خيلي اصرارش کردم که از دوستهاش، تعداد ِ بيشتري را دعوت کند. آخر خوبي ِ مهمانيهاي شلوغ، اين است که آدم راحتتر درشان گم ميشود.
dimanche, juillet 23, 2006
خيلي اصرارش کردم که از دوستهاش، تعداد ِ بيشتري را دعوت کند. آخر خوبي ِ مهمانيهاي شلوغ، اين است که آدم راحتتر درشان گم ميشود.
کفرم بالا آمده بود و نصف ِ بیشتر ِ راه، بغض کرده بودم و صدام در نمیآمد. تمام ِ روز داشتم از دستاش حرص میخوردم، سر ِ اظهارنامهها کلی متلک بارم کرده بود و یک جوری بام برخورد میکرد که انگار هیچی حالیام نیست و احمقام. سر ِ ظهر هم نشسته بود پشت ِ میز ِ د.ب، card reader و گوشی و مهر ِ شرکت را گذاشته بود روبهروش، تکانشان میداد و صدا درمیآورد، انگار که گوشی بگوید: سلامعلیکم کارتریدر، این مهر شرکته، و هی میخندید و هنوز نصف ِ فرم را پر نکرده بود و هی بهانه میآورد برای بردنشان و من که بهاش میگفتم بگذار من میبرم، پوزخند میزد و میگفت: نمیتوانی.
از آن طرف، بابا اول ِ صبح زنگ زد که: تو برا چی نیامدی؟ د.ب که با تو کاری نداشت، تو میتوانستی بیایی. براش توضیح دادم که من اصلاً به خاطر این پسره بود که داشتم میآمدم و د.ب که بهاش گفت بماند، من دیگر دلیلی نداشت بیایم و همینجوریاش هم محض ِ کنکور و پروژه، ده دوازده روزی غیبت کردهام ... حرفام تمام نشده بود که با لحن ِ طلبکار ِ پدر-مادری، پرسید: یعنی نمیخواهی بیایی؟ گیرم انداخته بود –لعنتی. گفتم: نه تا دو سه هفتهی دیگر. بهام تکلیف کرد که فلان وقت برگردم و بعدش دوباره بیایم و هرچه سعی کردم بهاش بگویم نه، نشد. قبول نکرد.
سر ِ راه ِ برگشتن، قاطی ِ خریدهای خانه، یک Hype هم برداشتم. حسابی اثر کرد. نزدیک ِ یک است و خوابم که نمیبرد، هیچ، کلی هم دارم ورجه وورجه میکنم و بهام خوش میگذرد. تنهایی هم بد نیست، حق داشتم انگار، سر ِ شب، داشتم فکر میکردم هیچ کدام از این زندگیهای دونفره این روزها راضیام نمیکند. شانههام خسته میشوند. دلام تنهایی میخواهد.
تو خاموشی، خونه خاموشه
شب آشفته، گل فراموشه
بخواب امشب پشت این روزن
شب کمین کرده روبهروی من
تبآلوده، تلخ و بیکوکب
شب، شب ِ غربت، شب، همین امشب
لای لایی، من به جای تو شکستم
تو نبودی، من به سوگ من نشستم
از ستاره تا ستاره گریه کردم
از همیشه تا دوباره گریه کردم
لالا لالا آخرین کوکب
لباس رویا بپوش امشب
لالا لالا ای تن تبدار
اشکامو از رو گونههام بردار
لالا لالا سایهی بیدار
نبض مهتابو دست ِ من بسپار
لای لایی من به جای تو شکستم
تو نبودی، من به سوگ ِ من نشستم
از ستاره تا ستاره گریه کردم
از همیشه تا دوباره گریه کردم
(!)
دستم را محکم گرفته بود توی دستش. کیف میکردم که شب است و تاریک است و چشمهام را نمیبیند. دم ِ در، کلید را میچرخاندم که مانا زنگ زد. دست به سرش کردم، رفتم تو، همهی چراغها را روشن کردم و خریدها را گذاشتم سر ِ جاشان و شمارهی خانهشان را گرفتم. بحث ِ Hide and Seek را درز گرفتیم که من دوباره ترسام نگیرد و از Closer حرف زدیم و آدمهاش و اتفاقهاش. آخر ِ سر، کلی در مورد هدیهی تولد بحث کردیم و همان وقتها بود که دیگر من سر حال آمدم و جفتمان کلی خندیدیم.
... و گر دست ِ محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
حالا حالم خیلی بهتر است، اما هی فکر میکنم که زندگیام دارد توی سیمهای تلفن میگذرد.
samedi, juillet 22, 2006
براي صداي اشکهاش...
ميوزد از سر ِ اميد، نسيمي،
ليک، تا زمزمهئي ساز کند
در همه خلوت ِ صحرا
به رهاش
چه بگويم؟ سخني نيست.
□
پُشت ِ درهاي ِ فروبسته
شب از دشنه و دشمن پُر
به کجانديشي
خاموش
نشستهست.
