lundi, octobre 09, 2006

some old nightmares

برگشته بودم، انگار اگه من نبينم­ش، اون هم نمی­بینه. یه جای کار می­لنگید. اون روز بود که بو بردم یه جای کار می­لنگه. اومده بود توی اتاق، با جعبه­ی دستمال کاغذی. نماز می­خوند اون اتاق مامان­اش، نماز می­خوند. لباس تن­ام بود، ولی پاهاش پیچیده بود دور تن­ام. اومد توی اتاق با جعبه­ی دستمال کاغذی. برگشته بودم که نبینم­اش. جعبه رو گذاشته بود کنارش. ندیدم چقدر ایستاد. برگشته بودم و چشم­هام رو روی هم فشار می­دادم. اون روز بود که فهمیدم یه جای کار می­لنگه. زنگ زده بود بهش که دستمال کاغذی بیاره. گفتم «می­خواد بیاد توی اتاق؟» گفت «آره، مگه چه عیب داره؟» هیچی نگفتم و برگشتم که نبینم­اش. نبینم که میاد تو، که می­بینه من لباس تنمه ولی پاهاش حلقه زده دور تنم و تکون می­خوره. عقب، جلو، عقب، جلو. بدم می­اومد دیگه. بدم می­اومد انگار که یه جای کار می­لنگید. تن ِ من یعنی واسه بقیه، واسه دیدن­شون. کی بود که چشم­هامو باز کردم؟ چشم­هامو باز کردم و زل زدم توی چشم­هاش. لباس تن­ام نبود. انگار که نبود. دست کشید به گونه­ام. ترسیدم. لرزیدم. دیده بودمش. در ِ خونه رو باز کرده بود. سلام­ام رو نشنیده بود. پرسید «سلامت کو؟» به­اش گفتم «نشنیدی». نشنیده بود سلام کرده­م. از پشت توری فلزی نشنیده بود سلام­ام رو. اومده بود توی اتاق. اومده بود و می­دید لباس تنم نیست و دراز کشیده­م و چشم­هام بسته است. دست کشید به گونه­ام. باز کردم و دیدمش. یهویی انگار همه­چی روشن شد. انگار یکی کلید برقو زده باشه و همه­چی از تاریکی جون بگیره. جون بگیره و دست بکشه روی گونه­ام و چشم­هام رو باز کنم ببینم وایساده بالای سرم و لباس تنم نباشه زیر یه لا ملحفه. که باز کنم چشم­هامو. که نگاهش کنم و نگاهش کنم و نگاهش کنم و دست ِ آخر بپرسم «نوبت توئه؟» انگار که صف کشیده باشن در اتاق و منتظر نوبت باشن و یهو اون اومده باشه دست بکشه به گونه­ام و لباس تن­ام نباشه و زیر یه لا ملحفه دراز کشیده باشم با چشم­های بسته. که باز بشه چشم­هام از لمس دست­های هرزه­اش و بپرسم «نوبت توئه؟» انگار که نوبتی باشه و فرصتی و انتظاری. انگار که منتظر باشه بیاد کنار من ِ بی­لباس با چشم­های بسته و دست بکشه روی گونه­هامو من چشم­هامو باز کنم نگاه کنم به­اش که دست می­کشه روی گونه­ام. که بپرسم «نوبت توئه؟» و بپرسه «بدت میاد؟» و من عدل سر ِ همون لحظه خنده­ام بگیره از حرف­های کلیشه­ای و عدل همون لحظه بخندم و روزی ده بار، صد بار، هزار بار از خودم بپرسم اگه خنده­ام نگرفته بود اون لحظه، که فکر کنه بدم نمیاد و بیاد دراز بکشه کنار تن برهنه­م و دست بکشه به تنم و غیر ِ همون خنده هم هیچی ته ِ دلم نباشه و هی فکر کنم «این اسمش تجاوزه» و این فکرها هیچی رو عوض نکنه که عدل سر ِ همون لحظه که دست کشیده بود به گونه­ام و پرسیده بودم «نوبت توئه؟» خنده­ام گرفته بود و فکر کرده بود خنده­ی رضایته و دراز کشیده بود کتار تن ِ برهنه­م که زیر ِ یه لا ملحفه بود. دراز کشیده بود و دست می­کشید و من خنده­ام گرفته بود و حتی دست­اش که رفت طرف ِ کمر شلوارش، خنده­ام بند نیومد. که به خودم گفتم «بکش، که این پشت_بند ِ همون ظهریه که دراز کشیده بودی و لباس تن­ات بود و پاهاش حلقه زده بود دور ِ تن­ات، که اومد توی اتاق و جعبه­ی دستمال کاغذی رو سر داد کنار ِ دست­اش». پشت­بند ِ همون ظهر بود، گیرم با یه آدمی که ندیده بود پاهاش پیچیده دور ِ تن ِ تو، با لباس. ­

