lundi, novembre 24, 2025

Tear me to pieces, skin to bone

دیشب دمای هوای پاییزی مرطوب رفت زیر صفر درجه. صبح زود از خانه بیرون زدم پیاده بروم باشگاه. از شش کمی گذشته بود. تاریکی و سرمای غلیظ انگار آدم را در آغوش گرفته بود. تنهایی صبح‌های مه‌گرفته‌ی زمستانی یک هول و هراس دیگری دارد.

 این فکر هیچ‌وقت درمان نمی‌شود. هیچ‌وقت از دل‌گرم کردن و ترساندن و امیدوار کردن و به بن‌بست رساندن من دست نمی‌کشد. آن‌قدری چسبیده به تمام وجودم که دیگر یادم نمی‌آید چطوری بدون «کاش بمیرم» مدام و فرساینده زندگی می‌کردم. 

می‌خواستم بنویسم که فراموش نکنم، بعد می‌گویم شاید ننویسم و از یاد ببرم بهتر باشد.

حال بالا و پایین این چند وقت خیلی ترسناک‌تر از پیش بود. امروز دوباره برگشته بودم ته چاه. می‌فهمم چرا. این چند ماه خیلی خودم را به اشکال مختلف سیخ زدم. با نورولوگ و تراپیست و خانواده و دوست قدیمی و همکلاسی دوران راهنمایی حرف زدم. می‌گویم «حرف زدم»، اما من واقعا حرف نمی‌زنم. 


این را سه روز پیش شروع کردم. حالا نمی‌دانم چطوری تمامش کنم و دیگر چی بنویسم. انگار ته تمام فکرها و خودخوری‌هام یک جمله بیشتر نیست. این که کاش می‌مردم. 

هیچ‌چیزی توی این چندماه نتوانست کمکم کند از توی این گرداب خودم را بکشم بیرون. 

Aucun commentaire: