جنگ صبح روز شنبه شروع شد. دوازده روز پیش. صبح بلند شدم حاضر شدم بروم باشگاه. ع.ر هم میآمد. یادم نیست سر چی زودتر و دلخور زدم بیرون که پیاده بروم. مسیرم چهل دقیقه بود. دم در دیدم رکسانا توی گروه پنجنفریمان پیغام داده و عکس انفجار فرستاده. همانجا و همان موقع شروع شده بود.
سرم توی گوشی و در حال ریفرش کردن اخبار راه افتادم. ع.ر را قرار بود توی باشگاه ببینم، اما نرسیده به یانوویتز بروکه دیدم دارد از روبهرو میآید. مات و مبهوت رسیدیم به هم و همزمان گفتیم «زد». واقعا زده بود. کمی هیجانزده بودیم. بابت این که این واقعا ممکن بود «آخرین نبرد» باشد. و نگران.
توی راه به هدا زنگ زدم، که جواب نداد. یک ربع بعدش پیغام فرستاد که ما خوبیم و طوری نشده. ساعت هشت و هشت دقیقهی صبح شنبه بیست و هشتم فوریه آخرین پیغامها را رد و بدل کردیم و بعدش تاریکی شروع شد. الان دوازده روز است که با مامان و هدا حرف نزدهام.
لابهلای ورزش و بعد از آن، سرم را از توی گوشی بالا نیاوردم. چشمم توی اخبار بود و دلم به هم میپیچید. اخبار هنوز به جای ویرانکنندهشان نرسیده بودند. قبل از هر چیز بیت را زده بودند. ما آن موقع فکر میکردیم خوب، آنجا که کسی نیست، ولی بد هم نیست. تا شب خبر و شایعه شدت گرفت و آخر شب تایید شد. دیکتاتور خونخوار مملکتم در حملهی هوایی کشته شده بود. هیجان، خوشحالی، امیدواری. من آن شب بیشتر از چیز دیگر، گریه کردم. برای آدمهایی که خونشان برای طولانیتر شدن حکومت ضحاک زمانه ریخته بود. دانهدانه عکسها را میدیدم که پر از جوانی و شور و زندگی و آرزو به نظر میآمدند و نمیتوانستم احساس خوشحالی کنم. حتی تجمع جشن روز بعدش را هم رغبت نکردم بروم.
من از آن آدمهایی هستم که بهشان برچسب جنگطلبی میزنند. سالها اصلاحات و اعتراض مسالمتآمیز و تحمل و امیدواری و عصیان را از سر گذراندیم و هر بار چیزی جز خون و خاکستر و شرارت ندیدیم. تغییر حکومت واقعا ممکن نبود. جنازههای توی کیسه. جنازههای دستبسته. دهها هزار تیر خلاص بر پیشانی جوانان وطنم. حکومت دروغ و مرگ و ویرانی حاضر نبود ذرهای از چپاول دست بکشد. راه دیگری نبود. راه دیگری نگذاشته بودن.
هرچند وقتی خودت زیر بمباران نباشی، گفتن این حرفها احمقانه است.
شبهای اول فقط کابوس میدیدم. کابوس خون و آتش و خاکستر. سه بار خواب دیدم هدا مرده. با جزئیات و بهت و سوگواری صدای جیغ. یکی دو بار با خواهرزاده و خانم برادرم توانستم حرف بزنم. بیشتر نه. هدا و مامان هنوز قطعاند. توی این بمباران و وحشت هیچ خبری ازشان ندارم و نمیدانم چطوری روزهایشان را میگذرانند. یا خواهرزادهها و برادرزادهها چطوری صداهای بمباران طاقت میآورند یا چقدر ترسیدهاند.
بین این دوازده روز، روزهای خیلی وحشتناکی هم بود، روزهایی که شدت بمباران بیخبری را سختتر میکرد. بارها به این فکر کردم که دیگر نمیتوانم، که دلم میخواهد بمیرم و و این روزها را نبینم. نمیدانم چه اتفاقی قرار است بیفتد. نمیدانم قرار است کی و چطور تمام بشود.
جنگ بینهایت ترسناک است. اما ما همهی راهها را امتحان کرده بودیم و راه دیگری نمانده بود.