mardi, novembre 14, 2017

قاطی خواب‌های عجیب و غریبی که از موقع دیدن Handmaid's tale شروع شدن، بهترین توصیف برای حال این یکی دو هفته‌ی اخیر به‌ام الهام شد: موریانه داره استخون‌هام رو می‌جوه. 
هیچ جور دیگه‌ای نمی‌تونم این حالِ مزمنِ تحلیل‌برنده رو تعریف کنم. 

mercredi, novembre 08, 2017

How I Learned to Stop Worrying and Love the Bomb

بیست و چهارم نوامبر شروع شد.
بیست و دوم دسامبر، برای اولین بار به‌ام گفتن مشکوک به ام‌اس.
بیست و پنجم دسامبر وقتی دکتر فایل ام‌آرآی رو باز کرد، نشسته بودم کنارش و لکه‌های روی مغزم رو دیدم.
نهم ژانویه بستری شدم.
سیزدهم ژانویه تشخیص قطعی رو گفتن.
چهاردهم ژانویه مرخص شدم.
بیست و سوم ژانویه تزریق رو شروع کردم.

از تاریخ‌ها می‌ترسیدم. از حالی که الان بعد از یادآوری تاریخ‌ها دارم می‌ترسیدم.

بدی زندگی ماها اینه که هر دوره‌ای از زندگی، هر دسته خاطراتی، هر تلخ و شیرینی‌ای یه جایی توی شبکه‌های اجتماعی و وب‌لاگ و وب‌سایت مونده و می‌مونه. نمودار نزولی حال من از روز اول توی آرشیو توییتر هست. معمولاً نمی‌رم سراغ‌اش، امشب ولی انگار جد کرده بودم فکرِ تاریخ‌ها رو برای خودم حل کنم. یه ماهی بود با خودم کلنجار می‌رفتم نرم سراغ‌شون. الان هم دیدن این که تا کجای قضیه خودم رو نگه داشته بودم و از کجا اون حجم خوش‌بینی و امید و «ان‌شالله گربه‌اس»، به تدریج تبدیل شد به واقع‌بینی آسون نیست. وقتی می‌خونم خیلی دلم برای خودم می‌سوزه. نمی‌دونم چرا. جایی لابه‌لای کلمات خودم رو می‌بینم انگار که چه حسی داشتم. حسی که هرقدر هم زور می‌زنم، نمی‌تونم به کلمه بیارم‌اش.

واقعیت یه تصویر خوش‌آب‌ورنگه که از لابه‌لای خط‌خطی‌های سیاه، چیزی ازش نمونده.

vendredi, novembre 03, 2017

داشتم برای ناهارش توی شرکت غذا می‌کشیدم و مخلفات. شمردم، هشت تا زیتون. یاد صبحونه‌های بیمارستان افتادم و یکی دست کرد توی قفسه سینه‌ام قلبم رو چلوند. ساعت شیش صبحِ تاریک زمستون، خانوم‌چاقه چرخ غذا رو با سر و صدا جلوی خودش هل می‌داد توی راهرو. دم هر اتاق می‌ایستاد دونه دونه از روی لیست صبحونه‌های بیمار و همراه رو تحویل می‌داد. یه تخم‌مرغ آب‌پز، هشت‌تا دونه زیتون سیاه، یه بسته پنیر بی‌چربی، یه دونه نون گرد سبوس‌دار. چای هم داشت. توی سماور بزرگ. می‌تونستی ازش لیوان پلاستیکی بگیری، می‌تونستی هم توی لیوان خودت بریزی. ما توی لیوان خودمون می‌گرفتیم. بعد می‌نشستیم روی تخت، روبه‌روی هم، میز چرخدار وسط‌مون، بی‌حرف صبحونه می‌خوردیم. 
باید روی پیشونی‌ام بنویسم خاطرات در ذهن شما تلخ‌تر از چیزی که به‌واقع بودند به نظر می‌رسند. 

