
 
اسبابکشی
آقای
فانتازیو لطف کردهاند بابت تولد بیست و یک سالگی ِ بنده، ریش و قیچی را به دست گرفته و
اینجا را برای بنده آماده فرمودهاند. بیزحمت سه دقیقه به افتخار ایشان سکوت بفرمایید تا بنده رخت و لباسهام را ببرم آنجا پهن کنم.
بیت: ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم .. !
پیغام خصوصی: پسرجانم، اگر آرشیو ِ پاییزانداتبلاگاسپاتداتکام ِ فیلترشدهی مرحوم را داری، برو مجدداً تقدیم نامههای تولد ِ نوزدهسالگیام را بخوان. نداری، بگو بفرستم! این دو سال هم ضمناً هیچ گهی نشدیم .. !
موخره: وبلاگ، خانه و همسر و سرویس ِ جواهرات نیست که عوض کردناش تبریک بخواهد، پیشاپیش این را عرض میکنم.
 samedi, octobre 21, 2006
,
 
 

 
از وقتی که پسردائی محض ِ تعطیلی ِ یکشنبه، مرخصی گرفت و آمد دو روز اینجا خورد و خوابید، تو فکر بودم شمهای از اخلاق و رفتارش را بنویسم. تنبلی کردم تا امشب دوباره ناغافل پیدایش شد که: «سه روز مرخصی گرفتهام» و لابد آمده صلهی رحم کند. حالا هی ما تحمل ِ افادههاش را میکنیم و هی از رو نمیرود که نمیرود. آمده تا شنبه اینجا بخورد، بخوابد و تلویزیون تماشا کند. ساعت به ساعت انتظار چای دارد و مدام هم میگوید قصد مزاحمت ندارد و نباید خودمان را به خاطرش توی زحمت بیندازیم. کفریام. کلی برای این تعطیلی ِ آخر ِ هفته نقشه کشیده بودم. فعلاً هم که situation نامیزان است. برادره هنوز نیامده، پسردائی رفته حمام. من هم خ س ت ه ا م. غر، غر، غر!

 
من نبودم که آنطور حرف میزدم. کی بود پس؟ کی بود که قلبام را گرفته بود توی دستهاش و فشار میداد؟ کی است که قلبام را گرفته توی دستهاش و فشار میدهد؟ کی بود که با لبهای من بهاش گفت تمام شد؟ کی بود که با دستهای من تلفن را کوبید؟ کی بود که خداحافظی هم نکرد حتی، که فرصت هم نداد حتی؟ کی است که دارد در من گریه میکند؟ کی است که قلب ِ لعنتیاش درد گرفته؟

 
ما جنگ نمیکنیم، جنگ ... هرکار بخواهد با ما میکند
با آقای سکسپارتنر تشریف بردیم گوشهنشینان آلتونا را زیارت بفرماییم. آنجا زهرا رویت شد با احسان. قهوهی نیمگرم ِ تلخ زیاد بهام نچسبید. رفتیم ایستادیم ته ِ صف. دخترهی جلویی قدش بلند بود و پسره توی ردیف دوم، موهای پرپشت فرفری داشت. دخترهای دستچپی، پی ِ بهانه بودند که بلند بلند بخندند و آقای سمت راستی هی با تن و بدن ِ من ور میرفت. طراحی ِ صحنه شاهکار بود. عاشق کمد ِ نیمکتدار ِ اتاق نشیمن شدم که عکس فرانس روش بود، فکر کردم: برا خانهام یکی میخواهم. بازی ِ شهرستانی فوقالعاده بود و بعد از اجرا، دستام میرسید سارتر ِ عزیز ِ دوستداشتنی را میبوسیدم. نمایشنامهاش احیاناً ترجمه و چاپ شده؟
پ.ن: امشب خیال داریم برویم کوری ببینیم. همینجا رسماً اعلام مینمایم که ای سکسپارنتر! ای بوفالو سوار! این حرکات معاشقهنما مال ِ توی سینماست و فیلمهای آبگوشتی! تمرکزم را باز به هم بزنی، ماه در آب را نمیآم همراهت!

