ديشب
د.ب
سنگتموم گذاشت
لجن.
پ.ن: اين فکر ِ هندونه دادن، با اين که فکر لوسي بود، اما کمکم داره ازش خوشام مياد.
همچين پايه شدهم عوض ِ قرآن، اون ديوان حافظ خوشگله رو بذارم سر سفره
اگه مامان کلهمو نکنه!
مدلم را انتخاب کردم بالاخره. بعد ِ دو سه روز این ور و آنور چرخیدن و مزون زیر و رو کردن، تصمیم گرفتم مدل ِ زیتونیه را بدهم برام بدوزند، به رنگ ِ بغلی. دلم را هم گول زدهام اینطور! هم سفید دارد که رنگ ِ بخت و اقبالمان است (!) -حالا این که بخت و اقبال ِ من یا علیرضا، خدا میداند، بلکه هم بخت ِ هر دومان روی هم- هم زرشکی خوشرنگی دارد که خیلی بهم میآید. لباس قشنگی میشود و از همین حالا شروع کردهام به دوست داشتناش. اما چیزی که بیشتر از همه چیز ِ دیروز بهام چسبید -گذشته از گل ِ سرخی که یکهو گرفت جلوم- این بود که به این نتیجه رسیدم که دلم میخواهد قید طلاجواهر را بزنم. خب من از همان وقتی که مامان دوست داشت من پولهام را پسانداز کنم بروم طلا بگیرم باشان، بدم میآمده. پولهام را میدادم بالای کتاب، بالای گوشی موبایل، و خرجهای خودم. اینور آنور رفتن و خرجهای شخصی و اینترنت و اینجور چیزها. دو سه تکه طلایی هم که به گل و گردنم آویزان است، به اصرار مامان خریدهم و بیشتر ِ پولشان را هم بابا داده. خب. یعنی که من اگر علاقه داشتم، پیشترها وقت برای خریدنشان بود. علاوه بر این، اهل مهمانیهای فک و فامیلی هم نیستم که توشان زنهای خانهدار طلا-جواهراتشان را به رخ ِ هم میکشند. (نمونهی بارزشان، فروغ) دوستهام هم اینطور نیستند، یعنی آنهایی که دارم حال و آیندهام را کنارشان میگذرانم. هرچه فکر کردم، هیچ دلیلی ندیدم برای پول دادن بالای چیزی که نه علاقهای بهاش دارم، نه مصرفی براش. این که «سنت است» هم -دیشب دیدم که- هیچ برام مهم نیست. این بود که دیروز بهام چسبید. انجام ِ خواستهها، تسلیم ِ حرف ِ دیگران نشدن.