Première page
RSS
Nourrir
Dernier blog
Archive
novembre 2005
décembre 2005
janvier 2006
février 2006
mars 2006
avril 2006
mai 2006
juin 2006
juillet 2006
août 2006
septembre 2006
octobre 2006
novembre 2006
décembre 2006
janvier 2007
mars 2007
avril 2007
mai 2007
juin 2007
juillet 2007
août 2007
septembre 2007
octobre 2007
novembre 2007
décembre 2007
janvier 2008
février 2008
mars 2008
avril 2008
mai 2008
juin 2008
juillet 2008
août 2008
septembre 2008
octobre 2008
novembre 2008
décembre 2008
janvier 2009
février 2009
mars 2009
avril 2009
mai 2009
juin 2009
juillet 2009
août 2009
octobre 2009
|

 
اگر نويسندهي اين سطور بخواهد شرححالي چندکلمهاي از احوالات خود ارائه دهد، بايد بگويد که دارد بالکن را تميز ميکند و به کلهي پدر هرچي ياکريم ِ خر ِ بيناموس است، ارادت ميفرستد.

 
که سر ِ صبحي توي نمنم باران بروي گل برام بچيني بياوري بگذاري کنارم و بروي. که چشمهام را باز ِ ديدن سپيدي ِ برفي کني که توي تاريکيام هيچ پيدا نبود.

 
هي سهم ِ من، سهم ِ تو ميکنم توي اين خستگي. اينجا مال ِ من است وقتي که نيستي. وقتي که هستي هم. يک روز ميگذارم ميروم. نه گمانم حتي ببيني.

 
شير آب چکه ميکرد و ظرفهاي شام نشسته مانده بود توي ظرفشويي. پا شدم يک گوشه يادداشت کنم دوتا حولهي کوچک بگيرم براي توي دستشويي و ديگر خوابم نبرد. نميدانم چه کار کنم. نه کاري دارم، نه کتاب ِ جديدي، نه حوصلهاي براي درس خواندن. کاش ميرفتم. هرکجا.

 
برگشتيم خانه ديروز. هي باز کردم اينجا را چيزي بنويسم، حرفيام نيامد. لابد خوب بوده.

 
نه که پستاي آخر ِ سال من هميشه همهش ميشه غرغر ِ عيدي خريدن و چمدون بستن و مسافرت رفتن، الانه فقط اومدم بگم که من دارم ميرم. عيد هر کي هم مبارکه، مبارکه. به من و خانواده ربطي نداره.

 
منتظرم پيک بيايد بگيرد که من بروم. من بودم نميرفتم گمانم. تنها نميگذاشتمش. لاکم را پاک کردم و حسابي به ناخنهام رسيدم. کاش يکي بود دست چپم را فرنچ کند. چرا نميآد پيک پس؟ دوست ندارم بروم قبض موبايل بدهم. توي بانک رفتن را دوست ندارم اصلاً. فروشگاههاي بزرگ و شلوغ را هم دوست ندارم. خيابان هم اين روزها خستهام ميکند. نميخواهم چمدان ببندم. خريد دوست ندارم بکنم. عيدي خوشام نميآد بدهم دست کسي، صورتي ببوسم يا تبريکي بگويم. نميشد همينطوري بيايد برود و اينقدر آدم را خسته نکند؟ نميآد لامصب پس چرا؟ ظرفهام را کي بشورم و لباسهام را کي بيندازم توي ماشين پس؟ امشب اگر تمام نکردم ديگر تمام نميشود. اولين سالتحويلي ميشود که خانهي خودمان نيستم و به زور خودم را از بالا نميکشم پايين و توي راهپله سال را تحويل نميکنم. يعني بايد تلفن هم بزنم و دانه دانه به همه عيد را تبريک بگويم و اين را هم دوست ندارم. د بيا ديگر لامصب. کارهام مانده و چمدانم بسته نشده. تمام ميشود يعني؟ ميشود؟ نميشود؟

 
اخبار
سر ِ ظهر دارم با آقاي فانيکوچهباغي گپ ميزنم. سفارش ميکند عليرضا را به جرم علاقه به خاتمي گاز بگيرم. قول ميدهم، شرافت و اينها. همين پنجدقيقهي پيش زنگ ميزنم که آمار ازش بگيرم ببينم (اينجا بحث آقاي مادرشاهي دوباره ميآيد وسط که من بايد يک وقتي از اول تا آخرش را تعريف کنم بخنديم) که: چي شد؟ مادرشاهي کرد؟! ميگويد که حدس بزن کي را ديدهام اينجا. آن طرف خط يکي ميگويد: خودم گازش ميگيرم. جيغ ميزنم و فکرش را که ميکنم که بدون من حتماً يک سري هم به خانم ميرفندرسکي ميزنند و من اينجا بايد کمکم چمدان ببندم و ظرف بشورم و روي ميز را خالي کنم براي مهمان جديدمان، کفرم درميآيد و ياد تمام تکهچيپسهايي ميافتم که از کنار دلستر حسين کش رفتهام و آه ميکشم.

 
شبهايي مثل ديشب هستند در زندگي. شبهايي مثل ديشب. که خوبم ميکني. خوابم ميکني. خوب ِ من.

 
دوناتهاي مرجان.

 
يک وقتي سر باز ميکند اين غصهي نبودنات به وقت ِ بودن؛ اين آغوش ِ خالي مانده.

 
شلوار پام کردم ببينم کي پشت در ايستاده. ديدم يکي کپ ِ ونسان کسل با جارو خاکانداز ايستاده خواهش ميکند کفشها را از توي راهپله جمع کنم که تميزش کند.

 
بيست و چهار ساعت در خواب و بيداري
بلکه هم بيشتر گذشته. آره، حتماً بيشتر گذشته. زنگ زد گفت فوت کرده و وقتي مني که اينقدر نسبتم دور است، دو ماه است يک کت و دامن مشکي به خاطرش دوخته بودم، معلوم است که غير منتظره هم نبوده اصلاً. چشمي توي جمعيت گرداند آمد نشست کنار ما خودش و تعريف کرد. بعد رسيد به جايي که گفت وقتي رسيدم خانه و حرفش را خورد. شلوغتر شد و هي گريهترش گرفت. هي اشکتر ريخت. چاي گرفتند جلوش، نخورد. خرما گرفتند، نخورد. حلوا گرفتند، نخورد. خيار پوستکنده دادند دستش، نگرفت. هي همينطوري قل قل اشک روي گونههاش ميريخت و من همينطوري نگاهش کردم و بغض داشتم و فکر ميکردم دوست ِ من اگر بود حالا، ميرفتم محکم بغلش ميکرد که سير گريهاش را بکند. درد داشت مبلي که آخرين بار ديده بودم رويش نشسته. درد داشت که چپ و راست قربان صدقهي عکسش ميرفت. درد داشت که ساعت چهار صبح وسط ِ يکبند جک گفتن و خنديدن، گفت: «آخي، الهي، الان بابام سردشه حتماً.» درد داشت که زود حرفش را عوض کرد.

 
Le temps de l'amour
C'est le temps de l'amour Le temps des copains Et de l'aventure Quand le temps va et vient On ne pense à rien Malgré ses blessures
Car le temps de l'amour C'est long et c'est court Ça dure toujours On s'en souvient
On se dit qu'à vingt ans On est le roi du monde Et qu'éternellement Il y aura dans nos yeux Tout le ciel bleu
C'est le temps de l'amour Le temps des copains Et de l'aventure Quand le temps va et vient On ne pense à rien Malgré ses blessures
Car le temps de l'amour Ça vous met au cœur Beaucoup de chaleur Et de bonheur
Un beau jour c'est l'amour Et le cœur bat plus vite Car la vie suit son cours Et l'on est tout heureux D'être amoureux
C'est le temps de l'amour Le temps des copains Et de l'aventure Quand le temps va et vient On ne pense à rien Malgré ses blessures
Car le temps de l'amour C'est long et c'est court Ça dure toujours On s'en souvient
|