dimanche, octobre 29, 2017

به هر حال آدم هم می‌تونه به حال پنگوئنی راه رفتن خودش گریه کنه، هم پوزخند بزنه. برخلاف نظر بقیه، فکر نمی‌کنم خندیدن جزو گزینه‌های روی میز باشه. 

samedi, septembre 23, 2017

گاهی وقت‌ها می‌رم نوشته‌های دیگران در مورد بیماری‌شون رو می‌خونم. زیاد این کار رو نمی‌کنم، چون هر دفعه حال‌ام بدتر از پیش می‌شه. گاهی این کار رو می‌کنم، چون هر دفعه یه چیز جدید هم می‌فهمم. 

چیزی که باعث شده همه‌چی برای من سخت‌تر بگذره، اینه که با وجود خوب و راضی‌کننده بودن پروسه‌ی تشخیص، بعدش خیلی رها شدم. نه اطلاعات خاصی از دکتر و پرستار گرفتم، نه ساپورت‌گروپ و این‌چیزها دیدم. توی چند ماه اخیر فقط دو سه بار پرستار بتافرون زنگ زده به علی‌رضا حال و احوال و گفته یه سر بزنم، هر دفعه ما اون تاریخی که خواست بیاد نبودیم، حرف هفته‌ی بعدش رو زده‌ان و دیگه خبری نشده. این نوشته‌ها، اطلاعات خوبی بهم می‌دن که منبع دیگه‌ای براشون ندارم. خیلی وقت‌ها پیش اومده حالتی، حسی، اتفاقی رو نمی‌دونستم باید ربط بدم به ام‌اس یا نه. مثلاً این که اشتباه تایپ می‌کنم. گاهی کلیدها جا می‌افتن یا فشار داده نمی‌شن، یه سری اشتباه معمول و قابل پذیرش. گاهی پیش میاد که یه کلمه رو کاملاً جور دیگه‌ای می‌نویسم. مثلاً می‌خواهم بنویسم می‌روم، می‌نویسم برود، یا کلمه‌ای از جمله توی ذهنم هست، موقع تایپ حذف می‌شه. انگار ارتباط معیوب مغز و اندام می‌خواد خودش رو جلوی چشم بیاره. می‌دونم که سابق بر این هم پیش می‌اومد، اما نمی‌دونم چقدر ربط داره و چقدر باید انتظار بهتر یا بدتر شدن‌اش رو داشته باشم. توی جلسه‌های معاینه‌ی چند ماه یک بار دکتر هم موقعیتِ پرسیدن‌شون پیش نمیاد. 

دو روز پیش، یه چیزی خوندم که خیلی تکون‌ام داد. سوال صفحه‌ی فروم این بود که دوست دارین مردم چه چیزی در مورد ام‌اس‌تون بدونن. بعضی عبارت‌هاش خیلی ناراحت‌کننده بود، بعضی‌ها مفید و بعضی‌ها کلیشه -ام‌اس جنگ روزانه‌اس و بلا بلا-. هرچند نمی‌تونم بگم کلیشه‌ها نادرست‌ان. وقتی هر روز صبح ده-بیست دقیقه‌ای باید روی تخت کم‌کم تکون بخورم تا ببینم امروز وضعیتم چطوره، بلند شم چند قدم امتحانی راه برم ببینم چه کارهایی ازم بر میاد، چطوری می‌تونم بگم ام‌اس جنگ روزانه نیست؟ خودم هم گمونم اون اوائل یه بار نوشتم ام‌اس تقلای هرروزه‌اس. 

