روز آخر اسفنده. بعدازظهر سالتحویله. مفصل دستی به سر و روی خونه کشیدیم. من دوش گرفتهام و روی تخت به پهلو دراز کشیدم. منتظرم موهام خشک بشه و علیرضا از حمام بیاد با هم هفتسین بچینیم و بریم گشتی تو خیابونها بزنیم و برگردیم شیرینی توی ظرف بچینیم و آجیل توی کاسه بریزیم و تلپ، یه قطره اشک افتاد روی بازوی راستم که تکیه دادهام زیر شونهام تا فر موهام موقع خشک شدن خراب نشه.
به استثنای چند بار انگشتشمار، من هیچوقت هفتسین نچیدهام و نمیچینم. امسال حس کردم باید بچینم. نمیدونم چرا. به خاطر این همه تلخی و عزا. به خاطر این همه امید بر باد رفته. آرزوهای از دست رفته. جوونهای پرپر شده. امسال تلخترین عیدیه که به عمرم دیدهام.
دلم نمیخواد عید بشه. چون عید بگذره نمیدونم به چی امید ببندم. انگاری بعدش یه سیاه خالی و طولانیه.
سفره رو چیدم و برگشتم توی تخت. سرکه نریختم و سیب و آینه ندارم. حوصلهی از خونه بیرون رفتن ندارم. حتی با خودم گفتم آینه نبود هم مهم نیست. خیلی به این فکر کردم که شاید امسال آخرین عیدی باشه که میبینم. خیلی فکر آرامشبخشی شده برای من مردن. مردن و نبودن و ندیدن.
سین هشتم: سرترالین.
خیلی یاد اون سالیام که تازه رفته بودیم ازمیر. سر سالتحویل بابام زنگ زد و موقع گرفتن عکس دستهجمعی، گوشی رو چرخوند که صورت من رو به دوربین باشه. به نظرم اون سال هم هفتسین نداشتم. یاد نیست.
دلم میخواست مفصلتر بنویسم، ولی مهم نیست. دلم میخواست گریهی حسابی میکردم، ولی نمیتونم. سه ساعتی مونده به سال تحویل و فکر میکنم کاش هفتسین نچیده بودم. مث باقی سالها. چطوری جمعاش کنم؟ چطوری برگردم به سیاهی و ناامیدیای که دورم رو گرفته؟
حال من هیچ با بهار نمیخونه. سال نو مبارک.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire