هفتهی پیش رفتم اولین جلسهی فیزیوتراپی. انجام دادن این کار خیلی برایم قدم سنگین و سختی بود. اولین بار به نظرم بیشتر از دو سال پیش بود که نورولوگام در کلن -فراو کِلین- اسمش را آورد و پیشنهاد کرد بروم. فوزیوتهغاپی. من در جا شوکه شدم و گارد گرفتم. و او هم پیاش را نگرفت. من به هم ریخته بودم. پای یک عکس سلفی وسط گندمزاری کنار جادهای بین دهاتهای فرانسه با موهای پریشان و عینک آفتابی، در اینستاگرام مفصل ماجرا را شرح دادم و از مچالگی و ترسهام گفتم و پری آمده بود بهام گفته بود که نترسم و خیلی خوب است و انجام بدهم. بعد من آمده بودم برلین و دکتر جدید و لیژن تازه و تمام آن دردسرهای عوض کردن دارو. چند ماه پیش نورولوگ برلینی بهام گفت هر وقت خواستی بهام بگو برایت بنویسم، و من -که خودم را برای امتحان کردنش آماده کرده بودم- نمیدانستم چطوری این را بخواهم. چون برای من یکی از سختترین کارها این است که از دیگران بخواهم کاری برای من انجام بدهند. میخواهد لطف باشد، یا حق، یا وظیفه. بعدش هم سریع احساس میکنم مدیون هستم و باید هر طوری شده جبران کنم.
ویزیت آخر، با نورولوگ در مورد این که خم و راست کردن زانو و آرنج بهخصوص موقع ورزش برایم سخت شده صحبت کردم. به نظرم خیلی در مورد این مشکلات جزئی با دکترها حرف نمیزنم. معمولا فایدهای ندارد و احساس میکنم موجود غرغروی کمتحملی هستم که دیگران از سر ادب حرفهام را تاب میآورند. مثل چند وقت پیش که گفته بودم درست نمیتوانم چیزها را با دست بگیرم و دکتر کمی انگشتهام را اینور و آنور کرده بود و هل داده بود و خواسته بود فشار بدهم و گفته بود خوب است و هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
وای فکرش را که میکنم خیلی وحشتناک است که قدرت آدم روزبهروز و ذرهذره کم میشود. روزشمار نابودی، روز دو هزار و ششصد و پنجاه و نهم.
دکتر در جواب مشکل زانو، که همین را هم حس میکنم از سر شکمسیری و «کسانی با بیماری تو هستند که راه نمیتوانند بروند و تو ناراحتی چرا لانج نمیتوانی بزنی؟» باشد، برایم دوازده جلسه فیزیوتراپی نوشت، توضیح مفصل داد، و یک برگ معرفی به روانپزشک برای گرفتن داروی افسردگی بابت میل شدید خودکشی هم داد دستم که باهاش هنوز هیچ کاری نکردهام. هیچ کاری از این بابت از دستم بر نمیآید دیگر. تا همین جاش را هم کاش نکرده بودم.
پنجشنبه رفتم فیزیوتراپی. وقت را آنلاین پیدا کرده بودم. نزدیکترین زمان خالی در نزدیکترین جای ممکن، اتفاقی دوتا خیابان بالاتر از مطب تراپیست، خیلی نزدیک پارکی که بعد از کلنجار بینتیجه برای حرف زدن میروم به سنجابهایش گردو و بادام زمینی میدهم، توی همان خیابانی که یکبار زیر باران شدید چنددقیقهای بدون چتر مانده بودم. اما یادم نمیآمد تابلوی فیزیوتراپی آنجا دیده باشم. وقت را که گرفتم، دیدم به اسم کسی که برایم نوشتهاند میخورد ایرانی باشد. تصادفهای بیاهمیت جالب.
بهموقع رسیدم آنجا. جای خلوت و آفتابگیری بود طبقهی همکف، با ویترین و درخت کریسمس رقتانگیز و تشکیلات. داخل که رفتم کسی نبود. منتظر شدم تا خانم میانسالی آمد و اطلاعاتم را گرفت و فرم مختصری داد توی تبلت پر کنم. بعد همراهم آمد تا دوتا ساختمان آنطرفتر و گفت بنشینم تا صدایم بزنند. من دوباره یاد مطب نورولوگم در کلن افتادم.
