samedi, janvier 31, 2009

شيخ نجم‌الدين رازي، رساله‌ي عقل و عشق:
چون آتش عشق در غلبات وقت به خانه‌پردازي وجود صفات بشريت برخاست، در پناه نور شرع به هر قدمي بر قانون متابعت که صورت مناسب مي‌زد، نور کشش که فنابخش حقيقي است، از الطاف ربوبيت او استقبال مي‌کند که «من تقرب الي شبراً تقربت اليه زراعاً»

ابن سينا درباره‌ي عشق مي‌گويد: هذا مرض وسواسي شبيه بالماليخوليا

ارسطو: هو عمي الحس عن الادراک عيوب المحبوب
شيخ شهاب‌الدين سهروردي: العشق محبه مفرطه

محمد مستملي بخاري، شرح تعرف:
عشق را از عشقه گرفته‌اند و آن گياهي است که در باغ پديد آيد در بن درخت. اول، بيخ درزمين سخت کند، سپس سربرآورد و خود را در درخت پيچد و همچنان مي‌رود تا درخت را فرا گيرد و همچنانش در شکنجه کشد که نم در ميان رگ درخت نماند و هر غذا که به واسطه‌ي آب و هوا بر درخت مي‌رسد، به تاراج مي‌برد تا آن‌گاه که درخت خشک شود.عشق نيز چون به کمال رسد، قواي او را ساقط گرداند و حواس را از منافع، منع کند و طبع را از غذا باز دارد و ميان محب و ميان خلق ملال افکند. از صحبت غير دوست سآبت گيرد و همه معاني از نفس او جذب کند يا بيمار گردد يا ديوانه گردد و در اصطلاح عالم برماند يا هلاک کند.

2 commentaires:

no-name a dit…

دلم خواست کامنت بذارم اما هرچی فکر کردم به نتیجه ای نرسیدم ، این شد راه حل که هم کامنتی گذاشته باشم هم نظر خاصی که نداشته م رو گفته باشم .

mim the maudlin a dit…

منم این اومد تو ذهنم که یادم نیست کی بهم گفته بود ولی هرکی بوده به نظرم اشتباه کردم به خاطر این جمله اش عاشقش نشدم:

"بگذار عشق خاصیت تو باشد، نه رابطه ی خاص ِ تو با کسی"

پی.اس. من هنوز خیلی دوسِت دارم دختر ِ بد.حالا هرچقدر هممون خر.