بامها
زير ِ فشار ِ شب
کج،
کوچه
از آمدورفت ِ شب ِ بدچشم ِ سمج
خستهست.
در همه خلوت ِ اين شهر، آوا
جز ز موشي که دَرانَد کفني، نيست.
وندر اين ظلمتجا
جز سيانوحهي ِ شومُرده زني، نيست.
ور نسيمي جُنبد
نجوا را
ناروني نيست.
چه بگويم؟
سخني نيست...
سوم: از هديه
mercredi, juillet 19, 2006
ميگه از دوستات تشکر کن که امشب نيومدن.
توضيح هم نداره
دوم
ميدونِ چهارم، تهِ دومين سيگار، تکيه ميدم به صندلي، لبخند ميزنم و ميپرسم: کي عروسي کنيم؟
نگاه ميکنه بهم، غرق ميشم تويِ محبتِ چشماي قهوهايش. ميپرسه: کي عروسي کنيم؟
آروم و جدي
سوم
دارم ميرم اهواز.
چهارشنبه بيست و هشتِ تير
من: اين پست همهي خاطرخواهام رو پر ميده.
جملهي معترضه: همه شونو؟
تقديم نامه
گوش کن ترودي. وقتي دو نفر مثل ِ تو و من، واقعاً عاشق ِ هم هستند، بايد هر کاري از دستشان بر ميآيد بکنند تا عشقشان را نجات بدهند، حفظاش کنند، و اولين کاري که بايد بکنند، اين است که از هم جدا بشوند. باور کن ترودي!
خداحافظ گري کوپر
lundi, juillet 17, 2006
کانوننامه
مانتوم را توي اتاق در آوردم و بعد رفتم توي هال. همه دور تا دور، روي زمين نشسته بود جلوي تلويزيون، حرف ميزدند و ميخنديدند. خواهر ِ مهتاب، چند ثانيهاي خيلي محترمانه زل زد به باسن ِ من، بعد که نشستم، آرام بهام گفت: هديه، چاق شدي ها! خنديدم: آره خب! يک جوري با تعجب پرسيد: «چيکار کردي مگه؟» انگار آدم کشته باشم، يا دزدي کرده باشم. يک کمي براش توضيح دادم که چرا، او هم يک کمي در مورد اندام ِ خاصي که بزرگ ميشوند، حرف زد.
نزديک ِ دوازده بود که برگشتيم بالا. براي عروس ِ گلمان، ظرف ِ مزخرفي خريده بودم بهاش بدم. کلي ناراحت شد که اينقدر خودم را توي زحمت انداختهام و بهام گفت ديگر از اين کارها نکنم.
صبح، عوض شش و بيست دقيقه، هفت و نيم بيدار شدم. دير شده بود براي شرکت رفتن –د.ب بهام گفته بود بايد هشت اينجا باشم. خودش داشت دوش ميگرفت. دوباره چشمهام را بستم که بخوابم. ده دقيقه به هشت بلند شدم و تند تند شروع کردم به لباس پوشيدن. بهام گفت: امروز دير بيا. گفتم: ده دقيقهپي ديگر راه ميافتم ها، گفت: نميخواهد. ده-يازده بيا.
مرخصي ِ خدا دادهاش کلي بهام چسبيد. با عروس ِ گلمان سريال ِ ترکي نگاه کرديم و صبحانهي مفصلي خورديم.
بهام خوشگذشت. کفشهام را ميپوشيدم، بهام گفت: بيشتر بيا اين طرفها.
لبخند زدم و بهاش گفتم: حتماً.
پاييزاننامه
يکي دو تا از کامنتهات –بياغراق- حالام را به گه ميکشد.
يادم نميآيد به بعضي نوشتههام.
جالب بود.
ازدواج سنت نکبيته که دو نفر آدمو دور ميکنه: از خودشون و خونوادهشون.
ميگم اين عصب چيه که مردم هي بهاش ميخورن و عصبي ميشن؟
.. ميخواهد من را بيوفا در ذهن نگه دارد. بگذار همين بشود، من که ميدانم دوستش دارم و بينهايت دوستش دارم، بگذار در ذهنش بمانم، لااقل با تصوير آدمکي قلب چوبين که آنقدر معرفت نداشت که به پايش صبر کند و روز سي و نهام، با کلاغ سياهي گريخت.
دلم برهنگي ميخواهد زير باران ِ بوسههايت
در سرزمين لبهاي تو خشکسالي آمده اما
هي سيندرلا،
کفشاي شانسات شکسته،
هر دو لنگهاش
ديگه شازده پسر نمياد دنبالت
ديوانه پرسيد: ساعت چيست؟
معشوقه گفت: يک روز مانده به بوسه
و خم شد روي دستهاي ديوانه
من اين دستها را ميبوسم
من اين دستها را که گلويم را ميفشارد، ميبوسم
من
اين
دستها را
دوست
م
ي
د
ا
ر
م
بعد از دومين سيگار: تابوهاي ذهن آدم با يه تلنگر ساده ميشکنن.
لحظهاي که از هميشه عاشقترم: وقتي ميخهاي تابوت را ميکوبم و خاک ميريزم روي چشمهاي وحشتزدهي تو.
