطوری است که به خودشان اجازه می‌دهند این حجم عظیم  کثافتشان را روی دیگران خالی کنند.&lt;br /&gt;البته گفتم بودم. علی‌رضا همیشه استثناست. همیشه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-4742071026022866943?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=4742071026022866943&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4742071026022866943'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4742071026022866943'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2012/01/blog-post_04.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-3589970284984722989</id><published>2012-01-02T12:00:00.000+03:30</published><updated>2012-01-02T13:22:54.963+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>پسرکوچولوی من حسود است. این را هفته‌ی پیش فهمیدم. می‌دانستم لجباز است ها، اما حسودی‌اش چیز جدیدی بود. و خیلی حرف است که یک گربه‌ی شش کیلویی به یک گلدان بنت‌قنسول حسودی کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهارشنبه سر ظهر نیم ساعت زدم بیرون. چندتا خیابان پایین‌تر از ما، دو- سه تا گل‌و‌گلدان‌فروشی ردیف شده‌اند کنار خیابان. از این‌ها که جان می‌دهند آدم قبل بهار یک سری بهشان بزند و بو بکشد و نگاه کند و بخرد. یک عالمه گل و گلدان بود از هر رنگ و بو. یکی از خوشگل‌ترین‌هایشان را برداشتم با دوتا دانه کاکتوس. چک هم کردم که حتماً تیز باشند.&lt;br /&gt;شب زود رفتیم خانه. شش نشده، رسیدیم. طبعا‌ً آمد دور گلدان‌ها به بو کشیدن. از آن روز کافی است من را کنار گلدان ببیند که دستی به برگ‌هاش می‌کشم یا آبش می‌دهم. همان موقع نم‌نمک می‌آید نزدیک؛ مدلِ من  که با تو کار ندارم. بعد یک‌دفعه جست می‌زند یک تکه برگ به دندان می‌گیرد و در می‌رود. اما وقتی نیستیم، کاری به کارش ندارد و عددی حساب‌اش نمی‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجاه بار باز کردم که ای‌میل بزنم به آدم مربوطه و جریان را برایش توضیح بدهم. نتوانستم. اوف. آدم نباید حرف بزند. اصلاً. وگرنه خراب می‌کند. من که این‌طوری‌ام. هزار بار بیشتر شده جایی حرفی بزنم که نباید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معمول‌اش این‌طور است که برای من ای‌میل‌های فورواردی زیاد می‌فرستند، چون دستم توی این بیزینس است. امروز یکی از همکارهای پاره‌وقتم که دست بر قضا آقای بسیار بسیار محترمی است، یک ای‌میل برایم فرستاد که توی سابجکتش ممه و لولو داشت و یک‌جور مبارزه‌طلبی به حساب می‌آمد. باز کردم دیدم یک خانمی با پستان گنده‌ی آویزان دارد بهم لبخند می‌زند. هنوز عکس‌العملی نشان نداده‌ام. بلکه هم یکی از ای‌میل‌های خودمان را بر این مبنا بنا کردم و فرستادم برای مشتری‌ها. با یک خانم پستان‌گنده کارهای زیادی می‌شود کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سر راه رفته بودم خرید. یک عالمه سبزیجات و مخلفات غذا. خانه که رسیدم، شلوار نکنده رفتم توی آشپزخانه. سالاد درست کردم با یک‌جور سبزی‌پلو میگوی من‌در‌آوردی که پر از چیزهای خوشمزه بود و بورک. آخر شب، سالاد رفت توی یخچال و پلو شروع کرد به دم کشیدن و بورک هم که جایش توی فر بود. جنازه‌ای بودم که ساعت کوک کرد و رفت توی تخت‌خواب. عوض یک ساعت بعد، شش ساعت بعد پا شدم. بوی غذای ته گرفته پیچیده بود توی خانه. زدم زیر گریه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخ که تحمل کردن بعضی روزها، بعضی آدم‌ها، بعضی اتفاق‌ها، چه‌قدر سخت است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-3589970284984722989?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=3589970284984722989&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3589970284984722989'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3589970284984722989'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2012/01/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-6316830258001431456</id><published>2011-12-11T19:00:00.002+03:30</published><updated>2011-12-19T18:42:07.948+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یک&lt;br /&gt;عصری جنازه‌ام رسید خانه. یعنی تو بگو یک اپسیلون حالم فرق می‌کرد با شب‌هایی که نه می‌رسیم. از آن وقت‌هایی هم بود که آدم مادر لازم است؛ باید برود در خانه‌ی مادرش، یک چای بخورد، قابلمه‌ی ناهارش را تحویل بگیرد، برگردد خانه. من وقت گشنگی خیلی بیشتر دلم برای مامانم تنگ می‌شود.&lt;br /&gt;به زور بلند شدم غذا درست کردم. شب دیر آمد. بغلش کردم. بوی خنکی می‌داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو&lt;br /&gt;آخ که چه ولویی نرم و خوبی داشتم قاطی ترشی هفت میوه. بعضی بعدازظهرها آدم اصلاً نباید از روی تخت‌خواب بلند شود. باید با لپ‌تاپ و کتاب و خوردنی‌هایش همان‌تو بماند. این‌جور وقت‌ها کار هم می‌شود کرد. حتی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه&lt;br /&gt;هفت صبح زدیم بیرون. چرا؟ چرا؟ واقعاً چرا؟ به قول بابام، خدا ازمان برگشته بود. جمعه بود. رفتیم لبنیاتی نزدیک خانه‌ی برادرم. رفتیم تره‌بار. کلی خرید کردیم. با ماهی و میوه و یک عالم انار و سرشیر و ماست و پنیر برگشتیم خانه. صبحانه خوردیم. انار دان کردیم. این‌جور کارها. بعد هم خوابیدیم. حد ندارد که این زندگی چقدر به من خوش می‌گذرد. چه تجربه‌های ساده‌ی لذیذی پشت‌اش دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار&lt;br /&gt;دارد غر می‌زند. از صبح تا شب غر می‌زند. هر روز. هر دقیقه. من خودم زیادی اهل غرم. علی‌رضا می‌داند. اما آخر این‌قدر؟ به نظرم یک چیزی شبیه پوزه‌بند باید اختراع شود که گلوی آدمی که بیش‌تر از یک حد معینی غر می‌زند را فشار دهد. برای سلامت روان بقیه‌ی آدم‌ها لازم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج&lt;br /&gt;ساعت شش عصر، توی خانه بودیم. ماهی خوابانده بودم که سرخ کنم برای ناهار دیروقت. بابام زنگ زد. این‌جا بود. هزار کیلومتر و یازده ساعت آن‌ورتر. یک چیزی سق زدیم رفتیم پابوس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شش&lt;br /&gt;همه‌اش جنازه‌ام. تمام مدت. یک جنازه‌ی قوز کرده روی کی‌بورد که چشم‌هاش خسته‌اند و نا ندارد از جاش تکان بخورد. انگلیس خر است. برزیل خر است. چهار سال است که ما دوتا یک سفر آرام و خلوت و کم‌جمعیت لازم داریم. چهار سال است.&lt;br /&gt;این چهارشنبه؟ طبق معمول. امسال می‌شود پنج سال. دارم پیر می‌شوم. عیبی ندارد. می‌ارزید به این لحظه‌هاش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-6316830258001431456?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=6316830258001431456&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6316830258001431456'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6316830258001431456'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2011/12/blog-post_11.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-5979763091911572852</id><published>2011-12-01T21:22:00.000+03:30</published><updated>2011-12-02T13:07:07.944+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آخ که این &lt;a href="http://zoraq.com/"&gt;زورق &lt;/a&gt;با آدم چه می‌کند. از هر نظر که فکرش را بفرمایید. نمونه‌اش همین دیشب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک ماه- دو ماه- سه ماه پیش (متوجه شده‌اید که بنده درک درستی از زمان گذشته ندارم) با رئیسم دعوا کردم. سر این که رئیسم عیده داشت همه‌ی ما برای برنامه‌ریزی دقیق‌تر باید از Outlook استفاده کنیم و من مخالف بودم. من با تکنولوژی‌های جدید به طور کلی میانه‌ی خوبی ندارم. نمونه‌اش همین پلاس. به طور جزئی اما برای بعضی تکنولوژی‌ها جان می‌دهم. مثلاً گودر. در این قسمت از برنامه، حضار باید به گریه‌ی دسته‌جمعی بپردازند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند وقت بعد از آن ماجرا، من هنوز برنامه‌ی کذایی را نداشتم و این مکالمه هر هفته در دفتر تکرار می‌شد:&lt;br /&gt;- منصور: علی، برای هدیه Outlook ریختی؟&lt;br /&gt;- علی: می‌گه نمی‌خوام.&lt;br /&gt;- منصور: نه، حتماً بریز.&lt;br /&gt;- علی: هدیه پاشو برات Outlook نصب کنم.&lt;br /&gt;- من: نمی‌خوام.&lt;br /&gt;همان‌طور که از این مکالمه فهمیدید، طفلک علی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند هفته بعد (انتظار ندارید که من دقیقاً بگویم چند هفته؟) یک روز شنبه، پسرم وقت دکتر داشت، اما رئیسم به من مرخصی نداد. یک خوبی ِ وبلاگ‌نویس بودن این است که آدم می‌تواند تصمیم بگیرد آبروی رئیسش را ببرد و بگوید رئیسم به من مرخصی نداد، یا آبروی خودش را ببرد و بگوید از بس چند وقت بود هی می‌رفتم مرخصی، رئیسم به من مرخصی نداد.&lt;br /&gt;به هر حال. من آه کشیدم، اما متاسفانه آهم دامن خودم را گرفت. هر چند که شلوار پایم بود. با همین شلوار رفتیم اتاق بغلی ناهار خوردیم و برگشتم دیدم اثری از ویندوز روی لپ‌تاپم نیست. هو آی تراید ترن ایت آف اند آن اگن؟ یس. و شما باید آی‌تی کراود دیده باشید.&lt;br /&gt;به هر حال افاقه نکرد. سه تا آقای مهندس هم پایش نشستند، پس نمی‌توانید بگویید من بی‌عرضه بودم. خلاصه کنم، مجبور شدم فرآیند بورینگ نصب کردن ویندوز و همه‌ی برنامه‌های سابق را تکرار کنم. در حین این عمل، نمی‌دانم به چه علت آن تیک کذایی Outlook را برنداشتم و چون خیلی کارمند نمونه‌ای هستم، حتی ای‌میلم را هم بهش دادم و گذاشتم برود شروع کند ای‌میل‌هایم را بیاورد. طبعاً بعد از پنج دقیقه حوصله‌ام سر رفت و منصرف شدم و برنامه را بستم. تا دیشب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سه روزی بود که من آدم مهمی شده بودم و مسئولیت یکی از ای‌میل‌های شرکت را به عهده گرفته بودم. با همین برنامه‌ی کذایی. اگر نمی‌دانید، اجازه بدهید تاکید کنم که ما در زورق انسان‌های وظیفه‌شناسی هستیم و به سرعت به مکاتبات وارده پاسخ می‌دهیم. به همین دلیل این برنامه‌ی کذایی را همیشه باز می‌گذاریم و وی برای خودش ای‌میل‌های قدیمی انسان را می‌گیرد و انسان چون موجودی است که ذاتاً مرض دارد، می‌نشیند بعضی‌هایشان را هم حتی می‌خواند.&lt;br /&gt;همین.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5979763091911572852?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=5979763091911572852&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5979763091911572852'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5979763091911572852'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-5686723636954273384</id><published>2011-10-04T13:18:00.003+03:30</published><updated>2011-10-04T16:14:25.782+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>صبح بالاخره کونم را هم کشیدم و برای اولین بار در این سال معظم تحصیلی، رفتم دانشگاه. یک ترافیک گندی سر راهم درست شده بود که باعث شد دیر برسم. نصف این تاخیر را هم بین دوتا آقای گنده ته ِ پراید بودم و یکی‌شان هی دستش را می‌مالید به‌ام و خفه شده بودم. چرا خفه شدم؟ چرا هیچی نگفتم؟ اول مرغ بود یا تخم‌مرغ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌گفتم. یک مقدار دیر رسیدم. یک کلاس بورینگ و بی‌مزه‌ای داشتم که مسلمان نشنود، کافر نبیند. بعد ِ کلاس رفتم دوتا لیوان چایی یک بار مصرف خوردم، اما دیگر دیر شده بود و یک ساعتی که بی‌کار بودم، سرم یواش یواش شروع کرد به گزگز کردن.&lt;br /&gt;بعدش ترجمه داشتم. جلسه‌ی قبلی هم نرفته بودم و ناکس همان روز اول یک صفحه ترجمه داده بود به ملت. خوبی‌اش این بود که عین گاو نشستم که هر کی حل کرده بود، جواب بدهد و کاری به کسی نداشتم. داشتم این مسئله‌ی مهم را برای خودم حل و فصل می‌کردم که یک وقت‌هایی باید بروم توی قرنطینه و آدم نبینم. نمونه‌اش امروز. همین که از خانه زدم بیرون و به محض این که بغل‌دستی‌ام شروع کرد به سرفه و عطسه و اخ و تف، یک فکر توی سرم بود که یا بزنم کسی را لت و پار کنم، یا بروم انصراف و استعفا بدهم و خانه‌نشین بشوم و تا آخر عمر پایم را از خانه بیرون نگذارم و آدم نبینم. یک فوبیای عجیبی به همه‌ی آدم‌ها پیدا کرده‌ام. همه. بدون استثنا. برای این‌جور مرض‌ها باید یک درمانی پیدا کنند. من نمی‌دانم این دانشمندها چرا سراغ مباحثی مثل سرعت نور و غیره می‌روند. ما آدم‌ها مشکلات ملموس‌تری داریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته علی‌رضا همیشه استثناست. همیشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دانشگاه آمدم بیرون. سر میدان شهرک یک گله ایستاده بودند که به زن و بچه‌ی مردم گیر بدهند. فحش دادم و آستینم را کشیدم پایین. آستینی که تا خورده تا نزدیک آرنج، تنها نکته‌ی قابل توجه در این گونی‌ای است که به اسم لباس تنم می‌کنم. برای این که دلم نمی‌خواهد دوباره من را بگیرند ببرند وزرا و یک کاغذ آچار با اسم و مشخصات و اتهام ِ عفت عمومی بدهند دستم و عکس بگیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوار تاکسی شدم رفتم ونک. آن‌جا هم یک گله‌ی دیگر بود. رفتم داروخانه ویتامین بگیرم و نوافن. آستین‌هایم را هم کشیدم پایین ضمناً. دوباره. آمدم بیرون، از کنارشان رد شدم، و دیدم همان گروه- گله- حیوان‌ها- کثافت‌ها- بی‌وجدان‌ها- پفیوزها- جاکش‌ها- پدرسگ‌هایی هستند که من را گرفته بودند. چه حالی داشتم؟ اول مرغ بود یا تخم‌مرغ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته صادقانه اگر بگویم، از ردیف کردن بعضی عبارت در این جمله پشیمانم. برای مثال جاکش. جاکشی یک شغل است. من اگر بچه‌ام جاکش باشد خیلی سربلندتر خواهم بود تا این که با دار و دسته‌ی تفتیش عقاید اسلامی بپلکد. به هر حال هر کس یک نظری دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی دنبال یک بهانه گشتم که سر کار نیایم، اما متاسفانه چیزی پیدا نکردم. مجبور شدم بیایم. طبق معمول تا پایم را گذاشتم توی دفتر و بلافاصله آشپزخانه، با این حقیقت تلخ مواجه شدم که تازه توی کتری آب ریخته‌اند و آب جوش نداریم. برای یک میلیون و دویست و سی و دو هزار و چهارصد و بیست و سومین بار در این تابستان گفتم هانی، ایتز آس. (توضیح: تابستان یک مفهوم است نه یک فصل، هنوز هم تمام نشده.) یک لیوان آب ریختم، یک دانه قرص جوشان پرتقالی ِ گه انداختم تویش، یک نوافن خوردم و نشستم پای کامپیوتر.&lt;br /&gt;خبر: یک خانمی به اسم آمنه، رفته حمام خوابگاه. توی چاه حمام، اسید ریخته بودند بدون این که به دانشجوها اعلام کنند که نروید حمام. این خانم توی حمام بر اثر استنشاق اسید، مرده. مسئول خوابگاه گفته که این دختر از اول افسردگی داشته و رفته خودش را کشته. به همین راحتی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به عنوان آدمی که یک هفته است قابلیت آدم‌کشی را در خودش می‌بیند، داوطلب می‌شوم که بروم مسئول پفیوز خوابگاه را ببندم به گلوله. همین‌طور چند نفر دیگر را. توی این مملکت باید از بعضی قابلیت‌ها استفاده کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5686723636954273384?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=5686723636954273384&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5686723636954273384'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5686723636954273384'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-6542262393109624921</id><published>2011-09-25T16:56:00.002+03:30</published><updated>2011-09-25T17:48:48.501+03:30</updated><title type='text'>آغاز سال نو، با شادی و سرور</title><content type='html'>اوضاع این‌جوری است که وقتی آدم ساعت نه صبح کلاس دارد، تا ساعت یازده شب تصمیم خودش را گرفته که برود یا نه. برای همین وقتی دیدم ساعت یازده شده و هنوز نه عکس‌های بروشوری که نوشته‌ام را گذاشته‌ام سر جایش (که هنوز نگذاشته‌ام)، نه پشم و پیلی بچه را از روی کیف و مقنعه‌ام جمع کرده‌ام (که هنوز نکرده‌ام)، نه یک خودکار و یک تکه کاغذ پیدا کرده‌ام که با خودم ببرم (که هنوز نکرده‌ام) گفتم ولش کن. من که قرار است به اندازه‌ی موهای سرم غیبت کنم، از همین حالا شروع کنم که بعداً دلم نسوزد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه مشکلی که اخیراً با آن دست به گریبانم، خوابیدن تا لنگ ظهر است. من سابقاً از این عادت‌ها نداشتم؛ یک دوره‌ای را یادم می‌آید که شش صبح جمعه بیدار می‌شدم و جانم به لبم می‌رسید تا خانواده بیدار شوند و معاشرت کنیم. فکر می‌کنم از عوارض پیری، زیاد خوابیدن است. به هر حال شکایتی ندارم. لنگ ظهر بلند شدم و شروع کردم به چرخیدن دور خودم. طبعاً علاقه‌ای نداشتم بروم سر کار. محیط کار حتی اگر بهشت موعود هم باشد، بعد از مدتی خسته‌کننده می‌شود و متاسفانه رئیس‌های من آدرس وبلاگ کارمندانشان را احتمالاً برای چنین موقعیت‌هایی نگه داشته‌اند و نمی‌توانم توضیح بیشتری بدهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله. بلند شدم دیدم یک ای‌میل دارم از رئیسم. ای‌میل اول صبح از رئیس آدم معمولاً خبر خوبی نیست و این یکی هم نبود، اما پیرامون موضوع نامه، اوقات مفرحی داشتم. موضوع بود: MOM. اول حدس زدم آقای رئیس نامه به مادرش را اشتباهی برای من فرستاده، اما خوب، آدم معمولاً از مادرش سراغ صورت‌جلسه‌ی هفتگی را نمی‌گیرد. گمانم منظورش مینیستری آف مجیک بود. خیلی خوشحال شدم که این‌جور چیزها حقیقت دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال، بلند شدم هری پاتر چهار را گذاشتم برای خودش پخش بشود و رفتم سراغ ظرف‌های کثیف. بعدش هری پاتر پنج و همین پیش پای شما هم ششمی. دلم می‌خواست شیرینی درست کنم، اما شیر نداشتم. حیف که حال نداشتم پایم را از خانه بگذارم بیرون، وگرنه هم سبزی خوردن می‌گرفتم، هم میوه و هم شیر. به هر حال. یک خمیر من‌درآوردی درست کردم و ته‌چین بار گذاشتم. در حال حاضر، رونالد ویزلی با دختری موسوم به لوندر براون روابط نامشروع برگذار کرده و بوی ته‌چین پخش شده توی خانه.&lt;br /&gt;حیف که نیستی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-6542262393109624921?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=6542262393109624921&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6542262393109624921'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6542262393109624921'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2011/09/blog-post_25.html' title='آغاز سال نو، با شادی و سرور'/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-2626411297998537140</id><published>2011-09-24T22:11:00.002+03:30</published><updated>2011-09-24T23:33:51.858+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;ظهر بود. ظهر دیروز. با پدرم و علی‌رضا نشسته بودیم میوه و بادام و توت خشک و چای می‌خوردیم و منتظر بودیم برایمان دیزی بیاورند. بابام داشت اندر فواید روابط حسنه با خانواده سخنرانی می‌کرد و یک مورچه روی شلوار خاکستری‌اش رژه می‌رفت. علی‌رضا سرگرم مخالفت بود و این حقیر مشغول لگد زدن به پای وی. من معتقدم مخالفت کردن با اعضای خانواده سودی ندارد و البته این یکی از معدود مواردی است که ما در زندگی زناشویی نسبت به آن تفاهم نداریم. بعدش پدرم از مزایای طرح مسکن مهر گفت و پیشنهاد کرد توتی را ولش کنیم برود. من و علی‌رضا همچنان در پوزیشن یاد شده بودیم. نگران بودم بحث به تعداد فرزندان و غیره برسد که ناهار را آوردند. بابام رفت وضو گرفت و من دم دستشویی ورجه وورجه کنان منتظرش بودم. خیال می‌کنم بدتر از این امکان ندارد که شاشتان گرفته باشد و یک آدم لامذهب، دم در توالت در مورد مختصات جغرافیایی قبله از شما سوال کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیزی را با ترشی و مخلفات گذاشتیم روی میز. مختصری ترشی سیر هفت ساله داشتیم که پدرم ته‌اش را درآورد و من با عشق زل زدم به‌اش. رژیم غذایی دیابت- قلب پدرم روی زندگی‌اش یک اثر داشته و آن حسرت همیشگی برای غذاهای رنگارنگ و خوش‌مزه است. برای همین، معدود دفعاتی که توی خانه‌ی ما غذا می‌خورد و مثلاً ماهی آب‌پز با سیب‌زمینی و مخلفات یا کوکوسبزی ِ رژیمی یا رشته پلو با مرغ به دهانش مزه می‌کند، من کیف می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدازظهر برایمان لکچر یک لیوان شراب قرمز در روز داد. سعی کردم پدرم را کمی با زندگی خودمان آشنا کنم و در نتیجه نشستیم با هم یک کمی شراب خوردیم. یک شیشه هم به‌اش دادیم. سفارش کرد به مامان چیزی نگوییم. یک وقتی را یادم می‌آید که بابام مثلاً از درس نخواندن برادرم عصبانی بود؛ می‌نشست روی سجاده، قبل از نماز یک دل سیر به خدا و پیغمبر فحش می‌داد. سناریوی جدیدش به مذاق من یکی که خوش‌تر آمد. منتظرم یک سفر حج هم برود تا یک بعدازظهری مثل دیروز با یک شیشه ویسکی فرد اعلا مست‌اش کنم. بعدش یک رساله می‌نویسم تحت عنوان ایدئولوژی‌های خانواده‌ی آقای کاف. در مورد این که با این رساله چه کارهایی می‌شود کرد، هنوز نظری ندارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر حال پدرم بدون حادثه‌ی اضافه‌ای خداحافظی کرد و رفت. در را بستم، شلوار جینم را کندم، یک سیگار روشن کردم و به این فکر بودم که اگر یک روزی جلوی پدرم سیگار هم بکشم، دیگر غم و غصه‌ای ندارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-2626411297998537140?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=2626411297998537140&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2626411297998537140'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2626411297998537140'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2011/09/blog-post_24.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-6652038608045119062</id><published>2011-09-17T22:41:00.002+04:30</published><updated>2011-09-17T23:23:45.402+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>شب بود. باد خنکی می‌وزید. گلوله‌ی گنده‌ای در گلویم بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیست بار باز کردم یک غر مبسوط بزنم و آخرش کسشعر خنده‌دارتری پیدا نکردم که پاراگراف‌ام را باش شروع کنم. جریان از این قرار است که اول تابستان دیدیم چندتا تپه‌ی مختصر جلوی رویمان است. پاشنه را ورکشیدیم و زدیم به جاده و یک‌هو چشم باز کردیم دیدیم افتادیم توی یک چاله‌ی گه. اوف. چه تابستانی است و تمام هم نمی‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی عروسی کردیم، دو سه سال اولش خیلی سخت بود. پول نداشتیم و بلد نبودیم چطوری می‌شود توی یک منجلابی که اسمش بی‌پولی است، فرو نرویم. خیال می‌کنم همان دو سه سال اول بود که تکلیف باقی عمر ما دو تا را مشخص کرد. یعنی وقتی آن حجم عظیم نکبت را توانستیم از سر بگذرانیم، دیدیم که دیگر چیزی نیست که به این راحتی‌ها غافلگیرمان کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخت بود، می‌دانید؟ برای او بیشتر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به شانس اعتقاد ندارم. البته به خدا هم اعتقاد ندارم، اما آن یک حرف دیگر است. به شانس اعتقاد ندارم، اما اسم این سلسه اتفاقات بعضاً خنده‌دار را اگر نشود بدشانسی گذاشت، پس باید چی گذاشت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز تولدش، پول نداشتم. دو ماه گذشته و هنوز جایش درد دارد. خیلی درد دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خیال نمی‌کردم برادر آدم می‌تواند این‌قدر مشکل باشد. البته برادر خودم مشکل بود، اما خیال نمی‌کردم برادر علی‌رضا با این حجمِ... اسم این یکی را چی بگذارم؟ یک هفته است که فکرش را گذاشته‌ام یک گوشه و سراغش نمی‌روم. سراغ یک چیزهایی را اگر بگیرم، دیگر نمی‌توانم سر پا بایستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد یک آدم‌هایی هستند که توی رویت می‌ایستند و دروغ می‌گویند. دروغ می‌گویند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اهواز که بودیم، همه‌چیز آرام و ملایم بود. درد نداشت. رنگ تند و تیز تویش پیدا نمی‌شد. سر صبح تلفن زنگ نمی‌زد بپرسد کی می‌رسی. زنگ نمی‌زد بپرسد دیتابیس فیلان، بیسار (این جمله نشان‌گر توجه عمیق من به مسائل کاری علی‌رضاست) و هیچ شبی آدم مجبور نبود راس ساعت دوازده به خودش بگوید که ای وای، صبح خواب می‌مانم. خسته که بودیم می‌خوابیدیم و سر صبح که دلمان می‌خواست بیدار بشویم، می‌شدیم. بعد برگشتیم سر خانه و زندگیمان و یک دفعه همه‌چیز رفت روی دور تند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاخره که مجبورم فکرشان را بکنم. چه بهتر الان که تو کنارمی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک فیلمی بود به اسم مورچه‌ها اثر موریس مترلینگ. من الان یکی از آن مورچه‌هام که تند تند می‌رود؛ اما بدبختی این است که به لانه نمی‌رسد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک چیزهای کوچکی هستند که سه ماه جمع می‌شوند و یک شبی مثل امشب، سرریز می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازگی‌ها بلد نیستم چطوری بنویسم. اول و آخرش هم از همه سخت‌تر است. جمله‌هام توی هوا می‌مانند. باید یک فکری هم برای این بکنم.&lt;br /&gt;این هم روی باقی. یک وقت دیدی تا صبح آب شدم و جایم بیدی رویید که این بادها خم‌اش نمی‌کردند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-6652038608045119062?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=6652038608045119062&amp;isPopup=true' title='1 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6652038608045119062'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6652038608045119062'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2011/09/blog-post_17.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-1974211321707016416</id><published>2011-09-04T11:22:00.002+04:30</published><updated>2011-09-04T12:34:38.851+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>راهنمایی بودیم. با تارا کتاب رد و بدل می‌کردیم. واسه‌ی من خیلی خوب بود که یه قفسه کتاب داشتم از کتابایی که مال دوره‌ی جوونی خواهرهام بود و کم‌کم دیگه چیز تازه‌ای برام نداشت. همون موقع‌ها بود که خرمگس رو ازش گرفتم. بعدتر، یه کتاب بی‌نام و نشون از یه نویسنده‌ی بی‌نام و نشون‌تر. دوتا داستان نیمه‌بلند داشت. اولی‌اش، یه چیزی بود که همون موقع و هنوز همیشه دلم رو لرزوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این آقاهه گنج بچگی من بود. داستان، از اون داستان‌هاییه که آدم همیشه حسرت داره چرا من این‌طوری عاشق نشدم، چرا کسی این‌طوری من رو دوست نداشت. از اون داستان‌هایی که آدم وقت خوندنش یه بغض ملایم داره و گاهی پوست تنش می‌لرزه. دلم می‌خواست این کتابو داشته باشم از همون وقتا. حتی خیلی شرافتمندانه به تارا گفتم علاقه دارم بلندش کنم. به هر حال، نداشتمش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب، تارا یه جلد از کتاب رو داد دستم. شب و صبح و تاکسی و شرکت. تمومش که کردم، برای اولین بار دیدم یه نویسنده‌ای هست که دوست دارم بقیه‌ی کتاباش رو ترجمه کنم. از صفحه‌ی ویکی‌پدیای آقاهه فهمیدم یه کتاب دیگه مال خیلی بچگی‌ترهام رو هم اون نوشته. بعدش یه حالی داشتم که گفتنی نیست. قطعاً بهش می‌دادم اگه بود. قطعاً.&lt;br /&gt;الان نیم ساعته که همین‌جوری که منتظر پیک‌ام، دارم توی آمازون چرخ می‌زنم و حسرت می‌خورم و غصه‌دارم.  دلم می‌خواست می‌‌تونستم این کتابا رو بگیرم، داشته باشم و یه وقتی بین اون وقتایی که دارم خودمو با درس خوندن و کنکور مشغول می‌کنم، بردارم یه خط، یه پاراگراف، یه صفحه ترجمه کنم.&lt;br /&gt;حیف. من نمی‌‌تونم از آمازون خرید کنم. حیف.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیک رفته بلیت‌ها رو بگیره و بیاره. بلیت چی؟ اوه. یه داستان می‌تونم در موردش بگم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خونه‌ی بابام‌اینا توی اهواز رو اگه بخوام به چیزی تشبیه کنم، قلعه‌ی هزار اردکه. یه خونه‌ی قدیمی درب و داغون که در و دیوارش توی ذهن من خزه گرفته‌ان. بلکه واقعاً هم گرفته باشن. نمی‌دونم. خیلی وقته نرفته‌ام. نانی و ایگور هم داره. طبعاً ادب حکم می‌کنه نگم کی، کدومه. هر روز صبح که بیدار می‌شم، منتظرم یکی زنگ بزنه خبر بده که دیوارای خونه‌هه ریخته‌ان، که خاک شده، که دیگه نیست. به هر حال.  این خونه‌هه واسه خودش داستان‌ها داره که شاید بعداً گفتم. شاید هم نه. فعلاً دارم می‌رم وظیفه‌ی خطیر مراقبت از قلعه‌ی هزار اردک رو طی سفر خانواده به عهده بگیرم و محض رضای خدا یک نفر از اعضای خانواده هم تعارف نکرد که عزیزم بیا با هم برویم مسافرت. پوف.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-1974211321707016416?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=1974211321707016416&amp;isPopup=true' title='2 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1974211321707016416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1974211321707016416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-6232235646287311842</id><published>2011-08-27T10:28:00.002+04:30</published><updated>2011-08-27T13:11:39.294+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>سر کارم. زورق. چسب‌ناکم. تمام تنم چسب‌ناک است. هوا شوخی‌اش گرفته. خنک و دم‌دار است. فرزند نامشروع بهار است با شرجی‌های جنوب. هه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها این‌طوری‌ام که همه‌اش توی ذوق‌ام می‌خورد. ما شده‌ایم یک زوج ِ «هانی، ایتز آس». درمان هم ندارد. ماشین؟ سه ماه تاخیر. پذیرش؟ حرفش را هم نزن. معافی؟ اول خوب حرص بخور، آخرش هم معلوم نیست. فارغ‌التحصیلی؟ برو ته صف. اوف. دارم به خدا ایمان می‌آورم. یعنی یک جانوری باید باشد که با هنرمندی، این تکه‌ها را کنار هم بچیند و انسان را تا منتهی درجه‌ی ممکن به گا بدهد. از طبیعت همچین چیزی به تنهایی برنمی‌آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اپیزود اول سریال بلک‌بوکس، این‌طوری است که برنارد دارد سعی می‌کند هم بکشد و کارهای مالیاتی‌اش را انجام دهد. طبعاً در این شرایط آدم حاضر است هر کاری بکند. من الان آن شکلی‌ام. شاید به مادرم هم زنگ بزنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-6232235646287311842?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=6232235646287311842&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6232235646287311842'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6232235646287311842'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2011/08/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-3427904317678494430</id><published>2011-07-28T23:25:00.002+04:30</published><updated>2011-07-29T00:46:36.411+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;اول از همه تا یادم نرفته یک چیزی را بگویم. می‌خواهید مسافرت خارج بروید؟ آژانس‌های گند و گه با کارمندهای عشوه-شتری‌شان که جان می‌کنند تا یک کلمه جواب آدم را بدهند، دل‌تان را زده‌اند؟ توجه و مشاوره می‌خواهید؟ هتل‌های متنوع می‌خواهید؟ ویزای امارات می‌خواهید؟ بعداً ویزاهای جاهای دیگر می‌خواهید؟ پرواز می‌خواهید؟ خدمات وی آی پی فرودگاه دبی می‌خواهید؟ راهنمای سفر به زبان فارسی می‌خواهید؟ پکیج ماه عسل می‌خواهید؟ پیش از هر سفر، سری به &lt;a href="http://www.zoraq.com/"&gt;زورق &lt;/a&gt;بزنید. ضمناً در پرانتز تاکید می‌کنم که پکیج‌های ماه عسل &lt;a href="http://www.zoraq.com/"&gt;زورق &lt;/a&gt;به قدری فریبنده‌اند که خود ما هم خیال داریم دست زن و بچه‌مان را بگیریم و به آن‌ها برویم. بله.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب. دیگر چه خبر؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی دو هفته‌ی پیش، پدرم آمد تهران. پدرم متخصص خریدن سوقاتی‌های بی‌مزه و در عین حال پراهمیت است. الان هوا گرم است و حرف توی سرخی هندوانه‌های پدرم نیست. از طرف دیگر، پدر بچه‌ام علاقه‌ی شدیدی به خرما دارد. پس دو جعبه خرمای فرد اعلا هم تنگ هندوانه بود. آن موقع که دیدمش (سوقاتی‌ها را نمی‌گویم، پدرم را می‌گویم) اخلاقم سگی بود. از خواب پریده بودم، چون ده بار زنگ زده بود؛ و قرار بود به یک مهمانی برویم که دلم نمی‌خواست. هر چند مفتخرم به مدد شرکت در این مهمانی، یک ژانر جدید معرفی کنم: کسانی که در پارتی‌های بورینگ یک گوشه می‌ایستند و بدون حرکت دادن پاها، قر می‌دهند.&lt;br /&gt;می‌گفتم، بابام یک دست کشکی داد و یک احوال‌پرسی کشکی‌تر کرد. د.ب. هم همراهش بود که با ع.ر دست داد (چون دستش را دراز کرده بود و ندادنش، بی‌ادبی محسوب می‌شد) و به من یک لبخند زورکی پرطعنه زد. اگر نمی‌دانید، بدانید که من و د.ب. ابداً رابطه‌ی خوبی با هم نداریم. حتی تلاش‌های مادرم هم نتیجه نداده. نامبرده عقیده دارد انسان نباید به شوهرش بچسبد و خانواده در درجه‌ی اول اهمیت دارند. من با سربلندی و افتخار جواب می‌دهم: خانواده مای اس. بنده به خاطر خدا هم از چسبیدن به چنین شوهر جواهری دست بر نمی‌دارم. البته این را توی دلم می‌گویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدش بابام با د.ب. و خانواده‌ی همسرش رفتند سمت تبریز و ما در گرمای هوا حرکت کردیم به سمت مهمانی. توی راه، راننده برایمان حرف‌های جالبی گفت. ظاهراً شخصی که به تازگی طلاق گرفته بود، نیمه شب به اشتباه شیشه‌ی چنته را سر می‌کشد و چند روز بعد می‌میرد. البته ما شرح کامل این چند روز را هم شنیدیم. بعد رسیدیم مهمانی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود مهمانی جز چند رقم غیبت خاله‌زنکی که حتی برای خود من هم جالب نیست، نکته‌ی خاص دیگری نداشت. حالا نمی‌دانم چرا از این جا شروع کردم به گفتن، اما بالاخره آدمی که دو ماه یک بار هم وقت نمی‌کند وبلاگ بنویسد، بلاخره باید از یک جایی شروع کند.&lt;br /&gt;آن موقع من در عین این که در کونم عروسی بود، در وضعیت اره تو کون هم به سر می‌بردم. خلاصه قسمت تحتانی بدنم وضعیت جالبی نداشت، اوضاعش نابه‌سامان بود. از یک طرف، یک همکار خیلی خیلی عزیزی که بسیار خدمت خودشان و اعضای خانواده‌شان ارادت داشتم، ما را از فیض همکاری خودشان محروم کرده بودند؛ از طرف دیگر، ایران خودرو به برخی اعضای خانواده‌ی ما توجهات خاصی عنایت کرده بود. (به زودی این وبلاگ با چنین جملاتی به روز خواهد شد: یک روز سوار ماشینم بودم که... یک روز رادیوی ماشینم گفت که... یک روز سوییچ ماشینم فیلان، یک روز روکش صندلی ماشینم بیسار.) بله. اما خب، می‌دانید چیست؟ این مشکلات ریگ ته جوب‌اند. (ما داریم نکته‌ی اخلاق بیان می‌کنیم.) می‌گذرند. به هر حال آدم باید محکم باشد و غیره.&lt;br /&gt;(در همین لحظه، شخصی به نام عزرائیل من را در گوگل پلاس اد کرد. جدی.)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجشنبه‌ی پیش، تولدش بود. اولین سالی که دوتایی توی یک خانه زندگی می‌کردیم، دوست‌هایش آمده بودند و کیکش یک کرم بود روی یک کتاب. چون ما انسان‌هایی فرهنگی هستیم. کیک را بالای کابینت قایم کرده بودیم. ژانگولربازی عظیمی که از من بعید بود، چون من بیش از آن که هیجان‌انگیز باشم، آرامم. امسال که بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اوف. این از آن نوشته‌های بی سر و تهی است که آدم نمی‌داند چه‌طور تمام‌اش کند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-3427904317678494430?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=3427904317678494430&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3427904317678494430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3427904317678494430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-1643847784484617685</id><published>2011-06-03T12:47:00.001+04:30</published><updated>2011-06-03T12:47:29.552+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>شاعری پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده به‌در کنند. مسکین برهنه به سرما همی رفت. سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بر دارد و سگان را دفع کند، در زمین یخ گرفته بود، عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مردمان‌اند، سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته.&lt;br /&gt;سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-1643847784484617685?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=1643847784484617685&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1643847784484617685'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1643847784484617685'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-7664299243015666393</id><published>2011-04-23T23:01:00.000+04:30</published><updated>2011-04-23T23:29:10.496+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دلم شکسته. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بچه‌تر که بودم، دلم می‌خواست نویسنده بشوم. روزنامه‌نگاری هم دوست داشتم. فکر می‌کردم خیلی کیف دارد که آدم روزنامه‌ی گنده را بگیرد دستش، ورق بزند، خش‌خش کند، پاییز بیاید، بعد اسمش آن وسط باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سر ظهر یک روزنامه دستم بود. نوشته‌ی من را چاپ کرده بودند. اسم و رسم نداشت. اصلاً چه بهتر هم که نداشت. یک روزنامه‌ای بود که من حاضر نیستم اسمم تویش باشد. دست‌خطم بود ولی. یک عکسی هم بود که من نگرفته بودم البته، ولی خیلی دنبالش گشته بودم. چند تا بچه بودند جلوی آکواریوم. یک منظره‌ی نیمو-طوری هم جلوی رویشان بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این کار البته غیره منتظره نبود. آقای میم از همان روز اولی که سایت را راه انداختیم، گفته بود که بعله، دارند برای ما نقشه می‌کشند. روزنامه‌ها و مجله‌ها هم که پر هستند از مطالبی که پایشان نوشته منبع: اینترنت. چه‌ام شد پس؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این شد که آن وسط یک عده آمدند از آب گل‌آلود ماهی بگیرند. دل‌خوری‌های قدیمشان را رو کردند. من که کاری نداشتم؛ آقای خ. پی‌گیری کرده بود و قرار بود عذرخواهی کنند و قضیه اصلاً داشت حل می‌شد. بعد همان موقع دوباره یک جنجال بی‌خودی راه افتاد و دوباره مدل -به قول پدرم- هر کی گفت عن تو بگو من، یک عده که ماجرا ربطی هم به‌شان نداشت، افتادند به جان هم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از این مملکت نمی‌روم. یعنی نمی‌توانم بروم. ولی یک فکر رفتن آن عقب‌ها جا خوش کرده. برای این که کجا به جز این‌جاست که اول هفته‌ی آدم اینجوری شروع می‌شود که یکی کارت را بدزدد، به اسم خودش سند بزند و یکی دیگر بیاید برای هزارمین بار یک متلکی به تو بگوید که کل چهار پنج ماه کارت را می‌برد زیر سوال که خودش را گنده کند؟ &lt;br /&gt;لابد خیلی جاها. هه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اگر بروم، می‌روم دنبال آن ماموریت بی بازگشت ناسا. دلم نمی‌خواهد آدم ببینم. خیلی سخت است که آدم این حرفی را بشنود که من امروز شنیدم. خیلی سخت است که می‌ایستند جلوی رویت، یک حرفی می‌زنند که حق نیست. &lt;br /&gt;دلم شکسته.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-7664299243015666393?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=7664299243015666393&amp;isPopup=true' title='2 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7664299243015666393'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7664299243015666393'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-5977426038261713993</id><published>2011-01-20T11:26:00.002+03:30</published><updated>2011-01-20T12:04:54.193+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بعضی آدم‌ها دردند، بعضی‌ها درمان. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه روز، چهار روز، پنج روز؟ حسابش از دستم در رفته. دردش، درد ِ من است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سر ِ صبح بود. خواب دیدم که دارم از دستش می‌دهم. یا نه، نزدیک بود که از دستش بدهم. رفتم توی گودر آگهی دادم، یک نفر را گفتم بیاید یک هفته با ما زندگی کند، عکس بگیرد، لحظه‌مان را نگه دارد، بس که جز خاطره چیزی از هم نداریم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواب دیدم سرش را تراشیده‌اند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیدار شدم سفت بغلش کردم. نفهمید. خواب بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این آدم درمان ِمن است؛ درمان ِ من است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5977426038261713993?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=5977426038261713993&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5977426038261713993'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5977426038261713993'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-5070365583824339586</id><published>2010-12-19T21:40:00.001+03:30</published><updated>2010-12-19T21:41:58.785+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بعله آقا. وبلاگ که فقط مال روز خوشی نیست. یک همچین شبی آدم باید بیاید بنویسد که دلش گرفته و تنگ است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5070365583824339586?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=5070365583824339586&amp;isPopup=true' title='1 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5070365583824339586'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5070365583824339586'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/12/blog-post_19.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-8681608321086472533</id><published>2010-12-17T20:49:00.002+03:30</published><updated>2010-12-17T21:36:49.636+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آقای بلیک ادواردز مرده و عیالشان عزادار است. من این‌قدری به این زوج هنری ارادت دارم که بیایم یک چیزی بنویسم در مورد این روزهای عزیزی که استاد، حتماً لیاقت داشته که درش به لقاءالله بپیوندد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عاشورا خیلی جزو لیست تعطیلات محبوب من نیست. البته کلاً این تعطیلات اجتناب‌ناپذیر به من سازگار نیستند. یک وقتی -مثلاً فردا- که آدم تنبلی می‌کند می‌ماند توی خانه و صبح تا شب چرت می‌زند و سریال می‌بیند، در حالی که هم‌کلاسی‌هایش دارند سر ِ تجزیه‌ی قیدها جان می‌کنند، خیلی بیشتر به من می‌چسبد. حالا، این که من عاشورا را دوست ندارم برمی‌گردد به این که ما بچه بودیم و تفریح‌مان تلویزیون دیدن بود و عاشورا همه‌چی تعطیل می‌شد که نوحه پخش بشود و سریال مذهبی و موعظه‌های منبری که آقا فلان بود و بهمانش کردند. چهار سال بود من این آهنگ سوزناک مخصوص عصر عاشورا را نشنیده بودم و اتفاقاً خیلی هم از این جریان راضی بودم. صبح تاسوعا خیال می‌کردیم قرار است توی این تعطیلات بهمان خیلی خوش بگذرد که کاری پیش آمد برویم سر کشو و دیدیم ای دل غافل، یک دانه کاندوم بیشتر نمانده و سه روز تعطیلی و دو تا آدمی که یک هفته بود وقت نکرده بودند با هم بخوابند. در احادیث هم آمده آدمی که این روزها نطفه‌اش منعقد بشود، از نسل یزید است و -چه‌طور بگویم؟- ذاتش خراب است. ما هم به این چیزها خیلی معتقدیم. با یه‌قل‌دوقل و نون‌بیارکباب‌ببر و سایر بازی‌های مفرحی که برای همین وقت‌ها طراحی کرده‌اند روزگارمان گذشت تا شد ظهر عاشورا. قیمه‌ی مفصلی که با شراب دست‌ساز مزه‌دار شده بود خورده بودیم و در باسن مبارکمان عروسی برپا بود که سر و صدا تمام شده و رفتیم چرت بزنیم. خدا ازشان نگذرد، انگار سر تا ته ِ خیابان را بلندگو زده بودند که همین یک لحظه را از ما بگیرند. قیمه‌خورانشان که تمام شد، زدند روی کانال سوزناک و آهنگی که چهار سال تمام بود نشنیده بودم عین پتک شروع کرد توی سرم ضربه زدن. بماند که چه حرف‌هایی توی دلم می‌زدم. مثال مودبانه: ننه سگ‌ها، فکر می‌کنید برای چی توی خانه‌ی ما تلویزیون پیدا نمی‌شود؟ مثال غیر مودبانه؟ خیر. این‌جا محل رفت و آمد زن و بچه‌ی مردم است و طبعاً زن و بچه‌ی مردم نمی‌دانند چی برایشان مناسب است. من می‌دانم. هه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موخره‌ی این پست نصفه نیمه، یک سوپرکالی‌فراجیلیستیک‌اکسپیالیدوشس غلیظ است که بابت هم‌دردی تقدیم عیال آن مرحوم می‌شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-8681608321086472533?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=8681608321086472533&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8681608321086472533'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8681608321086472533'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/12/blog-post_17.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-8786770278829762030</id><published>2010-12-01T13:12:00.000+03:30</published><updated>2010-12-01T13:13:00.217+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دیشب بود. ساعت مثلاً یازده. یک جایی یک خبری به چشمم خورد که شهلا فردا اعدام می‌شود. یاد مامانم افتادم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامانم یک آدم خاصی است برای خودش. نه که بگویم خیلی خوب یا خیلی بد، نه. از این‌هاست که صبح تا شب با یک «زن روز» یا «خانواده» جلوی تلویزیون‌اند. اما خوب، انتخابات پارسال مثلاً به کروبی رای داد، یعنی این‌طوری هم نیست که خیلی تحت تاثیر کیهان و شبکه‌ی یک باشد. در عین حال همه‌ی مثال‌هایش در مورد روابط نامشروع دختر و پسر از زن روز است. کلاً در قاموس مامانم چیزی به اسم روابط مشروع دختر و پسر وجود ندارد. همین امروز هم آمده تهران، چون فهمیده دختر ته‌تغاری بیست ساله‌اش با یک مرد سی ساله دوست شده و آمده که -به قول خودش- جلوی این کثافت‌کاری‌ها را بگیرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال هشتاد و یک که ماجرای قتل لاله شده بود تیتر اول روزنامه‌های زرد، مامانم همه‌شان را با علاقه می‌خواند. کلاً عاشق این‌طور اخبار جنایی است. جریان شاهرخ و سمیه را هم همین‌طوری دنبال می‌کرد، اما کمتر درگیر بود. کلاً نمی‌فهمید دختر و پسر شانزده ساله چه مرگشان است که باید این‌طوری دوتا بچه را قصابی کنند و نچرال بورن کیلرز را هم ندیده بود. من آن موقع یازده سالم بود. هنوز عاشق نشده بودم و فیلم را هم ندیده بودم. بعد که عاشق شدم و فیلم را دیدم، فهمیدم چه‌جوری می‌شود دو تا بچه را قصابی کرد، اما از فکرش هم حالم بد می‌شد. این‌طوری بود که من هیچ وقت سمیه نشدم و هر وقت می‌آمدیم تهران و می‌رفتیم گاندی که از آدینه کفش بخریم، ترس برم می‌داشت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد شهلا، برعکس، مامان با یک کمی دلسوزی حرف می‌زد و بیشتر به ناصر فحش می‌داد. فکر بدی هم اگر در مورد شهلا داشت، این بود که چرا رفته با مرد ِ زن‌دار دوست شده. کلاً این که یک آدمی این وسط کشته شده را ول کرده بود و چسبیده بود به رابطه‌ی نامشروع و به قول خودش کثافتکاری این دوتا. بحث صیغه را می‌گفت از خودشان درآورده‌اند. هر دو روز یک‌بار می‌رفت از بازارچه‌ی بغل خانه میوه بخرد و سر راه، می‌ایستاد دم مطبوعاتی ِ سر فلکه چیتا، تیترها را میخواند و عکس‌ها را نگاه می‌کرد. گاهی وسوسه می‌شد یکی از این مجله‌ها را بخرد و بعد که می‌آمد خانه و می‌خواندش، افسوس می‌خورد که حرف اضافه‌تری نزده. حرف پاورقی‌های محققی را هم دیگر نمی‌زد و کاری نداشت پسرعمه‌ی مقتول قاتل است یا دختردایی مامانش. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک چیزی که هنوز هم من را از مامان می‌ترساند، این است که خیلی راحت می‌نشیند حکم مرگ و زندگی دیگران را می‌دهد. مثلاً می‌گفت باید محمدخانی را اعدام کنند که این دو تا زن را این‌طوری انداخت به جان هم و بدبختشان کرد. یا می‌گوید ا.ن را باید تکه تکه کرد که پارسال این همه جوان‌های مملکت را به کشتن داد. یا می‌گوید فلان مرد فامیل که معتاد است و زن و بچه‌اش را ول می‌کند می‌رود تریاک بکشد را باید چنان حالی بهش داد که دیگر سمت منقل نرد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سر صبح داشتم فکر می‌کردم چی می‌شود که آدم می‌رود چهارپایه را از زیر پای یکی بکشد. چه حجم نفرتی دارد. فکر کردم اگر یک وقتی، یک آدمی، سر عزیزترین کس ِ من یک بلایی بیاورد، حاضرم همچین کاری بکنم یا نه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیشتر ما یک منطق خوبی داریم که می‌گوید نه. حالا به دلایل مختلف. من خودم توی زندگی‌ام خیلی حرف‌ها زده‌ام که بعدش پایشان ایستاده‌ام. گاهی هم شده که زده‌ام زیرش. مثلاً بیست سالم که بود می‌گفتم من عروسی نمی‌کنم. اما بیست و یک سالگی توی میدان ِ بغل خانه از علی‌رضا پرسیدم کی عروسی کنیم. در تئوری می‌گویم مجازات اعدام را برداریم؛ اما مثلاً یکی مثل بیجه را که اعدام کردند، یک کمی خیالم راحت‌تر شده بود که شب‌ها توی خیابان تنها باشم؛ بعدش البته عکس بالای دارش را دیدم و دلم سوخت. فکر می‌کنم اگر در یک آرمان‌شهری زندگی می‌کردیم که آدم‌ها را یک جوری تربیت می‌کردند که کسی بلد نباشد آدم بکشد که بعدش بحث اعدام پیش نیاید، خیالمان خیلی راحت‌تر می‌شد. خیلی شده که بروم زندگی قاتل‌های سریالی را بخوانم و فکر می‌کردم که مثلاً اگر پنج سالش که بود، پدرخوانده‌اش بهش تجاوز نمی‌کرد، این‌طوری نمی‌شد و اگر آدم‌ها بلد بودند هوای همدیگر را داشته باشند و یک کسی حواسش بود که این بچه توی چه منجلابی دست و پا می‌زند و الی آخر. &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;چند وقت پیش یک خبری خواندم که پدر معتاد آمده به بچه‌ی سه‌ماهه تجاوز کرده. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین دو سه روز پیش بود که نوشتند یک پدری دختر یازده ساله‌اش را با سیم بسته به بخاری روشن و آتشش زده. من هی فکر کردم که بچه‌ی بیچاره چه کشیده و چقدر التماس کرده که بابا نکن، دردم می‌آید و چجوری پوستش از داغی بخاری تاول زده و چجوری موهاش ریخته روی صورتش و چشم‌هاش را بسته، وقتی که پدرش روش نفت می‌ریخته. &lt;br /&gt;پدر را محکوم کردند به ده سال تبعید و دوازده سال زندان. یا برعکس. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این خبر را مامان نشنیده. من هم دل ندارم براش تعریف کنم. ولی از آن وقت‌هایی است که مرد را نفرین می‌کند و می‌گوید باید اعدامش کنند. من نظری ندارم. یک منطق قشنگی دارم که اعدام را محکوم می‌کند، یک دلی هم دارم که دارد برای بچه زار می‌زند. چه این بچه، چه بچه‌ی بعدی که مردک می‌آورد که نکند تخم و ترکه‌اش وربیافتد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک کاری که آدم نباید بکند، این است که برود مراسم اعدام تماشا کند. من رفتم. گمانم نوزده سالم بود. تا حالا ازش حرف نزده‌ام. شاعر که بشوم از پیچ و تاب تنش می‌گویم حتماً. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز صبح یک آقایی آمده گفته من می‌فهمم چطوری ممکن است یک زن صیغه‌ای داشته باشم که بیاید توی کمد معاشقه‌ام با زن اصلی را تماشا کند و بعد که زن را کشت، من بروم اعدامش را تماشا کنم و رضایت هم ندهم. بعد هم گفته با اعدام مخالف است. &lt;br /&gt;من؟ من خیلی فکر کردم، اما نفهمیدم چطور آدم می‌تواند بایستد پیچ و تاب اندامی را تماشا کند که یک وقتی بغل می‌زده و حتماً دوست هم داشته. فکر کردم این آدم لابد از کثافتی که زندگی‌اش را برداشته بود خسته شده، بعد راه بهتری بلد نبوده که جمعش کند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر لاله گفته که از این به بعد رخت عزایش را درمی‌آورد و شاد می‌شود. من تا قبلش می‌فهمیدم آدم از زنی بدش بیاید که زندگی دخترش را گرفته. لابد فکر می‌کرده دخترش خوشبخت است و شوهر خوبی دارد. ولی آدم چطور ممکن است جان دادن یکی را تماشا کند و بعد برود خوشحال باشد برای خودش که من انتقامم را گرفتم و خیالم راحت است؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این آدم یک کمی شبیه مامان من است و من را می‌ترساند. که ما آدم‌ها گاهی قلبمان از سنگ می‌شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-8786770278829762030?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=8786770278829762030&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8786770278829762030'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8786770278829762030'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-7172877485010630984</id><published>2010-11-30T23:32:00.002+03:30</published><updated>2010-12-01T01:01:51.940+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>توی اپیزود فیلان سیزن بیسار فرندز، یه جایی هست که چندلر مجبوره برای کریسمس بره تولسا و قبل از رفتن می‌گه به هر حال هیچ‌کس کارش رو دوست نداره. طبعاً چون چندلره، همه مخالفن و حتی راس می‌گه آی کنت گت ایناف داینسورز. داشتم خارجی‌اش را می‌گفتم. برای همین ننوشتم دایناسور. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان ساعت دوازده و دوازده دقیقه‌ی شب- صبح- بامداده. از دو و نیم ظهر دچار گردن‌درد و کمردرد ناشی از استفاده‌ی غیر صحیح از تکنولوژی شده‌ام و چشم‌های خودم و علی‌رضامون و بابکمون قرمزه و هی خمیازه می‌کشیم. (دروغ گفتم. الان علی‌رضا گفت سپنتا؟ بابک جواب داد پونزّه‌تا. بعد زنگ زدن خارج و لهجه‌ی خانم پیغامگیر انگلیسی بود و ما خیلی خندیدیم. یک اصطلاح هم یاد گرفتم که: کی از تو بچه خواست؟)&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;ساعت دوازده و ده دقیقه‌ی شب شروع کرده بودم به فکر کردن به این که برای اولین بار توی عمرم دیگه اون آدمی نیستم که کریسمس می‌خواد بره تولسا. اون آدمی‌ام که کنت گت ایناف داینسورز.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-7172877485010630984?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=7172877485010630984&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7172877485010630984'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7172877485010630984'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/11/blog-post_30.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-2301026129962335993</id><published>2010-11-25T19:22:00.002+03:30</published><updated>2010-11-25T20:24:49.176+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دو هفته‌ای می‌شود که تمرکز ندارم. نمی‌دانم چرا. یک حالتی است که چند وقت می‌شود افتاده‌ام توش و هی فروتر می‌روم. تقصیر خودم است. سه ماه است نشسته‌ام می‌گویم علی بیا ما را ببر مسافرت، بابک بیا برویم شمال، بابا راه بیفت محمودآباد منتظر است. خارجی‌ها در این زمینه می‌گویند مشکل از وقتی شروع می‌شود که شوهر آدم، آدم را ستیسفای نکند. البته منظورم از آن لحاظ نیست. از آن لحاظ که... اوف. (این‌جا لبخند محوی روی لب‌های نگارنده می‌نشیند و فیبی‌وار چند لحظه‌ای حواسش پرت می‌شود). &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته‌ی پیش خنده‌دارترین تعریف ممکن را از خودم شنیدم. آقای الف گفت من بلدم جوری بنویسم که کتاب توی ارشاد برایش مشکلی پیش نیاید. البته این حرف حقیقت دارد و من این را بلدم، اما همان لحظه یادم افتاد وبلاگم فیلتر است. بعد یادم افتاد نشسته بودم توی دفتر آقای میم‌این‌ها، آقای خ روبه‌رویم پشت میزش نشسته بود و می‌گفت وبلاگم را خوانده و داشت عرق سرد می‌نشست روی پیشانی‌ام، در حالی که نباید می‌نشست، چون داشت از من تعریف می‌کرد. بعد یادم افتاد به چهار سال پیش و عکس‌العمل د.ب وقتی وبلاگم را پیدا کرده بود و به خاطرش مجبور شدم از دومین به آن قشنگی دست بکشم. بعد یادم افتاد به خیلی قبل‌ترش که مثلاً هیجده سالم بود و تازه رفته بودم دانشگاه و یک بار مامان ازم پرسیده بود تو وبلاگ داری، و من با جدیت گفته بودم نه. &lt;br /&gt;بعدش فین ِ گنده‌ای کردم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان در یک مرحله‌ای‌ام که نوشتن برایم بیگ‌دیل شده؛ که مجبورم جوری بنویسم که تایید بقیه را بگیرم؛ که اسمش شده کار و چون اصلاً از اول تفریح ِ من بوده، خیال می‌کنم بینش چیز دیگری نباید باشد و اصلاً وقت هم برای چیز دیگری نگذاشته‌ام بماند. این هم عیب من است دیگر، خوب بلدم یک کاری را برای خودم زهرمار کنم. دلم هم نمی‌خواهد مثلاً تا اطلاع ثانوی وبلاگ ننویسم. به هر حال من -برای مثال- بهاره رهنما نیستم که بار عظیم ادبیات مملکت روی دوش من باشد؛ یک آدم معمولی‌ام که دوست دارد بیاید بنشیند دور همی از خاطراتش بگوید، از حسش بگوید. گاهی هم غیبت کند البته. قرار نیست که من -به قول بابام- آلت تناسلی غول مذکر را بشکنم. &lt;br /&gt;البته از بیست سالگی‌ام به این‌ور، بابام اسم عضو شریف غول را جلوی من می‌آورد و باکی‌اش نیست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-2301026129962335993?