یه نفر گفته بود ام‌اس الان جزئی از منه و پیش میاد که در موردش حرف بزنم، مثل لباس و رنگ مو. ولی این نیست که ام‌اس منِ جدیدی رو شکل داده باشه. من همون آدم قبلی‌ام که یه چیزی بهش اضافه شده. درست. 
یه نفر گفته بود برام مهم نیست مردم در مورد ام‌اس چی فکر می‌کنن. تا قسمتی درست.
یه نفر گفته بود دلم می‌خواد بدونن من حال‌ام در لحظه تغییر می‌کنه، ممکنه قولِ یه کاری رو داده باشم، موقع انجام‌اش ببینم که نمی‌تونم از پسش بر بیام. خیلی درست. 
یه نفر گفته بود دلم می‌خواد بدونن وقتی ازم می‌پرسن چته، خیلی وقت‌ها نمی‌شه راحت توضیح داد. آب طلا. 
حالا بریم سراغ اون چیزی که تکون‌ام داد. 

یه نفر توضیح داده بود درک‌ام از موقعیت فیزیکی‌ام تغییر کرده. گفته بود سابق بر این درست تشخیص می‌دادم خودم کجام و اشیای کنارم کجا، الان نه. خیلی نامحسوس و جزئی، رسیده‌ام به جایی که انگار ام‌اس بین مغز من و دنیای بیرون فاصله انداخته. 
این حرف خیلی قشنگ بود. واقعاً قشنگ بود و از اون چیزهایی بود که من تا حالا تشخیص نمی‌دادم واقعیه یا خیال می‌کنی. فرق ام‌اس با خیلی از بیماری‌ها اینه که عوارض و علائمش مشخص نیستن. تازه همون‌هایی که مشخص‌ان هم اون‌قدر عجیب‌ان که نمی‌شه راحت به کلمه درشون آورد. همین گزگزی که می‌گم، اون گزگز استاندارد و شناخته‌شده‌ی خواب‌رفتگی نیست؛ یه چیز خفیف‌تره که مداومت‌اش آزارت می‌ده. بی‌حسی‌اش این‌طور نیست که دست روی پوستت بکشی و نفهمی، این‌طوره که انگار کم‌رنگ شدی و با طولانی‌شدن‌اش، عاصی‌ات می‌کنه -دیشب‌اش داشتم به خودم می‌گفتم حاضرم برق به دستم وصل کنم یا سراغ زنبوردرمانی برم اگه حتی یه درصد احتمال بدم تاثیر داره-. یه چیزهایی هم هست که نمی‌تونی مستقیم ربط بدی، می‌گی شاید همین‌طوریه که هست، شاید ربطی به ام‌اس نداره. حتی خیلی وقت‌ها خودت رو سرکوب می‌کنی که بابا حالا بزرگ‌اش هم نکن، همه‌چی که مربوطش نیست. بعد می‌بینی آدم‌های دیگه هم دچارش بودن و دلیل داره و خب، می‌فهمی که مثلاً از سرِ شکم‌سیری روی خودت عیب و ایراد نذاشتی. این که بشناسی چی به چیه خیلی کمک می‌کنه به نظرم. رانندگی مثلا هیچ‌وقت کار خوش‌آیند یا راحتی برای من نبوده. این چند ماهه توی ماشینِ در حال حرکت نشستن هم حالم رو بد می‌کنه حتی. تشخیص نمی‌‌دم الان آینه می‌خوره به ماشین بغلی یا نه، یا این ماشینی که توی تقاطع میاد قراره ترمز کنه یا می‌خوریم بهش. سر هر تقاطع و سبقت نفس توی سینه حبس، استرس دائمی، درد بیشتر. فکر می‌کردم... نمی‌دونم چی فکر می‌کردم، احتمالاً فکر می‌کردم یه چیزیه که هست و باید باهاش مقابله کنم، چون دلیلی نداره. الان فکر می‌کنم که خب عزیزم، به درک که دلت برای رانندگی تنگ شده. وقتی نه روی پات برای کلاج و ترمز کنترل داری، نه درست اطرافت رو تشخیص می‌دی، بهتره فکرش رو هم نکنی. 

وقتی روز دوم پریود نیست و به فکر این نیستم که احتمال خطای شلیک گلوله توی مغز چقدره یا علی‌رضا از پیدا کردن جنازه‌ی من توی خونه چه حالی می‌شه خیلی عاقلانه با این دست مسائل مواجه می‌شم. می‌پذیرم‌شون. بعد یه تاریخ مشخص می‌رسه و همه‌چی هجوم میاره. 

