lundi, avril 20, 2009

جان ِ من، اين کارها اصلاً به من مي‌آد که دختر پسر به هم معرفي کنم براي ازدواج؟ نه، جان ِ من. هميشه خيال مي‌کردم اين‌جور آدم‌ها پيردخترهاي لاغرمردني و فوضولي هستند که توي خشتک همه سرک مي‌کشند و با همسايه، با صابخونه، با خربزه، با هندونه، شروع به دعوا مي‌کنن.
ولي خدا شاهد است اگر من تا حالا توي خشتک کسي سرک کشيده باشم. حالا جمعه شب مي‌آيم شرح ِ ديدار مي‌دهم.

2 commentaires:

احسان a dit…

ببخشید .. شرمنده ... من معذرت میخوام ...احتمالا دارم زر زیادی میزنم و اینا ... ولی آاجان اونایی که خودشون خودشون رو دیدن آلردی عین خر گیر کردن تو گل ...

هديه a dit…

خوب آره، ولي خيليام گير نکردن که. بعدم بالاخره بايد يه جوري ببينن هم رو. حالا بعضيا تو خيابون و محل کار و فيلان و بيسار، بعضيام به واسطه‌ي بعضياي ديگه با هم آشنا مي‌شن.