هي
يادت باشه
اگه ساکت شدم
خيره به زمين
يعني که
دوستت دارم ..
دراز کشيده بودم زير ِ تنهي سه نفري که با بدنم ور ميرفتند و براي اين کار پول داده بودند و همهاش توي دلم ميگفتم: کثافت، کثافت .. اما با هيچ کدام ِ آن سه نفر نبودم.
اشتباه ميکني
خيالت آمده آسان است تقويم را بچرخانم و برگردم به تاريخ ِ پيش از تو
پسرک
تو
نميفهمي
هيچ وقت نخواهي دانست
که نبودنت يعني چه...

بزرگترين بيعدالتي ِ شما در حق خانمها
دريغ کردن عضو دوگانهايست که نامراديها را حواله بدهند به آنجا.
يک فمينيست ِ عصباني
«چهار ضلعي يک چهار ضلعي است که چهارضلع دارد»
لادن از آخر ِ کلاس زد زير ِ خنده.
ما کتاب ِ هندسه را ورق زديم و ديديم اصل ِ جمله اين است که چهار ضلعي يک شکل است که چهار ضلع دارد.
خوش به حال ِ لادن.
ما همه جلوي خندهمان را گرفتيم يا يک دفعه سرفهمان گرفت يا دست گذاشتيم جلوي دهان.
فقط لادن بود که خنديد.
به لطف استاد ِ گرام ِ اخلاق، مشکل انتخاب شغل دانشجويان ِ عزيز برطرف شد.
همگان ميتوانند بروند در کار ِ پرورش تخممرغ!
داستان ِ ديوانهاي که چشمهايش را نميخواست
در نابترين لحظهي عشقورزي، ديوانه زمزمه ميکند: کاش چشمهايم بر چهرهي تو بسته شوند. معشوق دست ميکشد بر چشمهاي ديوانه، و دو حفرهي خونين برجا ميگذارد.
ديوانه با دستهاي معشوق به رويا ميرود.
داستان ِ ديوانهاي که روياهايش را دانه دانه ميفروخت
ديوانه سوار ِ جاروي پرنده روي آسمانها پرواز ميکرد و دانه دانه روياهايش را روي خانهها ميپاشيد. يکي افتاد روي چشمهاي معشوق. معشوق، خواب ِ دو حفرهي خالي را ميديد.
داستان ِ ديوانهاي که افسانههاي قديمي را زيادي باور ميکرد
ديوانه و معشوق کنار چشمه نشسته بودند.
ديوانه به معشوق گفت: قورباغهها را يکي يکي بده تا من ببوسم. شايد يکي شاهزادهاي باشد که تو را از چشمهاي خالي ِ من نجات دهد.
يک قطره آب چکيد روي دستهاي ديوانه.
ديوانه پرسيد: باران ميآيد؟
معشوق گفت: نه.
.. دختر فهميده بود که دواي دردش اينجا هم نيست. آه کشيد. آه آمد. دختر گفت: آقا خوابيده؟ آه گفت: همانطوري که ديده بودي خوابيده.
دختر باز با آه رفت و نشست بالاي سر شوهرش. مدتي قرآن خواند و گريه کرد، بعد گفت: مرا ببر بفروش ..
صمد بهرنگي، قصهي آه
در راستاي نمايشگاه ِ حيات ِ وحش:
يکي اردک ِ مرمري رو با شيشتا جوجهاش کشته.
ببين
تو پاک نشدي
تو پاک نشدني هستي
so
دارم خودمو پاک ميکنم
يه رابطهي فلسفي ِ منطقي: وقتي ذهني نباشه که به تو فکر کنه، لزوماً تو هم فکر کرده نميشي.
من از اين زندگي، از اين ثانيهها، اين روزها، از آقاي ِ خداي ِ لعنتي ِ لعنتي بيزارم، بيزارم، بيزارم.
هي آقاي خدا، تفنگ ميدادي با کمال ِ ميل گلولهاي ميزدم درست روي ِ قلب ِ بياحساست.
دختر نشست روي زمين. سيگاري گيراند و زانوهايش را بغل کرد. پسر روي تخت غلتي زد و فکر کرد: هرزه.
بيلبو گفت: چرا احساس ميکنم اينقدر نازک شدهام، انگار که يک جور کشيده باشندم؛ نميدانم ميفهمي منظورم چيست؟ مثل کرهاي که آن را روي نان ِ خيلي بزرگي ماليده باشند. يک جاي کار ميلنگد. بايد آب و هوايم را عوض کنم يا چيزي مثل اين.
Lord of the Ring
The fellowship of the Ring
اين دختره توي Lilia 4-ever
وقتايي که بهاش تجاوز ميکردن
يه چيز وحشتناکي توي چشماش بود که عذابم ميده هنوز
راستي
هيچ جا جيغ نزد
التماس ميکرد
اما جيغ نه
زخم ِ نبودنت عفونت ِ عجيبي کرده. تجويز ِ دکتر ِ ديوانهام همآغوشي است. من به سردي ِ دستهايت فکر ميکنم و دراز ميکشم توي تابوت. تو ميخ ميکوبي روي چشمهاي وحشتزدهي من.