من دوست دارم مردم چی در مورد ام‌اس‌ِ من بدونن؟ این که حمله نداشتن اگه نه بیشتر، به اندازه‌ی حمله داشتن سخت می‌گذره. 

mercredi, septembre 13, 2017

بالاخره که باید بنویسم‌اش.

اون موقعی که هنوز با خانواده حرف می‌زدم، یکی دو باری سرِ «ایشالله خوب می‌شی» باهاشون بحث کردم. استدلال‌ام این بود که الان همین‌ام، فردا هم معلوم نیست. نمی‌تونم بشینم به امید اتفاقی که معلوم نیست کی بیافته. به نظر خودم کاملاً معقول و منطقی، به نظر اونا لابد نه، که چند روز پیش یکی‌شون پیغام داد امیدوارم حالت خوب باشه و همیشه نیمه‌ی پر لیوان رو ببینی.

بعدش حالم واقعاً بهتر شد. حدود پنج ماه پیش یه ام‌آرآی دادم که معلوم شد پلاک‌ها کوچیک‌تر شده‌ان، کنترلم به وضوح روی دست‌ام بهتر بود، بی‌حسی و گزگز خیلی کم‌ شده بود و برای اولین بار امیدوار شدم. که یه روزی بهتر هم بشم، که به روزی تموم بشه.

سه چهار ماه اخیر از هر نظر افتضاح بود. با نصف اعضای خانواده قطع رابطه کردم، رفاقت‌ و معاشرتم از قبل هم کمتر شد، استرس زندگی زیاد بود، دعوا با همسایه، تصادف، هر اتفاق نیفتاده‌ای افتاد و سنگ شد توی گلوم. هر کاری کردم یا به بن‌بست خورد یا از نتیجه‌اش راضی نبودم. خیلی پیش اومد که به این‌جام برسه (نگارنده با دست به بالای سرش اشاره می‌کند.) طبق معمول با کسی حرف نزدم و ریختم توی خودم. چند باری خیلی دلم خواست با یکی حرف بزنم. نمی‌شد. بیهوده بود.

طبعاً تاثیر فیزیکی فشارا خیلی زود خودش رو نشون داد و دوباره شدم مث قبل. به همین خوشمزگی.

به طور کلی هیچ وقت توی زندگی‌ام خیال نمی‌کردم آدم موفق یا موثری باشم، ولی هیچ وقت هم اندازه‌ی الان احساس نمی‌کردم یه لوزر به تمام معنا و بارِ روی دوش بقیه‌ام.

از بین رفتن امید توی زندگی آدم، سیاه‌ترین اتفاقیه که می‌تونه براش بیافته. نمی‌دونم کی افتاده، ولی افتاده و دیگه هیچی ندارم که بهش بچسبم و نگه‌ام داره. 

یکی دو بار به زور سعی کردم خودم رو به یه چیزی از فردا وصل کنم. هیچ اتفاقی نیفتاد. پنج کیلومتر رو دویدم و هیچی نشد، فقط به خودم گفتم وا، این که چیزی نبود بابت‌اش خیال می‌کردی شاخ غول شکستی. برنامه‌ی سفر ریختم و دیدم اصلاً برام مهم نیست برم. حتی دلم نمی‌خواد برم. برنامه‌ی درس خوندن ریختم و دیدم نمی‌تونم. همین. هیچی. یه هیچِ خالی و مطلق. 

samedi, septembre 02, 2017

توی cloisters دکتر و کلارا برمی‌خورن به یه دالک. وحشی‌ترین موجود جهان. دربند. خسته.  دهن باز می‌کنه به زور و می‌گه exterminate. فرمان قتل. تا میان جا بخورن، اضافه می‌کنه me و باز می‌گه exterminate me. با نهایت استیصال و التماسی که می‌تونه توی صدای یه دالک باشه.
من الان نشسته‌ام توی اون دالک. 

