Première page
RSS
Nourrir
Dernier blog
Archive
novembre 2005
décembre 2005
janvier 2006
février 2006
mars 2006
avril 2006
mai 2006
juin 2006
juillet 2006
août 2006
septembre 2006
octobre 2006
novembre 2006
décembre 2006
janvier 2007
mars 2007
avril 2007
mai 2007
juin 2007
juillet 2007
août 2007
septembre 2007
octobre 2007
novembre 2007
décembre 2007
janvier 2008
février 2008
mars 2008
avril 2008
mai 2008
juin 2008
juillet 2008
août 2008
septembre 2008
octobre 2008
novembre 2008
décembre 2008
janvier 2009
février 2009
mars 2009
avril 2009
mai 2009
juin 2009
juillet 2009
août 2009
octobre 2009
novembre 2009
|

 
آخر ِ شب، ميآيم توي آشپزخانه و ميايستم به ظرف شستن. به مادرم فکر ميکنم و خواهرهام. اين که کاش الان يکيشان اينجا بود مينشستيم با هم کابينتها را خالي ميکرديم، حرف ميزديم، تميز ميکرديم، ميخنديديم و همهچيز را باز مرتب ميگذاشتيم سر ِ جايشان. هيچ کدام نيستند که هيچ، خيلي وقت است که اين تصوير را از ذهنام کنار گذاشتهام. يک چيزهايي را آدم ميفهمد، و به تجربههاي نه چندان شيرين هم ميفهمد، که نميرسد بهشان.
خواب ِ ظهرم عجيب بود. يک چيزهاييش را ميفهمم چرا. برهنگيام با زخم ِ تنام. باقياش را نه اما. به خواب ِ ظهرم فکر ميکنم و هزارباره از خودم ميپرسم چه چيزي اين وسط، بين ما، گم شده که من اينطور خوابي ببينم.

 
و همينجا، درست در وسط چارمد، يک ديمون يک دفعه فرياد ميزند (به فارسي سليس) که: اُزگل، مردهشورت! من هيچ کاري به اين بحثهاي نژادي ندارم. ولي رسمش اين نيست که يک ديمون از راه برسد و بگويد: اُزگل، مردهشورت. آدم يک همچين وقتي ميگويد: هوي، چه غلطي داري ميکني؟ يا: وقتي با من حرف ميزني خفهشو. ولي اين اُزگل، مردهشورت، خدايي هيچ طبيعي نيست.

 
خوشبختي يعني همين که بعد از نيمهشب، توي خيابان، باران ِ ريزي بريزد روي صورتت. پ.ن: هرچقدر ميخواهيد بخنديد، من تازگي شدهام مشاور ازدواج. و راستش اين است که مشاور خوبي هم هستم.

 
که آدم بياعتماد بشود به نگاههات و به لمس ِ دستهات. از کجا که چشمهات پي ِ دستي ديگر نباشد و لبهات، در جستجوي مأوايي ديگر؟
مادرم بود ميگفت بمان و نکن؟ رفتم. کردم.
«و امروز نيامد. ديگر نخواهد آمد. خودم کردم. همين.»

 
شاخ و دم ندارد که. من چهقدر بايد از اين دفترچههاي سيمي که يکهو در بدترين جاها پيدايشان ميشود، بکشم؟ خودت ميگفتي بهتر نبود؟ من نبودم که از اول همهچيز را ريختم روي دايره و گذاشتم وسط؟ من نبودم که همهي حرفهام، مکتوب و مورخ، جلوي روي تو بود؟ گفته بودي، حالا خيال نميکردم خرج ِ احساست هستم، فقط. شاخ و دم ندارد که. تنهاييمان را ميگويم. شاخ و دم ندارد.

 
زندگي. تابستون ِ سرديه که آدم رو ميلرزونه. تابستون ِ سرديه که برف هم مياد. ت ا ب س ت و ن.
تا حالا چلهي تابستون شده که تموم ِ استخونات بلرزه؟

 
انگار کلاغي روي سرم نشسته و همين حالاست که پر بکشد، برود.

 
گلنوازان، خوانندهي آباداني، که وقتي نوار خام ده تومان بود، نوارهاش را پنج تومان ميفروختند، يک روز سياه پوشيده بود. ازش پرسيدند چه شده، جواب داد: «يکي يکي داريم از دست ميريم. همکارم الويس پريسلي هم مرد.»
خسرو يکي از اولين مردهايي بود که من عاشق حرکات و صدايشان شدم. تکيه کلامش توي خانهي سبز تا مدتها روي زبانم بود: «يا خود ِ خدا.»

 
شرمين يه جنبهي زندگي ِ منه که خيلي وقت بود وجود نداشت. تقريباً بعد از هر جلسهي باشگاه، يا دوتايي، يا سهتايي،- يک بار هم چهارتايي- مينشينيم توي ماشين. يک وري ميرويم، چيزي ميگذاريم و ميرقصيم و حرف ميزنيم و ميخنديم. امشب رفتيم اين پارکي که اسمش را گذاشتهاند بهشت ِ مادران. چيزي خورديم و برگشتيم. گروه خونيمان به هم نميخورد. او يک کمي مذهبي است. نميداند من سيگار ميکشم و هيچ وقت نگفتهام که هيچ علاقهاي به مذهب ندارم. با اين وجود، دوستي است که اين روزها نداشتهام. دوستي است که ميخواهم داشته باشم.

 
در آرزوي تو باشم ...

 
.. دختر فهميده بود که دواي دردش اينجا هم نيست. آه کشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟ آه گفت: همانطوري که ديده بودي خوابيده. دختر باز با آه رفت و نشست بالاي سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه کرد، بعد گفت: مرا ببر بفروش ..

 
يک روز دوباره پيدات ميکنم. يک روز از بين آدمهايي که با چشمهاي خسته از کنارم رد ميشوند، چشمهام ميخورد به چشمهاي تو و آغوشت را از عطر تنت بازميشناسم.

 
سر ظهر از خواب ميپرم ميآيم پاي کامپيوتر. Shared Items ِ نازلي و آيدا و الي دانه دانه زياد ميشوند. اين روزها آدم هر چقدر هم که تنها باشد، باز تنها نيست.

 
ثبتنام اوکااف با يه عالمه خنده و حس ِ خوب همراه بود. به سفارش معلممون يک ساعت و نيم زودتر رفتيم که راحت و بيدردسر اسم بنويسم و همهمون هم با هم رفتيم کلاس ِ فِرا گِمينگِن. نتيجهاش ميشه يه تابستون ِ گرم و شلوغ و بيدغدغه با يه عالم حرف و خنده. ديگه وقتي روز ثبتنام بري قضيهي حمار تعريف کني معلومه باقياش چي ميشه ديگه. اين وسط يه چيزياش که آزار دهندهاست، اينه که اوکااف با همهي نظم و ترتيب و دسيپليني که داره، روزاي ثبتنام که بري اونجا سگ صاحبشو نميشناسه. سيستم کاملاً داغونه از اين نظر. بايد يه ساعت زودتر بري که مطمئن باشي ميتوني با معلمي که ميخواي بگيري، بايد عوض صف گرفتن و به ترتيب رفتن، هل بدي بري جلو و هي حواست باشه کسي با شمارهي پايينتر جلوي تو نره. و پاتو توي کتابفروشي نذاري که آقاي چگيني گوشاتو نبره. اينم قابل ذکره که اين ترم سطح ِ کلاس فرا گمينگن به مدد وجود ما، بسيار بسيار بالاست!

 
بگفت ار من کنم در وي نگاهي؟ بگفت آفاق را سوزم به آهي
همانجا جلوي چشمم بود. همان وقتي که تازه داشت خيالم راحت ميشد که بار سنگيني است که دارد برداشته ميشود. گزينهي چهارم بود و چشم ازش برنميداشتم. جواب درست هم نبود. جوابش گزينهي يک بود. هماني که ديوانه از مه دور بهتر داشت. جوابش آن بود و چشم از اين يکي نميتوانستم برداشتن.
بگفت ار من کنم در وي نگاهي؟
معشوق ِ خود فروش و خيانتهاش. همه آوار ميشود روي شانههام. درد ميگيرد. درد دارد. هنوز درد دارد و هميشه درد دارد. مثل خاري که جايي در گوشتت فرو رفته باشد و يک تکان فقط لازمش بيايد که دوباره حساش کني.
بگفت آفاق را سوزم به آهي
اين آسمان ِ خيانتکار...
آفاق را سوزم به آهي آفاق را سوزم به آهي...

 
تايتيل: وقتي هيجانزده ميشويم يا a man without shadow بالتازار از در ميآيد تو. سه تا خواهر از جا ميپرند و پدرش را درميآورند. چاقو که به گردنش ميخورد، شکل لئو ميشود و ميگويد: آخ. (اينجا بيننده ميفهمد که لئو ميخواهد اين سه تا را براي مهاجمات ناگهاني آماده کند.) فيبي ميگويد: لئو فک ميکني بتوني خودتو شبيه برد پيت کني؟

 
شب ِ بيخوابي است، به صرف سيگار و Charmed و آلبالوي ترش ِ نمکزده. از آن شبهاي تنهايي ِ ناب است که کم گير ميآورم. ما با هم نميسازيم. اين وسط يک چيزي اشتباه است که نميدانم چيست. پيدايش هم نميکنم.
|