تو آسمون ميشي، من پرنده. تو گريه ميکني، بالهاي من خيس ميشه.
من سقوط ميکنم.
فاعل ِ تمام جملههايم رفته. منظورم اين نيست که ديگر نتوانم بگويم «من». آن «من»ي که پشت ِ همهي راه رفتنها و خنديدنها و نفسکشيدنها و زندگيکردنها خوابيده بود، مرده.
آدمهاي دنيا دو دستهاند:
مردهاي هرزهاي که حريصانه صف کشيدهاند تا از سوراخ ِ کليد، زيباترين فاحشهي شهر را بنگرند،
و زنهاي موقري که کنجکاوانه از کنار صف ميگذرند و اگر عفتشان خدشه برنميداشت، در صف ميايستادند.
گفت: پس مثل رفيق شخصي ميماند، نه؟
فکر کردم.
گفتم: نه. آن هم معناي يک جور علاقه و همدستي در يک راز ِ دو نفره ميدهد. گمانم بيشتر شبيه ِ فاحشههائي است که بعد از همخوابگي، براي خالي نبودن ِ عريضه، اسم ِ طرف را ميپرسند.
پ.ن: حتي پيامبرها هم يک روز ميفهمند که خدا وجود ندارد.
طرف، اولين عشقام بود.
هر چي زور زدم اسمش يادم نيومد.
- بت ميگم ميترسم.
- عادت ميکني.
- از همين ميترسم. به يه چيزي يا کسي عادت ميکني، اون وقت اون چيز يا اون کس، قالات ميذاره. اون وقت ديگه هيچ چيز برات باقي نميمونه.
خداحافظ گاري کوپر
به بوي مرثيه ميمانم:
گاه ترک خورده، گاه شکسته، گاه ويران.
عينهو آدمي که دانه دانه بطريهاي مشروب را خالي ميکند و يکهو از بيحواسياش ميفهمد که مست شده ..
مادر روحاني را در محراب کليسا بيسيرت ميکنند.
شيخ نجمالدين رازي، زسالهي عقل و عشق:
چون آتش عشق در غلبات وقت به خانهپردازي وجود صفات بشريت برخاست، در پناه نور شرع به هر قدمي بر قانون متابعت که صورت مناسب ميزد، نور کشش که فنابخش حقيقي است، از الطاف ربوبيت او استقبال ميکند که «من تقرب الي شبراً تقربت اليه زراعاً»
ابن سينا دربارهي عشق ميگويد: هذا مرض وسواسي شبيه بالماليخوليا
ارسطو: هو عمي الحس عن الادراک عيوب المحبوب
شيخ شهابالدين سهروردي: العشق محبه مفرطه
محمد مستملي بخاري، شرح تعرف:
عشق را از عشقه گرفتهاند و آن گياهي است که در باغ پديد آيد در بن درخت. اول، بيخ درزمين سخت کند، سپس سربرآورد و خود را در درخت پيچد و همچنان ميرود تا درخت را فرا گيرد و همچنانش در شکنجه کشد که نم در ميان رگ درخت نماند و هر غذا که به واسطهي آب و هوا بر درخت ميرسد، به تاراج ميبرد تا آنگاه که درخت خشک شود.
عشق نيز چون به کمال رسد، قواي او را ساقط گرداند و حواس را از منافع، منع کند و طبع را از غذا باز دارد و ميان محب و ميان خلق ملال افکند. از صحبت غير دوست سآبت گيرد و همه معاني از نفس او جذب کند يا بيمار گردد يا ديوانه گردد و در اصطلاح عالم برماند يا هلاک کند.
پ.ن: خيلي زشته آدم استادش رو مسخره کنه. ولي اعتراف ميکنم وقتي ديدم استاد زير ِ ميلي که براي تشکر زده نوشته thanks very good زدم زير خنده.
کار و زندگي رو تعطيل کرديم با خونواده نشستيم پاي The Others و کلي ميخ تلويزيون شديم ..
نتيجهي اخلاقي: اين که آدم تسبيح بگردونه و بگه خدايا کمکم کن در خيلي از موارد جواب نميده و لزوماً روح، موجود ِ ملحفهپيچي با يه زنجير توي پاش نيست. ديگه اين که بهتره آدم بتمرگه سرجاش درسشو بخونه يا کارشو انجام بده يا مقالهشو بنويسه تا وقت تلف کنه و من نميدونم چه وقت قراره اين رو توي مغزم فرو کنم.