 
some old nightmares
برگشته بودم، انگار اگه من نبينمش، اون هم نمیبینه. یه جای کار میلنگید. اون روز بود که بو بردم یه جای کار میلنگه. اومده بود توی اتاق، با جعبهی دستمال کاغذی. نماز میخوند اون اتاق ماماناش، نماز میخوند. لباس تنام بود، ولی پاهاش پیچیده بود دور تنام. اومد توی اتاق با جعبهی دستمال کاغذی. برگشته بودم که نبینماش. جعبه رو گذاشته بود کنارش. ندیدم چقدر ایستاد. برگشته بودم و چشمهام رو روی هم فشار میدادم. اون روز بود که فهمیدم یه جای کار میلنگه. زنگ زده بود بهش که دستمال کاغذی بیاره. گفتم «میخواد بیاد توی اتاق؟» گفت «آره، مگه چه عیب داره؟» هیچی نگفتم و برگشتم که نبینماش. نبینم که میاد تو، که میبینه من لباس تنمه ولی پاهاش حلقه زده دور تنم و تکون میخوره. عقب، جلو، عقب، جلو. بدم میاومد دیگه. بدم میاومد انگار که یه جای کار میلنگید. تن ِ من یعنی واسه بقیه، واسه دیدنشون. کی بود که چشمهامو باز کردم؟ چشمهامو باز کردم و زل زدم توی چشمهاش. لباس تنام نبود. انگار که نبود. دست کشید به گونهام. ترسیدم. لرزیدم. دیده بودمش. در ِ خونه رو باز کرده بود. سلامام رو نشنیده بود. پرسید «سلامت کو؟» بهاش گفتم «نشنیدی». نشنیده بود سلام کردهم. از پشت توری فلزی نشنیده بود سلامام رو. اومده بود توی اتاق. اومده بود و میدید لباس تنم نیست و دراز کشیدهم و چشمهام بسته است. دست کشید به گونهام. باز کردم و دیدمش. یهویی انگار همهچی روشن شد. انگار یکی کلید برقو زده باشه و همهچی از تاریکی جون بگیره. جون بگیره و دست بکشه روی گونهام و چشمهام رو باز کنم ببینم وایساده بالای سرم و لباس تنم نباشه زیر یه لا ملحفه. که باز کنم چشمهامو. که نگاهش کنم و نگاهش کنم و نگاهش کنم و دست ِ آخر بپرسم «نوبت توئه؟» انگار که صف کشیده باشن در اتاق و منتظر نوبت باشن و یهو اون اومده باشه دست بکشه به گونهام و لباس تنام نباشه و زیر یه لا ملحفه دراز کشیده باشم با چشمهای بسته. که باز بشه چشمهام از لمس دستهای هرزهاش و بپرسم «نوبت توئه؟» انگار که نوبتی باشه و فرصتی و انتظاری. انگار که منتظر باشه بیاد کنار من ِ بیلباس با چشمهای بسته و دست بکشه روی گونههامو من چشمهامو باز کنم نگاه کنم بهاش که دست میکشه روی گونهام. که بپرسم «نوبت توئه؟» و بپرسه «بدت میاد؟» و من عدل سر ِ همون لحظه خندهام بگیره از حرفهای کلیشهای و عدل همون لحظه بخندم و روزی ده بار، صد بار، هزار بار از خودم بپرسم اگه خندهام نگرفته بود اون لحظه، که فکر کنه بدم نمیاد و بیاد دراز بکشه کنار تن برهنهم و دست بکشه به تنم و غیر ِ همون خنده هم هیچی ته ِ دلم نباشه و هی فکر کنم «این اسمش تجاوزه» و این فکرها هیچی رو عوض نکنه که عدل سر ِ همون لحظه که دست کشیده بود به گونهام و پرسیده بودم «نوبت توئه؟» خندهام گرفته بود و فکر کرده بود خندهی رضایته و دراز کشیده بود کتار تن ِ برهنهم که زیر ِ یه لا ملحفه بود. دراز کشیده بود و دست میکشید و من خندهام گرفته بود و حتی دستاش که رفت طرف ِ کمر شلوارش، خندهام بند نیومد. که به خودم گفتم «بکش، که این پشت_بند ِ همون ظهریه که دراز کشیده بودی و لباس تنات بود و پاهاش حلقه زده بود دور ِ تنات، که اومد توی اتاق و جعبهی دستمال کاغذی رو سر داد کنار ِ دستاش». پشتبند ِ همون ظهر بود، گیرم با یه آدمی که ندیده بود پاهاش پیچیده دور ِ تن ِ تو، با لباس.

