Première page
RSS
Nourrir
Dernier blog
Archive
novembre 2005
décembre 2005
janvier 2006
février 2006
mars 2006
avril 2006
mai 2006
juin 2006
juillet 2006
août 2006
septembre 2006
octobre 2006
novembre 2006
décembre 2006
janvier 2007
mars 2007
avril 2007
mai 2007
juin 2007
juillet 2007
août 2007
septembre 2007
octobre 2007
novembre 2007
décembre 2007
janvier 2008
février 2008
mars 2008
avril 2008
mai 2008
juin 2008
juillet 2008
août 2008
septembre 2008
octobre 2008
novembre 2008
décembre 2008
janvier 2009
février 2009
mars 2009
avril 2009
mai 2009
juin 2009
juillet 2009
août 2009
octobre 2009
novembre 2009
décembre 2009
|

 
شيخ نجمالدين رازي، رسالهي عقل و عشق: چون آتش عشق در غلبات وقت به خانهپردازي وجود صفات بشريت برخاست، در پناه نور شرع به هر قدمي بر قانون متابعت که صورت مناسب ميزد، نور کشش که فنابخش حقيقي است، از الطاف ربوبيت او استقبال ميکند که «من تقرب الي شبراً تقربت اليه زراعاً» ابن سينا دربارهي عشق ميگويد: هذا مرض وسواسي شبيه بالماليخوليا ارسطو: هو عمي الحس عن الادراک عيوب المحبوب شيخ شهابالدين سهروردي: العشق محبه مفرطه محمد مستملي بخاري، شرح تعرف: عشق را از عشقه گرفتهاند و آن گياهي است که در باغ پديد آيد در بن درخت. اول، بيخ درزمين سخت کند، سپس سربرآورد و خود را در درخت پيچد و همچنان ميرود تا درخت را فرا گيرد و همچنانش در شکنجه کشد که نم در ميان رگ درخت نماند و هر غذا که به واسطهي آب و هوا بر درخت ميرسد، به تاراج ميبرد تا آنگاه که درخت خشک شود.عشق نيز چون به کمال رسد، قواي او را ساقط گرداند و حواس را از منافع، منع کند و طبع را از غذا باز دارد و ميان محب و ميان خلق ملال افکند. از صحبت غير دوست سآبت گيرد و همه معاني از نفس او جذب کند يا بيمار گردد يا ديوانه گردد و در اصطلاح عالم برماند يا هلاک کند.

 
نصف ِ بيشتر اين کتاب ِ زندگي اديبان آلماني رو خوندم و با اين حال تنها نکتهي مثبتي که تا حالا توش ديدهام، طراحي جلدشه.

 
من خيلي به آقاي الف مديونم بابت فرداي ِِ آن روز. يادم ميماند.

 
اندر کرامات کامنتدوني اين وبلاگ همين بس که پدرصاحابوبلاگ هم نميتواند در آن چيزي بنويسد و به مردم فحش بدهد. حتي.

 
دارد رئيس ميشود. بعدش هم ميخواهد من را طلاق بدهد لابد يک زن ِ خوشگل ِ پولدار بگيرد. (البته من الان فهميدم که خودم يک کمي زن خوشگل پولدار هستم). براي همين من تصميم گرفتم فردا زنگ بزنم به منشي شرکتشان و مسئلهاي را که آقاي رئيس گفته کسي خبر نشود توي پيجر داد بزنم. بله. من يک همچين آدمي هستم.

 
نمنمک به کارهاي عقبافتادهام ميرسم. تميزکننده ميريزم روي گاز و زنگ ميزنم آرايشگاه وقت بگيرم و اتو را ميزنم به برق. ديشب رفتم لباسم را پرو کردم و بالاخره شکلات خريدم براي روي ميز. يادم بماند اسيد بريزم توي دستشويي قبل ِ شستن؛ توي کابينتها را کمي مرتب کنم و آخر هفته نخود لوبيا بگذارم خيس بشود. خودم را تصور ميکنم که تا ده سال ديگر، بيشتر از اين پير خواهم شد.

 
رفتم مترو، خريد.

 
يک اسمي دارند اين روزها براي خودشان. اين روزها که آدم از جلوي شومينه بلند نميشود، مگر که برود توي آشپزخانه ليواناش را پر کند.