خواب ميديدم
يه جاي بلند
مثه فلاتهاي مرتفع که توي جغرافي راهنمايي بود
دارم ميدوم
يه چيز وحشتناکي دنبالمه
تو هم دنبالمي
من هي خدا خدا ميکنم تو زودتر از اون چيز وحشتناکه که نميدونم چيه بهم برسي
ولي تند تند دارم ميدوم که نکنه اون چيز وحشتناکه که نميدونم چيه زودتر از تو بهم برسه
بعد هي يه چيزي ميشه
که من ديگه نميتونم برم وسط ِ اون بلنديه
هي مجبورم برم کنار و کنارتر
هي اين حاشيههه باريکتر ميشه
من ديگه قلبم داره تاپ تاپ ميزنه
دلم ميخواد جيغ بزنم
ولي نميتونم انگار
فقط ته دلم صدات ميکنم
هي ميگم زودتر بيا ديگه
بعد تو منو ميگيري
من صورتمو قايم ميکنم توي سينهات
بوي خوبي ميده
انگار بهت ميگم مرسي
بعد خودمو مياندازم پايين
يکي از دانههاي پلاستيک ِ حبابي، وقتي درش ميآورم زير ِ دستم صدا ميدهد. توي مغازه گرد و خاک رويش نشسته. دستمال ميآورم و اثر ِ انگشت ِ مغازهدار را هم از روي قاب ِ فلزي ِ سرد و براق پاک ميکنم.
روزي که خريدمش يکشنبه بود. همان يکشنبهاي که حرفم را زدم و بعدش خدا انگار بخواهد دهنکجي کند، عکس ِ ماجرا را نشانمان داد. شايد يک روز مانده بود به وقتي که محمد قول بدهد سنگهايش را با خودش وابکند و ببيند که بالاخره مولود يا سيمين.
کاغد کادو بوي خوبي ميدهد. جعبه را ميگذارم رويش و کمي از حاشيههايش را قيچي ميکنم که به قاعده بشود.
مثل ِ همهي وقتهايي که خيلي کار دارم، همهاش خوابم ميآيد و همهاش کز ميکنم گوشهي کاناپه و کتابهاي قديميام را دوره ميکنم. بالا که باشم، فرني و زويي ميخوانم با سهکتاب ِ زويا پيرزاد، پايين هم پرندهي خارزار.
براي همين است که در ذهنم ملغمهي عجيبي برپاست. کاغذ کادو را تا ميزنم روي جعبه و چسب ميزنم رويش. از دقت ِ خودم خندهام ميگيرد و فکر ميکنم شدهام مثل فرامرز: آدمي که دلاش ميخواهد چيزهاي بياهميت خيلي خوب باشند. بعد به نظرم ميآيد شرکتي که کانتينر ايرکانديشندار برايش ميخواستند، شرکت ميکار با مسئوليت محدود بود و يادم ميافتد که اين تحفهي مري کارسن بود براي سنجيدن پدر دوبريکاسار.
توي ذهنم يکي دارد ميخواند fight till the end, but I'm only human و دستهايم همينطور بياعتنا کاغذ کادو را تا ميزنند و ميچسبانند.
فکر ميکنم که شايد اصلا نيايي، و تمام روز ِ خودم را مجسم ميکنم. اولش لابد اميد و اشتياق است از آنها که معني ِ تپش ِ قلب ميدهد. بعد ميشود دلهره، بعدش هم از آن سکوتهايي که هر پنج دقيقه يکبارش يکي ميپرسد: هديه، خوبي؟
هاه. چه خوب ميدانم.
جعبهي کادو شدهي مرتب و تميز را ميگذارم زير ِ تخت. حس ميکنم چشمهايم از هر احساسي تهي هستند. ديشب از آن شبهايي بود که دوباره کشتيام: مرگ ِ چهارم. گلايه نکردم اما.
يک چيزي سر جاي خودش نيست، اما نميدانم چه. من دارم زندگيام را ميکنم. روزها ميروم دانشگاه و شبها بيدارم. گاهي هم که خسته باشم، ميخوابم. گاهي وقتها لذت ميبرم، گاهي دلگير ميشوم و گاهي هم نه. من حتي ميتوانم جوري بخندم که توي چشمهايم هم بيايد. اما لابهلاي همهي اينها، انگار تکهاي از من گم شده باشد. آخر ِ شبها کم ميآوردم ديگر. انگار يک چيزي سر جاي خودش نيست، اما نميدانم چه.
پ.ن1: من دلم بوف ِ زعفرانيه ميخواد به شدت.
برنامه بريز منو ببري. خودم حساب ميکنم ولي تو منو ببر.
پ.ن2: روزاي يکشنبهي خدا خيلي بامزهان. وقتي براي آخرين بار توي خيابون ميبينيمش، رو ترش ميکنه و ميره اونور، ما سهتايي ميزنيم زير خنده و من دستم هي شروع ميکنه به لرزيدن.
اگه بيلبو بگينز با کولوتهها نميرفت و کوتولهها توي جنگل يا حتي زودتر از بين ميرفتند، داستان ِ اسماگ و گنج ِ توي دره چي ميشد؟ ميدوني، دنيا پر از کوتولههائيه که چون بيلبو بگينز باهاشون نبود توي راه شکست خوردند و حتي اسمي هم ازشون به جا نموند.
هي،
امروز ميخواهم يک چيزي را به تو اعتراف کنم.
اين که وقتي با پسرهاي ديگر حرف ميزنم، سرم را مياندازم پايين، از خجالت نيست؛ از اين است که دلم ميخواهد يک وقتي بايستم توي چشمهاي تو نگاه کنم که تو تنها کسي باشي که هميشه خواستهام.
اين روزها عجيب دور ِ خودم ميچرخم و به اين فکر ميکنم آدمهايي که به هم خيانت ميکنند، چهطور ميتوانند توي چشمهاي هم خيره شوند و بگويند دوستت دارم.
دارم فکر ميکنم به شکارچي ِ داستان ِ شنلقرمزي و اين که کارش منصفانه بود يا نه. خواب ِ آشفته ميبينم، از اونا که با التهاب بيدارت ميکنن. ساعت چهار و نيم، ميرم پايين، به بابا ميگم ميخوايم بريم اردو، نهار ميخورم. بعد ميام بالا. صفحهي سوم ِ جزوهي اصول سرپرستي نوشته بچه پولداراي شهري خلاقيت بيشتري دارن. از دست ِ خدا کفري ميشم، هنوز سرم درد ميکنه. مگه نبايد يه جور ِ ديگه باشه؟
*
ميدوني، شکارچي گرگه رو فراري ميده، شنل قرمزي رو ميخوره و بهخاطر ِ پول، با مادربزرگ شنل قرمزي عروسي ميکنه.
عينهو اين ميمانست که
توي تاريکي
اداي ارضا شدن دربياوري
بيخود نفس نفس بزني
که دستش را زودتر بردارد.
ميدوني چيه؟
خيلي دوست دارم توي جانکهاي هات ميلم،
وقتي هر چندروز يه بار چکشون ميکنم،
يه نامهاي باشه از طرف تو
بعد من اسمات رو لابهلاي اسپمها ببينم و يهو ذوق کنم
بعد تو توش بهم گفته باشي دوستت دارم ..
آهان راستي
نميشه خب،
تو دوستم نداري
يادم نبود.
جک داشت از ساقهي لوبيا ميرفت بالا
هي ميرفت بالا
هي ميرفت بالا
بعد غوله از اون پايين لوبيا ميچيد که براي مادرش شام درست کنه
جک افتاد
مغرش متلاشي شد
جک و ساقهي لوبيا، ترجمه و تلخيص
شبانهي مستي (1)
ميگه: تو هم يه پيک بخور.
من نميخورم.
سيگار توي دستمه.
اون دوتا توي بغل همديگهان.
من نشستم روبهروش
سيگار ميکشم
ليوان رو ميگيره بالا و ميگه به سلامتي
ميگم نوش
اون هي مشروب ميخوره
هي مشروب ميخوره
اون دوتا هنوز توي بغل همديگهان
سيگاره داره توي دست ِ من خاکستر ميشه.
شبانهي مستي (2)
بهش ميگم: تو اساساً مشکل داري
هيچي نميگه
فقط سايهي چشمشو پررنگتر ميکنه
دختره که توي آينهس
شبانهي مستي (5)
به پشت دراز کشيده بودم. داستان ِ خندهداري را تعريف ميکرد که من نميفهميدم. يکهو خم شد روي صورتم، قطره اشکي را که داشت از چشم راستم پايين ميآمد بوسيد و گفت: گريه نکن،
گريه نکن،
گريه
ن
ک
ن
من نفهميده بودم که دارم گريه ميکنم.
من از زن و بچهي مردم که اينجا تردد دارند، معذرت ميخواهم. اصلاً من شرمندهام. اما برخي عناصر ذکور دانشگاه، من را به نتيجهي تلخي رساندهاند: آدم جاکش که باشه، واسه ننهي خودش هم مشتري جور ميکنه.
پاي تلفن، ازم ميپرسد: ميخواهي بيايم در خانهتان شاهرگم را بزنم که باور کني دوستت دارم؟
محمد از آنطرف ميگويد: من خانهشان را بلدم.
من فکر ميکنم اداهاي بهروز وثوقي ديگر از مد افتاده باشد.
بدي کاغذهاي ديجيتالي اين است که نميشود از حرص مچالهشان کرد.
توي تخت دراز کشيدهام. حالم هيچ خوب نيست. کوچولو به مادرش که تازه از اداره آمده گزارش ميدهد: خاله هديه تب کرده بود، حالش به هم خورده بود، افتاده بود مرده بود؛ ديگه خاله هديه نداريم.