 
غرغرنامه
میخوام بگم تو کل این رابطهی پنج-شش نفره، همیشه احساس کردهم که گم و ناپیدام. هنوزم هیچ فرقی نکرده. خیلی شده بخوام حرفهامو بزنم و از این جمع برم بیرون. نزدهام و نرفتهام، که حیفام میاد. فکر کنم حسودیام هم میشه، که بعد از من هم دوباره باشن و دوباره حرف بزنن و بخندن و من نباشم اون گوشه. این اعتماد به نفس من رو هم میگیره. تو بیست و یک سالگی دوباره بچه شدم. ناراحت میشم که انگار حرفهام رو نمیشنون. همیشه بعد ِ خوندن حرفهاشون، حس میکنم انگار من نبودهام، جدی انگار من نبودهم، انگار من نیستم. حرفهاش همهی حس خوبام رو به فاک برد. یعنی نمیدید من ِ به اون گندگی رو؟ نمیشنید حرفهام رو؟ یه بار هم نخندید؟
شاید من نبودم، خواب میدیدم.
پسره هستش. خوشام میاد ازش. دیروز حلقه خریدیم. به عمرم دیوونهبازی به این پربهایی نکرده بودم. بعدش گفت دیگه نمیتونی پشیمون بشی. قشنگ یادمه یکی ته ِ دلم جیغ زد. یه چیزیو یادت باشه بچهجون، ممکنه بعضیا ان ریختی بهش نگاه کنن، ولی من قلاده نمیبینمش.
تاریخشم تعیین کردیم.
بازم جای یه چیزایی رو نمیتونه پر کنه. به شدت گرلفرند لازم دارم، واسه تعریف کردن ِ همهی حرفا و همهی اون کشمکشای درونی. به عمرم اینقدر حس ِ نبودن نداشتهم. میخوام بگم کتابه هم فکر من بود حتی، انگار که نبود.

 
گواهینامه نامه
سرهنگ ِ آئیننامه، روز اول یکی از پسرها را به بهانهی زباندرازی انداخت بیرون، که باقی عبرت بگیریم. خوب هم کرد، تا دقیقهی آخر ِ جلسهی سوم، کسی جرات نمیکرد سر ِ کلاس حرفی بزند، مگر این که خود ِ سرهنگ، مزهای بپراند. –مثل آن دفعهای که یکی از بچهها بهاش گفت بلندتر بگوید و جواب شنید: اگه دو ساعت رو داد بزنم که شب پیرزنه راهام نمیده خونه- کلاس فنی اما وحشتناک بود. مهندسه، جوان بود و مودب، -محض خاطر ِ خوشتیپیاش، روز دوم مانتو کوتاههام را پوشیدم و کلی هم آرایش کردم- همین –قربانش بروم- حجب و حیاش، پدرمان را درآورد. دقیقهای نبود که یکی از پسرها متلکی نندازد یا یا روی صندلیاش، چنان جابهجا نشود که پنج دقیقه صدای جیرجیر نیاید. ماراتن ِ اعصاب ِ وحشتناکی بود که همهمان تا تهاش طاقت آوردیم.
از آنجا که همه میفرمودند مربی آقا بهتر است، داشتم خودم را راضی میکردم به پسره رو بزنم روزی دو ساعت باهام بیاید تمرین، که زهرا یادم انداخت ما فمینیست هستیم! با عزم مصنوعی به دختر منشیه گفتم: همراه ندارم، مربی خانم لطفاً. دیروز، تمام وقت دعا به جان دختره کردم، کلی با این مربیه بهام خوش گذشت و توی سر و کول هم زدیم. آخرش رسماً چیزی میخواست بهام بگوید، میگفت: «هدیه، مامان این کار را بکن» کلی هم ازم تعریف کرد، منتها تا میگفت «دست فرمانت خوب است»، میزدم توی جدول، وقتی هم از کلاج گرفتنام تعریف میکرد، خاموش میکردم. قرار شد آن سه روز ِ آخر، فقط بزند توی سر ِ رانندگیام، تا جلوی افسر ممتحن آبروریزی نکنم.
فرمودهاند آخر ِ این دوره، یک امتحان دارند با کامپیوتر. نشستهام Need for Speed تمرین میکنم، چیز دیگری ممکن است باشد؟!