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=2301026129962335993&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2301026129962335993'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2301026129962335993'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/11/blog-post_25.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-9049309368472242019</id><published>2010-11-21T13:49:00.001+03:30</published><updated>2010-11-21T13:49:47.714+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یک وضع گهی دارم که حرف هم نمی‌توانم ازش بزنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-9049309368472242019?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=9049309368472242019&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/9049309368472242019'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/9049309368472242019'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/11/blog-post_2345.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-6536008140639382728</id><published>2010-11-21T06:22:00.002+03:30</published><updated>2010-11-21T09:04:24.928+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>صبح با صدای زنگ موبایل ع.ر بیدار شدم، دیدم دماغم هنوز آویزان است و روی دنده‌ی چپم و خوابم هم می‌آید. تصمیم گرفتم نروم دانشگاه. دیروز هم البته وضع بهتری نداشتم، منتها دیروز گرامر داشتم. امروز اگر می‌رفتم، باید به فرانسه دینی می‌خواندم که زیاد لطفی ندارد و تازه یادم هم نرفته که دیروز، پایم را که از خانه گذاشتم بیرون، سرفه‌هایم شروع شد. این‌طوری بود که خودم را قانع کردم و رفتم دوتا نیمرو برای هر کداممان بار گذاشتم و یک لیوان چای ریختم و این شکلی روزم را شروع کردم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-6536008140639382728?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=6536008140639382728&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6536008140639382728'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6536008140639382728'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/11/blog-post_21.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-8988213941655521125</id><published>2010-11-16T11:17:00.002+03:30</published><updated>2010-11-16T13:23:28.448+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دلم می‌خواست آب‌دهنم را که قورت می‌دادم، گلوم نمی‌سوخت. اما این خودش بحث دیگریست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یازده سالم که بود، یک شب از خواب پریدم، دیدم مامانم یک گوشه نشسته گریه می‌کند. آن‌وقت‌ها توی خانواده‌ی ما کسی از این هنرها نداشت که خبر بد را پنهان کند، یا جوری بگوید که آدم آن‌طوری دلش نلرزد. این‌جوری هم نبودیم که هم‌دیگر را بغل کنیم و دلداری بدهیم. همین‌جوری شنیدم که بابام سکته کرده و الان بیمارستان است و کسی هم نمی‌گفت که درست می‌شود و برمی‌گردد و همین حرف‌هایی که این‌جور وقت‌ها به یک بچه‌ی یازده ساله می‌گویند که نترسد و خیالش راحت باشد. از همان وقت‌ها بود که من شروع کردم تجسم کنم این که یک کسی بمیرد چه‌‌شکلی می‌شود و آدم چه‌جوری باید آماده باشد. سر ِ هر چیزی، هر نفسی، هر مکثی، من بلد بودم آماده باشم. همین. منظورم این است که دلم نمی‌خواهد توضیح بیشتری بدهم، نه که مثلاً زیر پوستم یک دکستر قایم کرده باشم و نخواهم نشان بدهم. بعد گذشت و گذشت و شد دیروز. من با بابام رفته بودم یک بیمارستان ِ تر و تمیزی که یک عمل سر پایی آسانی انجام بدهد که قرار بود کلش بیشتر از دو ساعت طول نکشد. البته ما هشت ساعت آن‌جا بودیم؛ ولی این را نمی‌خواستم تعریف کنم. بابام را که با لباس عمل دادیم دست پرستار که ببرد پایین، تازه دیدم چقدر پیر شده. البته همیشه این را می‌دیدم، ولی آن‌جا و با آن سر و شکل، اوضاع یک طور ِ دیگری است. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوبی‌اش این بود که آن هشت ساعت، تنها نبودم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-8988213941655521125?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=8988213941655521125&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8988213941655521125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8988213941655521125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/11/blog-post_16.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-8680838400743086176</id><published>2010-11-13T21:26:00.003+03:30</published><updated>2010-11-13T22:43:49.190+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>الان که این را می‌نویسم، داریم یک آهنگ سختی گوش می‌دهیم. این‌قدر سخت که مجبور شدیم برویم لیریکش را پیدا کنیم بفهمیم دقیقاً چی می‌گوید. سلام خانوم میم‌نون. بالاخره پیدا کردیم و فهمیدیم و خیالمان راحت شد. الان داریم جان جان گوش می‌دهیم، لقبی که من خیلی وقت است به توتی داده‌ام. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز سر کلاس گرامر یاد دست‌های مامانم افتاده بودم. جریان از این‌جا شروع شده بود که چند روز پیش یکی یک جایی یک عکسی گذاشته بود و بالاش نوشته بود عین دست‌های مامانمه. مثلاً داشتم نمی‌گفتم که الی توی گودر شر کرده بود و شما هم نفهمیدید. تا عکس لود بشود من هی به دست‌های مامان الی فکر کردم و این که چه شکلی بود و این که الان دست‌های مامانم را می‌بینم یا نه. خیال می‌کردم دست‌های همه‌ی مامان‌ها شبیه هم است و چروک خورده و رگ‌هاش بیرون زده. بعد دیدم نه، مامان ِ توی عکس شبیه مامان من نیست و جوان مانده و رگ‌های سبز ندارد و دلم یک‌هو تنگ شد. تنگ که نه، همین که دلم خواست یک گوشه کناری بود که برویم با هم بنشینیم حرف بزنیم. عیبش این است که گوشه کنارش هست، خودش نیست.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-8680838400743086176?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=8680838400743086176&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8680838400743086176'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8680838400743086176'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/11/blog-post_13.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-3854118115201308502</id><published>2010-11-05T12:21:00.002+03:30</published><updated>2010-11-05T12:47:40.199+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>توی دوره‌ی تورلیدری یه معلم بناهای تاریخی داشتیم که توی فلورانس معماری خونده بود. از کلاسش یه چیزایی در مورد مرمت آثار باستانی و شباهت دو تا گنبد توی ایتالیا و اصفهان یادمه و این که هی با یه لهجه‌ی ایتالیایی بامزه‌ای می‌گفت سنتا ماریا دل فیوره. همون موقع بود که من خودم گفتم قبل از این که بمیرم باید اینجاها رو ببینم. &lt;br /&gt;الان سه سال گذشته.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-3854118115201308502?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=3854118115201308502&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3854118115201308502'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3854118115201308502'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/11/blog-post_05.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-1304661102213315871</id><published>2010-11-02T08:22:00.002+03:30</published><updated>2010-11-04T13:21:13.002+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>با ذوق و شوق پا شدم حاضر بشوم برم ابرو بردارم و چیتان فیتان بکنم، هر چی گشتم کارت آرایشگاه نبود. روز ِ غیر پنجشنبه آدم می‌تواند سرش را بیندازد پایین و برود، اما حیف. گفتم جایش بیایم بعد از مدت‌ها وبلاگ بنویسم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز پنجشنبه بود و من خیال می‌کردم حالا که اجاره خانه نمی‌دهیم، پولدار هستیم و می‌توانیم یک نفر را بیاوریم خانه را تمیز کند و از این کارها. بعد یادم آمد غیر از خانم ع. کسی را نمی‌شناسم و او یک عادت بدی دارد که از توی سطل زباله چیزهای به زعم خودش هنوز قابل استفاده را درمی‌آورد و می‌گذارد این‌طرف و آن‌طرف خانه. از شرکت‌های خدماتی هم تا حالا خیری ندیده‌ام. یک آگهی هم گذاشتم توی گودر ببینم چی می‌شود، اما چیزی نشد. این است که حالا باید خودم بلند شوم آخرین بقایای رنگ را با کاردک از روی کاشی‌ها پاک کنم. کار هم دارم با خیلی مشق ِ گرامر. حالا ببینم چه می‌شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-1304661102213315871?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=1304661102213315871&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1304661102213315871'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1304661102213315871'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-3744971743990179769</id><published>2010-10-15T09:52:00.002+03:30</published><updated>2010-10-15T10:40:31.549+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>صبح جمعه‌ی خیلی آرامی است. از آن‌ها که از دور اگر نگاهشان کنی، اصلاً به چشم نمی‌آیند، اما تویشان که باشی، خودت می‌فهمی چه دردسری پشتشان خوابیده و چه دل شیری می‌خواهد گذراندنشان. &lt;br /&gt;چند دقیقه‌ای از ده صبح گذشته و علی‌رضا خوابیده. توتی هم؛ کنارش. من این‌ور بساط پهن کرده‌ام، با سیگار مکفی و لیوان چای نشسته‌ام، دستم توی فایلی است که گرفته‌ام برای ویرایش. از این‌جا به بعد ِ داستان، موسیقی کم‌کم تندتر می‌شود و بیننده اگر چشم‌هایش را ریز کند، می‌بیند فایل هنوز به نیمه نرسیده و من باید تا امشب تحویلش بدهم. یک کمی که چشم بگردانید، توی هال بساط ِ روشویی- آینه- قفسه‌ و آویز حمام پهن است که امروز باید ببریم خانه نصب کنیم و لوسترها هستند و پی ِ نجار و آلومینیوم‌کار رفتن مانده و میز کامپیوتر که حتماً باید عوض کنیم و هنوز نمی‌دانیم کِی و اگر رفتیم، باید دوتا صندلی اوپن هم بگیریم و شنبه هم تولد دوستم است و حتماً باید بروم یک چیزی براش بگیرم و بماند که دوتا تولد نه و ده ِ مهر ِ خواهر و دوستم را سر ِ وقتش یادم رفته بود و مشق گرامر دارم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهارشنبه داشتم دق می‌کردم. سه روز بود آقای میم هی من را دعوا می‌کرد که چرا کار نمی‌کنم و کار نقاشی هنوز تمام نشده بود و کابینت‌ها را نبرده بودند و با معلم ِ آواشناسی دعوایم شده بود و ما که باید پول رهن را سه‌شنبه می‌دادیم به صاحب‌خانه، بنگاه قرار قراداد را انداخته بود جمعه و سفر آخر هفته داشت به‌هم می‌خورد و اسباب‌کشی افتاده بود وسط هفته و من دیگر جا نداشتم غیبت کنم. در کلاس را به هم کوبیدم و وانمود کردم باد زده، بعد رفتم توی توالت پنج دقیقه توی سر خودم زدم که خفه‌شو و با ریمل ِ ریخته برگشتم کلاس. بعد خوب شدم. الان که جمعه است، نه من کار آقای میم را تمام کرده‌ام، نه نقاش کارش را تمام کرده، نه ماجرای پول رهن درست شده، نه سفر رفتیم، نه کابینت‌ها را برده‌اند، نه اسباب‌کشی افتاده آخر ِ هفته، نه می‌توانم بروم آواشناسی‌ام را حذف کنم و هشت ترمه بشوم، نه مشق‌های گرامرم را نوشته‌ام، نه وقت داریم برویم میز کامپیوتر و صندلی اوپن و کادوی تولد بگیریم. تازه نجاری که گیتی به‌ام معرفی کرده بود و خیالم بابتش راحت بود هم دیشب جوابمان کرد که غرب کار می‌کند و دیگر کسی را بلد نیستیم که بیاید درهای کمددیواری را ریلی کند و خودش را طبقه بزند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این حال من سالم و سرحال این‌جا نشسته‌ام و هی یاد ِ گردش موزه‌ی ایران باستانمان هستم با استاد ِ خوبی که توی آن دوره داشتیم و این که دیروز دوباره با مرجان قرار گذاشتیم پول جمع کنیم تابستان بعد برویم فرانسه و این که چه مستراحی داریم ما توی خانه‌ی جدید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیال می‌کنم هر از گاهی باید رفت چیزی مثل این روشویی کابینت‌دار خرید که حال آدم را خوب کند، آدم را خارجی کند، که خیال آدم را راحت کند که ته ِ ته ِ همه‌ی بدبختی‌هاش یک چیز خوبی هم هست که بهش چنگ بزند و خودش را سر پا نگه دارد، گیرم این چیز خوب کاسه‌ی مستراح باشد، ظرف ادویه باشد، مجله‌ی مترجم باشد، کتاب ِ خارجی باشد. چه‌می‌دانم، یک چیزی باشد که آدم یادش برود که دور و برش پر شده از دعواهای آقای میم و استاد زبان‌شناسی و بدقولی بنگاه و هی دویدن و دویدن و دویدن و علی‌رضایش که خسته است.&lt;br /&gt;علی‌رضایش که خسته است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-3744971743990179769?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=3744971743990179769&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3744971743990179769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3744971743990179769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/10/blog-post_15.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-8180416676931550006</id><published>2010-10-06T15:02:00.002+03:30</published><updated>2010-10-06T16:19:14.609+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>الان که شروع می‌کنم این‌ها را بنویسم، یک آدم خسته‌ای‌ام که یک لیوان قهوه‌ی زیادی شیرین شده جلوی خودش گذاشته و نا ندارد برود کولر را خاموش کند که یخ نزند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش پای شما بناها کارشان تمام شد و سوار ماشین‌شان شدند، رفتند. این‌طور آدم‌هایی هستیم که بنایشان با ماشین می‌آید سر کار. کلی هم چیز یاد گرفتم این دو روز که مدرسه نرفتم و ماندم بالای سر بناها. اولاً که می‌دانم اسم حرفه‌ای سنگ توالت می‌شود توالت زمینی، دوماً که فهمیده‌ام کف‌شور حمام اصلاً چیزی شبیه طی و این‌طور چیزها نیست، بلکه همانی است که من به‌اش می‌گویم راه‌آب. بعد هم در کمال تعجب دیدم با مالیدن سیصد کیلو چسب و کاشی به دیوار، ساختمان اصلاً پایین نمی‌آید. ولی راستش هنوز نفهمیده‌ام چقدر چسب و کاشی لازم است. (نگارنده در این لحظه مشغول خمیازه کشیدن است و چند لحظه‌ای مکث می‌کند.) چی می‌گفتم؟ آها. حرف مهمی نمی‌زدم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک چیزی که دلم می‌خواهد به ضرب و زور دگنگ توی سر رئیس‌های علی‌رضا فرو کنم، این است که گاهی وقت‌ها خیلی مهم است مرد توی خانه باشد. این دو روزه هی یاد اوس قاسم می‌افتم. حالا دقیقاً حال ندارم تعریف کنم اوس قاسم از کجا پیدایش شد و جریانش چیست. شاید بعداً گفتم. خلاصه‌اش این است که یک وقتی ما خانه عوض کردیم و اعضای مونث ِ بالای بیست و پنج سال ِ خانواده تصمیم گرفته بودند یک دیوار طبقه‌ی بالا را کلاً بکنند کتاب‌خانه و برای ساختن این کتاب‌خانه، نجاری معتبرتر از شاگرد مبل فروشی ِ سر چهارراه پیدا نکردند. آن موقع با هشتاد تومن می‌شد دو تا کتابخانه‌ی قفسه‌دار ِ در-شیشه‌ای خرید. اوس قاسم این پول را صرف این کرد که چهارتا تیر و تخته به هم بچسباند که زیر بار وزن کتاب‌ها قابلیت ارتجاعی بی‌نظیری از خودشان نشان می‌دادند. این تیر و تخته‌ها بعدها به عنوان یادگاری از اوس قاسم موفق شدند کباب‌های برشته‌ای تحویل جامعه دهند و اسم اوس قاسم به عنوان نمادی در ذهن ما ثبت شد که هر وقت می‌خواهیم حرص اعضای مونث بالای بیست و پنج سال خانواده را دربیاوریم، به کار ببریم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم نیست چی داشتم می‌گفتم که به این‌جا رسیدم. آها، حرف این بود که رئیس‌های علی‌رضا نمی‌فهمند گاهی حضور یک مرد در خانه لازم است و داشتم مثال می‌زدم. حقیقت این است که از خواب دارم می‌میرم و چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام. اصلاً نمی‌فهمم چی دارم می‌نویسم. بدی‌اش این است که صبح بنا بود و شب کابینت‌ساز است با نقاش و باید وقت کنیم برویم روشویی هم بگیریم که فردا که لوله‌کش می‌آید شیرها را نصب کند، آن را هم کار بگذارد. بعدش هم که لابد یک هفته- ده روزی معطل خشک شدن رنگ دیوار و حاضر شدن کابینت‌ها هستیم و -این‌جاهای ماجراست که بابک می‌گوید یا قمر- و بعد هم باز کردن کارتن‌هایی که یک ماه است بسته شده‌اند و توتی هر از گاهی می‌رود توی یکی‌شان می‌شاشد و باید باز کرد، شست، دوباره بست. &lt;br /&gt;فکر این چیزها و این یک ماهی که گذشته را که می‌کنم، اتوماتیک بعدش توی ذهنم می‌آید که «عوضش بعد می‌روید توی خانه‌ی خودتان و بعد همه‌چیز فیلان است و بیسار است.» اولاً که خانه‌ی خودمان نیست و اول و آخرش خانه‌ی خواهرم است، بعد هم که یازده ماه ِ دیگر به یک ماه رمضان نمی‌ارزد اصلاً. آدم باید دوازده ماه سال و هفت روز هفته خوش باشد. یعنی چی که دو هفته است همه‌ی زندگی‌ام را گذاشته‌ام کنار که خانه این را کم دارد و آنش زیاد است؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله. من خیلی شاکی‌ هستم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-8180416676931550006?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=8180416676931550006&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8180416676931550006'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8180416676931550006'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/10/blog-post_06.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-8076094438674614081</id><published>2010-10-04T09:53:00.002+03:30</published><updated>2010-10-04T11:50:39.769+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;داشتم ظرف می‌شستم که یادم افتاد خیلی وقت است این‌جا چیزی ننوشته‌ام. دو سه تا درفت داشتم که دیدم خیلی هم خوب‌اند، ولی وقتشان گذشته. یکی‌اش حرف ِ خانه خریدن بود و این که آدم وقتی می‌خواهد به یک جایی متعهد بشود، دیگر مثل سابق عیب و ایرادش را به خوبی‌هاش نمی‌بخشد و این که خانه‌ها چه‌قدر شبیه آدم‌هایند. یکی‌اش هم نقل حکایت‌ها و مثل‌های پدرم بود. شاید بعدتر گفتمش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز بنا آوردیم و راس ساعت دو اولین کلنگ بازسازی خانه را زدند توی دیوار. من نبودم، ولی از قبلش می‌دانستم چه خبر قرار است باشد. نزدیک سه و نیم بود که رسیدم خانه و از سر ِ کوچه دیدم صدای کلنگ زدن می‌آید. خوبی ِ خانه‌ی روبه‌رویی را خریدن همین است. می‌توانستیم با دوربین چشم بیندازیم توی بالکن و ببینیم چه کار دارند می‌کنند. نکردیم البته. هر نیم ساعت یک بار علی‌رضا می‌رفت یک سری بهشان می‌زند و برمی‌گشت خانه. عصر هم رفتیم کاشی برای توالت بخریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر به من بگویند فیلم طنز محبوبت چیست، خیلی باید فکر کنم تا چیزی به ذهنم برسد. سریال نه، کسی لب تر کند لیستی برایش ردیف می‌کنم از فرندز بگیر برو تا کاپلینگ و بیگ بنگ و بلک‌ادر. علی‌رضا برعکس. حتماً یکی از فیلم‌های مل بروکس را اسم می‌برد. حالا این را می‌خواستم بگویم که این بابا یک فیلمی دارد به اسم سایلنت مووی. یک جایی توی این فیلم، یک مشت سرمایه‌دار ِ بی‌غم جلسه دارند و دوتاشان پا می‌شوند بروند مستراح. روی دیوار مستراحشان، حرفی را نوشته‌اند که هر کس در و دیوارش را ببیند، با آن موافق است: Our toilettes are nicer than many people's home. مستراح خانه‌های ما هم از همان اول عروسی که رفتیم صد تومان دادیم ادوات مستراح، شامل برس توالت شور و جای دستمال کاغذی و حوله و صابون خریدیم، این‌طوری بود. حالا با این کاشی‌ها و ابزاری که رفتیم خریدیم اوضاع بدتر هم شده. فاکتور را که می‌گذارم جلویم، از خجالت نزدیک است آب شوم. کاشی والنتاین سفید زمینه و گل‌دار سفید و گل‌دار مشکی برای دستشویی، کاشی شیفته‌ی سفید و قرمز با حاشیه‌ی چیتان فیتان برای حمام، با سرامیک کف و چسب و توالت زمینی و انواع شیرآلات، سر ِ جمع فلان‌قدر تومان. بعد نه تنها چیزهای فیتانی هستند، یک ریزه‌کاری‌هایی هم دارند که بیا و ببین. مثلاً دسته‌ی شیر مستراح با شیر ظرف‌شویی از یک مدل و به اصطلاح ست است. یکی نیست به من بگوید ننه سگ، تو را چه به این حرف‌ها؟ پدرم این جور مواقع حرف خوبی می‌زند. می‌پرسد سر تا پای خودت این‌قدر می‌ارزد؟! همین حرفش دیشب هی توی گوشم بود که نگذاشت از این روشویی‌های خارجی ِ کابینت‌دار هم بگیریم. ولی وای از این روشویی‌های خارجی کابینت‌دار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت از نه گذشته بود که برگشتیم. می‌خواستیم برای کارگرها شام بگیریم که دیدیم جمع کرده‌اند رفته‌اند. رفتیم توی خانه‌ی پر از خورده گچ و گونی‌های پخش و پلا شده و حال‌مان خریدنی بود. هی قربان‌صدقه‌ی خودمان می‌رفتیم که گفتیم در حمام را ببرند توی اتاق خواب و جاش دیوار بکشند و اوپن را خراب کنند که جاش کابینت بگذاریم. بعدش آدی بودی-طور کشف کردیم که یادمان رفته بگوییم پریز حمام را هم جابه‌جا کنند و الان چراغش از توی پذیرایی روشن می‌شود و درش توی توی اتاق خواب است. خیلی از خودمان خندیدیم. یک وضعی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو هفته‌ی پیش یادم می‌آید توی گودر یک نتی گذاشته بودم مبنی بر این که باید آخر شهریور به دنیا می‌آمدم. دلیلش این بود که حال و روزی داشتم که توجه می‌‌طلبید و کسی هم دور و برم نبود. از آن موقع همین‌طوری مانده بودم که شد شب جمعه و بعد از مدت‌ها با دوست‌های علی‌رضا معاشرت کردیم و بزرگ‌ترین سورپرایزهای عمرم را کادو گرفتم. یک لباس خیلی خارجی‌طوری بود که به عمرم نداشتم و یک بسته سیگار بود با یک کلاغ ِ پا شکسته و یک بغلی ویسکی جانی واکر که تنها خوری‌اش کردم. چقدر هم چسبید. می‌خواهم بگویم خیلی وقت‌ها لازم می‌شود همین‌طوری بی بهانه به هم توجه کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای افتخاری اگر -به قول معلم شیمی دبیرستان‌مان- یک کار خوب به عمرش کرده باشد، همین خواندن ِ صیاد است، همین صداش است آن‌جایی که می‌گوید: در بند و گرفتار، بر آن سلسله مویم.&lt;br /&gt;طره‌ی روی پیشانی علی‌رضا را عرض می‌کنم. بله. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-8076094438674614081?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=8076094438674614081&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8076094438674614081'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8076094438674614081'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-4730858491164072600</id><published>2010-09-18T20:57:00.002+04:30</published><updated>2010-09-18T21:51:43.661+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>یک فامیل داشتیم که تنش خیلی بو می‌داد. الانش را نمی‌دانم. آن موقع‌ها این فامیل ما خیلی پیش می‌آمد که شب‌ها بیاید خانه‌ی ما دور هم باشیم. گپ مفصل می‌زدیم و خوش هم می‌گذشت. بعد تشک می‌انداختیم می‌خوابید و می‌خوابیدیم.&lt;br /&gt;از آن موقع به بعد بود که تشک‌های پنبه‌ای ِ تازه‌عروس- تازه‌دامادی‌مان بوی گند گرفت. روبالشی‌ها و ملحفه‌ها و پتوها را بعد ِ هر بار استفاده می‌انداختم توی ماشین و خود تشک‌ها را دو روز بردیم بالای پشت بام گذاشتیم آفتاب بخورند. بو نرفت. توی همه‌چیز هم رسوب می‌کرد. هفته‌ی پیش کمد را باز کردم لباس جمع کنم، دیدم تمام لباس‌ها بو گرفته. در ِ لباسشویی هم دو روز پیشش شکسته بود. نصف بیشتر لباس‌های توی کمد را دو روزه آب کشیدم و بردنی‌ها را گذاشتم توی کارتون لای ظرف‌ها، باقی را هم یک گوشه گذاشته‌ایم بدهم به کسی. نمی‌دانم کی ممکن است این حجم عظیم روسری‌ها و کت‌دامن‌های رسمی ِ هیچ‌نپوشیده‌ی من به دردش بخورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک گربه‌ای دارد توی کوچه بی‌وقفه میو میو می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پریروز خانه‌ی رویاهایم را دیدم. نه که فکر کنی چیز خاصی بود، نه. خانه‌ی قشنگی بود که جزء به جزءاش به سلیقه‌ی ما دو نفر می‌خورد. خیلی بد بود. خیلی که با قرض و قوله خودمان را خفه کنیم، ته‌اش دست کم پانزده بیست تومان کم داریم. بعد ِ این دیگر برام مهم نیست چی باشد یا کجا باشد. امشب علی‌رضا را فرستادم بیرون، توی مایه‌های این که شب با خانه برمی‌گردی. خودم هم نشسته‌ام هی یاد در و دیوار آن خانه می‌کنم و آه می‌کشم و وسیله می‌چینم توی کارتون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش یک وحی و الهامی به‌ام می‌شد که بدانم تشک پنبه‌ای و بالش پر را چطوری بشورم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیم ساعت است هی غر می‌نویسم و پاک می‌کنم. عروسک سنگ صبور. بدی ِ سن بالا همین است. آدم خوب یاد می‌گیرد بریزد توی خودش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-4730858491164072600?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=4730858491164072600&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4730858491164072600'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4730858491164072600'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-957606107877171871</id><published>2010-08-25T00:07:00.002+04:30</published><updated>2010-08-25T01:12:28.242+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;از آن شب‌هایی است که خیلی شب است. چه‌طور بگویم؟ یک دلتنگی خاصی توی خودش دارد. علی‌رضا زود آمد، اما حالا که رفته بخوابد، می‌بینم هیچ هم آن قدری که دلم می‌خواست با هم نبودیم. حیف. تابستان کش‌دار است و داغ و خلوت. من مایه‌ی کتلت درست کردم و او سرخ کرد و من تلفنی به حرف‌های خواهرم گوش دادم که ویرش گرفته این‌جا خانه بخرد و گمانم یک چیزی هم با هم تماشا کردیم. بیشترش را رفتیم توی سایت‌های معاملات املاک چرخ زدیم. عجیب است که تکنولوژی این‌قدر پیشرفت کرده. آدم از این مملکت انتظار ندارد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوم راهنمایی که بودم، پدرم به اصرار خواهرهام خانه را عوض کرد. آن وقت‌ها کسی من را تحویل نمی‌گرفت، اما سر ِ دیدن دو سه‌تا خانه من هم رفتم. عیال‌وار بودیم و پدرم از هفده سالگی توی شرکت نفت کار می‌کرد و پول خوبی داشت. یک خانه‌ی چهارخوابه دیدیم که خوب بود. پدرم بود، مادرم بود با یکی از خواهرهام و من. حیاط داشت و دوستش داشتم. آن وقت‌ها خیال می‌کردم که حتماً شاعر می‌شوم و باغچه و درخت را برای شعر گفتن لازم داشتم. اتاق‌هاش بزرگ بود و خانواده‌ی خوبی توش نشسته بودند. همه‌جا را نگاه کردیم و قبل از این که خوش‌حال و راضی بیاییم بیرون مادرم پرسید: راستی کسی که توی این خانه نمرده؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مادرم وسواس داشت و مادربزرگ خانواده چند ماه پیش مرده بود و مادرم پایش را توی یک کفش کرد که توی این خانه نمی‌آید. بعد یک خانه‌ی دو طبقه دیدیم و خریدیم. آن موقع هفده میلیون بود. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حالا که فکرش را می‌کنم، اسباب‌کشی‌مان خیلی خنده‌دار بود. آن وقت‌ها حالی‌ام نمی‌شد، اما پدرم خسیس بود. اسباب‌ها را با ماشین می‌برد آن خانه و برای گاز و یخچال و تخت‌ها و قفسه‌ها از شرکت وانت گرفت. مبل‌ها را نبردیم. نو خریدند با قفسه‌های بیشتر و درهای کمدهای دیواری را دادند نجار بسازد. یک چیزگندی از آب درآمد، چون پدرم به بهانه‌ی مواظبت از ماشین و کار بالای سر کارگرها نمی‌آمد که مجبور نشود دست توی جیبش کند و آن‌ها هم که با چهارتا زن و دختر جوان و بی دست و پا طرف بودند، تا توانستند کج ساختند و کلاه گذاشتند. سر ِ یک هفته خانه نصف دیوارهاش گچی بود و یک انباری زشت سیمانی زیر راه‌پله‌اش علم شده بود. گل‌خانه را هم بعدتر مادرم کرد انباری؛ مثل آشپزخانه‌ی طبقه‌ی دوم. پرده‌ها را هم خواهرم یک شبه دوخت. فرداش قراربود برایش از تهران خواستگار بیاید و خانه هنوز درست و حسابی چیده نبود و همه‌مان آن شب تا صبح بیدار بودیم و من وسط کارها آناستازیا نگاه کردم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خانه پنجره‌های بزرگ داشت با بالکن حسابی. دلم می‌خواست بیدمجنون می‌کاشتیم و عصرها توی بالکن روی صندلی‌های سفید فلزی می‌نشستیم کیک می‌خوردیم با چای و شیر. نکردیم. بالکن هم شد یک انباری دیگر و درش سال تا سال باز نمی‌شد و کسی گرد و خاکش را تمیز نمی‌کرد و همان روزهای اول، پدرم پشت پنجره‌ها میله زد که دزد نیاید و پرده‌ها کلفت بود که از توی خیابان دید نداشته باشد. خواستگاری هم سر مهریه به سرانجام نرسید و سر ِ سال نشده، خانه را مادرم کرد یک شلخته‌دانی ِ حسابی. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیگر دوستش نداشتم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-957606107877171871?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=957606107877171871&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/957606107877171871'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/957606107877171871'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/08/blog-post_25.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-4300709516902440691</id><published>2010-08-16T14:03:00.002+04:30</published><updated>2010-08-16T15:11:40.454+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یک ور ِ خانه بساط ترجمه‌ام پهن بود و یک ور دیگر جان شیفته و سیگار و مخلفات. خودم نشسته بودم فرندز می‌دیدم و تازه ناهار مختصری خورده بودم که چشمم افتاد به جویی که دونات گاز می‌زد و هوس کردم. بد هم هوس کردم. رفتم توی آشپزخانه به این امید که یک چیزی پیدا کنم تردی و شیرینی دونات را توی خودش قایم کرده باشد. یک عالمه شکلات داشتیم با کلوچه‌ی نادری که مادرم دیروز از شمال آورده بود و دیجستیو و فلفل‌های رنگی کوچک که قرار است ترشی‌شان کنم و زردآلو و گلابی و انگور و پاستای دو روز مانده. دلم هیچ کدام‌شان را نمی‌خواست. چهارده سالگی‌ام را می‌خواستم که خمیر می‌کردم و دو ساعت پای گاز کرم هم می‌زدم می‌گذاشتم خنک شود و قالب می‌زدم و سرخ می‌کردم و کرم لاش می‌گذاشتم و شکلات می‌مالیدم روش و مزه‌ی بهشت می‌داد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امسال بیست و پنج سالم تمام شد. عجیب است. تا همین هفته‌ی پیش خیال می‌کردم بیست و چهار ساله‌ام. بعد نشستم حساب کردم دیدم نه. عین فیبی بودم در آن لحظه. هی گفتم پس این نقشه‌هایی که برای بیست و پنج‌ساله بودنم داشتم چی شد؟ (سلام آقای مرحوم گل‌آقا) هی گفتم الان است که چشم به هم بزنم و ببینم سی سالم هم تمام شده و هیچ وقت آن دختر جوان و جذابی که دوست داشتم باشم، نشدم. امسال یک زن خانه‌دار بودم که عطر گوچی و جارو شارژی بلک اند دکر و پول کادو گرفت و کیک تولد نداشت و نمی‌خواست داشته باشد. گمانم آدم حتی از آن چیزی که خیال می‌کند هم زودتر پیر می‌شود. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-4300709516902440691?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=4300709516902440691&amp;isPopup=true' title='1 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4300709516902440691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4300709516902440691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/08/blog-post_16.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-4969997478482896275</id><published>2010-08-13T16:01:00.002+04:30</published><updated>2010-08-13T18:45:01.837+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نون ازم خواست برایشان لیست بنویسم. از این‌ها که آدم قبل ِ تولد پخش می‌کند بین دوست‌هاش. این کار را البته دوست ندارم. یک بار کردم. هیچ فایده‌ای هم نداشت. در صدر لیستم ماشین بود. الان نمی‌دانم یک سال گذشته یا دو سال. هنوز ماشین ندارم. رفتم پیداش کنم و با اندکی دخل و تصرف دوباره همان را بفرستم. چون مثلاً فندک می‌خواستم که همان موقع گرفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعداً: سطر بالا که می‌نوشتم، توتی با یک گربه‌ی دیگر پشت پنجره دعوایش شد. رفتم جداشان کنم، دست راستم را گاز گرفت و رسماً یک تکه‌اش را خورد. الان دستم شبیه دماغ مودی چشم باباقوری است. من مقداری گریه زاری و ننه من غریبم بازی در آوردم و حالا دارم رشادتمندانه و یک‌دستی ادامه می‌دهم. یعنی باید بروم بدهم پانسمانش کنند؟ یا توتی را با تیپا از خانه بیندازم بیرون کفایت می‌کند؟ الان دوتا دلمشغولی دارم. یکی این که خاک بر سرم. من دیروز با یکی رفتم سقط کند و او به اندازه‌ی الان ِ من ادا در نیاورد. دوم که من چجوری می‌توانم یک دستی بروم مستراح و شلوارم را بکشم پایین؟ ناهار خوردن که بماند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بلی. می‌گفتم. من توی زندگی‌ام خیلی چیزها کم دارم که اصلاً خیال هم نمی‌کنم به‌شان برسم. مثلاً یک خانه‌ی دوخوابه‌ی وان‌دار. یا یک ویلا لب دریا. یک چیزهایی هم هست که خوب، الان هم اگر نشود، یک سال، دو سال، سه سال دیگر خودمان می‌توانیم بخریم و تازه آن‌جوری بیشتر به‌مان می‌چسبد. کلاً این پروسه‌ی رفتن و دیدن و انخاب کردن به من یکی خیلی می‌چسبد. این است که راضی به زحمت کسی نیستم. یک چیزهایی هم هست که خوب، گرانند. آدم همین‌جوری که نمی‌تواند به مردم بگوید &lt;a href="http://www.lerobert.com/dictionnaires-generalistes/p-le-nouveau-petit-robert-de-la-langue-francaise-2011-p.html"&gt;این دیکشنری&lt;/a&gt; شصت یورویی را لازم دارد. یا &lt;a href="http://www.lerobert.com/recherche/dictionnaire-des-expressions-et-locutions.html"&gt;این یکی&lt;/a&gt; بیست و سه‌ یورویی را. یک رویی می‌خواهد گفتنش که من ندارم. دیگر جانم بگوید برای نون ِ نازنین که من الان دو ساعت است دارم فکر می‌کنم چی دلم می‌خواهد و توی این فاصله یک اپیزود فرندز هم دیدم. من ممکن است از گرفتن یک تی‌شرت راحت و خنک هم خیلی خوشحال شوم. از زیورآلات خوش‌ام نمی‌آید، اما خوشگل‌ترین گوشواره‌های عالم را از نسیم و مرجان کادو گرفته‌ام. یک چیزی لازم دارم که بمالم به تنم و زیر آفتاب بخوابم و برنزه بشوم. کتاب لازم ندارم. لوازم آرایش هم نه. لاک هم که همین دیروز از ملی و محدثه چندتا بلند کردم. یک اتوی مو هم گمانم می‌خواستم. دیگر یادم نمی‌آید. یعنی چیز فیزیکی یادم نمی‌آید. الان می‌خواهم این پستم را جمع کنم، بروم درمانگاهی چیزی ببینم دستم بخیه لازم دارد یا نه. از اولش این را می‌خواستم بگویم اصلاً که همین خواب ِ راحتی که آدم بعد از مهمانی شبانه در خانه‌ی خودش می‌کند، برای من بهترین چیز است. همین هم‌نشینی‌های وقت و بی‌وقت، همین هم‌صحبتی‌های گاه و بی‌گاه. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-4969997478482896275?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=4969997478482896275&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4969997478482896275'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4969997478482896275'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-5007641381161660730</id><published>2010-07-08T17:58:00.003+04:30</published><updated>2010-07-09T22:24:21.079+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; "&gt;شب بود. چشم‌هام را به زور باز نگه داشته بودم و پیراشکی درست می‌کردم برای ناهار فردا. رادیو برای خودش روشن بود. بازی آلمان اسپانیا. اوایل بازی بود و من داشتم آخرین پیراشکی‌هام را قالب می‌زدم. خمیر را توی دستم چرخاندم، آرد پاشیدم، قالب زدم، گوشت گذاشتم لایش و بستم گذاشتم توی سینی فر. دوباره خمیر توی دستم چرخاندم. این کار را هنوز یاد نگرفته‌ام، بر عکس مادرم که با مهارت می‌چرخاند و از این دست به آن دست می‌داد و نازکش می‌کرد. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; "&gt;از وقتی یادم می‌آید، مادرم نان می‌پخت. وسواس داشت. دستپخت کسی را نمی‌خورد.  این که سهل است، مهمانی که می‌رفتیم، بینی‌اش را چین می‌داد و با بدگمانی نگاه می‌کرد و دست به چیزی نمی‌زد؛ به آدم‌ها هم. حالا البته بهتر شده، اما آن وقت‌ها محال بود غیر از این رفتار کند. از خانه‌ی مادرش هم که برمی‌گشت، تا حمام نمی‌رفت نباید به جایی می‌خورد. می‌گفت نجس‌ام. همه‌ی دنیا نجس بود بجز ما که زندگی‌مان دست خودش بود و این چهاردیواری که سالی یک بار تک‌تک اتاق‌هاش را آب میکشید و پهن می‌کرد زیر آفتاب داغ تابستان.  ما را هم همین‌طور- تقریباً. یک صحنه‌ای توی ذهنم مانده که مامان توی حیاط، شلنگ آب را گرفته بود روی سر من، یا برادرم. تصویر محوی است. خوب نمی‌بینمش. شاید هم خیال می‌کنم. ولی این را مطمئنم که یکبار من را کتک زد. بد کتک زد و خیلی ترسیده بودم. سر ِ این بود که رفته بودیم سراغ دوچرخه‌ی کوچکی که توی حیاط داشتیم، با برادر و پسرعموم. مادرم زورش به آن‌ها نرسید، اما خوب زهره‌چشمی از من گرفت. من هنوز هم دوچرخه دوست دارم و هنوز هم کوچکترین شوقی برای سوارشدنش ندارم. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; "&gt;هیچ وقت نفهمیدم وسواس ِ مادرم چه‌طور شروع شد. جوان‌تر که بود، این‌طور نبود. آراسته بود و کفش‌های پاشنه‌بلند می‌پوشید و شب‌ها شام می‌رفتند باشگاه ساحل. من که کوچک بودم، مادرم لب به غذاهای باشگاه شرکت نمی‌زد که روز به روز کیفت‌شان افت میکرد، اما من مرغ‌های ناهار جمعه‌اش را دوست داشتم. با هویج و کرفس و فلفل‌دلمه‌ای آب‌پز می‌کردند و سس غلیظی می‌دادند روش. بابام ظهرهای جمعه دوتا قابلمه برمی‌داشت، می‌رفت باشگاه ساحل، غذا را می‌گرفت می‌آورد خانه. مادرم کاری به کار ما نداشت، برای خودش همیشه غذای جدا درست می‌کرد. غذای خوبی هم درست می‌کرد، اما همیشه میخواست به ما بفهماند که دارد در حق ما فداکاری می‌کند. هر تکه گوشت یا مرغ را زهرمار می‌کرد تا از گلویمان پایین برود. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; "&gt;نان پختن برای مادرم، آئین خودش را داشت. حمام می‌کرد و پیراهن ِ تازه شسته شده می‌پوشید و خمیرمایه درست می‌کرد و آرد و آب می‌ریخت و نمک می‌زد و خوب ورز می‌داد. پدرم گوشه‌ی حیاط اتاقکی ساخته بود که مادرم دم و دستگاه نان‌پزی‌اش را گذاشته بود و همان‌جا نان می‌پخت و داغ داغ می‌آورد سر سفره، مخصوصاً وقت‌هایی که مهمان داشتیم. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; direction: rtl; "&gt;اگر بگویم نان‌های مادرم زبان‌زد خاص و عام بود، خیلی اغراق کرده‌ام. آن‌قدرها مهمان خانه‌مان نمی‌آمد. اما هر کس می‌خورد، تعریف می‌کرد. مادرم خیلی خوشحال می‌شد. ما برایمان معمولی بود. عادت کرده بودیم، دیگر نمی‌دیدمش. گاهی ناراحت می‌شدیم حتی، بچه‌های دیگر لقمه‌های لواش و پنیر و کره داشتند برای زنگ‌های تفریح، ما نه. مادرم این چیزها یادش نمی‌ماند. مهم نبود براش. خیلی حسرتش را می‌خورم. مادرم اما براش مهم بود کسی از نان‌، از غذا، یا حتی ماستی که درست می‌کرد، تعریف کند. چشم‌هاش برق می‌زد و از ته دل می‌خندید. این را من هم ازش به ارث برده‌ام. با طعم‌ها و بوها و مزه‌ها بازی می‌کنم و کسی که تعریف کند، چشم‌هام برق می‌‌زند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5007641381161660730?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=5007641381161660730&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5007641381161660730'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5007641381161660730'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/07/blog-post_08.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-4692807698850051806</id><published>2010-07-04T22:39:00.003+04:30</published><updated>2010-07-04T23:48:49.704+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;دلم گرفته. همین‌جوری. پریشب آمدم یک طرح خوشحال‌سازی برای خودم پیاده کنم و چون عین زن‌های زیادی شوهردار، شیپیش در پشم پاهام لانه کرده بود، دو بسته ورق اپیلاسیون حرام کردم تا دست و پام به اصطلاح بلوری بشود. امشب هم سر ِ راه رفتم لوسیون ِ نمی‌دونم‌چی‌چی ِ کاهش‌دهنده‌ی پشم بدن خریدم و همین الان پیش پای شما چهار دانه شویدی که مانده بود را با اپی‌لیدی ناکار کردم و لوسیون مالیدم و الان مثلاً باید خوشحال باشم و سبکی خاصی در پاهام احساس کنم، آن‌قدر که سبکبال بدوم. اما هیچ هم این‌طور نیست. پاهام دانه دانه شده‌اند و من دارم به این فکر می‌کنم که هزار سال است نرفته‌ام آرایشگاه اپیلاسیون کنم و هزار سال است پایم را توی هیچ استخر و دریایی نگذاشته‌ام. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;توضیح: من امروز توی شرکت دقیقاً هیچ کاری نکردم و ظهر رفتم دانشگاه یک امتحان مسخره دادم و با این که امتحانم خیلی خوب بود و قاعدتاً باید الان خیلی حالم خوش باشد، بعدش مجبور شدم بروم شرکت و به مدت یک ساعت و نیم، دوباره هیچ کاری نکنم و بعد برگردم خانه خودم را با لباس‌هام بیندازم توی ماشین لباس‌شویی. یک ساعت و نیم جمعاً منتظر اتوبوس بودم. آه ای عمری که بیهوده می‌گذری. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;یادم می‌آید خیلی کوچک بودم که برای اولین بار رفتیم شمال، اما نه آن‌قدری که یادم نیاید. حتماً یک کسی بوده که من را بگیرد و من روی آب شناور بمانم و از ته دل جیغ بزنم. شاید هم نه. این اخلاق‌ها به پدرم نمی‌آید. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;ما یک وقتی توی خانواده‌مان سه تا بچه داشتیم و پدرم یک ماشین فسقلی داشت که با عمو و زن‌عمو و دوتا پسرهاشان می‌چپیدند آن تو و از شمال تا جنوب سفر می‌‌کردند و شب‌ها چادر می‌زدند و عکس می‌گرفتند و توی عکس‌ها همه خندان بودند و دامن پای زن‌ها کوتاه بود و باد با موهاشان بازی می‌کرد و تا توی چشم بچه‌ها می‌خندید. پدرم آن‌وقت‌ها توی مسجدسلیمان کارگر شرکت نفت بود و آرزو داشت کارمند بشود و خانه توی بریم بگیرد. بعد انقلاب شد و بابام کارمند شد و ما چهارتا دنیا آمدیم که سرباز امام زمان باشیم و زن‌عموم مرد و عمویم یک زن دیگر گرفت و مادرم از زن دوم عمو خوشش نمی‌آمد و ما دیگر دسته جمعی مسافرت نرفتیم و اولین سفری که من یادم می‌آید، همین محمودآبادی بود که بابام از طرف شرکت نفت ما برد و من برای اولین بار دریا را دیدم و هیجان‌زده بودم و خدا خدا می‌کردم پدرم هر سال ما را ببرد محمودآباد. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;یادم هست که یک شب بعد از شام برمی‌گشتیم سوئیت و کنار دریا راه می‌رفتیم و من روبه‌رویم سیاه ِ سیاه بود و من می‌ترسیدم آب بزند من را با خودش ببرد توی این سیاهی ِ بی‌انتها و حتی یک بار هم فکر نکردم که یک بزرگ‌تری هست دست من را بگیرد. یادم هست که که از آن به بعد و بزرگ‌تر هم که شدم، دوست داشتم همین‌جوری بنشینم روبه‌رویش و نگاهش کنم و بترسم و کسی نباشد دستم را بگیرد. خیال می‌کردم من خیلی آدم خاص و تنهایی هستم. کی توی چهارده سالگی همچین فکری نمی‌کرد؟ &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;اولین سفر ِ دوتایی که با هم رفتیم، غیر ِ این همدان‌ها و اهواز رفتن‌های اجباری، گرگان بود. سه سال پیش گمانم. مطمئنم که بندر ترکمن و بندر گز هم رفتیم و حتی یادم هست قایق‌سواری کردیم و توی جزیره‌ی کوچکی که یک رستوران بیشتر نداشت، ماهی خوردیم و یادم می‌آد توی تاریکی شب هم با هم کنار دریا بودیم و لابد من باید همچین فکری کرده باشم که تو هستی دست من را بگیری و من از هیچ موجی نمی‌ترسم. یادم نیست. اینش یادم مانده که روز دوم سفر پریود شدم و حمام هتل کثیف بود و من درد داشتم و لحظه‌شماری می‌کردم که برویم فرودگاه و برگردیم خانه. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;می‌خواهم بگویم الان که خوب فکرش را می‌کنم، می‌فهمم که چرا پدرم از یک جای زندگی‌اش به بعد، دیگر دوست نداشت سفر برود. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-4692807698850051806?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=4692807698850051806&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4692807698850051806'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4692807698850051806'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/07/blog-post_04.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-5765231655516571795</id><published>2010-07-03T20:56:00.003+04:30</published><updated>2010-07-03T23:23:37.167+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;بعد ِ بوق و اندی دارم ابی گوش می‌دهم. شب نیلوفری. هی فکر می‌کنم کاش یک آهنگ نی‌ناش‌ناش داشته باشد که پا بشوم باش، بس که خوب‌ام. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;سه ساعت پیش خط بالا را نوشتم. الان خوابم میاد. گرمم هم هست و آرایش ِ پاک نکرده دارم با لنز درنیاورده و دو تا قابلمه‌ی گنده که از ناهار دیروز مانده و ابی‌ام هم خیلی وقت است خاموش است. آخ از ناهار دیروز ولی. مهمان ِ سرباز داشتیم و از شب ِ قبلش این‌قدری که غر زده بود غذاهامان بد است و من شبش حال نداشتم و پاستا درست کردم -بله، برای ما پاستا یک غذای حاضری محسوب می‌شود -، از صبح بعد ِ پنکیک‌ها دست به کار ِ ناهار شدم و زرشک‌پلو با مرغ ِ چرب حسابی درست کردم با سالاد و مخلفات. عصر که مهمانمان رفت، قابلمه را گذاشتم جلویم و هی ته‌چین خوردم و هی قربان‌صدقه‌ی خودم رفتم. آخر تو چقدر خوبی غذا؟ چه لذتی دارد از خرید کردن تا شستن و خورد کردن و پختن و خوردنت؟ ستاره‌باران جواب کدام سلامی به آفتاب؟ &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;بله، می‌گفتم، خیلی گرم است و من خوابم می‌آید. یک کار ترجمه هم دلم می‌خواست برای تابستان بگیرم، نشد. حیف. خاک بر سرم کنند، آخر کدام آدم عاقلی توی رزومه‌اش تاکید می‌کند که کار اولش است و بلکه هم اصلاً نتواند؟ طرف جواب ای‌میلم را هم نداد حتی. چشم به آسمان نشسته‌ام منتظر که یک کسی توی مایه‌های همینگوی ظهور کند و کتابش از آسمان بیفتد توی دامن من که دست به کار بشوم. دو تا از نمره‌هام را هم گرفتم. هیچ کدام بیست نشد. خیلی ناراحتم. معدلم تا الان هیجده است. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;دیگر چی بنویسم؟ این‌قدری که ننوشته‌ام، خیال می‌کنم الان باید حتماً حرف مهمی برای گفتن داشته باشم. که ندارم. این پنج شش ماهه هیچ کاری نکرده‌ام. نه درست و حسابی درس خوانده‌ام، نه کار قشنگی کرده‌ام، نه هیچی. صبح تا شب رفته‌ام نشسته‌ام سر کار و با عرق جبین به اقتصاد خانواده کمک کرده‌ام. واقعاً با عرق جبین، بس که شرکت‌مان گرم است و من هی شر شر عرق می‌ریزم. هیچ کاری هم ندارم که بکنم، فقط نمی‌توانم کارهایی که دوست دارم بکنم. بلکه آخر ِ این ماه زدم بیرون، بلکه هم نه، ماندم تا آخر تابستان و خودم را گول زدم که من خیلی آدم مهمی هستم و نقش قابل توجهی در صنعت خودروی کشور ایفا می‌کنم. از روزی که من رفتم توی این شرکت، تا حالا سر ِ جمع پنج‌تا سنسور دنده عقب فروخته‌ایم. جمعش اندازه‌ی حقوق یک ماه من هم نشد. خیلی است. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5765231655516571795?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=5765231655516571795&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5765231655516571795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5765231655516571795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-8850561119912847863</id><published>2010-05-29T19:35:00.000+04:30</published><updated>2010-05-29T19:38:09.988+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;ده سالم بود. هفت تا بچه بوديم. بابام نوشابه‌ي شيشه‌اي مي‌خريد: زمزم، کوکاکولا، پارسي‌کولا. صندوق‌هاي نوشابه هميشه گوشه‌ي حياطمان بود. بابام آن‌وقت‌ها آريا داشت. ما هنوز خيلي فقير بوديم و ماشين داشتن برايمان خيلي هيجان‌انگيز بود. يک کمي که بزرگ‌تر شديم، ديديم که هيچ کس آريا ندارد و يک ماشين گنده‌ي زشت است و بوق‌اش صداي سگ مي‌دهد و بچه‌هاي کوچه هر وقت ماشين بابام را مي‌بينند، مسخره‌اش مي‌کنند.&lt;br /&gt;بابام از يک وقتي به بعد، ديگر فقير نبود، اما هميشه خسيس بود. مثلاً ميوه‌ي ارزان مي‌خريد که لک داشت و ما دوست نداشتيم، مي‌ماند و خراب مي‌شد و مي‌ريختيم دور. اما آن‌وقت‌ها حرف توي نوشابه‌خريدن نمي‌آورد. شيشه‌ها را آب مي‌زديم سر ِ صبح مي‌گذاشتيم توي فريزر که براي ظهر خنک بشود، تگري بشود، داغ تابستان را با خودش بشورد ببرد پايين.&lt;br /&gt;آن‌وقت‌ها نوشابه‌ي تگري خوردن آرزوي ما بود. آدابي داشت که نوشابه اين‌طوري بشود. تنها چيزي که من مي‌دانستم، اين بود که بايد خيلي بماند توي فريزر، اما يخ نزده باشد هنوز. به محض درآوردن که درش را بازمي‌کردي، اگر خيلي خوش‌شانس بودي يک‌هو از بالا نوشابه‌ات تگري مي‌شد و يخ، تن مي‌کشيد پايين. يخ هم که نه، انگار خوني که دلمه بسته باشد. بعد وقتي نوشابه‌ را سر مي‌کشيدي، مي‌امد روي زبان و سرد بود و گلوت را قلقلک مي‌داد.&lt;br /&gt;بعدتر بود که صندوق‌ها خاک گرفت و سراغ‌شان نرفتيم. نوشابه‌ي خانواده مي‌گرفتيم و من کم‌کم ياد گرفتم نوشابه يک چيزي است که من دوستش ندارم و مي‌توانم نخورم. پانزده سال ديگر هم گذشت تا يک ظهر ِ داغ ِ اوايل خرداد، با عاصفه و نسيم و ماندانا توي يک ساندويچي ِ کوچک و کثيف، من يک جرعه از کوکاکولا‌ي عاصفه را با ني هورت بکشم و چشم‌هام از گازش پر ِ اشک بشود و اين‌ها همه يادم بيفتد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-8850561119912847863?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=8850561119912847863&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8850561119912847863'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8850561119912847863'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/05/blog-post_29.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-8292506578920580994</id><published>2010-05-22T11:53:00.002+04:30</published><updated>2010-05-22T12:10:56.245+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;عصر جمعه بود و هوا دم گرفته. نيمه برهنه روي تخت بوديم. ناهار مفصل داشتيم و چشم‌هامان سنگين بود. وسط ِ فيلم، لپ‌تاپ را گذاشتيم وسط‌مان و خوابمان برد. يادم هست پتو نداشتي و من دوتا داشتم، يکي را بغل زده بودم، يکي را کشيده بودم روي پاهام.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خواب ديدم چادر سر مي‌کنم که توي خيابان کتک نخورم. خواب ديدم حق ندارم با ديگران حرف بزنم يا بخندم. خواب ديدم يک دختر کوچک دارم که دارد از گرما لاي چادر سياهش عرق مي‌کند. خواب ديدم انگشت‌هاش توي دستکش سياه است. خواب ديدم فکر مي‌کنم کارت را ول اگر کني، راحت است که برويم؟ خواب ديدم مي‌خواهيم برويم که زندگي کنيم و سخت است و همه‌اش مي‌ترسيم و جانمان به لب رسيده اما. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ديروز بود. همه‌اش توي فکرم. برويم ببينيم اين بادي که لاي موها مي‌پيچد و همه ازش مي‌گويد، چه‌طور چيزي است مگر؟ &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-8292506578920580994?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=8292506578920580994&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8292506578920580994'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8292506578920580994'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/05/blog-post_22.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-9191172532337473834</id><published>2010-05-19T17:00:00.002+04:30</published><updated>2010-05-19T18:04:00.564+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;گشنه‌ام بود. يه کاسه کورن‌فلکس با شير ريختم براي خودم و پشتش هم چندتا کلوچه‌ي خرما-گردويي کوچولو. نشمردم چندتا. توتي رو برده بودم تو حياط و بعد که آوردمش، تا يه ساعت همين‌جوري ميو ميو کرد که باز بذارم بره بيرون. حال نداشتم بالا سرش بايستم و همسايه‌هه غر مي‌زنه اگه ببينه بچه تو حياطه. ما تا حالا غر نزديم که بچه‌ي اونا هي توي حياطه. چون بچه‌شون آدمه اصولاً همچين چيزي براشون پذيرفته هم نيست که با توتي مقايسه بشه. ولي به خدا که خرتره. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد؟ بعد الان دارم از خواب مي‌ميرم. يه عالمه هم تمرين گرامر دارم. حالا که نه ادعا کنم تمرين به جاييمه، ولي اگه بخوابم شب دير مي‌خوابم و صبح دير پا مي‌شم و به کلاس ِ صبحم نمي‌رسم. آلردي هم سه‌تا غيبتم رو خوششال و خندان کرده‌ام قبلاً. بعد هي قراره يادم باشه به نازنين زنگ بزنم قرار اين هفته‌مون رو بندازم جمعه، هي يادم مي‌ره. اصلاً امروز هم نزديک بودم زنگ بزنم به محدثه که تخمم که پول موبايل برات مياد، من دلم برات تنگ شده. هيچ هم حواست هست از وقتي رفتي ديگه معاشرت ِ خوب دوست‌داشتني نکرده کسي با کسي؟ اوه اوه از اين ناخونام. دو هفته است مي‌خوام مانيکور کنم و مو رنگ کنم و وقت نمي‌کنم. يه کم گوشت آب‌پز داريم که دلم مي‌خواست تنگش قارچ و سيب‌زميني و هويج و بروکلي بذارم واسه‌ي شام، قارچ و سيب‌زميني و هويج و بروکلي نداريم. جينمو صبح انداختم توي ماشين. يه دستمال کاغذي توي جيبش بود و همه‌اش پخش و پلا شده روي پاچه‌هاش. درش که آوردم، تا برگشتم در ِ ماشينو ببندم، توتي رفته بود تو ماشين براي خودش نشسته بود. آدم چجوري بچه‌دار مي‌شه که سکته نکنه؟ يا نکنه بچه‌ي آدم اين‌قدر تخم سگ نيست؟ ها؟ عروسک سنگ صبور، يا تو فيلان کن، يا من مي‌ترکم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-9191172532337473834?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=9191172532337473834&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/9191172532337473834'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/9191172532337473834'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/05/blog-post_19.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-8099317414319628558</id><published>2010-05-16T00:30:00.002+04:30</published><updated>2010-05-16T00:40:16.875+04:30</updated><title type='text'>چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی، وای از شب تارم</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;پیش‌دانشگاهی، یک معلمی داشتیم برای دیفرانسیل، آقای عسکری. موهاش فرفری بود. همیشه تست به‌مان می‌داد حل کنیم، بعد می‌گفت این مثلاً سال هفتاد و چهار سوال هشت کنکور تجربی بود و جوابش گزینه‌ی سه است. یک بار سنا عکسش را کشیده بود، بالای سرش نوشته بود تو مو می‌بینی و من پیچش مو. از آن موقع هر وقت چیزی در مورد طره‌ و تاب و جعد ِ گیسو می‌شنوم، یادش می‌کنم. مثل حالا. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;یک تعطیلی ِ خوب ِ نازکی داشتم این آخر هفته. کلاس ِ پنج‌شنبه‌هام تعطیل بود. پنج‌شنبه‌ها گه‌ترین روزهای عمرم هستند، تا یک ماه دیگر. یعنی چهار پنج‌‌شنبه‌ی دیگر هست که باید ساعت شش صبح بیدار بشوم بروم سر ِ کلاس قرآن بنشینم، -راستی من چه فکری کرده بودم که ساعت هفت و نیم صبح قرآن برداشته بودم؟- بعدش هم دو زنگ گرامر. هیچ هم خیال ندارم بنشینم از کلاس گرامرم گله کنم که معلمش این‌طور است و شاگردهاش آن‌طور. خلاصه کنم که جهنم مجسم است و به هر بهانه‌ای از زیر کلاس‌هاش در می‌روم. بعد پریروز چه‌کار کردم؟ دو ساعت بیشتر خوابیدم، صبح با نازنین بودم و هم درس خواندیم، هم گپ زدیم، هم مثل هفته‌ی پیش عزم‌مان را جزم کردیم که این هفته حتماً حتماً ترجمه کنیم که خیلی خوب بود، از آن به بعدش هی نیمه خمور بودم برای خودم. کتاب خواندم، ظرف شستم، فیلم دیدم، آشپزی کردم، با بچه بودم، یک وضع خوبی داشتم که مدت‌ها بود نداشتم. آدم باید یک همچین آخر هفته‌هایی برای خودش تدارک ببیند، وگرنه که هی می‌دود و آخرش به جایی نمی‌رسد. و آدم مگر توی زندگی بیشتر از این خموری و چندتا چیز کوچک دیگر چه می‌خواهد که به‌شان نرسد؟ ها؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-8099317414319628558?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=8099317414319628558&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8099317414319628558'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8099317414319628558'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/05/blog-post_16.html' title='چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی، وای از شب تارم'/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-5360241002256864498</id><published>2010-05-04T16:10:00.002+04:30</published><updated>2010-05-04T16:39:45.556+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;آخر اگر اين‌جا را فيلتر نکرده بوديد و من يک همچنين بعدازظهري نمي‌آمدم بنشينم اين روبه‌رو که دلم هواي قديم‌هام را بکند که نمي‌آمدم اينجا بگويم خيلي کش‌داريد و مادرتان فلان است که. از خودتان است که بر خودتان است. به خداتان. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5360241002256864498?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=5360241002256864498&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5360241002256864498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5360241002256864498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-4516474912404455563</id><published>2010-04-08T14:05:00.003+04:30</published><updated>2010-04-08T14:43:39.581+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;صبح از دنده‌ی چپ پا شدم. داشتم خواب ِ خوبی می‌دیدم بعد از مدت‌ها. یک طور ِ مریل استریپ- استنلی توچی‌وار ِ خوبی پیر شده بودیم و با هم بودیم و باید بلند می‌شدم بروم سر ِ کلاس ِ ساعت هفت و نیم صبح. چی داشتم؟ قرآن با دو زنگ گرامر. دیر رسیدم و وسط راه یادم افتاده بود که برای گرامر تمرین ِ حل نکرده دارم و رفتم آخر کلاس نشستم به تمرین حل کردن. به زور تمامشان کردم و رفتم سر ِ کلاس بعدی. گرسنه‌ام بود و توی کیفم یک موز داشتم با یک کیت‌کت و خوابم می‌آمد و تمام این هفته را دیر خوابیدم و زود بیدار شدم. کلاس خیلی بد بود، چون معلممان تند تند حرف می‌زند و من ازش خوش‌ام نمی‌آد و بچه‌های کلاس یک‌جور ِ نچسبی وجود دارند و شوخی‌های بی‌مزه میکنند که آدم یادش نمی‌رود مجبور است تحمل‌شان کند. موزم را زنگ‌تفریح دوم خوردم و دوباره همین کلاس بود و اولش یک شاگرد دکترا آمد و موضوع تحقیش بررسی مشکل دیکته‌ی دانش‌جویان فرانسه بود و یک متن سختی برایمان دیکته گفت که ما اصلاً نمی‌فهمیدیم کلمه‌هاش چی هستند، وگرنه شاید می‌توانستیم بنویسیمش. همین ده دقیقه قبلش هم معلممان گفته بود درستان عقب است و باید هفته‌ی آینده یک ساعت بیشتر بمانید و این حرف‌ها. بعد من همه‌اش تو این فکر بودم که یک امروز ولم کنید به کسی کمک نکنم و بچه‌ی بدی باشم و اه که این چقدر مزخرف درس می‌دهد و کلاس تمام شد آمدم خانه. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;بعد یک چیزی هست که من معمولاً بلند نمی‌گویم. الان برای تاکید روی این است که چرا تاکسی سوار نشدم و با اتوبوس آمدم خانه. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;ما خیلی فقیریم. نه خانه داریم، نه ماشین. مایکروفر هم نداریم. پول داشته باشیم هم نمی‌خریم، چون هزارتا خرج واجب‌تر هست. غذای بیرون که بخواهیم بخوریم، همین کبابی سر ِ کوچه می‌رویم و من گران‌ترین غذایی که تا حالا خورده باشم، بیشتر از پانزده تومان نبوده، آن هم فقط یک بار در عمرم، نایب سهروردی، گه. بعد من سوار اتوبوس شدم که به نوبه‌ی خودم به اقتصاد خانواده کمک کرده باشم. سرم را تکیه دادم به پنجره و آفتاب می‌زد و باد ِ خوب ِ مو-پریشان-کنی می‌آمد که از صندلی عقب یکی گفت پنجره را ببند و دختر بغل دستی‌ام زنگ زد به اکرم غیبت ِ خانم موسوی را بکند و زنگ زد به هنگامه غیبت اکرم و خانم موسوی را بکند و هی بلند بلند آدامس جوید و غر زد و شکایت کرد و من رسیدم خانه. علی‌رضا نیست و چه خوب که نیست که من این‌طور وقت‌ها باش بداخلاقی می‌کنم و بعدش مثل سگ پشیمان می‌شوم. ناهار ندارم و حال ندارم چیزی درست کنم و گرسنه‌ام و گربه آمده پایین پایم زیر آفتاب دراز کشیده و من هی فکر می‌کنم پس چی شد آن حال ِ معرکه‌ی خواب ِ صبح‌ام؟ پا شوم آلبالوهای یخ‌زده‌ام را در بیاورم بخورم برمی‌گردد یعنی؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-4516474912404455563?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=4516474912404455563&amp;isPopup=true' title='1 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4516474912404455563'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4516474912404455563'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/04/blog-post_08.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-2998643830132384788</id><published>2010-04-05T09:12:00.002+04:30</published><updated>2010-04-05T09:15:41.745+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سر ِ صبح است. امروز رئيسم نمي‌آيد. يک ليوان چاي سبزم را گرفته‌ام توي دستم و نان شيرمالم را گذاشته‌ام روي گاز که گرم بشود. يک to do ليست بغل ِ دستم است و يک انشا دارم که چهارشنبه بايد تحويل بدهم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روزنامه ورق مي‌زنم و کتاب مي‌خوانم و خيلي سر ِ صبح است امروز. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-2998643830132384788?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=2998643830132384788&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2998643830132384788'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2998643830132384788'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/04/blog-post_05.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-7687648126730278705</id><published>2010-04-04T09:45:00.002+04:30</published><updated>2010-04-04T10:22:23.980+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>شب بود. آب داغ بود و بغل سينک ايستاده بودم ظرف مي‌شستم. چهارده فروردين بود. مرخصي گرفته بودم و دانشگاه نرفته بودم و تمام روز لپ‌تاپ به بغل روي تخت دراز کشيده بودم به فيلم ديدن. شام نداشتيم و ناهار ِ فردا حاضر نبود هنوز و کپه‌ي لباس‌هاي نشسته از قبل ِ عيد تلمبار شده بود و ساعت از يازده گذشته بود و ديگر بايد مي‌خوابيديم که صبح خواب نمانيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; چشم‌هات قرمز بود و هنوز داشتي کار مي‌کردي. ظرف‌ها را آب کشيدم، جمع کردم و ناهار حاضر بود و ديگر رفتم سيگار آخر شبم را بکشم و باز فيلم ببينم. دلم نمي‌آمد بخوابم که اين‌قدر خسته بودي و چشم‌هات قرمز بود و تنت را مي‌خواستم. لمس ِ پوست ِ تنت را. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پوستت عجيب و خواستني است. گرما دارد و خنکا با هم، زمستان و تابستان. &lt;br /&gt;نيم‌برهنه که خم شده‌اي روي من و دست‌هام پوست کمرت را مي‌کاوند، توي بهشت‌ام. من‌ام با تو. همين. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يک روزي، خيلي بعدتر، وقتي پير شديم و پوستت چروک خورد و ديگر اين نرما را نداشت، يادم بياور به‌ات بگويم ربطي به پوست ندارد. يک چيزي است که آن تو درت شعله مي‌کشد. يک چيزي است که کيفيت بوسه‌هات را بي‌نظير مي‌کند. يک چيزي هست که تو داري و هيچ کس ديگري ندارد. يادم بياورش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-7687648126730278705?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=7687648126730278705&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7687648126730278705'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7687648126730278705'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-3109833932486550887</id><published>2010-03-20T21:37:00.000+03:30</published><updated>2010-03-20T21:38:23.085+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;سال تحویل  محشری بود،&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;direction: rtl; "&gt;با سرت توی گودی گردنم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-3109833932486550887?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=3109833932486550887&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3109833932486550887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3109833932486550887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/03/blog-post_5682.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-1685106067152238682</id><published>2010-03-20T18:44:00.003+03:30</published><updated>2010-04-04T10:24:34.727+04:30</updated><title type='text'>خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز</title><content type='html'>&lt;div style="DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"&gt;چند ساعت مانده به سال تحویل. دقیقاً نمی‌دانم چقدر. امسال نرفتم ببینم ساعت چند است. تلویزیون هم نداریم. هفت‌سین هم نچیدیم. خواب بودم تا حالا که بابام زنگ زد بیدار شدم. چند قلم چیز وسط خانه پهن بود وقتی خوابیدم، پا شدم دیدم نصف‌شان جمع است. اما جای دندانم هنوز درد می‌کند. عفونت کرده گمانم. اهمیتی نمی‌دهم هنوز. &lt;/div&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"&gt;یک سلکشن خنده‌دار دارم از آهنگ‌هایی تا حالا برای عید خوانده‌اند. الان صداش کردم گذاشت. &lt;/div&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"&gt;می‌گفتم، بابام زنگ زده بود. همین‌جوری. دلش تنگ شده بود انگار. امسال دوتا از بچه‌هاش پیشش نیستند. فکر کن آدم تخم هفت‌تا بچه پس بیندازد و بعد سر سفره‌ی هفت‌سین، همیشه چندتایی‌شان نباشند. &lt;/div&gt;&lt;div style="DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right"&gt;خیلی حال خوبی دارم با همه‌ی این احوال. نمی‌دانم چرا. سال گهی بود، بدون اغراق. اتفاق خوب هم توش برام افتاد، تک و توک. بعد چی؟ نمی‌دانم. دوست دارم بلند شوم لباس ِ خوب بپوشم و مو سشوار بکشم و بروم میوه و آجیل روی میز بچینم برای خودمان دوتا و با هر آهنگی که قابلیتش را داشت، چرخی بزنم. مثل همین که حالا دارد پخش می‌شود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-1685106067152238682?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=1685106067152238682&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1685106067152238682'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1685106067152238682'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/03/blog-post_20.html' title='خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز'/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-8641855644484611173</id><published>2010-03-17T08:28:00.004+03:30</published><updated>2010-03-17T09:17:12.802+03:30</updated><title type='text'>دين و دل به يک ديدن، باختيم و خرسنديم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;گاز پاک کردم، آب گذاشتم جوش بياد که چاي دم کنم. توتي باز بهانه گرفت، الان رفته توي باغ‌چه براي خودش بو مي‌کشد و خوشحال است. «گربه سياهه» نبود انگار، يا از ديروز صبح ترسيده. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ديروز صبح، اول ِ اين دندان‌دردي بود که حالا بعد مفصل‌تر مي‌گويم. علي‌رضا داشت ناهارش را مي‌گذاشت که زودتر برود و من داشتم به تنبلي ِ اول صبح خودم مي‌رسيدم. دوتا سيگارم را مي‌کشيدم و قاعدتاً يک چيزي نصب مي‌کردم روي لپ‌تاپي که شب ِ قبلش خريده بوديم. توتي باز گير داده بود و رفته بود بيرون و من زنجير انداخته بودم در را نيمه‌باز گذاشته بودم و خودش بعد ِ چند دقيقه بي حرف و حديث برگشته بود- که عجيب بود. هميشه يا با وعده‌ي بيسکوئيت بايد بياوريش توي خانه، يا بروي به زور از زير ماشين درش بياوري و خودش مي‌داند که دوست ندارد برگردد تو، هميشه در دورترين نقطه‌ي ممکن براي خودش لم مي‌دهد و به روي خودش نمي‌آورد که مي‌شناسدت. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تو که برگشت، در را بستم و پنج دقيقه بعد ديدم دوباره دارد دم ِ در بو مي‌کشد و لابد دلش مي‌خواهد برود بيرون. گفتم تا هستم بفرستمش برود ولگردي‌هاش را بکند و بعد بيايد براي خودش تا شب که برگرديم، توي خانه بپلکد. در را که باز کردم و چه خوب که هنوز زنجير انداخته بود، مثل تير رفت پشت ِ ميز ضبط قايم شد و يک‌هو يک کله‌ي سياه از لاي در خودش را کشيد تو. من -راستش را بخواهم بگويم- از آن نيم‌فسقل گربه‌‌ي سياه که قبلاً يک بار زده بود پاي چشم بچه‌ام را زخم کرده بود، ترسيدم، در را هل دادم روش و گردنش ماند لاي در، يک کمي تقلا کرد و يک نگاه ِ غمناک ِ بيچاره‌منشي به من انداخت که يعني حساب نکرده بودم اين‌جايي و تو زورت از من بيشتر است و دوباره تقلا کرد و رفت بيرون و ديگر پيداش نشد. يک لکه‌ي سياه ماند روي ديوار، همان جايي که گردنش گير کرده بود. حالا توتي دارد آزادانه براي خودش مي‌گردد و از درخت‌چه‌ها آويزان مي‌شود و بو مي‌کشد و خلاصه خوشحال است. توي دست و پام نيست و من دارم کم‌کم خانه جمع مي‌کنم که بروم دوش بگيرم و مسواک بزنم و بروم دندان بکشم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اين يکي که ريشه‌اش دارد پدر ِ لثه‌ام را درمي‌آورد، سومي است و يکي ديگر هم از گوشه‌ي چهارم زده بيرون. سر ِ اولي، رفته بودم به دندان‌پزشک ِ درمانگاه ِ کوچک ِ شرکت نفت بگويم برام بنويسد که بروم عکس بگيرم و بعد تازه پرس و جو کنم ببينم دکتر ِ خوب کي است و کجا بروم، که گفت بنشين و آمپول زد و کشيد و بعدش رفتم سر ِ کار. دومي، همين‌طور الله‌بختکي يک جايي بغل خانه را انتخاب کردم و با علي‌رضا رفتيم و تا دو روز پدرم درآمده بود از درد. سر ِ اين يکي، مي‌خواستيم ديروز برويم. ظهر رفتم به رئيسم گفتم زود بروم؟ گفت سه برو. زنگ زدم همان جاي قبلي، گفتند امروز تا چهار بيشتر نيستيم. حساب کردم ديدم به هر حال نمي‌رسم و از دست ِ رئيسم عصباني بودم که حقوق به‌ام کم داده، نرفتم دوباره به‌اش بگويم. هرچند آخر وقت آمد يک کارت -که طبعاً خودم حاضر کرده بودم- با يک تراول خشک ِ تا نخورده و يک کتاب ِ کادو شده -که اول خيال کردم سررسيد است- گذاشت روي ميزم. کلي هم تاکيد کرد که بعد از عيد بيا و در مورد حقوق هم همان اول درست و حسابي حرف مي‌زنيم. مثلاً مي‌خواست از دلم دربياورد. چون وقتي داشتم به‌اش مي‌گفتم حقوق کم دادي، قشنگ اين مدلي بودم که چرت گفتي اول که سر ِ حقوق حرف زدي، اما به تخمم. بعد رفتم خانه بغلي، شرکت ِ علي‌رضااين‌ها. قرار بود من بروم که رئيسش ببيند به‌اش غر نزند که چرا زود مي‌روي. همين‌طور که نشسته بودم يک‌هو يادم افتاد ازش بپرسم: سررسيد نمي‌خواهي؟ بسته‌ي کادوشده را باز کردم ديدم مجموعه‌ي کامل اشعار است. از کي؟ قيصر امين‌پور. داشتم مي‌مردم از خنده. هزار بار گفتم: قيصر امين‌پور؟ تف، تف. نه که با خدابيامرز مشکلي داشته باشم ها، ولي خوب. الان نگاه کردم ديدم کلي هم کتاب گران‌قيمتي محسوب مي‌شود براي خودش. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صبح علي‌رضا زنگ زد که از شرکت بيام خانه، برويم دندان بکش. اين قراري بود که ديشب گذاشتيم با هم. قبلش فکرهام را کرده بودم که خيلي کار دارد و وقتي بيايد انگار من ِ ناخودآگاه هي خودش را براش لوس مي‌کند. اين بود که به‌اش گفتم عصر مي‌رويم و حالا به طرز ِ ناجوان‌مردانه‌اي دارم حاضر مي‌شوم تنهايي بروم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-8641855644484611173?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=8641855644484611173&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8641855644484611173'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8641855644484611173'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/03/blog-post_17.html' title='دين و دل به يک ديدن، باختيم و خرسنديم'/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-5008515523155195452</id><published>2010-03-13T10:01:00.005+03:30</published><updated>2010-03-13T11:38:53.719+03:30</updated><title type='text'>هم‌فيلم‌بيني</title><content type='html'>&lt;a href="http://muslimvoicesfestival.org/files/artist_images/leila_FirstRunFeatures_crop.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 422px; CURSOR: hand; HEIGHT: 377px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://muslimvoicesfestival.org/files/artist_images/leila_FirstRunFeatures_crop.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;داستان فيلم را گمانم مي‌شود در دو خط شرح داد: ليلا بعد از ازدواج مي‌فهمد بچه‌دار نمي‌شود، به تحريک مادرشوهر، علي را وادار مي‌کند دوباره ازدواج کند، تاب نمي‌آورد مي‌رود و بعدتر با يک ديدار مهر ِ دختر ِ علي و همسر دوم به دلش مي‌نشيند و تصميم مي‌گيرد باز گردد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;فيلم رو که دوباره مي‌ديديم، همه‌اش از هم مي‌پرسيديم واقعاً فيلم ِ خوبي نبود يا انتظارات ماست که خيلي بالا رفته؟ &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ليلا براي دوره‌ي خودش فيلم تاثيرگذاري بود. هنوز هم هست. ولي ضعف‌هاي بسياري دارد. بدون اغراق مي‌گويم، آدم انتظار ندارد وقتي ليلا پاي تلفن با فريده حرف مي‌زند، صداي فريده از بغل ِ دوربين به گوش برسد. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مادر ِ علي، مادر شوهري سنتي است. متمول است و دلش لک مي‌زند که بچه‌ي تک پسرش را ببيند، طبعاً اين بچه بايد پسر باشد که اسم خاندان باقي بماند. اين است که به محض ِ اين که مي‌فهمد ليلا بچه‌دار نمي‌شود، فشارش را شروع مي‌کند. رشوه مي‌دهد، تطميع مي‌کند، گريه مي‌کند، التماس مي‌کند، طعنه مي‌زند. ليلا کم مي‌آورد. يک جا خودش به خواهر علي مي‌گويد که «شما خودتون گفتيد مادرجون اراده‌اش از فولاده.» ليلا توي خودش نمي‌بيند که جلوي فولاد بايستد. عادت کرده عروس ِ حرف‌شنوي خوب و مهربان باشد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ليلا عاشق علي است، اين‌قدري که آدم حسودي‌‌اش مي‌شود. ولي اين عشق از کجا آمده را آدم نمي‌فهمد. يک هو مي‌رويم چند ماه بعد از عروسي، مي‌بينيم اين دوتا مي‌توانند با هم بخندند، شب‌ها بساط شام و شمع‌شان برپاست، خانه‌ي محشري دارند و به هم عروسک‌هاي گنده هديه مي‌دهند. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ليلا خانواده‌ي خوبي دارد. مهربانند. اما ليلا منفعل است. انگار از خودش اراده ندارد. باور کرده وظيفه‌اش اين است که بچه بياورد و چون نمي‌تواند، ناقص است، يکي ديگر بايد بيايد اين وظيفه را برايش انجام بدهد. خودش را تسلي مي‌دهد که اين امتحان است -عين ِ مارال-، چشمش را مي‌بندد و زندگي‌شان را جهنم مي‌کند. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;علي. علي ِ داستان زير ِ سايه‌ي مادر مقتدر و پدر ِ بي‌اراده بار آمده. پدرش عمري توي باغچه نشسته به کتاب خواندن. با مادر مخالفت مي‌کند، اما حرفش خريدار ندارد. مادر و خاله شمسي نشستند ليلا را به جرم ِ اين که جاي دخترخاله را گرفته چزاندند و پدر و خواهرها به هيچ‌جاشان نبود. علي اين وسط چي‌کار کرد؟ هيچي. گفت که نمي‌خواهم، اما نه به قدر کافي محکم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اين شد که ليلا علي را مي‌فرستاد خواستگاري و توي خيابان منتظر مي‌شد تا برگردد. وقتي علي بالاخره يکي را پسنديد گوشه‌ي خيابان ايستاد که دزدکي ببيندش و با يک نظر زن ِ جديد ِ شوهرش را پسنديد و خانه را از سر تا پا تميز کرد و روتختي ِ نو انداخت روي تخت و نشست به انتظار که عروس جديد بيايد توي خانه. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;چي فکر کرده بود؟ که قرار است بماند پشت ِ در، صداي عشق‌بازي شوهرش را بشنود؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد اين‌جاست که کم مي‌آورد و يادش مي‌افتد بايد برود پيش خانواده‌اي که تقريباً از همه‌شان دردش را قايم کرده بود. مي‌رود آن‌جا مي‌نشيند گوشه‌ي اتاقش و به کسي حرفي نمي‌زند و کسي هم چيزي به‌اش نمي‌گويد. حتي بعد از اين که علي بچه‌اش را از گيتي مي‌گيرد و بهاش را هم مي‌دهد هم حاضر نيست برگردد. بعد يکي دو سال مي‌گذرد و بعد که آقاي مهرجويي مطمئن شد ما فهميديم بدون ِ ليلا به علي چه سخت مي‌گذرد که غذا ندارد و خانه‌اش به هم ريخته است و از آن طرف مادر علي هم به قدر کفايت کفاره داد از دختر بودن ِ بچه، ليلا دوباره رضا را مي‌بيند و دختر را هم، و تصميم مي‌گيرد برگردد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حيف که نيم ساعت پيش، بايد مي‌رفتم جايي، وگرنه مي‌گفتم که چه سورپرايز خوبي بود که اين فيلم خواهر شوهر ِ بدجنس نداشت و چه خوب بود که وقتي ليلا بالا مي‌آورد، معجزه‌اي نشده و باردار نيست. دستتان درد نکند آقاي مهرجويي. مطمئنم که آن موقع حتي بيش از توانتان براي اين فيلم زحمت کشيده بوديد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5008515523155195452?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=5008515523155195452&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5008515523155195452'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5008515523155195452'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/03/blog-post_13.html' title='هم‌فيلم‌بيني'/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-452293808119593203</id><published>2010-03-10T18:01:00.003+03:30</published><updated>2010-03-10T18:18:15.654+03:30</updated><title type='text'>طبعاً عيدانه، با چاشني ِ بوي بهار و باقي قضايا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;عصر داشتم مي‌آمدم خانه، خسته بودم و گشنه. امروز رئيسم نيامد. قبل‌تر گفته بود که قرار است خانه‌شان را کاغذديواري کنند و نمي‌آد. ديروز هم نبود. پريروز هم. صبح آمدم شرکت رفتم سراغ ِ ايران‌دخت‌هايي که چند روز پيش آورد گذاشت توي کمد. زنش خانه‌تکاني‌اش را کرده گمانم. خوش به حالش. من که نکردم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ظهر رفتم دانشگاه. يادم رفته بود مشقم را بنويسم. زيار نفهميد طبعاً. بعد ِ کلاس دوباره برگشتم شرکت و چند صفحه‌ي ديگر خواندم. گودرم را هم صفر کردم و در را قفل کردم و زدم بيرون. هوا زشت‌تر از ايني که هست نمي‌شود. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;موقع برگشتن، نيمه‌ي راه از اين بازارچه‌هاي عيد ديدم. پياده شدم رفتم سرک کشيدم. قصابي توش داشت با شيريني‌فروشي و آجيل و لباس ِ عيد. دم ِ در هم که هفت‌سين بود و ماهي‌هاي بخت‌برگشته. رفتم توي آجيل‌فروشي براي خودمان چهارتومن پسته‌ي کله‌قوچي و چهار تومن بادام هندي خريدم با يک بسته لواشک خانگي. حيف که آجيلش خوب نبود. سعي کردم يادم بيايد مغازه‌اي که د.ب ازش آجيل ِ محشر مي‌خريد اسمش چي بود. يادم نيامد، ولي حتما توي ويلا بود. بعد دوباره آمدم سر ِ جاي اولم و سوار شدم آمدم سر ِ کوچه. شير خريدم با پنج دانه فلفل‌دلمه‌اي رنگي که دلمه درست کنم. حالم خوب بود. هنوز هم هست. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-452293808119593203?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=452293808119593203&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/452293808119593203'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/452293808119593203'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='طبعاً عيدانه، با چاشني ِ بوي بهار و باقي قضايا'/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-8163462390193291728</id><published>2010-02-23T20:11:00.002+03:30</published><updated>2010-02-23T20:19:09.568+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;رئيسم ديروز در اتاقش را قفل کرد و دو روز رفت سفر. صبح ديدم پوستم به گه کشيده شده، تصميم گرفتم آرايش نکنم. لنز هم نگذاشتم. مانتوم را هم بار اول بود مي‌پوشيدم، به اصطلاح کمرکرستي است و تا ظهر نفهميدم سيخ نشستن چه بلايي سر کمرم آمده. يواش يواش دکمه‌هام را باز کردم و چندتا شهروند ِ امروز از آرشيو ِ شرکت برداشتم گذاشتم روي ميز که بخوانم. ورق مي‌زدم و اسم‌ها همه آشنا بود و هي توي ذهنم صدا مي‌آمد که اين يکي هفت سال، آن يکي ششصد ميليون. پنج زدم بيرون و سر کوچه يکي از همکلاسي‌هاي راهنمايي- دبيرستانم را ديدم، بعد ِ پنج- شش سال. به‌ام گفت هيچ عوض نشدي. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-8163462390193291728?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=8163462390193291728&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8163462390193291728'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8163462390193291728'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/02/blog-post_23.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-5414999312299578623</id><published>2010-02-17T09:57:00.004+03:30</published><updated>2010-02-17T11:42:50.178+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://25.media.tumblr.com/tumblr_kxv3eyll8Q1qa55kqo1_500.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 397px; CURSOR: hand; HEIGHT: 297px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://25.media.tumblr.com/tumblr_kxv3eyll8Q1qa55kqo1_500.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;يک چيزي شد که برگشتم ببينم آن‌وقت‌هام چه‌طور بوده. چهار- پنج سال پيش گمانم. بعد ديدم دلم نمي‌خواهد. يک چيزي است که خيلي وقت است تا نکرده و نامنظم گذاشته‌ام توي کمد ِ زير راه‌پله و درش را به زور بسته‌ام. الان اگر باز کنم همه‌اش مي‌ريزد و وقتي توي شرکت نشسته‌ام پشت ميزم، وقت ِ خوبي نيست که جمع‌شان کنم. سرسري و از دور نگاهي به خودم کردم که دراز مي‌کشيدم و کوسن ِ آبي‌ام آن وقت‌ها بود که صداي هق‌هق‌ام را در خودش خفه کند. اين‌ها الان برام مهم نيست زياد. عوضش نشستم زل زدم به خودي که داشتم و حواسم به‌اش نبود و صبح‌ها پا مي‌شد مي‌رفت سر ِ کار و با پرويز و حاجي و محسن و سيامک سر و کله مي‌زد و ظهر برمي‌گشت ناهار مي‌خورد و با مادرش حرف مي‌زد و بعد مي‌رفت براي خودش آهنگ گوش مي‌داد و راه مي‌رفت و خودش را دوست داشت. شايد هم نداشت، ولي آن‌وقت‌ها حالي‌اش نبود که مي‌شود همچين خودي را دوست داشت و لذت ازش برد. من گاهي دلم براي دختري که اين‌قدر کله‌خر بود که شب از زير دماغ ِ مادرش، پسر بياورد توي اتاق، تنگ مي‌شود. بعد آن‌وقت‌ها هم هيچ کس را نداشتم که بتوانم اين چيزها را برايش تعريف کنم که بخنديم. اين‌جور چيزها هم توي دل که بمانند مصيبت مي‌شوند. بعدتر من اگر مي‌خواستم خودم را تعريف کنم کم مي‌آوردم. عقلم نمي‌رسيد که تمام ِ من است که من را مي‌سازد و خيال مي‌کردم با جا انداختن يک خاطره‌هايي که شنونده تاب ِ شنيدنشان را ندارد، اثرشان هم از روي زندگي آدم برداشته مي‌شود. بعد چي شد؟ بعدش را ديگر دوست ندارم دوباره تعريف کنم. اين را فقط به‌تان بگويم که توي گودر نبايد عکس ِ خرس ِ «مي تو يو» شر کنيد. بدتر از آن، نبايد عکسي شر کنيد که يک نفر مي تو يو به دست، ايستاده معاشقه‌ي دو نفر ديگر را تماشا مي‌کند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5414999312299578623?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=5414999312299578623&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5414999312299578623'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5414999312299578623'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/02/blog-post_17.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-813032422965635443</id><published>2010-02-10T17:20:00.003+03:30</published><updated>2010-02-10T18:42:54.473+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;- آدم است ديگر، گاهي حتي به اين فکر مي‌افتد که شايد بعد از اين نباشد که بخواهد- بتواند بنويسد. بعد فکرش مي‌آيد که يک همچين وقتي چي بايد گفت؟ چه ناگفته‌هايي مانده که بخواهي براي کسي بنويسي که بعدها بخواند؟ گاهي هم فکر مي‌کند اصلاً تخمم که بعد از من کسي بيايد بنشيند وبلاگ بخواند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;- سر ِ کار مي‌روم. خيلي خنده‌دار است. خانمي که جاش آمده‌ام، دوازده روز پيش زايمان کرده. اگر کنجکاو باشيد بدانيد، طبيعي. امروز پا شده بود آمده بود کارهاش را به من تحويل بدهد. بعد تو بگو اين خانم را توي خيابان مي‌ديدي، حدس مي‌زدي دوازده روز پيش زايمان کرده؟ به خدا که نمي‌زدي. يک ذره شکم داشت که غير طبيعي هم نبود، چيزي که فراوان است، آدم ِ چاق. يکي‌اش خود ِ من اصلاً. شيريني هم آورده بود و هي چرخيد و تعارف کرد. يک بار هم زنگ زد به مادرش ببيند بچه چه‌طور است. دختر بود. وسط ِ حرف‌هاش برام تعريف کرد که خودش بچه نمي‌خواسته، اما چون شوهرش سي‌ساله است و مي‌ترسد دير بشود، مجبور شده بياورد. يک بار هم به‌ام گفت اسم قشنگي دارم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;- اگر اين بارشد وجدان ِ خواب‌آلوده‌ات بيدار، تفنگت را زمين بگذار. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;- خوشگل‌ترين کتاب‌هاي فرانسه‌ي عمرم را اين چند وقته براي خودم گرفته‌ام. هيچ مناسبتي هم نداشت. آدم گاهي بايد به خودش از اين لطف‌ها بکند. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;- بروم لباس‌هاي زيرم را از اين‌ور آن‌ور ِ خانه جمع کنم؟ نه هنوز. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;- اين گربه الان ديدن دارد. اولاً که علاقه‌اش به انواع ِ سيم مثال‌زدني است. ما آن اوائل بود که کشف کرديم کپه‌اي سيم ِ نيم‌جويده پشت ِ ضبط‌صوت بر جاي گذاشته. در اين لحظه، يک هدفون ِ شرحه‌شرحه را به دندان گرفته و دارد با خودش مي‌برد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;- تو زنده مي‌موني رفيق! طاقت بيار اين راه رو. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;- دارم خرت خرت چيپس مي‌خورم. يعني ما قرار بود برويم جايي، من رفتم کلي نان خامه‌اي و چيپس و پفک خريدم. منتها شوهرم هنوز از اداره برگشته. گفتم شايد بمانند خراب بشوند. من را با يک کوه چيپس و پفک تنها بگذاريد و برويد پنج دقيقه‌ي ديگر بياييد. يکي دوتاشان را خورده‌ام.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;- الز پاکت بياور. اصلاً هر کي حالش به هم مي‌خورد برود آن گوشه بنشيند. مي‌خوام به‌ات يادآوري کنم که چه‌قدر معرکه‌اي.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;- فردا پر از آزاديه. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-813032422965635443?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=813032422965635443&amp;isPopup=true' title='2 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/813032422965635443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/813032422965635443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-1475708824764692727</id><published>2010-01-30T09:50:00.001+03:30</published><updated>2010-01-30T10:30:20.436+03:30</updated><title type='text'>دستور طبخ کيک ساده</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مواد لازم:&lt;br /&gt;آرد: 2 پيمانه&lt;br /&gt;تخم‌مرغ: 2 عدد&lt;br /&gt;شکر: 1 پيمانه&lt;br /&gt;شير: نصف پيمانه&lt;br /&gt;روغن مايع: نصف پيمانه&lt;br /&gt;بيکينگ‌پودر: 2 قاشق چايخوري&lt;br /&gt;وانيل: يک چهارم قاشق چايخوري&lt;br /&gt;نمک: به مقدار لازم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طرز تهيه: روغن، شکر و وانيل را مخلوط کرده، سپس شير را اضافه مي‌کنيم. يک تخم‌مرغ را به مايه اضافه کرده و به هم مي‌زنيم. سپس تخم‌مرغ بعدي را افزوده و دوباره به هم مي‌زنيم و در پايان آرد، بيکينگ پودر و نمک را کم‌کم افزوده و به آرامي هم مي‌زنيم تا مايه صاف و يک‌دست شود، سپس مايه را درون قالبي که کمي چرب شده باشد ريخته و به مدت 30 دقيقه درون فر با حرارت 350 درجه‌ي فارنهايت قرار مي‌دهيم.&lt;br /&gt;توجه: در مدت 30 دقيقه‌اي که کيک درون فر قرار دارد، درب فر را باز نکنيد، زيرا پف کيک مي‌خوابد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تجربيات گهربار: نگارنده از عنفوان کودکي به طبخ انواع کيک، پيراشکي و دونات مشغول بوده، اما در سال‌هاي اخير، خصوصاً پس از ترک ِ ديار مادري و امر مقدس ازدواج، کم‌تر به اين مهم پرداخته است. اين دستور، برگرفته از روي جلد آرد سفيد با علامت ِ تجاري ِ فراموش‌شده، بهترين کيکي‌ست که نگارنده بدون دسترسي به ابزارآلات ِ طباخي و شيريني‌پزي بورژوازي که در منزل مادري تهيه و تعبيه گرديده بود، اعم از انواع پيمانه‌ها و قاشق‌هاي اندازه‌گيري، ميکسر، آسياب، يخچال ِ هميشه پر و غيره، طبخ نموده است. تجربيات نگارنده از دوره‌ي کودکي تا کنون به شرح ذيل مي‌باشد. لازم به ذکر است که به دليل خون‌ جگر خوردن‌ها و مرارت‌هاي بسيار ِ نگارنده در راه کسب اين معلومات، خواهشمند است از تکثير و استفاده‌ي غيرمجاز از آن‌ها بپرهيزيد. براي مثال، وقتي نگارنده از کاسه‌ي ميکسر ِ خانه‌ي مادري با اشک و آه سخن مي‌گويد، لطفاً آن را در باسن مبارکتان فرو نبرده و کسب لذت ننماييد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرح تجربيات گهربار: اصلاً و ابداً خودتان را با تهيه‌ي انواع و اقسام قالب و پيمانه و قاشق و قيف و فيلان‌هاي خوشگلي که توي بازار هست، به زحمت نيندازيد. براي درست کردن اين کيک، من از يک پيمانه‌ي برنج، الک، [به قول ِ استاد نجف دريابندري] چرخ ِ همه‌کاره، يخچال و گوشه‌ي ميز آشپزخانه براي شکستن تخم‌مرغ آخر استفاده مي‌کنم. قالب کمربندي؟ حرفش را هم نزنيد. اين کيک معمولاً توي ظروف پيرکسي که توش کشک بادمجان و کتلت و سالاد هم به خورد مهمان‌ها مي‌دهم درست مي‌شود. پس کمبود ابزار معمولاً بهانه‌ي خوبي براي شانه‌خالي‌کردن از زير اين امر خطير نيست.&lt;br /&gt;چيزي که در اين دستور به‌اش اشاره نشده، اين است که آرد حتماً بايد الک بشورد. حالا چرايش را من نمي‌دانم. ولي کلاً در شيريني‌پزي منظور از آرد، آرد ِ الک شده است.&lt;br /&gt;نمکي که نوشته به مقدار لازم، معناش اين نيست که اگر ذائقه‌تان شورپسند است، يکي دو قاشق غذاخوري نمک اضافه کنيد، يک نوک انگشت کفايت مي‌کند.&lt;br /&gt;اگر چيزي نداريد که مايه‌ي کيک را برايتان با تبديل انرژي الکتريکي به مکانيکي هم بزند، خيلي غصه نخوريد، اما پيه‌ي درد ِ بازو را به تن بماليد، بسم‌الله بگوييد و يک چنگال برداريد و شروع کنيد.&lt;br /&gt;اگر مي‌خواهيد کيک ِ به‌اصطلاح شکلاتي درست کنيد، احتياج به يک مقدار پودر کاکائو هم داريد. اگر آشپز باشيد که اصلاً احتياجي نيست من به شما بگويم چقدر. اگر نيستيد هم خوب چشم‌هايتان را باز کنيد: تا همين دو هفته‌ پيش، حداکثر هنر نگارنده اين بود که بعد از آماده شدن ِ مايه‌ي کيک، يک مقدارش را مي‌ريخت در يک کاسه و به قدر ِ چس‌مثقال پودر کاکائو اضافه مي‌کرد و هم مي‌زد و آن را در قالب، مي‌ريخت وسط ِ مايه‌ي سفيد، به اين ترتيب: حدود نصف مايه‌ي سفيد، گردو، مايه‌ي قهوه‌اي، بقيه‌ي مايه‌ي سفيد. از دو هفته‌ پيش به اين‌ور، نگارنده يک هنر جديد هم ياد گرفته ‌است: روي مخلوط ِ شکر و روغن، حدود يک تا دو قاشق غذاخوري پودر کاکائو مي‌ريزد. طبيعتاً اين‌طوري همه‌ي کيک قهوه‌اي مي‌شود. که البته درست نيست من اين‌جا اضافه کنم شبيه ِ چي مي‌شود. مسئله ناموسي است: يلدا تهديد کرده اگر وسط ِ غذا اسم گه بياوريم، از سر ِ سفره بلند مي‌شود.&lt;br /&gt;گفتم گردو، تا يادم نرفته اضافه کنم که گردو را بايد با دست کمي خورد کنيد، حدوداً به اندازه‌ي يک‌چهارم پسته، اما سخت نگيريد. خورد کردن گرو براي ميان ِ کيک يکي از بي‌قاعده‌ترين کارهاست. مهم اين است که اول يک لايه‌ي کت و کلفت از مايه را بريزيد توي قالب و بعد گردو را روش پخش کنيد. گردو تحت هيچ شرايط نبايد به کف ِ قالب نزديک شود، زيرا که مي‌سوزد. روش را هم آزاد نگذاريد خوب است، باقي مايه را بايد طوري اضافه کنيد که گردو به چشم نيايد. گردوي کيک را بايد وسط ِ گاز زدن آن کشف کرد و لذت برد.&lt;br /&gt;قبل از اضافه کردن ِ آرد، بايد بقيه‌ي مواد خوب با هم مخلوط شده باشند. من اگر کيک را طبق ِ اين دستور درست کنم، مخلوط ِ روغن و شکرش، حتي با شير به زحمت به فيلان ِ مخلوط‌کن مي‌رسد. (مقصود از فيلان در اين‌جا همان چيزي است که وسط مخلوط‌کن است و مي‌چرخد و چيزها رو با هم مخلوط مي‌کند.) تا اضافه کردن ِ تخم‌مرغ، معمولاً مايه‌ي من خوب مخلوط نشده است. (توضيح: من معمولاً اين کيک را دو برابر درست مي‌کنم، مگر حالا که انواع کيک و شيريني را بر خودم حرام کرده‌ام. براي مهماني ِ بيش از شش نفر، اين مقدار جواب نمي‌دهد. مي‌شود يک برابر و نيم يا دو برابر درست کرد.)&lt;br /&gt;حالا چرا بايد موادتان مخلوط شده باشد؟ اصولاً عرف اين است که بعد از اضافه کردن ِ آرد زياد هم نزنيد. چون هميشه گفته‌اند که آرد و بيکينگ‌پودر را با هم مخلوط کنيد، و بيکينگ‌پودر اصولاً چيزي است که باعث پف کردن کيک مي‌شود. وقتي مي‌ريزيد توي مايه، بلافاصله کارهاي بي‌ناموسي مي‌کند و عين ِ اين که يکي ته ِ ظرف ِ کيکتان گوزيده باشد، از بالاش حباب مي‌آيد بيرون. اين حباب‌ها را بايد توي کيک نگه داشت که کيک پف کند و نرم بشود. اما با هم زدن تمامش حرام مي‌شود. بگو عين ِ گوسفندي که بي‌بسم‌ال سر بريده باشندش.&lt;br /&gt;من معمولاً بيشتر ِ آرد را مي‌ريزم و مخلوط مي‌کنم و بيکينگ‌پودر را مي‌گذارم با آن يک‌ذره (به قاعده‌ي يکي دو قاشق) آردي که مانده مخلوط مي‌کنم و مي‌ريزم. بنابراين مشکلي نيست که مخلوط ِ باقي مواد با آرد زياد هم بخورد. حالا چرا گفتم بقيه‌ي چيزها خوب مخلوط شده باشد؟&lt;br /&gt;آرد کلا‌ً موجود نحسي است، درست عين خودم. کوني ِ منزوي به تمام معنا. علاقه‌ي خاصي دارد که با جمع قاطي نشود، توي خودش جمع بشود و برود يک گوشه بنشيند ماستش را بخورد. آشپزها اصطلاحاً به اين وضعيت گلوله‌شدن ِ آرد در مايه‌ي کيک مي‌گويند. اگر مخلوط‌کن داريد، اينجا کارتان خيلي راحت است. با مخلوط‌کن آرد را قاشق- قاشق بريزيد و نگران گلوله‌شدن نباشيد. اگر نداريد، بايد آرد را کم‌کم روي مخلوط پخش و پلا کنيد و با چنگال کم‌کم هم بزنيد و هر وقت گلوله‌اي ديديد، گوشه‌ي ديواره‌ي ظرف خفتش کنيد و بماليدش تا باز شود.&lt;br /&gt;بهترين ماده براي چرب کردن قالب کيک، نه روغن و واکس و لوبريکنت و کرم، که کره است. يک فندق کره‌ي آب‌نشده را دست بگيريد و به کف و گوشه‌ها و ديواره‌ي کيک بماليد. (توجه: اگر ناخن‌هاي کدبانوي منزل بلند باشد، مي‌تواند اين قسمت را به همسر خود بسپارد. اصولاً پاک کردن کره از زير ناخن کار نکبتي است.) من با روغن مايع هميشه اين مشکل را داشته‌ام که وقتي مايه‌ي کيک را مي‌ريزم در قالب، روغن از روي قالب جمع شده و به روي کيک منتقل مي‌شود. اما کره هم‌چنان پابرجا مانده و با گرماي فر آب مي‌شود و خلاصه کنم، در نهايت باعث مي‌شود کيک ابداً به قالب نچسبد.&lt;br /&gt;تبديل درجه‌ي فارنهايت به سانتي‌گراد: اگر در دستور کيک، گفته‌اند به مدت ِ چند دقيقه با فلان دماي فارنهايت بگذاريد توي فر و دماي فر شما با درجه‌ي سانتي‌گراد مشخص شده، اصولاً دستور را به تخم‌تان هم نگيريد. هيچ کيکي بدون ِ سوختن ِ ته‌اش نيم‌ساعته حاضر نمي‌شود. آن هم تازه به اين شرط که گرماي فرتان را روي درجه‌ي جهنم ِ خدا تنظيم کنيد. من کيک را وسط ِ فر، روي درجه‌ي بين 200 تا 220 (احتمالاً سانتي‌گراد. تصوري ندارم که اين درجه‌بندي‌هاي فر که علامتي کنارشان ندارند، چي هستند) مي‌گذارم و حدوداً يک ساعت تا يک ساعت و نيم طول مي‌کشد تا حاضر شود. معمولاً مي‌گويند يک چنگال يا چوب کبريت يا خلال دندان يا هر چيز ِ دراز باريکي که چيز ديگري از خودش پس ندهد را در کيک فرو کنيد و اگر چيزي بهش نچسبيد، کيک آماده است. ولي حرف ِ من اين است که اگر نمي‌توانيد تشخيص بدهيد کيک چه وقتي پخته، اصلاً طرف ِ درست کردنش نرويد. قيافه‌ي کيک ِ پخته از دور به شما سلام مي‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تزئين کيک: من اصولاً با خامه ميانه‌اي ندارم. اوائل تنبلي‌ام مي‌آمد بنشينم خامه را روي کاسه‌ي حاوي ِ يخ هم بزنم. به‌علاوه، کيک خامه‌اي توي هر شيريني‌فروشي‌ که برويد پيدا مي‌شود و معمولاً بهتر از آن چيزي است که شما در خانه با رنج و مرارت درست مي‌کنيد، هم از لحاظ قيافه و هم مزه. بعدها شکلات را کشف کردم.&lt;br /&gt;کيک را مي‌شود ساده خورد. مي‌شود يه مقدار پودر نارگيل يا ترافل روش ريخت. مي‌شود حتي شکلات ِ آب‌کرده روش داد. به ذائقه، اضافه‌وزن، مناسبت و سليقه‌ي شما بستگي دارد. اگر مي‌خواهيد ساده بخوريد که هيچي. براي چسباندن پودر نارگيل و ترافل، احتياج به چيزي داريد که توي کتاب نجف ازش به عنوان شهد قنادي ياد شده، مخلوط يک مقدار آب و سه برابر آن مقدار شکر، که مي‌گذاريد روي شعله‌ي خيلي پايين تا بعد از ساعت‌ها، براي خودش قوام بيايد و يک شربت ِ غليظ ِ بسيار شيرين و خوش‌ آب‌ورنگ بشود. در طي اين فاصله هم بايد گاهي با قلم‌موي مرطوب بغل ِ قابلمه را تميز کنيد که شکرک نزند. حالا چون من اين دستور را اختصاصاً دارم براي محدثه مي‌نويسم و زينت‌بخش ِ نه تنها کتابخانه، که آشپزخانه‌ي محدثه هم يک جلد کلام‌الله نجف بوده، دستور اين شربت را اين‌جا نمي‌آورم، فقط در همين حد بدانيد که درست کردن اين شربت خيلي دردسر دارد و به اين نمي‌ارزد که براي روي اين کيک درستش کنيد و بعد با قلم‌مو روش بماليم. به شکلات پناه مي‌آوريم.&lt;br /&gt;رويه‌ي شکلاتي براي روي کيک خيلي ساده است. نه تنها توي دستورهاي نجف پيدا مي‌شود، بلکه مي‌توانيد شکلات را همين‌جوري به روش بن‌ماري آب کنيد و روي کيک بماليد. يعني يک قابلمه آب جوش بياوريد، يک بشقاب ِ نشکن روش بگذاريد و شکلات را توي بشقاب بگذاريد و فرصتش بدهيد توي گرماي بخار آب داغ شود، بعد روي کيک بماليد و ته ِ بشقاب را هم ليس بزنيد. من تا حالا انواع و اقسام ِ شکلات‌ها را اين‌جوري روي کيک داده‌ام و هميشه هم خوش‌مزه شده. از توبلرون بگير تا شيرين‌عسل. اما يک روش ِ تنبلانه‌ي خوبي تازگي‌ها از خودم درآورده‌ام که خوب هم جواب مي‌دهد. سخت‌ترين کارش اين است که تشريف ببريد مغازه‌‌ي ديدني‌ها. توي تجريش است و برويد توش مدهوش مي‌شويد. انواع و اقسام ِ چيزهاي خوبي که بتوانيد پيرامون شيريني و شيريني‌پزي تصور کنيد آنجا پيدا مي‌شود. &lt;a href="http://edonkala.com/index.asp"&gt;اين&lt;/a&gt; آدرس سايتش است. خريد اينترنتي هم مي‌توانيد بکنيد، اما من توصيه مي‌کنم برويد آن‌جا، اول بو بکشيد. آن‌جا بوي خوب ِ خاصي براي خودش دارد، از بوي پشت ِ گردن يارتان هم به‌تر. يک وضعيت غير قابل وصفي دارد آن‌جا براي خودش. طول مي‌کشد يادتان بيايد آمده‌ايد يک بسته شکلات شيري پوششي پارميدا بخريد با ترافل يا پودر نارگيل يا گل قندي يا هر چيزي که عشقتان مي‌کشد. اگر به سلامت از آن‌جا آمديد بيرون و پا توي خانه گذاشتيد و کيک‌تان آن‌قدري حاضر شد که بشود به‌اش کيک گفت، تا داغ است، چهار پنج تکه (بسته به سطح‌مقطع قالب‌تان) شکلات بکنيد و همين‌جوري دوباره بگذاريد توي فر و بعد ِ سه- چهار دقيقه در بياوريد. قيافه‌ي شکلات در اين مرحله هيچ تغيير خاصي نکرده، اما از با پشت قاشق فشارش بدهيد، مي‌بينيد که ناکس، شُل و ول خودش را نگه‌داشته بود، خدا مي‌داند با چه زوري. اين است که مي‌توانيد تا آن‌جا که برمي‌آيد صافش کنيد و اگر هوا مثل حالا سرد است، بگذاريد چند دقيقه بماند، کمي که خودش را گرفت، پودر نارگيل بپاشيد روي سينه‌اش و داغ داغ بخوريد و به جان ِ نگارنده درود بفرستيد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-1475708824764692727?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=1475708824764692727&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1475708824764692727'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1475708824764692727'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/01/blog-post_30.html' title='دستور طبخ کيک ساده'/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-1317232967523873990</id><published>2010-01-27T23:03:00.000+03:30</published><updated>2010-01-27T23:18:34.535+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/S2CYhS_V3uI/AAAAAAAAAGo/x2fi0FWXpy0/s1600-h/Mary-et-Max.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5431508848409435874" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 300px; CURSOR: hand; HEIGHT: 400px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/S2CYhS_V3uI/AAAAAAAAAGo/x2fi0FWXpy0/s400/Mary-et-Max.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-1317232967523873990?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=1317232967523873990&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1317232967523873990'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1317232967523873990'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/01/blog-post_27.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/S2CYhS_V3uI/AAAAAAAAAGo/x2fi0FWXpy0/s72-c/Mary-et-Max.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-5993827329616326467</id><published>2010-01-24T14:21:00.005+03:30</published><updated>2010-01-24T15:54:33.040+03:30</updated><title type='text'>هم‌فيلم‌بيني</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/S1wnIKodGRI/AAAAAAAAAGc/BrtxXuX18ks/s1600-h/eyes-1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5430258271948445970" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 180px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/S1wnIKodGRI/AAAAAAAAAGc/BrtxXuX18ks/s320/eyes-1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گمانم آقاي کوبريک ته ِ دلش خيلي به بنيان خانواده اعتقاد داشته؛ به اين که هر اتفاقي در ذهن آدم، جلوي چشم‌هاي آدم بيفتد، باز اين خيانت ِ جسمي چيزي است که طرفين پي‌اش نمي‌روند. گيرم که آليس توي مهماني با انگشت بوسه‌اي بر لب مرد مجار مي‌نشاند. گيرم که بيل گره پيراهن سالي را باز مي‌کند و دست مي‌برد داخل. هميشه يک چيزي هست که اجازه ندهد داستان از اين جلوتر برود. اصلاً آيز وايد شات داستان خيانت نکردن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آليس بعد از مهماني از تصوير برهنه‌ي خودشان در آينه چه مي‌بيند که اين‌طور نگاهش افسرده مي‌شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصوير آليس توي آينه، وقتي جعبه‌ي پات را در مي‌آورد. آن‌جا توي چه فکري است؟ خسته است؟ مگر مي‌شود نباشد؟ از زندگي‌اش خسته شده. اين را از طرز گيلاس دست گرفتنش در همان ميهماني ابتداي فيلم مي‌فهميم؛ از خيره شدنش به باقي جمع، از لبخندي که روي لب‌هاش مي‌نشيند وقتي مرد مجار دستش را مي‌بوسد، از ريتم کند روزهاش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي بيل با اطمينان از اين حرف مي‌زند که چون آليس زن زيبايي است، هوس ِ با او خوابيدن غير قابل اجتناب است و وقتي مي‌گويد مي‌داند آليس به‌اش خيانت نمي‌کند، چون همسر اوست، مادر کودکش است، اين‌جاست که آليس از چهارچوب ِ زن ِ وفادار بيرون مي‌آيد؛ اينجاست که آن‌طور دل‌بر مي‌خندد. اين‌جاست که قبلش گفته: If you men only knew. و درست از همين‌جا به بعد است که بيل، شايد حتي نه دانسته، پا روي ذهنيت ِ خانواده‌دوست‌اش مي‌گذارد و مي‌رود پي ِ آن ميوه‌ي ممنوعه. حتماً يک چيزهايي هم توي اين راه ياد مي‌گيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نگرش ِ مردانه‌ي بيل را دوست ندارم. نمي‌توانم باش ارتباط برقرار کنم. فکر مي‌کنم اين کاراکتر حتماً يک وقتي با خودش فکر کرده که اين زن ِ من است، نمي‌رود به من خيانت کند، اين توي وظايف‌اش تعريف نشده. فکر مي‌کنم وقتي مي‌شنود آليس هم شده که با هوس به مردي نگاه کند، شده که دلش بخواهد پا بگذارد روي زندگي‌اش، شده که خواب ببيند دارد با ديگراني هم‌خوابگي مي‌کند، سرخوردگيش بيش از آن که از شخص ِ آليس باشد، از شخصيتي است که به اسم ِ همسر توي ذهنش ساخته. بعد بي‌مقدمه مي‌بيند ديگري چيزي ندارد که خودش را به آن بياويزد. توي ذهنش آليس را با آن افسر مي‌بيند و در واقعيت، نمي‌داند کجا فرار کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خيلي دوست دارم بدانم بيل وقتي همه‌چيز را براي آليس تعريف مي‌کند، چي به‌اش مي‌گويد، داستان از ديد خودش چه‌جوري است. من ِ بيننده هي ديده‌ام که بيل دارد لبخند مي‌زند، هي ديده‌ام که خودش را به آن راه مي‌زند. يعني وقتي گوشه‌ي پرده را بالا گرفته بود و دزدکي نگاه مي‌کرد، چي توي ذهنش گذشته؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن‌هاي داستان آقاي کوبريک، برهنه يا نه، خيلي عريانند. آدم مي‌فهمدشان. از زنانگي چيزي کم ندارند و اين خيلي خوب است آقاي کوبريک. خيلي. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5993827329616326467?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=5993827329616326467&amp;isPopup=true' title='4 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5993827329616326467'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5993827329616326467'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/01/blog-post_24.html' title='هم‌فيلم‌بيني'/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/S1wnIKodGRI/AAAAAAAAAGc/BrtxXuX18ks/s72-c/eyes-1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-1153718034750256950</id><published>2010-01-16T01:12:00.002+03:30</published><updated>2010-01-16T09:15:52.893+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نيمه مست روي مبل دراز کشيده بودم، سيگار مي‌کشيدم و گاهي حرفي مي‌زديم. سرم سنگين بود و صدا آزارم مي‌داد. خانه‌ي همسايه شير آب چکه مي‌کرد و توي آژانس ِ روبه‌روي خانه، کسي داستاني را پچ‌پچ‌کنان براي بغل‌دستي‌‌اش تعريف مي‌کرد. موهام داشت بلند مي‌شد. زور مي‌زندند که از زير پوستم بيرون بيايند و اين درد هم داشت. برگ‌هاي يک گلداني در جايي داشت تکان تکان مي‌خورد و کرمي توي خاکش مي‌خزيد. صداي جيغ بچه‌اي هم طبعاً چاشني بود. موسيقي نبود، هيچ نبود. صداي گريه‌ي آرام مادرم هم از جايي مي‌آمد. اين‌جا بود که فهميدم يک جاي کار ايراد دارد. ساعت سه و نيم صبح، مادر من نمي‌نشيند در هزار کيلومتري جايي که من هستم، جوري گريه کند که به گوش من برسد. يا نکند کرده باشد؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-1153718034750256950?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=1153718034750256950&amp;isPopup=true' title='1 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1153718034750256950'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1153718034750256950'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/01/blog-post_16.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-8031193536549314970</id><published>2010-01-07T22:59:00.003+03:30</published><updated>2010-01-07T23:03:01.335+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/S0Y2V9wLFoI/AAAAAAAAAGU/JPcH4jRshXI/s1600-h/DSC00197.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5424082552196109954" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/S0Y2V9wLFoI/AAAAAAAAAGU/JPcH4jRshXI/s400/DSC00197.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-8031193536549314970?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=8031193536549314970&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8031193536549314970'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8031193536549314970'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/01/blog-post_07.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/S0Y2V9wLFoI/AAAAAAAAAGU/JPcH4jRshXI/s72-c/DSC00197.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-6123740891499944590</id><published>2010-01-04T21:21:00.001+03:30</published><updated>2010-01-04T21:25:39.966+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اين‌طور وقت‌ها آدم بايد با خودش خلوت کند. شال و کلاه کردم رفتم بيرون. معجون رنگ‌ها و صداها بود. افاقه نکرد. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-6123740891499944590?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=6123740891499944590&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6123740891499944590'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6123740891499944590'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/01/blog-post_04.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-2160297134193420222</id><published>2010-01-02T17:24:00.002+03:30</published><updated>2010-01-02T20:39:26.571+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;الان از خواب پا شده‌ام. طبيعتاً موهام آشفته است و سرم گيج مي‌خورد. رفتم يک ليوان آب‌ميوه براي خودم بريزم، چشمم خورد به ظرف‌شويي ِ تا خرخره پر و مثلاً عذاب‌وجدان گرفتم. الان دو سال و نيمي مي‌شود که من دارم فکر مي‌کنم ماشين ظرف‌شويي آيا چيز ِ خوبي است؟ آيا چيز ِ بدي است؟ آيا من بدون ِ تو هرگز؟ هنوز هم فکري‌ام. بلکه آخر عمري هنوز هم مشغول ِ گفتن داشتن يا نداشتن باشم و مسئله‌ام اين باشد. بعد رفتم سر ِ بالين بچه، بيدارش کنم. يک جور ِ نرم و نولوک خوبي براي خودش کش و قوس آمد و چشم‌هاش را باز کرد و شروع کرد دستم را ليس زدن. تخم سگ روز به روز خوردني‌تر مي‌شود. فحش‌خورش هم ملس است. اين‌طور نيست که بيايد زير پات وقتي راه مي‌روي و نتواني به‌اش بگويي کس‌کش برو کنار که يک وقت ياد نگيرد و جلوي در و همسايه آبرويت را ببرد با اين بچه تربيت‌کردنت. بعد بگردم که دلش مي‌خواهد در سکس مشارکت کند. هميشه اين‌جور وقت‌ها روي تخت است و يا موهايم را مي‌جورد، يا انگشتم را ليس مي‌زند، يا روي پر و پاچه‌مان راه مي‌رود. تري‌سام دوست دارد. کاري‌اش نمي‌شود کرد. بچه هم بيدار شد. اين از اين. ديگر چي بنويسم؟ من امروز يک امتحان خوبي دادم که طبيعتاً براي شما جالب نيست. بيشتر گپي بود با معلم پيرامون مارگريت دوراس. بعد من و مرتضي رفتيم که من مثلاً به‌اش درس بدهم و کلي غيبت کرديم. مي‌دانستيد شايعه پيچيده که رئيس دانشکده چرا ميرزاحسابي را از مديرگروهي‌مان برداشته؟ لج و لجبازي بوده و راي گرفته‌اند و م.ح 17 به 10 پيش بوده و راي‌ها را عوض کرده‌اند. اين البته شايعه است و من از صحت و سقمش چيزي نمي‌دانم. بچه‌ها دارند امضا جمع مي‌کنند برش گردانند. من پيشنهاد دادم تجمع کنيم البته. حالا شايد بعداً. به هر حال صحنه‌ي خداحافظي م.ح که با گل‌دان‌ها و جعبه‌ي وسايل در ِ اتاقش ايستاده بود داشت قفل مي‌کرد، از تراژيک‌ترين صحنه‌هاي رخ داده در فيلان بود. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعداً: افتخاري شادمانانه دارد براي خودش چيز مي‌خواند. دو ساعتي مي‌شود. ما شام درست کرديم و خورديم و کتاب هم خوانديم و آقا هنوز دارد چه‌چهه مي‌زند. لامذهب خستگي هم نمي‌شناسد. هي دارد اين‌ور آن‌ور مي‌دود چون آهوي گم‌گشته. بيشين بابا جان. تتي را ببين براي خودش آن گوشه ولو شده توي گرماي شوفاژ. ياد بگير. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-2160297134193420222?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=2160297134193420222&amp;isPopup=true' title='1 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2160297134193420222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2160297134193420222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-2742866352521163626</id><published>2009-12-22T09:03:00.003+03:30</published><updated>2009-12-22T09:19:22.334+03:30</updated><title type='text'>درياچه‌ي نمک</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/SzBdYjIydlI/AAAAAAAAAGE/IF1U_rx7-M8/s1600-h/DSC00180.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5417933028057052754" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/SzBdYjIydlI/AAAAAAAAAGE/IF1U_rx7-M8/s320/DSC00180.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/SzBdYazVYxI/AAAAAAAAAF8/nnOJZw-GCeA/s1600-h/DSC00176.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5417933025819583250" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/SzBdYazVYxI/AAAAAAAAAF8/nnOJZw-GCeA/s320/DSC00176.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/SzBdX5IPYDI/AAAAAAAAAF0/MKRIqu0q2k0/s1600-h/DSC00173.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5417933016780464178" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/SzBdX5IPYDI/AAAAAAAAAF0/MKRIqu0q2k0/s320/DSC00173.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/SzBdXenCO5I/AAAAAAAAAFs/1iNe_G5LY_0/s1600-h/DSC00172.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5417933009661868946" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/SzBdXenCO5I/AAAAAAAAAFs/1iNe_G5LY_0/s320/DSC00172.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/SzBdXLsfORI/AAAAAAAAAFk/-VWWkjVk_ZI/s1600-h/DSC00168.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5417933004584466706" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/SzBdXLsfORI/AAAAAAAAAFk/-VWWkjVk_ZI/s320/DSC00168.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-2742866352521163626?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=2742866352521163626&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2742866352521163626'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2742866352521163626'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/12/blog-post_22.html' title='درياچه‌ي نمک'/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/SzBdYjIydlI/AAAAAAAAAGE/IF1U_rx7-M8/s72-c/DSC00180.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-7351622678511905919</id><published>2009-12-21T20:06:00.000+03:30</published><updated>2009-12-21T20:11:42.978+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/Sy-lItXgVyI/AAAAAAAAAFc/CXBYVuq5n3M/s1600-h/DSC00164.