13 commentaires:

MoHSeN a dit…

این فارسی فصیح تو خیلی جالبه اگر متنی هم حجم متن تو رو که معمولی باشه 3دقیقه وقت ببره مال تو حداقل 6 دقیقه وقت میبره

بلخره همین نوبت بودن ها و بد اومدن هاست که به زندگی جهت میده ..دی

Esmaeil a dit…

ey baba !

من ومترسک a dit…

سیاهی هی سرمی خورد توی وجودم موج ها هجوم آورده بودند.......مرا تقدیر شبهای بس رنج آور است

شانه بسر a dit…

عجب فضای سوررئالی ساختی دختر! حرف نداشت

راشنو a dit…

خوشم میاد هی یه جمله تکرار میشه خوشم می آید!
راستی در مورد کلاچ من خودمو کشتم که مثله آدم کلاچ بگیرم یاد گرفتم بیشتر از نیم سانت نیارم بالا که ماشین نپره اما خوب ماشین امتحانِ آقای افسر یه چیز متفاوتی بود کاملا باید پامو برمیداشتم تا راه بیوفته فکر کن چه داغون بود بد بخت یعنی اینکه احتمالا ماشین امتحان داغونه نگران کلاچ نباید بود

Unknown a dit…

داستانت منو ياد نقاشی میندازه...

بچه‌مخفي a dit…

ها؟

آرین دینازاد a dit…

من یه داستان دارم به اسم رگ..ممکنه بیای بخونی..بعد خودت می فهمی چرا گفتم بخونی...نظرت رو هم برای بازنویسی بگو..

Veroneeque a dit…

حالا نوبت اون بود یا نه؟! چی شد بعدش!؟

علي رضا a dit…

وحشتناک... ! :(

پیچک a dit…

داستان فیلم بالای 16 ساله، کاش اولش اشاره میکردی :P
و اما توی جشنواره پارسال که این فیلم رو دیدم، یه شکل دیگه ای بودش که!؟ ... بع بع بععععع ... بقول استاد که هر موقع جریانها غیر قابل توضیح داده میشه میگن؛ سورئالی بود برای خودش... هر برداشتی متاثر از زمان و مکان و کل شرایط مشاهده موضوع خواهد بود، حتی برای کسی که داخل جریان هست ممکنه طی بازبینی عوض بشه، حتی برای فیلمنامه نویس و بازیگران!

ولی یه سوالی همیشه دارم؛ اون خنده بالاخره برای چی بود! شاید یه حرکت غیر ارادی ناشی از اوج فشار اتفاقات ناخواسته و ناخوشایند و عدم امکان کنترل شرایط، که بسط و تاثیر این اوضاع بصورت روانی، روی حرکات شخص هم مشخص میشه ... نوعی عکس العمل هیستریک... بع بع بعععع... خودم سوال میکنم خودم هم جواب میدم!... ولی در اصل میخواستم مقدمه ای بگم تا شما ادامه بدینش

از همین الان میدونم که این مطلبت رو ده بار بیشتر خواهم خوند... پر از کلید برام

یلدا a dit…

کامنت علیرضا بلامانع است !

Agh Teymoor a dit…

age bekhay be yeki az in commentha - va ehyanan badiyash - jayze bedi, on kodome?!