مواجه شدن با آدم‌هایی که خبر دارن هنوز یکی از سخت‌ترین بخش‌های زندگی‌مه. دیگران معمولاً سعی می‌کنن بهش اشاره نکنن. خودم بودم هم احتمالاً همین کار رو می‌کردم. می‌خوای وانمود کنی یه چیز طبیعیه؛ اتفاقیه که افتاده و توی هیچی تاثیر نداره. نتیجه؟ دیوار بین‌مون هی گنده‌تر می‌شه، تا جایی که دیگه صدا هم حتی ازش نمی‌گذره. 
توی چاردیواری حبس‌ام. 

lundi, août 21, 2017

پنج و نیم صبح کارم تموم شد. فرستادم‌اش و اومدم بخوابم. با زیباترین صحنه‌ی دنیا مواجه شدم. علی‌رضا روی نصفه‌ی خودش از تخت خواب بود، نصفه‌ی من خالی بود، توتی وسط بالش‌ها خودش رو گرد کرده بود، سرش رو گذاشته بود روی دست علی‌ضا و خواب بود. جفت‌شون خرخر نرم و نولوکی می‌کردن. دلم گرم شد، گرماش سرریز کرد و ریخت توی تموم وجودم. 
خیلی خوش‌ام با این دوتا. غیر قابل توصیف. 

mardi, août 15, 2017

مناسبت‌های لعنتی. اولین عیدِ بعد از ام‌اس و اولین سالگرد و اولین تولد والخ. همه گذشتن دیگه. سخت و آسون. هر کدوم به اندازه‌ی اولین انتخاباتِ بعد از اکبر، خنده‌دار و غمگین بودن. خنده‌داره که همچین واقعه‌ای از هیچ درست شده و سایه‌ی سنگینش همیشه بالای سر آدمه. غمگینه که هیچ کجای خیالپردازی‌هات برای آینده، همچین چیزی رو برای خودت تصور نمی‌کردی. یه کم عجیبه که همچین چیزی بوده که سر تا پای تو رو در هم شکسته و از نو ساخته، بی این که از صورتت چیزی معلوم باشه. زندگی هولناکه، ولی ردی ازش روی جسم آدم به جا نمی‌مونه.

امروز سی و دو ساله شدم. 

ظهر دراز کشیدم روی تخت و مچاله شدم توی خودم. توتی اومد کنار شکم، حد فاصل بین زانو و صورت، خودش رو جا کرد و خوابید. صورتش یه‌کم بهت‌زده بود انگار. یا خواب‌آلود. خودم رو توی صورتش می‌دیدم شاید. بلد بود نوازش هم می‌کرد حتما. طفلکم. گاهی انگار ازم می‌ترسه. خیلی وقت‌هام حوصله‌ام رو نداره. بیشتر از هر انسانی در دنیا با توتی حرف می‌زنم. معمول‌ترین واکنش‌اش اینه که بذاره بره. سی و دو سالم شده و جای آدم‌ها، با گربه حرف می‌زنم. طبیعیه. گربه اصراری نداره بهت ثابت کنه چرت می‌گی. از تک‌تک واکنش‌هاش معلومه این عقیده، ولی به زبون نمیاردش.

سیزده سالم که بود، همکار ه. مشتی چرند از روی کف دست‌ها برامون سر هم کرد. به من گفت خط عمرت کوتاهه. اون خط رو هنوز می‌شناسم. منحنیِ بغل شستِ دست راست. مال من به نیمه‌ی اندازه‌ی معمول هم نمی‌رسه. آخراش کمرنگ‌تره و یواش یواش محو می‌شه. زندگی نباتی. شاید همینی که الان هست. یه چیزی که بود و نبودش مهم نیست. اثری نداره.

من؟ من حتی دیگه آرزوی سفر هم ندارم. یه هیچِ خالی‌ام. یه هیچ خالی و گنده که هر سال خالی‌تر می‌شه.