jeudi, décembre 14, 2006
mercredi, décembre 13, 2006
سفر به خريد کردن گذشت و خوشگذراني و بعد هم سرما نديدگي کار دستمان داد، افتاديم روي دست ِ مردم!
بعد ِ برگشتن، ديديم که دوباره از کار افتاده و خبري نيست. بعد ِ چها-پنج روز، زد و من توي يکي از آن ساعتهاي اداري ِ کذايي، تلفن دم ِ دستم بود که زنگ بزنم بگويم قطع شده و نيم ساعته وصلاش کردند. تبارکالله! منتظر ِ دستور بودند که راهش بياندازند؟
مملکتي شده به خدا .. !
فارغالتحصيلي مينماييم. دانشگاه ارجاعمان داد به آموزش و پرورش. ترگل ورگل بلند شديم رفتيم آنجا، توي پروندههاي خاکگرفتهشان پي ِ تاييديهي تحصيليمان بگرديم. آقاي نگهباني ِ دم ِ در، رو به ديوار، بهمان سفارش کرد که شالمان را سفتتر دور ِ گل و گردن بپيچيم، بلکه زودتر کارمان را راه بياندازند.
ديگر عرض شود که .. آقا ما يک جايي براي يک چيزي بيعانه داديم و بعد پشيمان شديم و طرف هنوز بيعانهمان را نداده. بدينوسيله خواهشمند است حقير را در امر خطير پس گرفتن مبلغ قابل توجهي پول، ياري فرماييد.
عرض شود که ...
قابل عرض نيست!
mardi, novembre 21, 2006
بابا تو مزون کار میکنی ناسلامتی، یه کم به خودت برس.
حالا
هی چپ رفت، راست رفت، بهام گفت «عروس». بالا داشتم میآوردم.
اسم منو نوشت با فامیل ِ علیرضا. یه ترکیب ِ ناهمگون ِ زشت ِ بهگوشناآشنا از آب دراومد.
یعنی قبلش هی منتظر بودم علیرضا بگه واسه چی این همه پول میدی بالای لباسی که یه شب میخوای بپوشی بعد هم یا بندازی گوشهی کمد، یا ده بیست تومن بدی به این مغازههای کرایهی لباس.
هیچی هم نگفت طفلک.
یعنی میگفت نه، من قشنگ قیدشو میزدم ها. بدبختیم اینه که یه ورم از لباس خوشش میاد، یه ورم حواسش به جنبههای اقتصادی و ایناشه.
آقای زوربا تماس میگیره، میگه: خدمت جناب استاد فلانی هستیم. تو گوشی داد میزنم: ای پاچهخوار بدبخت!
ولی مرام به این میگنا، خدایی ببین همشهریای ما رو.
ذهنم مغشوشه.
میترسم هم.
بعد لرز هم گرفتهم.
بعد تموم دستهام هم پوسته پوسته شده. قاعدتاً باید گام ِ اول –یا دوم یا سوم- درمان باشه، ولی دیدنش همچین شوقی به آدم نمیده.
بعد چاق هم شدهم کلی. یعنی حالم از هیکل خودم به هم میخوره.
اصلاً مال ِ این «از یه مرحله به مرحلهی دیگه رفتن» باید باشه. سخته. آدم هزار بار همهچی رو میسنجه و تهاش باز دودله.
وقتی هست نه، میبینمش، ته ِ دلم قرص میشه.
این درد ِ بیدرمون، مال ِ وقتیه که پیش چشمام نیستش.