 
خودت ديدي که مادرشاهي تا ته کرد؟ يا: من از سفر ميآم
موقع رفتن من همهاش توهم داشتم که الان آقاي ط. و آقاي ل. را توي هواپيما ميبينم. زد و وقت ِ برگشتن عدل دوتا صندلي جلوتر از من نشسته بودند و من مجبور شدم بروم سلام کنم. بعد، قبل ِ اينکه چمدانم را هم بگيرم حتي، دويدم رفتم دم ِ گيت ِ خروجي که ببينمش اول. دلم تنگ شده بود و گوشيام هم خراب شده. دوز ِ خانواده به مقدار ِ دلچسبي رفت بالا و من الان خوبم و اصلاً حاليام نيست که دوباره برگشتهام سر ِ نقطهي اول و اين سختتر هم هست. بعد من کلي هم گشت زدم توي شهر و يک عالمه خاطره براي خودم زنده کردم. از مدرسه گرفته تا خانهي قبلي و دانشگاه و محل کار وکتابفروشي و باغمعين حتي با هتل فجر و هتل اکسين و دم ِ حفاري و شهرک و روزنامهفروشي و بستنيفروشي و خانهي همسايه و همهجا. هريپاتر هم دوره کردم. جلد دوي ِ جام آتش را فقط نخواندم با سه جلد محفل ققنوس. پدرم خوب بود. خيلي خوب بود. مادرم هم همينطور. دوتا جوجه هم آنجا بودند طبق معمول ِ خانهي ما. پدرم بازنشستگياش را با کوچکترين عضو خانواده ميگذراند. بچهها را دوست دارد. هميشه داشت. من نفهميده بودم تا حالا. شب اول فقط نگاه کردمش. دلتنگاش بودم. ديدمش، غريبي ميکردم انگار. چهار روز بود و يک ماه بود و يک سال بود و يک عمر بود. نرم نرمک نوازش کردم و تنش را دوباره شناختم. دلتنگ ميشوم که نيستي. دلتنگ ميشوم که نيستم.

 
يعني واقعاً اون آقاههي توي بينالملل من رو يادش بود که کتاباي بيست سال اول عمرم رو ازش تامين ميکردم، يا فقط داشت هيزي ميکرد؟

 
سرم بازار مسگرهاست.

 
دارم محو ميشوم؛ تمام و کمال.

 
دو وعده خواب مهمان بوديم کرج. هر دو دفعه توي اتاق بهش گفتم بيا صداي سکس دربياوريم. قبول نکرد که نکرد.

 
با کلي دنگ و فنگ ايميلم را وارد ميکنم و منتظر ميشوم که از طرف سايت دانشگاه، رمزم را برايم بفرستند. بعد ِ نيم ساعت ميآيد که: به نام خدا با سلام دانشجوي عزيز، فلاني. به کد دانشجويي فلان. رمز: 1 در حفظ و نگهدارى رمـز خويش كوشا باشيد و هميشه نگران لو رفتن بوده و در زمانهاى كوتاهى آنرا عوض كنيد تا دست ديگران به اطلاعات شما نرسد.

