شبمان خراب شد. اول که قرار بود هفت برويم ديدنشان، بعد گفتند ما نه و نيم- ده خودمان ميآييم. نتيجهاش شد شام ِ هولهولکي ِ امپراطور که روي زمين با عجله خورديم که بعدش جارو بزنيم. نتيجهاش شد که گفتند دير شده نميآييم. نتيجهاش شد که شبمان خراب است.
mercredi, juin 11, 2008
برق دو بار نوسان کرد. کامپيوتر دو بار ريست شد. پنج بار صفحهي آبي و دوبار هنگ.
رفتم شارژر را از اتاق خواب بياورم، سيمش گير کرد به سيم سشوار. سشوار افتاد. برق ِ جرقه ديدم. ديگر روشن نشد.
گاز را لخت کردم که تميز کنم، ديدم گاز پاککن توي کابينت ِ زير ظرفشويي نيست و لابد تمام شده، انداختهايم دور.
جناب آقاي سکسپارتنر، عطف به مذاکرات مبسوق، بيزحمت هر چيزي که از توي جاکفشي درميآوريد، بگذاريد سر جاش. (اون «ببخشييييد»ت هم با چاشني ِ گردن ِ کج و نگاه ِ پيشي ِ ملوس، ديگه تاريخ مصرفش تموم شده.)
دستم خورد، کلي سيدي پخش ِ زمين شد.
از دوست ِ جديدم خبري ندارم و بيحوصلهام.
امروز جمعه سيزدهم، براي گربه روز نحسيه...
اين جوجه به سريال امپراطور دريا ميگويد سلطان ِ ...! (به قول استاد پزشکزاد، عبارت مذکور، گازي است با منشاء انساني، با صدا و بوي نامطبوع!)
اين يک.
دوم اين که الان به سرم زده دارم خانه تميز ميکنم، باشد که بماند!
سوم اين که ما کلي براي امروز نقشه کشيده بوديم، يکهو بابام زنگ زد که تهرانم، ما امشب دستهجمي دور هميم.
بعد هم که به قول آيداهه چه همه پست نوشتنم مياد.
عطف به اين سريال، جويي درست ميگويد که از سني که بگذري، ديگر راحت نميتواني دوست پيدا کني. نميداني چهطور برخورد کني، دير صميمي بشوي طرفات رم ميکند و زود کسي را به خودت راه بدهي، باز يک طور ديگر رم ميکند. پروسهي کشف کردن را با ترس و لذت انجام ميدهي. هر حرفي را دهها بار با خودت مرور ميکني و صدها جواب بهتر از آني که دادهاي به ذهنت ميرسد. با صداي زنگ ِ تلفن يک کمي دلات هم ميلرزد حتي.
دارم يکي را کشف ميکنم که خيلي جنسمان يکي نيست، شايد هيچ نباشد. اما احتياج دارم به اين رابطه، با کسي اينقدر شاد ِ شاد، که رنگي بهام بدهد.
دارم تمام ميشوم.mardi, juin 10, 2008
dimanche, juin 01, 2008
vendredi, mai 30, 2008
Inscription à :
Commentaires (Atom)