من يه سوسک گندهي سياهم
که توي چشماش ميل زندگي مرده
*
من يه سوسک گندهي سياهم
که وقتي يکي پا ميذاره و لهش ميکنه
تازه ميفهمه
چه چيزايي هست که از دست رفتنشون
زندگيتو تباه ميکنه
*
من يه سوسک گندهي سياهم
که مرده
اين سوسکها هستن
که پودر ميريزي روشون که بميرن،
بعد هيکلشون سفيد ميشه
اول از زير دستت فرار ميکنن
بعد يه خورده بيحرکت ميايستن
بعد انگار که حاليشون بشه دارن ميميرن
يه جوري ميشن
يه جوري بيقرار
ترس خورده
نميدونم
ديدي؟
ديدي چه حسي دارن؟
dimanche, juillet 16, 2006
تابستان ِ بيستسالگيام، بد شروع شد، اما آخرش خوب بود. بعد ِ دعواي مامان، من مدتي خودم را حبس کرده بودم طبقهي بالا و به اين فکر ميکردم که چند برگ ِ دفترچه يادداشت، يک نخ سيگار، چندتا نامه و يک سررسيد ِ من را براي چه نگه داشته پيش ِ خودش، اتاقم را به هم ريخته بودم، کفاش پر از کتاب بود و شيشهي شکسته و عروسک و گلدان و نوار و سيدي. شبي که مرتباش کردم، فرداش روز ِ مادر بود و بايد ميرفتم کارورزي.
مهندس ميم. را دورادور ميشناختم. خواهر ِ بزرگم وقت ِ تحصيل با خودش همکلاسي ِ بود و وقت ِ کار، با خواهرشهمکار، و خبر داشتيم يکي دو سالي بيشتر نيست که ازدواج کرده. هدا به واسطهي او بود که کار پيدا کرد و تابستاني که بايد کارورزي ميگرفتم، به من گفت بروم آنجا.
مهندس ميم را دورادور ميشناختم، اما ازش خوشام نميآمد. از آن مردهايي بود که يک مدل زن را براي توي خانه ميپسندند و يک مدل ديگر را براي همصحبتي و توي رختخواب. ميدانستم با دختري ازدواج نکرده دوست است و در عين حال، خيلي هم به زن و دو دخترش علاقه دارد.
خجالتي، نشسته بودم يک گوشه و سرم را با خودآموز اتوکد گرم ميکردم. مهندس ميم ساعت ده ِ صبح آمد شرکت. سلام و عليک کرد، يک کمي نشست، بعد دوباره رفت بيرون. با پنج شاخه رز قرمز آمد و يک جعبه شيريني. دانه دانه گلها را داد بهمان، بعد نشستيم دور ِ ميز کنفرانس، چاي خورديم با کيک و مهندس ميم، تمام مدت از محاسن پرداختهاي غير نقدي در امريکا و کانادا حرف زد.
اولين باري بود که يک نفر زن بودن ِ من را به رسميت شناخت.
شش سال است که دلم نميخواهد بچه داشته باشم.
مادرم اشتباه ميکند، من تا حالا بابت ِ همخوابگي از کسي پول نگرفتهام.
پ.ن: عليرضا ميگه: مسئله اينه که توي فلسفهي اينا، فاحشه فقط اوني نيست که پول ميگيره.
جواب ميدم: اين مشکل اوناس. فلسفهي من اينه که فاحشه کسيه که نون ِ اين کار رو ميخوره. اون حق نداره حرفي به من بزنه که با فلسفهي من نميخونه.
لبخند ميزنه و ميگه: راست ميگي.
samedi, juillet 15, 2006
پسره خونه نیست
اعصابم ضعیف شده
از صدا میترسم
از سکوت هم
هی منتظرم
یه موجودی با شکل و شمایل لیزارد
یا اون یکی
از دری، دیواری، پنجرهای، جایی پیداش بشه
بهام تجاوز کنه
بعد هم
منو بکشه
هیشکی نیس
بدجوری تنهام
ترس برم داشته
تاریکی خیابون
دستاشو که فشار میدادم
همهی ترسم
از حرکت
صدا
نور ِ ناگهانی
میخوام برم دستشویی
میترسم
از محیط بسته
از در ِ قفل شده
ازسکوت
صدای کولر
که سراب ِ بارون داره
پسره
پردهها رو زده
ولی خونه نیست
خونه ن ی س ت
صدا میاد
من
م ی ت ر س م
از دست
از صورت
از دندان
از طرح اندام
از آ د م
vendredi, juillet 14, 2006
It's Breakfast Time


بعضي Taglineها هستند که عجيب به آدم ميچسبند. فيلم را که خواستيم بگذاريم download شود، ديديم نوشته: Lucky ones Die first. کلي خوشمان آمد و به قول فرنگيها، Interest شديم. تا دو سه روز توي شلوغي امتحانها و اينور-آنور رفتن با سوءاستفاده از يک هفته مرخصي ِ خدا رسانده، وقت نشد بنشينم تماشاش کنم. ديشب، کفري بودم و خوابم نميبرد. برادره نشسته بود پاي تلفن و بوش ميآمد که دو سه ساعتي مشغول باشد. از صبح، سر ِ جمع به قدر ِ يک پاراگراف با هم حرف زده بوديم که نصف ِ بيشترش پاي تلفن بود. فيلم را گذاشتم و نشستم پاش. چراغها خاموش بودند و هوا سرد بود و خودم ميدانستم بايد آمادهي ديدن ِ چهجور فيلمي باشم.
لااقل ده دوازده باري فيلم را نگه داشتم که يک کمي راه بروم بلکه اعصابم آرام بشود. نميشد آقا! حالام داشت رسماً به هم ميخورد بس که توي سر و کلهي هم ميکوبيدند و به هم شليک ميکرد و زنده زنده همديگر را ميسوزاندند.
