mardi, novembre 04, 2008

نه تنها کردان را با تيپا انداختند بيرون،
و به قول نيک‌آهنگ گندشان را هرچند با آفتابه، شستند،
بلکه اين دختر سوسولي‌هاي دانشگاه ِ ما که با ماشين مي‌آيند و مي‌روند، از امروز و بلکه هم ديروز شروع به استعمال تبرج کرده‌اند.
و اين نشان مي‌دهد که ما جماعت، بيش از ضرورت، طرف‌دار تجمل‌ايم، و اين که تجملمان را توي چشم مردم کنيم.

samedi, novembre 01, 2008

بيست و چهار ساعت در خواب و بيداري

خسته مي‌رسم خانه. چشم‌هام تو را کم دارند. تنم تو را کم دارد. تمام دي‌شب را شمردم. تمام امروز را شمردم. شبم را شمردم. روزم را شمردم. بي‌تويي را شمردم تا تو. هنوز نيامده‌اي.
مي‌روم توي حمام. بوي دوري‌ات را از تنم مي‌شويم.

vendredi, octobre 31, 2008

ليبل: وقتي مي‌نشيني بغل ضبط، نگران گوش مي‌دهي به گزارش فوتبال.

براي آ.


توي بيگ‌فيش، يک‌جايي جني (هلنا بونهام کرتر) به ويل بلوم مي‌گويد: پدر ِ تو، دوبار به اين‌جا آمد. بار اول، خيلي زود بود و بار دوم، خيلي دير.

mercredi, octobre 29, 2008

«آن دو، آدم‌هاي بي‌قيدي بودند. چيزها و آدم‌ها را مي‌شکستند و بعد مي‌دويدند و مي‌رفتند توي پولشان، توي بي‌قيدي عظيم‌شان يا توي همان چيزي که آن‌ها را به هم پيوند مي‌داد، تا ديگران بيايند و ريخت و پاش و کثافتشان را جمع کنند.»

گتسبي بزرگ
اسکات فيتزجرالد
اما من هيچ كدام اينها را نخواهم گفت
لام تا كام حرفي نخواهم زد
مي گذارم هنوز چون نسيمي سبك از سر بازمانده‌ي عمرم بگذرم و بر همه چيز بايستم و در همه چيز تأمل كنم، رسوخ كنم. همه چيز را دنبال خود بكشم و زير پرده‌ي زيتوني رنگ پنهان كنم: همه‌ي حوادث و ماجراها را، عشق‌ها را و رنج‌ها را مثل رازي، مثل سري پشت اين پرده‌ي ضخيم به چاهي بي‌انتها بريزم، نابودشان كنم و از آن همه لام تا كام با كسي حرف نزنم . . .

lundi, octobre 27, 2008

روي کيک کوچيکه رو با خامه تزئين مي‌کنم.
چاي دم مي‌کنم با بهارنارنج ِ نازلي‌نشان.
ناهار فردا رو مي‌ذارم روي گاز.
مي‌شينم پاي سنتور: ز بوي زلف تو مفتونم اي گل...
از همين تريبون اعلام مي‌کنم که کم آورده‌ام و تا مدتي پام رو توي اوکااف نخواهم گذاشت. اين تا مدتي هم از دو ترم تا دويست و بيست و دو ترم -بسته به وضعيت آتي- متغيره.

samedi, octobre 25, 2008

تو، شاه ِ دل ِ مني.

mercredi, octobre 22, 2008

آخر ِ هفته‌هاي سفر به همدان که مي‌رسد، خانه‌مان جوري است که نمي‌شناسمش. بساط ِ هرچيزي يک گوشه‌اي برپاست. يک طرف ميز اتوست با لباس‌هاي دور و برش. چمدان است که هر دفعه کوچک‌تر مي‌شود. گاهي وقت‌ها سوقاتي است و کتاب براي توي راه. اين دفعه کادوي عروسي هم هست و لباس شيکان پيکان و ابزارآلات خودآرايي و زيورآلات. هرچند که من عروسي ِ آدم‌هاي غريبه را هيچ دوست‌داشتن ندارم. عروسي بايد عروسي ِ هدا باشد يا مانا. که آدم از اول تا آخرش هي خودش را داخل ماجرا کند و از گرفتن ِ دسته‌گل ِ عروس هم ماجرا داشته باشد حتي و اين‌قدر برقصد که پاشنه‌ي پايش را حس نکند ديگر و سر ِ شام هي خاله‌خانباجي‌ها را صدا کند و جلوي اين يک بشقاب اضافه بگذارد و دست ِ آن يکي عوض ِ نوشابه‌ي زرد، سياه بدهد و وقت نکند شام بخورد و حس نکند شام نخورده. عروسي بايد يک جوري باشد که ته‌اش گريه کني که کسي دارد جايش توي زندگي ِ تو عوض مي‌شود و ديگر آن‌طور نيست. عروسي بايد يک جوري باشد که برات فرق کند اين پيراهن سياهه تنت باشد يا آن پيراهن قرمزه يا آن تاپ‌شلوار سفيد-مشکيه.عروسي بايد جوري باشد که شبش بنشينيد يک عالم غيبت کنيد و حرف بزنيد و حرف بزنيد.
عروسي بايد جوري باشد که من بتوانم با تو برقصم و با تو شام بخورم و کنار تو بنشينم.