مدلم را انتخاب کردم بالاخره. بعد ِ دو سه روز این ور و آنور چرخیدن و مزون زیر و رو کردن، تصمیم گرفتم مدل ِ زیتونیه را بدهم برام بدوزند، به رنگ ِ بغلی. دلم را هم گول زدهام اینطور! هم سفید دارد که رنگ ِ بخت و اقبالمان است (!) -حالا این که بخت و اقبال ِ من یا علیرضا، خدا میداند، بلکه هم بخت ِ هر دومان روی هم- هم زرشکی خوشرنگی دارد که خیلی بهم میآید. لباس قشنگی میشود و از همین حالا شروع کردهام به دوست داشتناش. اما چیزی که بیشتر از همه چیز ِ دیروز بهام چسبید -گذشته از گل ِ سرخی که یکهو گرفت جلوم- این بود که به این نتیجه رسیدم که دلم میخواهد قید طلاجواهر را بزنم. خب من از همان وقتی که مامان دوست داشت من پولهام را پسانداز کنم بروم طلا بگیرم باشان، بدم میآمده. پولهام را میدادم بالای کتاب، بالای گوشی موبایل، و خرجهای خودم. اینور آنور رفتن و خرجهای شخصی و اینترنت و اینجور چیزها. دو سه تکه طلایی هم که به گل و گردنم آویزان است، به اصرار مامان خریدهم و بیشتر ِ پولشان را هم بابا داده. خب. یعنی که من اگر علاقه داشتم، پیشترها وقت برای خریدنشان بود. علاوه بر این، اهل مهمانیهای فک و فامیلی هم نیستم که توشان زنهای خانهدار طلا-جواهراتشان را به رخ ِ هم میکشند. (نمونهی بارزشان، فروغ) دوستهام هم اینطور نیستند، یعنی آنهایی که دارم حال و آیندهام را کنارشان میگذرانم. هرچه فکر کردم، هیچ دلیلی ندیدم برای پول دادن بالای چیزی که نه علاقهای بهاش دارم، نه مصرفی براش. این که «سنت است» هم -دیشب دیدم که- هیچ برام مهم نیست. این بود که دیروز بهام چسبید. انجام ِ خواستهها، تسلیم ِ حرف ِ دیگران نشدن.samedi, octobre 21, 2006
اسبابکشی
بیت: ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم .. !
پیغام خصوصی: پسرجانم، اگر آرشیو ِ پاییزانداتبلاگاسپاتداتکام ِ فیلترشدهی مرحوم را داری، برو مجدداً تقدیم نامههای تولد ِ نوزدهسالگیام را بخوان. نداری، بگو بفرستم! این دو سال هم ضمناً هیچ گهی نشدیم .. !
موخره: وبلاگ، خانه و همسر و سرویس ِ جواهرات نیست که عوض کردناش تبریک بخواهد، پیشاپیش این را عرض میکنم.
mercredi, octobre 18, 2006
lundi, octobre 16, 2006
samedi, octobre 14, 2006
mercredi, octobre 11, 2006
ما جنگ نمیکنیم، جنگ ... هرکار بخواهد با ما میکند
با آقای سکسپارتنر تشریف بردیم گوشهنشینان آلتونا را زیارت بفرماییم. آنجا زهرا رویت شد با احسان. قهوهی نیمگرم ِ تلخ زیاد بهام نچسبید. رفتیم ایستادیم ته ِ صف. دخترهی جلویی قدش بلند بود و پسره توی ردیف دوم، موهای پرپشت فرفری داشت. دخترهای دستچپی، پی ِ بهانه بودند که بلند بلند بخندند و آقای سمت راستی هی با تن و بدن ِ من ور میرفت. طراحی ِ صحنه شاهکار بود. عاشق کمد ِ نیمکتدار ِ اتاق نشیمن شدم که عکس فرانس روش بود، فکر کردم: برا خانهام یکی میخواهم. بازی ِ شهرستانی فوقالعاده بود و بعد از اجرا، دستام میرسید سارتر ِ عزیز ِ دوستداشتنی را میبوسیدم. نمایشنامهاش احیاناً ترجمه و چاپ شده؟
پ.ن: امشب خیال داریم برویم کوری ببینیم. همینجا رسماً اعلام مینمایم که ای سکسپارنتر! ای بوفالو سوار! این حرکات معاشقهنما مال ِ توی سینماست و فیلمهای آبگوشتی! تمرکزم را باز به هم بزنی، ماه در آب را نمیآم همراهت!