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5417730445785716514" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/Sy-lItXgVyI/AAAAAAAAAFc/CXBYVuq5n3M/s320/DSC00164.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/Sy-lIQw0ESI/AAAAAAAAAFU/U3UTBTSf0kw/s1600-h/DSC00161.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5417730438107238690" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/Sy-lIQw0ESI/AAAAAAAAAFU/U3UTBTSf0kw/s320/DSC00161.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-7351622678511905919?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=7351622678511905919&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7351622678511905919'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7351622678511905919'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/12/blog-post_21.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/Sy-lItXgVyI/AAAAAAAAAFc/CXBYVuq5n3M/s72-c/DSC00164.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-3800889871423843439</id><published>2009-12-20T13:07:00.002+03:30</published><updated>2009-12-20T13:20:10.118+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/Sy3zRUJlYXI/AAAAAAAAAFM/tjLEmV0yiWo/s1600-h/montazeri.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5417253405588808050" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/Sy3zRUJlYXI/AAAAAAAAAFM/tjLEmV0yiWo/s320/montazeri.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-3800889871423843439?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=3800889871423843439&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3800889871423843439'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3800889871423843439'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/12/blog-post_20.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/Sy3zRUJlYXI/AAAAAAAAAFM/tjLEmV0yiWo/s72-c/montazeri.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-3768443958071036473</id><published>2009-12-19T18:33:00.002+03:30</published><updated>2009-12-19T20:16:35.076+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;اول.&lt;br /&gt;نزديک ِ آخر ماه است. شپش توي جيبمان جفتک چارکش بازي مي‌کند و بيلاخ مي‌دهد. پول‌هاي اين حساب و آن حساب را روي هم مي‌ريزيم که مبلغي بشود بتوانيم بگيريم براي اين چند روز آينده بي‌سيگار نمانيم. کفش و لباس زمستاني و گوشت و مرغ و ماهي افيون توده‌هاست. زرشک‌پلو بارمي‌گذارم و توي مرغ چوب دارچين مي‌اندازم که يادم برود من الان مخلوطي از يک دانشجوي بيکار و يک زن ِ خانه‌دارم. بيشتر يادم مي‌افتد. ماست نداريم. زعفران و کيسه‌ي گنده‌ي زرشک اما هست. ما يک همکار ِ دوري داشتيم که به بوروکراسي مي‌گفت بورژوازي. ديروز يادش افتاده بودم. لابد الان خيالش مي‌آمد ما بوروکرات‌هاي تقلبي هستيم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم.&lt;br /&gt;لذت رستوران. رستوران ِ خوب چه‌جور جايي است؟ چه‌جوري بايد باشد که غذاش و محيطش به آدم بچسبد و ولش نکند؟ من مي‌گويم يک تارا نامي بايد هر چند وقت يک بار سر و کله‌اش پيدا بشود. اين‌جوري مهم نيست کوتاهي مبلي که روش ولو شده‌ايد و دستتان نمي‌رسد قاشق و چنگال را عين آدم شاش کف کرده بگيريد. حتي مهم هم نيست کافه‌اي که رفته‌ايد، آخرين جاي امن ِ زمين باشد –سلام آقاي اسنيکت-. همنشين ِ خوب را بايد دودستي چسبيد و ول نکرد؛ وگرنه ديوار همان ديوار است و آدم گشنه باشد –به قول ابوي وقت‌هايي که ما قهرهايمان را با غيبت از سر سفره‌ي شام و ناهار اعلام مي‌کرديم- سنگ هم مي‌خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوم.&lt;br /&gt;براي خودش يک دستگيره از روي کابينت کش رفته و دارد زير ميز باش بازي مي‌کند. پنج دقيقه‌ي پيش تازه از خواب بيدار شده بود و داشت با حرارت دست و صورتش را ليس مي‌زد. زبانش زبر و گرم است. پشم و پيلي‌اش نرم شده و وقتي فشارش بدهي به صورتت، با دمش زير گلوت را غلغلک مي‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهارم.&lt;br /&gt;هيجان‌انگيزترين درس ِ اين ترممان امروز تمام شد. شاتوبريان خوانديم با دوراس و کامو و دوبووار و رب‌گريه. يک دختر احمقي داشتيم توي کلاسمان، فاميلي‌اش مثلاً زماني‌زاده‌ي اصل تبريزي بود. بعد اول ترم که هنوز ليست نداده بودند دست استادها و هر جلسه خودمان مي‌نوشتيم مي‌داديم دستشان، اين اسمش را مي‌نوشت زمان. من نمي‌دانم منظورش چي بود. بعد استادها شروع کردند تطبيق اين دوتا ليست و اين خنگ هر دفعه که کسي ازش مي‌پرسيد آيا تو همين زماني‌زاده‌ي اصل تبريزي هستي و چرا اين‌طوري نوشته‌اي، مي‌گفت بيشتر به اين فاميلي صدايم مي‌کنند. بعد خيال نکنيد من مي‌گويم کامو، مي‌آمديم روخواني مي‌کرديم. نه. نقد هم مي‌کرديم و نقد ِ ادبيات براي من خيلي جالب است. مثلاً کدام آدم کس‌خلي نشسته براي خودش فکر کرده منظور کامو از خورشيد چيست و چرا هميشه با بدي ازش ياد مي‌کند؟ من هميشه مي‌گويم اين آدم‌ها يعني به چي فکر مي‌کنند؟ يعني برايشان کافي نيست که مورسو شرشر زير آفتاب عرق مي‌ريزد؟ آدم چرا بايد دنبال عقده‌هاي کامو بگردد؟ واقعاً چرا؟ اين سوالي است که من خيال دارم با ياد گرفتن نقد ادبيات، جوابش را بدهم. راه بهتري پيدا نکردم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-3768443958071036473?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=3768443958071036473&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3768443958071036473'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3768443958071036473'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/12/blog-post_19.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-2789564026435313558</id><published>2009-12-13T08:14:00.001+03:30</published><updated>2009-12-13T08:14:53.407+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;... سه ماه بعد از تصويب لايحه‌ي کاپيتولاسيون و تبعيد امام، منصور نخست‌وزير شاه به دست محمد بخارايي –جواني متدين از اعضاي هيئت‌هاي موتلفه‌ي اسلامي- به قتل رسيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... در اين سال‌ها هر گونه حرکت مستقل با سرکوب روبه‌رو مي‌گرديد و اجازه‌ي تشکيل هيچ نهاد، حرب و گروه سياسي مستقلي داده نشد. بدين ترتيب امکان فعاليت آزاد سياسي از بين رفت و سايه‌ي يک ديکتاتوري سلطنتي بر عرصه‌ي سياست کشور مستولي گرديد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... در واقع رژيم مي‌پنداشت چون هيچ‌کس جرئت ندارد آشکارا مخالفت کند، از اين رو هيچ مخالفتي نيز وجود ندارد. اما زماني که فضاي جامعه اندکي گشوده شد و مخالفان فرصتي مناسب يافتند، سيلي بنيان‌کن به راه افتاد که هيچ نيرويي را توان مقابله با آن نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... غرور و توهم سردمداران دولت پهلوي پس از بالا رفتن قيمت‌هاي نفت در سال 1352، افزايش يافت چه آنکه سرمايه‌ي بادآورده‌ي نفت آنان را به آينده‌ي حکومتشان مطمئن‌تر مي‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... مسلماً اگر شاه به اصلاحات علاقمند بود، بايد خود را کنار مي‌کشيد و زمام امور را به مردم مي‌سپرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... واقعه‌ي هفده شهريور از نقاط عطف انقلاب اسلامي استو تا اين زمان هنوز گروه‌ها و افرادي بودند که از قانون اساسي و اصل سلطنت دفاع مي‌کردند، اما اين کشتار راهي براي بقاي شاه و سلطنت بر جاي ننهاد... بنابراين مهم‌ترين قرباني جمعه‌ي سياه، شاه و اصل رژيم سلطنتي بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... در واقع ترديد و تزلزل شاه ناشي از ناتواني وي در شناخت بحران بود. او که همواره به جامعه از منظري شاهانه نگريسته بود، نمي‌توانست علل خشم عمومي عليه خود را درک کند، از اين رو به جاي اعتراف به اشتباهات خود مي‌کوشيد ديگران را مقصر جلوه دهد؛ تا جايي که به رغم پيام‌ها و تاکيدات دولتمردان امريکا در حمايت او و دولتش، مي‌پنداشت امريکا و غرب قصد سرنگوني‌اش را دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... ارتش اصولاً براي جنگ و مقابله با دشمن مسلح آموزش مي‌بيند و در بلند مدت توان مقابله با مردم بي‌دفاع را ندارد... به هر حال در اين روزها روحيه‌ي نظاميان روزبه‌روز ضعيف‌تر مي‌شد و فرار و نافرماني آنان افزايش مي‌يافت؛ تا آنجا که گاه سربازان به جاي مردم به روي فرماندهان خود آتش مي‌گشودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... در شب اول محرم تعدادي از مردم در برخورد با نيروهاي امنيتي به شهادت رسيدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... فرماندهان ارتش در نشست صبح روز يکشنبه 22 بهمن بي‌طرفي ارتش را اعلام کردند. بعد‌ازظهر همين روز با تصرف مراکز دولتي و تسليم شدن پادگان‌ها و مراکز نظامي و در نهايت کنترل راديو و تلويزيون از سوي انقلابيون، انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;فرازهايي از کتاب انقلاب اسلامي ايران، انتشارات مجموعه‌ي انقلاب اسلامي، ويراست چهارم&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-2789564026435313558?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=2789564026435313558&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2789564026435313558'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2789564026435313558'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/12/blog-post_13.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-3143609880126417715</id><published>2009-12-04T21:51:00.000+03:30</published><updated>2009-12-04T22:04:44.930+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>پارسال مي‌گفتم که لااقل دارمت.&lt;br /&gt;امسال آن هم نه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-3143609880126417715?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=3143609880126417715&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3143609880126417715'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3143609880126417715'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/12/blog-post_04.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-3313341825610304155</id><published>2009-12-04T10:07:00.001+03:30</published><updated>2009-12-04T10:07:50.331+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;امروز جمعه سيزدهم، براي گربه روز نحسيه. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-3313341825610304155?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=3313341825610304155&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3313341825610304155'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3313341825610304155'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-2319075721403507124</id><published>2009-11-30T13:05:00.000+03:30</published><updated>2009-11-30T13:09:26.768+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>اول.&lt;br /&gt;تتي آمده مهماني خانه‌ي ما. توي ماشين تا توانست ميو ميو کرد و سرش را تا جايي که جا داشت از لاي سوراخ‌هاي سبد بيرون آورد و زل توي چشممان و باز ميو کرد که يعني درم بياوريد. آمديم خانه اول غذا خورد، بعد از يک گوشه شروع کرد به گشتن و از توي هر سوراخي که بگوييد رد شد. از هر چيز آويزان‌شدني آويزان شد و هر چيز گار گرفتني را گاز گرفت. اين‌طور موجودي است اين گربه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم.&lt;br /&gt;امشب توي پارک که دور مي‌زديم، از توي جوب صداي معومعوي گربه مي‌آمد. سرک کشيديم ديديم يک بچه‌گربه‌ي زار و نزار افتاده آن تو، نا ندارد خودش را بکشد بالا. علي‌رضا درش آورد. آمد اين‌قدري آويزان پر و پايمان شد که انداختيمش توي کارتن، آورديمش خانه. حمام کرد و گرفت خوابيد. بايد زير بيست روزش باشد. بلد نيست شير بخورد، با سرنگ يک مقداري شير و عسل و زرده‌ي تخم‌مرغ داديم به‌اش. الان يک کمي جان گرفته و دارد توي خانه مي‌گردد. بايد بشاشانيمش.&lt;br /&gt;تتي از اول هي سرک کشيد توي کار اين بچه. اول از کارتنش آويزان شد، بعد که داشت خشک مي‌شد، هي آمد نزديک بو کشيد. بعد سرک کشيد توي ظرف غذاش و خواست پوز بزند، نگذاشتيم. گربه‌ي جديد بلکه مرضي، کثافتي چيزي به خودش داشته باشد. بايد ببريمش دامپزشک. اسمش پره‌گرين توک است. مختصراً پي‌پين صدايش مي‌کنيم. زير گردنش سفيد قشنگي است و باقي تنش، خاکستري نارنجي. تتي کمي دورترش کمين مي‌کند و پيف مي‌کشد. ازش مي‌ترسد کمي.&lt;br /&gt;کسي يک بچه‌گربه‌ي يتيم ِ بامزه نمي‌خواهد؟ صداي قشنگي دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوم.&lt;br /&gt;پي‌ين را آخر شب توي کارتنش برديم گذاشتيم توي حياط، بغل باغچه. يک کهنه زير، يک کهنه رو. سردش مي‌شود. آتش گرفتم. يک جور رقت‌انگيزي آويزان مي‌شد به پاي آدم. کلي حرف داشت توي چشمش. عينهو بچه‌ي آدم. صبح علي‌رضا گفت گربه‌ي گنده‌اي آمده نزديکي‌هاش ايستاده و به آدم پيف مي‌کند. گفت شايد مادرش بوده. من دويدم پايين و ديدم بچه نيست. نه لاي گل‌ها بود، نه زير ِ ماشين ِ توي پارکينگ. تا صبح صدا کرده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهارم.&lt;br /&gt;صر صبح صداي گربه مي‌آمد از توي حياط. سه تا سايز بودند. يکي آن مادره که از پشت پنجره هم براي آدم پيف مي‌کشيد، يکي يک سايز کوچک‌تر با راه‌هاي نارنجي سفيد و آن ديگري خود ِ خود ِ پي‌پين. اون ايستاده بود يک گوشه، نيم ساعت بعد نبود و دو ساعت بعد دوباره صدا کرد. نگاه کردم ديدم رفته توي کارتنش کز کرده و تنهاست. رفتم آوردمش بالا و توي راه باش طي کردم که من حال و حوصله‌ي با سرنگ شير دادن و پنبه به ماتحت مالاندن و پيش دامپزشک رفتن ندارم، بيايد عين آدم يک کاسه شير بخورد و بعد هم برود پي زندگي‌اش. لابد قبول داشت که همان توي راه خواست بپرد بيرون از کارتن. جان گرفته لامصب.&lt;br /&gt;براي يک کاسه شير ريختم و کمي شکر روش پاشيدم. آوردم سرش را کردم توي کاسه، دست و پا زد، رفت آن‌طرف شروع کرد به ليسيدن دک و پوزش. به‌اش گفتم خر که تويي. ولش کردم رفتم پي کار خودم. پنج دقيقه بعد ديدم اين گربه‌اي که دلم مي‌سوخت بلد نيست شير ليس بزند، افتاده روي کاسه‌ي سيب‌زميني-هويج-پنير ِ تتي و دارد با اشتها مي‌خورد، انگار که از قحطي آمده. –بلکه واقعاً هم آمده-&lt;br /&gt;تتي همچنان سايه به سايه دنبالش مي‌رود و هر وقت اين يکي برمي‌گردد طرفش، فرار مي‌کند. محل سگ هم به من نمي‌گذارد، فقط وقتي پي‌پين مي‌آيد آن قدر ناخن توي پايم مي‌کند که بلندش کنم، پايين پام حسودي مي‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ادامه دارد...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-2319075721403507124?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=2319075721403507124&amp;isPopup=true' title='1 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2319075721403507124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2319075721403507124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/11/blog-post_30.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-7157009462526518739</id><published>2009-11-23T23:57:00.002+03:30</published><updated>2009-11-24T00:17:25.092+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سيزدهم و چهاردهم آذر: يک جمعه و شنبه‌اي است که مي‌خواهم از زندگي‌ام بگريزم. يعني نمي‌شود که بمانم. شايد چمداني ببندم دوروزه بروم شمال، توي هواي سرد ِ آخر ِ پاييز، تنهايي زل بزنم به موج‌ها. شايد يکي را خِرکش کنم دنبال خودم که هي حرف بزنم براش و هي ساکت سر تکان بدهد. شايد پنج نفر، ده نفر را جمع کنم دنبال هم که برويم تفريح و به روي خودم نياورم. شايد هم ماندم همين‌جا، حرفي نزدم، چيزي ننوشتم و گذاشتم که بگذرد. اين يکي محتمل‌تر است از آدمي اين‌قدر محافظه‌کار.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما امان از وقتي که خوابي. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امان. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-7157009462526518739?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=7157009462526518739&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7157009462526518739'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7157009462526518739'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/11/blog-post_3517.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-7704602723429738222</id><published>2009-11-23T09:11:00.003+03:30</published><updated>2009-11-23T09:31:10.974+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;«اون يه مرد ديگه بود. شما نبودين. اين از همه‌چيز مهم‌تر بود. يه مرد ديگه. يه طرف شما بودين، تنها، و طرف ديگه تمام مردهايي که من هرگز نمي‌تونستم بشناسم.»&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لاموزيکا&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-7704602723429738222?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=7704602723429738222&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7704602723429738222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7704602723429738222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/11/blog-post_23.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-1682992128267489580</id><published>2009-11-22T22:24:00.001+03:30</published><updated>2009-11-22T22:26:05.570+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مي‌خواهم بگويمت که تو دوست ِ من نيستي ديگر. که من اگر بودم، آن شب سراغي از خودم مي‌گرفتم ببينم حالم چه‌گونه است. که تو نکردي تا هفته‌ها. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-1682992128267489580?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=1682992128267489580&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1682992128267489580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1682992128267489580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/11/blog-post_22.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-8615765860473088992</id><published>2009-11-15T07:27:00.001+03:30</published><updated>2009-11-15T07:30:10.089+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نقشه‌ي انقلاب مخملي روي اندام تو: اين جاي گلوله‌ي بيست و پنج خرداد است، اين کبودي ِ باتوم ِ روز قدس، اين زخم ِ زنجير سيزده آبان. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-8615765860473088992?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=8615765860473088992&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8615765860473088992'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8615765860473088992'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-2641690096304561345</id><published>2009-10-15T15:35:00.001+03:30</published><updated>2009-10-15T15:35:43.329+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نگر تا اين شب خونين سحر کرد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-2641690096304561345?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=2641690096304561345&amp;isPopup=true' title='2 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2641690096304561345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2641690096304561345'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/10/blog-post_15.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-4885140952462179777</id><published>2009-10-13T09:09:00.002+03:30</published><updated>2009-10-13T09:12:29.242+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;عاشق اين برنامه‌هاي يک‌دفعه‌اي ِ بي‌مقدمه‌ام. يک همچين سه‌شنبه صبحي که زنگ مي‌زنند که خانه‌تان اگر اين هفته خالي بشود، مي‌توانيد بياييد يا نه، و تو هول مي‌کني با تمام فکرهايي که توي سرت بود. از يک طرف پتو مي‌اندازي توي ماشين، از يک طرف ظرف‌ها را روزنامه مي‌پيچي، از يک‌طرف گيج مي‌زني که هنوز هيچي نشده بايد با اين در و ديوار وداع کني و اصلاً تازه هفته‌ي آينده قرار بود که تو بروي روي پله، پيچ لوسترها را باز کني که. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-4885140952462179777?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=4885140952462179777&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4885140952462179777'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4885140952462179777'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/10/blog-post_13.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-1313838481974139386</id><published>2009-10-11T15:08:00.002+03:30</published><updated>2009-10-11T15:21:39.085+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دوست ِ دختر، همسايه‌ي طبقه‌ي پايين ماست. دوتايي آمدند خانه ببيند که اگر شد، دختر با همسرش بيايند اينجا براي زندگي. از من کم‌روتر بود وقت ِ خانه ديدن. نه توي کابينت‌ها را سرک کشيد، نه جاي گاز و يخچال و لباس‌شويي را سانت کرد، نه از پنجره سرک کشيد ببيند از خيابان چي پيداست. تخمش هم نبود که انگار که فکر کنم بعدتر مي‌رود توي خانه مي‌نشيند به عزا که پرده‌هاش اندازه نيست و چه‌کار کند. هي پچ پچ کردند و مقايسه کردند با طبقه‌ي پايين، پنج دقيقه بعد هم خداحافظي کردند. توي راه‌پله که بودند هنوز، صداي خنده‌شان بلند شد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حسودي کردم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-1313838481974139386?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=1313838481974139386&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1313838481974139386'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1313838481974139386'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/10/blog-post_6646.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-3957491100850977297</id><published>2009-10-11T09:12:00.001+03:30</published><updated>2009-10-11T09:15:03.726+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;دنيا اين‌قدري کوچک است که آدم يک شب توي بنگاه، وسط ِ بستن قرارداد خانه‌ي جديد، داستان زندگي کسي را مي‌شنود که مي‌توانست آينده‌ي خودش باشد، گذشته‌ي خودش باشد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-3957491100850977297?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=3957491100850977297&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3957491100850977297'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3957491100850977297'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/10/blog-post_11.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-6302072498223054275</id><published>2009-10-09T20:03:00.001+03:30</published><updated>2009-10-09T20:03:32.588+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;خانه‌ي جديد، نزديک ِ ايستگاه اتوبوسي است که هر روز، نيم ساعت پيش از رسيدن به خانه از جلويش مي‌گذريم. شوفاژ دارد. آشپزخانه‌اش مقبول است. کمدديواري‌اش توي اتاق خواب است و در ِ صورتي‌اش، کمي از رنگ ديوارها تيره‌تر است. طبقه‌ي اول است و بالطبع، پله‌هاي کم‌تري دارد. خانم صاحب‌خانه، مسن است و مهربان و تر و تميز. در و ديوار خانه‌اش برق مي‌زد و توي دستشويي، حلقه‌ي گل آويزان کرده بود به سيفون. حمام را من نديدم، کسي توش بود، خانمي مسن‌تر از صاحبخانه با موهاي کوتاه طلايي که اصرار کرد بروم نگاهي بيندازم. مي‌گفت فرنگي هم دارد و اين براي من با زانودردم، غنيمت بود. سر ِ کوچه، بانک بود و دور و بر، پر از مغازه، از شير مرغ تا جان آدميزاد توي آن خيابان پيدا مي‌شود. جمشيد ساندويچي پيدا نمي‌شود اما، طول مي‌کشد هم تا سوپري نزديک ياد بگيرد هر روز قاطي ِ خريدها يک بهمن سوييسي بگذارد روز ميز. گمانم همين‌چيزهاست که آدم را دلبسته مي‌کند. اين خيابان است، اين آدم‌هاست که تو را وادار مي‌کنند بگويي خانه‌ي من اين‌جاست. در و ديوار دلبستگي نمي‌آورد اما، آدم زود به قفس جديد عادت مي‌کند. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-6302072498223054275?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=6302072498223054275&amp;isPopup=true' title='1 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6302072498223054275'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6302072498223054275'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-701219964769937291</id><published>2009-08-26T11:12:00.000+04:30</published><updated>2009-08-26T11:14:02.877+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;نويسنده تا مدت نامعلومي قصد ندارد در اين‌جا چيزي بنويسد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-701219964769937291?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=701219964769937291&amp;isPopup=true' title='1 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/701219964769937291'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/701219964769937291'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/08/blog-post_26.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-106051264203401465</id><published>2009-08-25T17:47:00.003+04:30</published><updated>2009-08-25T17:55:32.226+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://64.130.220.65/Multimedia%5Cpics%5C1388%5C6%5Clegal%5C3.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 567px; CURSOR: hand; HEIGHT: 459px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://64.130.220.65/Multimedia%5Cpics%5C1388%5C6%5Clegal%5C3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;وارطان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهار خنده زد و ارغوان شكفت&lt;br /&gt;در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير&lt;br /&gt;دست از گمان بدار!&lt;br /&gt;با مرگ نحس پنجه ميفكن!&lt;br /&gt;بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...&lt;br /&gt;وارطان سخن نگفت،&lt;br /&gt;سر افراز&lt;br /&gt;دندان خشم بر جگر خسته بست رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وارطان ! سخن بگو!&lt;br /&gt;مرغ سكوت، جوجه مرگي فجيع را&lt;br /&gt;در آشيان به بيضه نشسته ست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وارطان سخن نگفت&lt;br /&gt;چو خورشيد&lt;br /&gt;از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وارطان سخن نگفت&lt;br /&gt;وارطان ستاره بود:&lt;br /&gt;يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت&lt;br /&gt;وارطان سخن نگفت&lt;br /&gt;وارطان بنفشه بود:&lt;br /&gt;گل داد و&lt;br /&gt;مژده داد: زمستان شكست!&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;رفت... &lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-106051264203401465?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=106051264203401465&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/106051264203401465'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/106051264203401465'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/08/blog-post_25.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-1863970082584167647</id><published>2009-08-22T19:05:00.001+04:30</published><updated>2009-08-22T19:18:46.413+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بوي غريبه‌گي روزهاي اول را مي‌داد، باز که ديدمش.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-1863970082584167647?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=1863970082584167647&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1863970082584167647'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1863970082584167647'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/08/blog-post_22.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-6565327021195831520</id><published>2009-08-16T01:13:00.002+04:30</published><updated>2009-08-16T01:23:15.469+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>از ظهر که شنیدم، هی با خودم کلنجار رفتم که این را بنویسم؟ ننویسم؟ راست است؟ راست نیست؟ ساخته‌اند؟ واقعی است؟ ایرادهایی که به‌اش وارد است چه جوابی دارد؟ می‌نویسم، قضاوت برای خواننده. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آشنای ِ پدر ِ دوست ِ برادرم. لنج دارد. گاهی می‌زند به خلیج. من نمی‌دانم کجا می‌رود و کارش چیست. همین اواخر، یک جایی وسط آب، هلی‌کوپتر نظامی می‌آید کیسه‌ای برزنتی را پرت می‌کند پایین. کنجکاو می‌شوند، از آب می‌گیرند و در ِ بسته‌اش را باز می‌کنند. سه جوان‌ ِ نیمه‌‌جان ِ مدهوش هنوز زنده. به‌شان می‌رسند. دانشجو بوده‌اند. خانواده‌هاشان را خبر، و راهی‌شان می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راست است؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-6565327021195831520?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=6565327021195831520&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6565327021195831520'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/6565327021195831520'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/08/blog-post_16.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-769501650516157311</id><published>2009-08-14T16:57:00.002+04:30</published><updated>2009-08-14T17:21:20.757+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مفتخرم به اطلاع برسونم امروز ساعت‌دیواری ِ چهل و دو ساله‌ی خونه‌ی بابام اینا رو وقت ِ بازی فوتبال، در حالی که نتیجه هفت-یک به نفع ِ تیم ما بود، شکستیم. &lt;br /&gt;ما الان توي اتاق قايم شديم که بابام وقتي از خواب بيدار شد نياد ما رو بکشه. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-769501650516157311?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=769501650516157311&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/769501650516157311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/769501650516157311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/08/blog-post_6467.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-2782384285007156385</id><published>2009-08-14T00:32:00.000+04:30</published><updated>2009-08-14T00:33:18.835+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;یعنی که من عاشق این تبریک‌های هیجان‌انگیز روز ِ تولدم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-2782384285007156385?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=2782384285007156385&amp;isPopup=true' title='2 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2782384285007156385'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2782384285007156385'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/08/blog-post_14.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-7179227467394771697</id><published>2009-08-12T23:53:00.000+04:30</published><updated>2009-08-13T00:00:18.156+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;این‌جا دیگر خودم نیستم: بال‌ها بسته، دل تنگ. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زودتر برمی‌گردم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-7179227467394771697?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=7179227467394771697&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7179227467394771697'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7179227467394771697'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/08/blog-post_12.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-5331927908329031619</id><published>2009-08-01T23:34:00.000+04:30</published><updated>2009-08-01T23:41:20.417+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>- با آن که آقای خ. آن‌وقت‌ها خیلی به من امید داشت، من هیچ‌وقت هیچ‌چیز نشدم.&lt;br /&gt;- من امروز احساس کردم آن داستان ِ موراویام.&lt;br /&gt;- آب اهواز کثیف است. خیلی کثیف است. کثافت است اصلاً. آدم بود، برمی‌گشتیم که بوش به‌مان نخورد.&lt;br /&gt;- آقای فلانی، من خیلی خوشحالم که شما مردید. من از شما تشکر می‌کنم. بابت مرگ شماست که تمام ِ امروز، یک لبخند گنده روی لب‌هام کش می‌آید و تمام نمی‌شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5331927908329031619?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=5331927908329031619&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5331927908329031619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5331927908329031619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-5889077139177920421</id><published>2009-07-25T15:27:00.000+04:30</published><updated>2009-07-25T15:28:40.045+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;آن‌جا اصلاً جاي عشق‌بازي‌هاي دونفره است. جاي روياهاي بي‌پايان. جاي ِ من با تو.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5889077139177920421?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=5889077139177920421&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5889077139177920421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5889077139177920421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/07/blog-post_25.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-5594940859082882100</id><published>2009-07-21T18:58:00.002+04:30</published><updated>2009-07-21T19:00:41.109+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;کوچولوي شيرين ِ من که از کادوي تولدش اين همه ذوق کرده. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کوچولوي شيرين ِ من.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تولدت مبارک.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-5594940859082882100?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=5594940859082882100&amp;isPopup=true' title='3 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5594940859082882100'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/5594940859082882100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/07/blog-post_21.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-2555843087635509086</id><published>2009-07-14T08:49:00.001+04:30</published><updated>2009-07-14T08:51:50.977+04:30</updated><title type='text'>شبانه‌ي مستي (1)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;مي‌گه: تو هم يه پيک بخور.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من نمي‌خورم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سيگار توي دستمه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اون دوتا توي بغل همديگه‌ان.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من نشستم روبه‌روش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سيگار مي‌کشم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ليوان رو مي‌گيره بالا و مي‌گه به سلامتي&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مي‌گم نوش&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اون هي مشروب مي‌خوره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هي مشروب مي‌خوره&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اون دوتا هنوز توي بغل همديگه‌ان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سيگاره داره توي دست ِ من خاکستر مي‌شه. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-2555843087635509086?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=2555843087635509086&amp;isPopup=true' title='4 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2555843087635509086'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/2555843087635509086'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/07/1.html' title='شبانه‌ي مستي (1)'/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-9096206298689302321</id><published>2009-07-14T07:43:00.000+04:30</published><updated>2009-07-14T07:45:20.237+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;رسماً حتي يک دونه از برنامه‌هاي تابستونم هم درست نشد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هفته‌ي ديگه بعد از تولدش مي‌رم اهواز. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-9096206298689302321?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=9096206298689302321&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/9096206298689302321'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/9096206298689302321'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/07/blog-post_14.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-8975003542868126712</id><published>2009-07-11T09:20:00.000+04:30</published><updated>2009-07-11T09:23:24.758+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;فرانچسکو حالا ديگر فقط گونه‌هايم را مي‌بوسيد. زماني فقط لب‌هايم را مي‌بوسيد و نوع ديگري را بلد نبود. بعد، فقط موقعي لب‌هايم را مي‌بوسيد که شب به من نزديک مي‌شد، و بعد عادت کرديم در رختخواب کتاب بخوانيم و ديگر اصلاً مرا نبوسيد. او ديگر از عشق خود نسبت به من حرفي نمي‌زد. شايد به نظرش عملي احمقانه مي‌رسيد، ولي عشق چيزي است که مدام احتياج داري بيانش کني و مدام دلت مي‌خواهد درباره‌اش بشنوي. من ديگر نمي‌دانستم در باطن او چه مي‌گذرد. فقط مي‌دانستم کي گرسنه است، کي تشنه است، کي خوابش گرفته، کي به پول احتياج دارد و کي گرفتار مسائل سياسي خود است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;از طرف او، آلبا دسس پدس&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-8975003542868126712?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=8975003542868126712&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8975003542868126712'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/8975003542868126712'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/07/blog-post_11.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-3350562313578359830</id><published>2009-07-09T08:00:00.003+04:30</published><updated>2009-07-09T13:06:00.642+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;امروز شد بالاخره. 18 تير ِ ده سال بعد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو&lt;br /&gt;اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو&lt;br /&gt;اى روىِ برافروخته، خود پرچمِ ره باش&lt;br /&gt;اى مشتِ برافراخته، افراخته‌تر شو&lt;br /&gt;اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى&lt;br /&gt;از خانه برون چيست كه از خويش به در شو&lt;br /&gt;گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش&lt;br /&gt;ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو&lt;br /&gt;خاكِ پدران است كه دستِ دگران است&lt;br /&gt;هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو&lt;br /&gt;ديوارِ مصيبت‌كده‌ىِ حوصله بشكن&lt;br /&gt;شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو&lt;br /&gt;تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى&lt;br /&gt;چون شير درين بيشه سراپاىْ جگر شو&lt;br /&gt;مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست&lt;br /&gt;خود بر سرِ اين تن به قضا داده، قدر شو&lt;br /&gt;فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است&lt;br /&gt;در يك نفس ِ تازه اثرهاست، اثر شو&lt;br /&gt;ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است&lt;br /&gt;ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو&lt;br /&gt;مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان&lt;br /&gt;بر ظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;(فريدون مشيري)&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-3350562313578359830?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=3350562313578359830&amp;isPopup=true' title='3 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3350562313578359830'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3350562313578359830'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/07/blog-post_09.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-1627042120492215889</id><published>2009-07-08T20:43:00.000+04:30</published><updated>2009-07-08T20:45:47.579+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>دوش ِ آب ِ داغ ِ داغ. &lt;br /&gt;نيم‌پز شده‌ام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-1627042120492215889?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=1627042120492215889&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1627042120492215889'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/1627042120492215889'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/07/blog-post_1230.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-4349874731629855374</id><published>2009-07-08T00:00:00.002+04:30</published><updated>2009-07-08T00:23:12.003+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>همين روزهاي اواسط تيرماه بود که گمانم دخترکم دنيا مي‌آمد اگر مي‌گذاشتمش. امشب خوابم نمي‌برد. بلند شدم  پست‌هاي آن روزهام را خواندم. &lt;br /&gt;نوشته بودم مادر نشدن خيلي خاصيت دارد. يکي‌اش همين زخمي بود که خوب نمي‌شود، که خنده‌هات را کم‌رنگ مي‌کند. يکي‌اش اين حسرتي است که مي‌ماند بات که اگر مانده بود، حالا چه‌طور بود، حالا چه‌طور بودي. اين است که کيفيتي در هم‌آغوشي‌هات گم مي‌شود، کيفيتي که خواستني‌اش مي‌کند. اين است که گاهي به خودت حق بدهي رنج بکشي و هيچ چيز از اين بدتر نيست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زخمه نزن&lt;br /&gt;زخمه نزن ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-4349874731629855374?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=4349874731629855374&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4349874731629855374'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4349874731629855374'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/07/blog-post_08.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-3024625974294706160</id><published>2009-07-07T21:13:00.000+04:30</published><updated>2009-07-07T21:15:42.759+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>بعد انگار همه‌ي اين‌ها کافي نباشد، پايه‌ي يکي از کابيت‌ها در رفت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-3024625974294706160?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=3024625974294706160&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3024625974294706160'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3024625974294706160'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/07/blog-post_07.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-486667746657273320</id><published>2009-07-01T07:39:00.000+04:30</published><updated>2009-07-01T07:40:30.972+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آيا انسان از زانودرد مي‌ميرد؟&lt;br /&gt;اگر بله، من دارم مي‌ميرم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-486667746657273320?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=486667746657273320&amp;isPopup=true' title='3 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/486667746657273320'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/486667746657273320'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-4857639761315755107</id><published>2009-06-29T20:07:00.002+04:30</published><updated>2009-06-29T21:05:42.241+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>آدمي هستم به طور کلي گريزان از تلفن. هيچ چيز برايم سخت‌تر از گوشي برداشتن و تلفن زدن نيست. روانکاو بيکاري اگر پيدا بشود، احتمالاً ربطش دهد به کلاس اول راهنمايي، هم‌کلاسي‌ام تارا، مادرش. آن موقع اين‌طوري بود که من بچه‌ي يکي‌مانده به آخر، آدم تنهايي بودم که مادرش اجازه‌ي توي کوچه بازي کردن بهش نمي‌داد، با فاميل آشنا نبود و بزرگ‌ترين آرزوش اين بود که يک وقتي بنشيد بدون اين که کسي پرس و جويي کند، «دختري از محله‌ي هارلم» را تا ته بخواند ببيند چرا جزو کتاب‌هاي ممنوعه است. آن موقع يک‌هو تارا توي زندگي‌ام سبز شد و شد بهترين دوستم، حتي تا حالا که کم مي‌بينمش. اين‌طوري بود که من بيرون مدرسه هم کلي حرف داشتم براي زدن باش. گمان نمي‌کنم روزي بيشتر از يک ساعت تلفني باش حرف مي‌زدم. پدري داشتم که يادش نمي‌رفت بگويد: «سوخت!» طنز حرف‌اش بعدها برام روشن شد و خيلي طول کشيد اما تا زهرش ريخت. زهر ِ حرف ِ مادر تارا اما نريخت هيچ‌وقت که گفته بود من زياد به دخترش تلفن مي‌زنم و نمي‌گذارم درس بخواند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال بعدش بود که پدرم سکته‌ي اول را کرد و دو سال بعدش، دومي. بار اول همکار پدرم ماشين را آورد در ِ خانه. يادم هست که از پشت پنجره نگاش مي‌کرديم و بعد هلن آمد تو گفت بابا سکته کرده و برده‌اندش بيمارستان. بار دوم، شب بود. صبح که بيدار شديم، نبود. هيچ چيز نشنيده بودم. بيدار نشده بودم. صبح رفتم امتحان آز فيزيک. دلم خون بود. هيچ وقت نبخشيدم خودم را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ مرتبه‌اي کسي به من نگفت نگران نباش. هيچ کسي نپرسيد که تو نمي‌خواهي بيايي ديدن پدرت؟ بار اول تلفني باش حرف زدم و بار دوم نه. هميشه مادري، برادري، خواهري نگران‌تر از من بود که به اسم بزرگ‌تر بودن، گوشي را بگيرد و سير ِ دلش سيرآب شود. هميشه هم مني بود که چشم بدوزد به صحبت کردن ِ ديگران و چشم‌انتظار که زودتر خداحافظي کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر که آمد خانه، چند روزي براش رختخواب انداختند گوشه‌ي هال. يادم هست که حرفي نداشتم به‌اش بزنم جز احوال‌پرسي ِ ساعات اول. يادم هست که مي‌گفتم چه خوب است که پدر حالا مي‌تواند کمي استراحت کند بعد از اين همه سال کار ِ بي‌وقفه براي ما. يادم هست که نفهميدم مردي که صبح تا شامش را کار و فعاليت کرده، حالا چه دلي دارد، چه دردي دارد، که اين‌طور آرام مي‌گيرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين‌ها گمانم دليل ِ اين است که بعد ِ پانزده بيست روز، دستم نمي‌رود تلفن زدن به آقاي الف که دارد استراحت مي‌کند. هميشه دليلي مي‌تراشم. حالا ساعت بدي است، شايد استراحت مي‌کند، وقت ناهار شده، حالا لابد شام مي‌خورد، شايد خسته باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين را نوشتم براي آقاي الف، که بگويم جاي خالي چراغ روشن ِ جي‌ميل‌تان، بد درد دارد. نوشتم که پاش امضا کنم: به اميد بهبودي.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-4857639761315755107?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=4857639761315755107&amp;isPopup=true' title='1 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4857639761315755107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4857639761315755107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/06/blog-post_29.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-7107407818047486136</id><published>2009-06-26T17:26:00.002+04:30</published><updated>2009-06-26T17:31:42.470+04:30</updated><title type='text'>بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن</title><content type='html'>&lt;div style="direction:rtl; text-align:right"&gt;۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری مجدد انتخابات هستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی&lt;br /&gt;بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="direction:ltr;text-align:left"&gt;&lt;br /&gt;Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;A part of the large community of Iranian bloggers&lt;br /&gt;July 26, 2009&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-7107407818047486136?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=7107407818047486136&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7107407818047486136'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7107407818047486136'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/06/blog-post_26.html' title='بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن'/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-3938156937901405210</id><published>2009-06-23T00:08:00.000+04:30</published><updated>2009-06-23T00:09:01.426+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>خواب مي‌بينم توي دست‌هام مي‌شکفد، پرپر مي‌شود، جان مي‌دهد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-3938156937901405210?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=3938156937901405210&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3938156937901405210'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3938156937901405210'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/06/blog-post_23.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-7030206176281419918</id><published>2009-06-21T17:28:00.000+04:30</published><updated>2009-06-21T17:30:07.859+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/Sj4usGlccLI/AAAAAAAAAE4/i80_SKXoO5E/s1600-h/11.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5349764742579515570" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 242px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/Sj4usGlccLI/AAAAAAAAAE4/i80_SKXoO5E/s320/11.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نام‌اش ندا بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گوشه‌ي خيابان، توي دست‌هاي پدرش جان داد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-7030206176281419918?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=7030206176281419918&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7030206176281419918'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/7030206176281419918'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/06/blog-post_5687.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_iSrKS4TEZmw/Sj4usGlccLI/AAAAAAAAAE4/i80_SKXoO5E/s72-c/11.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-3615690843517129024</id><published>2009-06-21T11:30:00.000+04:30</published><updated>2009-06-21T11:32:48.775+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چنبره زده&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بر گلوي همه‌مان&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سکوت&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-3615690843517129024?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=3615690843517129024&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3615690843517129024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/3615690843517129024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/06/blog-post_21.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-18655024.post-4693975300642677227</id><published>2009-06-19T19:27:00.000+04:30</published><updated>2009-06-19T19:31:42.382+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت&lt;br /&gt;سرها در گريبان است&lt;br /&gt;كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را&lt;br /&gt;نگه جز پيش پا را ديد نتواند&lt;br /&gt;كه ره تاريك و لغزان است&lt;br /&gt;و گر دست محبت سوي كسي يازي&lt;br /&gt;به اكراه آورد دست از بغل بيرون&lt;br /&gt;كه سرما سخت سوزان است&lt;br /&gt;نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك&lt;br /&gt;چو ديوار ايستد در پيش چشمانت&lt;br /&gt;نفس كاين است پس ديگر چه داري چشم&lt;br /&gt;ز چشم دوستان دور يا نزديك؟&lt;br /&gt;مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين&lt;br /&gt;هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي&lt;br /&gt;دمت گرم و سرت خوش باد&lt;br /&gt;سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي&lt;br /&gt;منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم&lt;br /&gt;منم من، سنگ تيپاخورده‌ي رنجور&lt;br /&gt;منم، دشنام پس آفرينش، نغمه‌ي ناجور&lt;br /&gt;نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم&lt;br /&gt;بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم&lt;br /&gt;حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي‌لرزد&lt;br /&gt;تگرگي نيست، مرگي نيست&lt;br /&gt;صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است&lt;br /&gt;من امشب آمدستم وام بگزارم&lt;br /&gt;حسابت را كنار جام بگذارم&lt;br /&gt;چه مي‌گويي كه بي‌گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟&lt;br /&gt;فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست&lt;br /&gt;حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است&lt;br /&gt;و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده&lt;br /&gt;به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهان است&lt;br /&gt;حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است&lt;br /&gt;سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت&lt;br /&gt;هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست‌ها پنهان&lt;br /&gt;نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگين&lt;br /&gt;درختان اسكلت‌هاي بلورآجين&lt;br /&gt;زمين دل‌مرده، سقف آسمان كوتاه&lt;br /&gt;غبار آلوده مهر و ماه&lt;br /&gt;زمستان است&lt;br /&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/18655024-4693975300642677227?l=there-is-no-response.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=18655024&amp;postID=4693975300642677227&amp;isPopup=true' title='0 commentaires'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4693975300642677227'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/18655024/posts/default/4693975300642677227'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://there-is-no-response.blogspot.com/2009/06/blog-post_19.html' title=''/><author><name>هديه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17286244260709992225</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='24' height='32' src='http://photos1.blogger.com/blogger/733/418/1600/DSC00226.0.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