فراو کلین میآمد دم اتاق انتظار، صدا میزد و در را برایت نگه میداشت، و من بعد از پنجشش سال رفت و آمد به بخش نورولوژی بیمارستان بزیاکای ازمیر و ویزیتهای محتشمحانیم که تنها دکتری بود که وقت نمیداد و باید پنج صبح میرفتی اسمت را توی لیست مینوشتی تا معلوم نیست کی صدایت کنند، و بعد از دو سال و نیم سر و کله زدن با بیمه و مشکلات تهیهی دارو و مصرف نامنظم طولانی و استرس زیاد، که خیلی فکر میکنم همینها سرانجامشان شد لیژن جدید و یک لکهی سفید تازه روی عکس امآرآی، بالاخره داشتم توجه میدیدم و این من را معذب میکرد. چون هیچوقت و هیچجور یادم نمیرود که بین سهتا شهرستان نزدیک کلن دربهدر توی شعبههای پست گشتم و آخر سر بعد از کلی سوال و جواب وسط یک دفتر شلوغ پر از آدمهای غریبه توی ناکجاآبادی که حتی یادم نیست کجا بود، داد زده بودم: «چون اماس دارم و این داروی من است» تا بستهی قرصی که ع.ر از ترکیه پست کرده بود را بدهند دستم، و تاکید کنند که بگو دیگر دارو پست نکنند. چون بیمهی اینجا برای دانشجوی بالای سی سال با بیماری قبلی هیچ ساپورتی نداشت، اما حق هم نداشتی ساپورت مورد نیازت را از جای دیگر بگیری
هزارتوی بیحاصل. «بیماری قبلی». تراماهای ریز ریز.
بیمار قبلی سر وقت رفت، و من را چند دقیقه دیرتر آمدند صدا بزنند. معرفی، دست دادن، راهنمایی این که کفشم را در بیاورم کجا بگذارم و بیایم برویم. من را از بین راهروهای تودرتو و اتاقهای متعدد برد تا سالن به نسبت بزرگی با انواع وسایل ورزشی. تعارف کرد بنشینم روی صندلی، خودش راحت و بیتکلف نشست روی زمین و شروع کردیم به حرف زدن.
جلسهی اول بیشتر به این گذشت که در مورد مشکلات من حرف بزنیم. این که کجای من دقیقا چطوری کار میکند و چه فرقی با یک بدن سالم دارد. من از خم و راست کردن زانو شروع کردم و «این هم هست»ها آخرش شد یک لیست طولانی از درد و گرفتگی و گزگز پوست و مفصل و عضلات. مفصل پرس و جو کرد و یادداشت برداشت. جلسهی خیلی خوبی بود واقعا. یکی دوتا حرکت با هم انجام دادیم که خیلی جدید و جالب بودند. بعد من برگشتم خانه و جلسههای باقیمانده را هم رزرو کردم.
حالا یکی دو روز گذشته. من بعد از آن هیجان برگشتهام توی مه غلیظ و ساکت و ساکن قبلام. گاهی حرکتهایی که بهام گفته را تکرار میکنم، اما بیشتر از همه یک حرفاش توی سرم تکرار میشود که کاش توانسته بودم، کاش بلد بودم همانجا رها کنم و دنبال خودم نکشم. چون از آن حرفهای بیمنظوری است که سنگینیشان زمینگیرم میکند.
وقتی داشتیم درمورد محدودیتهای فیزیکی من حرف میزدیم، قاطی حرفها بهام گفت که مشکلات پاهام به چشمش آمده و در اولین برخورد، همان موقع بلند شدن و دست دادن و کفش کندن و وسایل را جابهجا کردن دقت میکند به حرکات آدمها، «مراجعان» -چون اینجورجاها، در مراکز خدماتی و درمانی، آدمها واقعا آدم نیستند و هویت انسانی ندارند، مراجعانی هستند که هویتشان با نوع بیماری و مشکل و خدمات مورد نیاز مشخص میشود. برای همین است که حوصله ندارم بروم دنبال روانپزشک. حوصله ندارم یک برچسب جدید بزنم روی پیشانی و بیفتم دنبال کارهاش.-
با این حرفاش یکهو تمام تصوری که از خودم داشتم توی ذهنم به هم ریخت. من همیشه فکر میکردم تمام این بههمریختگی حسیای که توی بدنم دارم همان داخل مانده و نمود بیرونی ندارد. شاید چون در این شرایط دیگران خیلی اصرار دارند بگویند مشکل به آن بزرگی که فکر میکنی نیست، آدمهایی با شرایط خیلی بدتر هستند، تو که چیزیت نیست، تو که حق نداری دلت بخواهد به خاطر این قضیهی بیاهمیت از زندگی ناامید باشی، اینجور حرفها و انکارها به رسمیت نشناختنها. و همین حرف ساده، مهر تایید ناتوانی جسمی، بیمقدمه تصور من از خودم را، برچسب خودم روی پیشانی خودم را به هم ریخت. نگاههای پرترحم و رقتانگیزی را ذهنم زنده کرد که دلم میخواست فراموش کنم. نگاه بابا و خواهرزاده وقتی آمپول روی شکمم میزدم، نگاه نورولوگ برلینی وقتی داشتم برایش توضیح میدادم که گاهی زورم نمیرسد پاهایم را دنبال خودم بکشم. نگاه فراو کلین وقتی راه رفتن و نشستنم را با دقت تماشا میکرد. نگاه ع.ر وقتی از پلهی اتوبوس پریده بودم پایین و زانوهام تا شده بود.
تماشای وضع خودت توی چشمها و حرفهای دیگران.
شاید هم بیخود نبود که اینقدر از پیشنهاد شروع کردن فیزیوتراپی شوکه شده بودم.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire