دیشب دمای هوای پاییزی مرطوب رفت زیر صفر درجه. صبح زود از خانه بیرون زدم پیاده بروم باشگاه. از شش کمی گذشته بود. تاریکی و سرمای غلیظ انگار آدم را در آغوش گرفته بود. تنهایی صبحهای مهگرفتهی زمستانی یک هول و هراس دیگری دارد.
این فکر هیچوقت درمان نمیشود. هیچوقت از دلگرم کردن و ترساندن و امیدوار کردن و به بنبست رساندن من دست نمیکشد. آنقدری چسبیده به تمام وجودم که دیگر یادم نمیآید چطوری بدون «کاش بمیرم» مدام و فرساینده زندگی میکردم.
میخواستم بنویسم که فراموش نکنم، بعد میگویم شاید ننویسم و از یاد ببرم بهتر باشد.
حال بالا و پایین این چند وقت خیلی ترسناکتر از پیش بود. امروز دوباره برگشته بودم ته چاه. میفهمم چرا. این چند ماه خیلی خودم را به اشکال مختلف سیخ زدم. با نورولوگ و تراپیست و خانواده و دوست قدیمی و همکلاسی دوران راهنمایی حرف زدم. میگویم «حرف زدم»، اما من واقعا حرف نمیزنم.
این را سه روز پیش شروع کردم. حالا نمیدانم چطوری تمامش کنم و دیگر چی بنویسم. انگار ته تمام فکرها و خودخوریهام یک جمله بیشتر نیست. این که کاش میمردم.
هیچچیزی توی این چندماه نتوانست کمکم کند از توی این گرداب خودم را بکشم بیرون.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire