Première page
RSS
Nourrir
Dernier blog
Archive
novembre 2005
décembre 2005
janvier 2006
février 2006
mars 2006
avril 2006
mai 2006
juin 2006
juillet 2006
août 2006
septembre 2006
octobre 2006
novembre 2006
décembre 2006
janvier 2007
mars 2007
avril 2007
mai 2007
juin 2007
juillet 2007
août 2007
septembre 2007
octobre 2007
novembre 2007
décembre 2007
janvier 2008
février 2008
mars 2008
avril 2008
mai 2008
juin 2008
juillet 2008
août 2008
septembre 2008
octobre 2008
novembre 2008
décembre 2008
janvier 2009
février 2009
mars 2009
avril 2009
mai 2009
juin 2009
juillet 2009
août 2009
octobre 2009
novembre 2009
décembre 2009
|

 
دم ِ عابربانک داشتم پول ميگرفتم که آمد آن بغل ايستاد به مرتب کردن چادرش. پير بود. نه هيکل داشت، نه قيافه. يعني داشت اينها، اما چشمگير نبودند. ميتوانست مادر من باشد. شروع کرد به شکايت از دست ِ چادرش. بهاش که گفتم خوب درش بيار، بُل گرفت که بهام حرف ميزنند و اعصاب ندارم و ميگيرم ميزنمش. بعد برگشت از من پرسيد: شما خودت کسي بهات چيزي نميگويد؟ ناراحت نميشوي؟ -من مانتوي کوتاه ِ ترکم را پوشيده بودم که باد ميزد تا کمرم را هويدا ميکرد. پيش ِ خودم گفتم: «ها. براي اين بود همهاش؟» حالش را گرفتم گذاشتم روي پولم، آمدم خانه.

 
گوشي رو گذاشتم جييييغ زدم. فک کن بعد ِ اين همه وقت ضمن ولگردي آگهي يه آموزشگاه موسيقي ميبينم بغل خونه، زنگ ميزنم يه خانومهي خوشصداي خوشلحن راهنمايي ميکنه و من برنامهام از روي هوا جور ميشه. و من امروز که کار دارم، ولي همين فردا ميرم ثبتنام که ديگه مثل بز هي نندازم عقب اين برنامه رو.

 
يهويي يادم اومد غير ِ آقاي الف ِ چندم ِ دبيرستان، اصلاً ِ اصلاً معلم زبان ِ مرد نداشتهام تا حالا. هر چقدر هم که فرانسه يک عدد زبان ِ جينگول ِ شنگول ِ دوستداشتني باشد که من عاشقش باشم؛ اين فرانسويها احمقند و يک عالم چيزهايي مينويسند که موقع خواندن به تخمشان هم نميگيرند.

 
اي واي اگر صياد من غافل شود از ياد من...

 
اين يک سکوت است. براي باباي بابک.

 
مدير گروه ِ فرانسه يک عدد آدم چپ ِ تهاستکاني ميباشد و من امکان ندارد ديگر در عمرم اتاق ِ اساتيد ببينم و ياد ِ C.J ِ ايت سيمپل رولز نکنم.

 
يعني تا اين چند و خوردهاي شر آيتمامو نخونم، پا نميشم فريزيها رو بذارم توي فريزر و يخچاليها رو توي يخچال.

 
بعد ديدي اينا که به خودشون ميگيرن؟

 
عرق ريزون با يه عالمه خريد ِ شهروندي برميگردم خونه و سه بار دست ِ پر ميرم بالا تا تموم شن. پاييز؟ کشک ِ چي؟ پشم ِ چي؟ پاييز کجا بود؟ بهتون ميزنيد.

 
پروژهي ثبتنام بعد ِ سه روز دربهدري بالاخره تا جايي که ميشد تموم شد. استراحت؟ هه. فردا ثبتنام اوکاافه با اون پسرا که ميان مثلاً کمک کنن و دوستاي خودشونو ميفرستن جلو همهاش. يعني فردا ظهر برگردم تا هفتهي بعدش عمراً پامو از خونه نميذارم بيرون.