 
از رنجي که ميبريم
باز بيخواب شدهام. شاخ و دم هم ندارد. آدم خوابش نميبرد و بلند ميشود زار و زندگياش را زير و رو ميکند پي يک چيز هيجانآور و پيدا نميکند. امروز خيلي تنها بودم. فکر کن فقط که چند بار اين سلکشن سه ساعت و نيمه براي خودش پخش شد و من نه درس ميخواندم زياد، نه کار ديگري ميکردم و اصلاً هيچ تصوري ندارم که اين سه ساعت و نيمهاي امروزم چهطوري گذشت. اين بيبرنامگي و بيکاري روي هم دارد به اعصابم فشار ميآورد. مختصري افسردگي هم مانده از بعد ِ سقط که ولش کردم که خوب ميشود و خوب نشد و هر روز عين گلولهي برفي که روي زمين قل بدهيش، بزرگتر ميشود. بعد هم آن ماجراي نونش مال مردم بود اصلاً. يک مشکل کاملاً جنسي هم پيدا کردهام که رويم نميشود اينجا بنويسم. تازه رويم هم بشود، پسفردا باز ملت حرف درميآورند که اين فمينيستها ميآيند مشکلات رختخوابشان را توي وبلاگ مينويسند که ما فکر کنيم کولاند، در حالي که فقط جندهاند. کتاب هم ندارم هيچي که بخوانم. چشمم به در خشک شد که يک آدم هيجانانگيزي از راه برسد و محض ِ غافلگيري، چنددانه کتاب بياورد که من ميدانستم تو صبح تا شب تنهايي و حال نداري و گفتم بيام بهت سر بزنم و اين کتابها را بياورم بخواني که ميدانم خوشت ميآيد و حوصلهات کمتر برود. بعد يادم افتاد که اصلاً همچين آدم هيجانانگيزي هيچوقت در زندگي من وجود نداشته (هاي، با تو نيستم ها!) و هر کسي هم که آمده خانهي ما، چهارتا کتاب بلند کرده برده. بعد من الان ميميرم که بروم سر کار. ليست آرزوهام را هم رديف ميکنم که دوست دارم بروم يکجايي ويراستار بشوم و هي به اشتباههاي مردم بخندم و کلي آدم جالبانگيزناک ببينم همهاش و کتاب بخوانم و سرم توي دنياي ادبيات باشد، يا بروم توي يک کتابفروشي کار کنم و وقتي مشتري نيست کتاب بخوانم و وقتي مشتري ميآيد يک نگاه به قيافهاش بندازم و کتابهايي را که ميدانم خوشش ميآيد رديف کنم جلوش و ازشان حرف بزنم، يا توي يک مهدکودک معلم زبان بشوم و به بچههاي چهار پنج ساله ياد بدهم که بگويند بُنژوغ، ژو مَپل ميثم، ژو مَپل فغشتِ. بعد خوب هيچکدام اينها نميشود. چون من هر ماه برنامهام عوض ميشود و هيچ آدم خيرخواهي پيدا نميشود که بخواهد با اين وضعيت به من کار بدهد. بعد خوب همين ميشود که من روز به روز، کمتر لنز ميگذارم روي چشمهام و همهاش موهام آشفته است. بعد من يک دلنگراني ديگري هم دارم که تا حالا به هيچکس نگفتهام. حالا هم گمان نميکنم بگويم. بالاخره توي سر و همسر خوبيت ندارد. اصلاً شايد هم من توهم دارم که مامان عليرضا آن دفعه يک چيزي پرسيد در مورد بچهدار شدن و البته که بعدش سريع اضافه کرد که حالا زود است و من هم تاييد کردم، ولي خوب اين کنايهي مادرشوهر که ميگويند بايد همين باشد ديگر. بعد راستش اين است که من بچهها را دوست دارم. يعني اين خواهرزادههاي من، پدرسوختهها اينقدر هرکدامشان يک جور خاصي جذابند که آدم هي فکر ميکند بچه واقعاً قند و عسل و اينهاست. در حالي که بچه واقعاً قند و عسل نيست. بچه، بچه است ديگر. بعد من هي دارم حسرت يک بچهي چشم آبي ِ مو بور ِ يکساله را ميخورم؛ همينطوري حاضر و آماده، فول پکيج، که از آسمان بيفتد توي دامن من. فکر کنم خانمه اصولاً با اين که دقيقاً سه بار با تمام قوا رحم من را خالي کرد، يک انبردستي، سوندي، گيرهکاغذي، چيزي آنتو جا گذاشته که بدنم فکر ميکند من هنوز مادرم و غريزهي مادريام اين روزها فوران ميکند. بعد يک چيزي که خيلي خندهدار است، من به سرم زده که انصراف بدهم برگردم بروم تدبير کار کنم، بس که اين بيکاري بهم دارد فشار ميآورد و بس که هر وقت ميگويم دو روز در هفته دانشگاه دارم، تشکر ميکنند و ميگويند تماس ميگيرند. من البته اين کار را نميکنم و انصراف نميدهم. ولي همين فکرش هم خندهدار است که من اين يک ماهه به چه روزي افتادهام. بعد اينقدر نوشتنم نميآد که من مجبورم بروم توي پاييزان بنشينم فقط غر بزنم و اين هم برام سخت است که انگار دو تکهام کردهاند. يک ور ِ شسته رفتهي سانسور شدهي گل و بلبل که اينجاست، و يک زن ِ غرغروي عصبي ِ تنهاي ِ بداخلاق که آنجاست. و قبلتر که عکس ِ اين بود اصلاً. و فکر ِ اين که من چه قدر پير شدهام و چهقدر دنيام با هم سن و سالهام و بزرگترهام و کوچکترهام فرق ميکند اصلاً. که يک جورهايي دارم در حق خواهر کوچکم مادري ميکنم که هيچکس براي من نکرده. و يک جورهايي خيلي بزرگ شدهام و داخل ِ بدنم دختر کوچکي است که اسمش ترمه است و هنوز دارد جيغ ميزند که تکه تکهاش ميکنند و من دلم براش ميسوزد و کاري هم نميتوانم براش بکنم. دستم نميرسد نوازشش کنم اصلاً. اعظم راست ميگفت که آدم را ده سال پير ميکند. چروک روي صورتم نيفتاده، دلم ولي خط برداشته. عميق خط برداشته. و اين حرفها را به کسي نميشود گفت که حساب ازت نخواهند و دلسوزي برات نکنند و يک از نيمهشب گذشتهاي مثل امشب، نيايند خرت را بگيرند که تو چهات است و چه دردي داري و به درک که يک لختهي خون را گذاشتي از بدنت بکشند بيرون و حالا چرا گريه ميکني و کاري است که شده و بهتر که اينطور کردي. خودم همهي اينها را ميدانم خوب. همهشان را. اين را هم ميدانم که اين يک ماهه کلي زور زدم خودم را سر ِ حال بياورم و پول دور ريختم و هي خريد کردم و هي تنهايي رفتم کافه و هي خودم را تحويل گرفتم که انگار چه کار کردهام و همهاش با لب ِ خندان با اين و آن حرف زدهام. ولي نشد. هي سر باز ميکند لامذهب. بعد ته ِ روزهام همهاش اين شده که از صبح هي ته ِ دلم خدا خدا ميکنم که شب بشود عليرضا زودتر بيايد خانه و شده امشب پنجدقيقه زودتر برسد و هيچوقت اينطور نميشود. منظورم سرزنش کردن نيست. دارم ميبينم که يک سال و نيم است من توي اين زندگي هي پول خرج کردم و کار نکردم و حالا حالاها هم جور نميشود بروم دنبال ِ يک کار درست و حسابي و حالا کارم شده صبح تا شب در و ديوار را نگاه کردن و منتظر بودن و. من چرا دارم اينها را مينويسم اصلاً؟ فايده ندارد هيچ. آدم دردش را بگويد سبک نميشود که.
|