mercredi, février 18, 2009

از عشق و ديگر سايه‌ها

... اما هيچ‌‌وقت اين‌طور نمي‌شود که پوست تو روي تن من سنگيني کند و اين خوب است.

4 commentaires:

maary a dit…

هیچی ندارم بگم. می فهمی؟ هیچی. و تا حالا نفهمیده بودم هیچی نداشتن واسه گفتن یعنی چی. و اینکه هیچکس نباشه بخوای ببینیش چون آدما عات کردن باهاشون حرف بزنی. و من هیچی ندارم که بگم.

بی بهانگی رو بلد نیستیم. چجوری اینو یاد نگرفتیم ما؟

فانی a dit…

و خوب متاسفانه تعریف ندارد و نسبی است و یک چیزی خوب است و بعد نیست. مثل آرزو

فانی a dit…

واسه نوشته قبلت به نظر تنهایی هم استعدادیه. یعنی من این رو کشف کردم که تنهایی یه جور مرضه یا یه چیزیه شبیه استعداد. یه چیزی ژنی. بمیری هم درست نمیشه.یعنی اگر ژنت ژن تنهایی باشه ها. بالا و پایین بری آخرش تنهایی. امیدوار شدی الان؟ :)

insomniac a dit…

سلام هدیه...راستش دلم برات تنگ شد (وقتی اون النگوهای رنگ رنگی رو که با هم خریدیدمو بعد این همه تو کشوی میزم دیدم)
اصلا منو یادت هست؟ نرگسم