 
به خودم ميگويم: «گه خوردي گفتي با اتوبوس برميگردي.» نشستم جلو و سرم را تکيه دادم عقب. عرق نشسته بود روي پيشانيام و پاهام درد گرفته بود. سه ساعت و نيم توي صف ِ ثبتنام دانشگاه آزاد، واحد تهران مرکز، رشتهي مترجمي زبان فرانسه ايستادم تا بهام بگويند دو تا کپي کم داري و من بگويم به جهنم و بيايم بيرون. کليد مياندازم ميآيم زير خنکي کولر مينشينم و آبپرتقال ِ تلخم را جرعه جرعه مينوشم. که ديگر حرف و حديثي نباشد، دو تا بانک رفتن لازمم و يک پست و پر کردن ِ سفتهاي که سر ِ راه خريدم. هرقدر بيشتر ميگذرد، بيشتر عين حيوان بام برخورد ميشود. محيط کار و دانشگاه و اوکااف حتي با آن سيستم ِ ثبتنام داغانش که دو روز ديگر بايد بروم با آن هم سر و کله بزنم. کلاس ِ اول دبستان، يکي بود که رنگ پاپيون ِ موها و کفشهام را پرسيد و گذاشت يک پاراگراف ِ کيهانبچهها براش بخوانم و اسمم را نوشت. دانشگاه ِ اهواز دستمان را جيبمان ميکرديم و پولمان را ميداديم به مامور بانک که روزهاي ثبتنام ميآمد حاضر و آماده کارمان را ميکرد. اينجا هي بايد از اين شهر بروي آنور و تازه آخرش هم عين بدهکارها سرت را پايين بيندازي و چشم بگويي و انگار که طرف برات فلان ِ غول شکسته باشد، تشکر کني که به تريج قباش بر نخورد.

 
از صبح خدا هي دارد ما را ميمالاند. اول که ماسوله سيل آمد و ما آنجا بوديم. بعد ديدم با وجود ِ نقد ِ درخشاني -نسبت به کارهاي قبليام- که روي اين کتابه نوشتهام و شخصيتپردازياش را لجنمال کردهام، نميرسم بروم نشر افق امروز، هر چقدر هم که کارهام را زير و رو کنم. -ميخواهم موهام را سشوار حسابي بکشم و لاک بزنم و لازانيام را بار بگذارم- بعد هم که الي گفت نميآد. خدا، سر ِ جدت بکش بيرون.

 
خونه تميز کردن مثه شستن ِ کون بچه ميمونه. هرچقدر هم تو هر سوراخي انگشت کني، باز يه گوشهاي يه تيکه گه مونده.

 
از بعد ِ امتحان ِ اوکااف خونهنشين شدهام. يا نمنک اين کتاب فرانسوي- افريقاييه رو ميخونهام، يا پاي کامپيوتر سيمز بازي ميکنم يا پي ِ کاراي گرفتن ِ مدرک از اون يکي دانشگاه پاي تلفنام و حرص ميخورم. اين روزا که روزي سه نوبت هم به جون ِ سيمين دعا ميکنم که رفت دنبال کارام و لازم نشد خودم برم اهواز. عوضاش از پاييز يه دورهي فشردهي سهبرنامهاي ِ چندمنظوره شروع ميشه که خودم موندهام چجوري قراره برنامهي دانشگاه و اوکااف و فرانسه رو توي يه هفتهي ناقابل جا بدم و وقت واسه باشگاه و قر و فر و به جوجه رسيدن که تو مملکت غريب بهاش سخت نگذره و شوهر داري و خونهداري و ... بهبه، بعد ِ ماه ِ مبارک هم از همدان مهمون داشتيم راستي. زياده عرضي نيست.

 
يعني خدا نکند آدم يک وقتي محتاج ِ اين خلق بشود ها! دم ِ غروبي بلند شديم بدو بدو رفتيم عکاسي ِ دم ِ منزل چند عدد عکس ابتياع کنيم، بماند که نيم ساعت دم آينه با اين مقنعهي کوفتي ور ميرفتيم که به قاعده بشود و نشد. برق نبود. رفتيم چشمپزشکي لنز سفارش بدهيم، نبود. پياده برگشتيم خانه، گفتيم نيم کيلو آش بگيريم سق بزنيم، نبود. لاالهالاالله.

 
دو سه روزه همهاش دارم فک ميکنم دستم ميشکست زودتر ميرفتم مدارکمو از دانشگاه ِ قبلي ميگرفتم که حالا لنگ ِ دو هفته نباشم و ندونم کي برم و کي بيام و چيکار کنم؟ از اين ور هي دارم فک ميکنم بدجوري واسه دوباره دانشگاه رفتن و کلاً از اول شروع کردن پير شدهام. ربطي هم به سن و سال نداره، همهاش بيست و سه سالم بيشتر نيست. حس ميکنم هر غلطي که تا حالا بايد ميکردهام، کردهام و بسمه. هرچند يه کسي ته ِ دلم خوشحاله و اشتياق داره و به روي خودش نمياره. کسي پارتي نداره من هفتهي ديگه واسه اهواز بليط بگيرم؟ همينجوري تا آخراي مهر همه يره.

 
کاشکي الان خونه بودم، پيش ِ جوجه.
|