توي کل دوران دانشجويي، سر ِ جمع دوبار با بچهها جمع شديم رفتيم سينما. يک بارش سربازهاي جمعه بود، ساعت دو و نيم رفتيم، توي سينماي خلوت، کلي خنديديم و خيلي هم بهمان خوش گذشت.
دفعهي بعد، خوابگاه ِ دختران بود و همهمان عصبي و نتيجهاش شد اين. خوب يادم ميآد که آن روز کلي برام عجيب بود که راضيه بعضي صحنههاي فيلم را نگاه نکرده، شايد حتي يک «ترسو» هم ته ِ دلم گفته بود بهاش. آره، خلاصه ديشب وقتي آخرهاي فيلم ديگر جدي جدي حالم داشت بد ميشد و يکي دو جا دستم را گرفتم جلوي چشمهام که عوض ِ اين صحنههاي تبر توي سر کوبيدن، راه راه ِ سفيد و قرمز ِ آستين ِ لباسم را ببينم، از طرف ِ ديگر، خندهام گرفته بود که «کي تا حالا اينقدر دلنازک شدهاي؟»

ماجراش هم –اگر براتان مهم باشد، يک خانوادهاند (پدر، مادر، دو عدد خواهر، يک عدد شوهر خواهر، يک عدد برادر نوجوان، يک نوهي کوچولوي بامزه) که دارند با ماشين سفر ميکنند، يک عدد Gas Station Attendant از يک راه ِ عوضي ميفرستدشان يک جاي عجيب و غريب. ماشينشان درب و داغان ميشود، پدره راه ميافتد برگردد سمت پمپبنزين و آنجا ميفهمد که اين دور و بر دولت امريکا آزمايشهاي اتمي کرده و ملت رسماً به فاک رفتهاند. بعد آن آقا بدجنسه را ميبيند و آقاهه ميگويد: من کار بدي نکردم، بچهها را فرستادم بروند توي آن معدن، بعد هم ميزند دک و پوز خودش را داغان ميکند و ميميرد. باباهه راه ميافتد برگردد سمت خانواده که ميزنند و ميبرندش ... از آن طرف، پسر ِ خانواده ميرود پي ِ يکي از سگهاشان و جنازهاش را ميبيند و کلي وحشت ميکند اما به کسي نميگويد. شب که ميخواهند بخوابند، يکي ميرود بالاي سر ِ دختر ِ جوانتر که با هدفون توي گوشش گرفته خوابيده. اينترست ميشود، به نفسنفس ميافتد، توي واکيتاکي ميگويد: Now! و يکهو يک جايي توي بر ِ بيابان آتش روشن ميشود و باباهه که بستهاندش به صخره، شروع ميکند به داد و هوار کردن و همانجا جلوي چشم زن و بچهاش کباب ميشود.

از آن طرف، پلوتو ميآيد مشغول دختره بشود که ليزارد ميآيد کنار ميزندش: You gotta be a man to do that. [سانسور اخلاقي] آره، بعد دوباره پلوتو مشغول دختره شده و ليزارد بچه کوچکه را ديده و آب از دهانش راه افتاده توي يخهاش –اين جک و جانورها به طرز عجيبي خون ميخورند!- و همين موقع خواهر بزرگه برميگردد و ميبيند. ليزارد تبر ميگيرد بالا سر ِ بچه کوچکه، خواهر بزرگه را وادار ميکند که جلو لمس ِ دستهاش، عکسالعملي نشان ندهد.
طبيعتاً –دوستان ميدانند- اين قسمت ِ فيلم، براي من که کلاً به بحث تجاوز علاقه دارم، جذاب بود!
آره بعدش مادره و دختر بزرگه هم کشته ميشوند و توي نصفهي ديگر ِ فيلم، داماده با آن يکي سگه از يک طرف، پسره و دختره از طرف ِ ديگر، نسل آن جک و جانورهاي جهشيافته را برميدارند. طبيعتاً بهترين ديالوگ فيلم هم از زبان يکي از اين جانورها گفته شده: I never leave this place. Your people asked our families to leave. So we hid in the mines, and you brought out your bombs and turned everything to ashes! You destroyed our homes and made us what we've become. Boom! Boom! Boom!
نتيجهي اخلاقي: بدون ِ هدفون بخوابيد، هميشه توي جيبتان پيچگوشتي بگذاريد، سگجان باشيد، از خون نترسيد.
اشارهي ظريف: سريال ِ روزي روزگاري يادتان مياد؟ نسيم يادتان هست که ميگفت: خين، خين ...؟!
مشاور سينمايي: اين فيلم، بازسازي ِ نسخهي اواخر دههي هفتاد است. قديميه بايد بهتر باشد، روي پوسترش به وضوح ديده ميشود که وقتي پلوتو و ليزارد دارند با دختره ور ميروند، بيشتر از بيکيني چيزي تنش نيست.
موخره: اين بچههه من را کشته!

