Première page
RSS
Nourrir
Dernier blog
Archive
novembre 2005
décembre 2005
janvier 2006
février 2006
mars 2006
avril 2006
mai 2006
juin 2006
juillet 2006
août 2006
septembre 2006
octobre 2006
novembre 2006
décembre 2006
janvier 2007
mars 2007
avril 2007
mai 2007
juin 2007
juillet 2007
août 2007
septembre 2007
octobre 2007
novembre 2007
décembre 2007
janvier 2008
février 2008
mars 2008
avril 2008
mai 2008
juin 2008
juillet 2008
août 2008
septembre 2008
octobre 2008
novembre 2008
décembre 2008
janvier 2009
février 2009
mars 2009
avril 2009
mai 2009
juin 2009
juillet 2009
août 2009
octobre 2009
|

 
خدا، مرد ِ رندي است. ميداند کي درد را بيندازد به جان ِ تو؛ وقتي امتحان داري، وقتي مهمان داري، وقتي ميخواهي بروي موهات را رنگ کني و وقتي هر سهي اينها با هم جمع است. حفرهي خوني ِ تن ِ من را خدا بد وقتهايي باز ميکند.

 
آيدا تهديگ ِ وبلاگستان ِ من است.

 
تو که بري ميايستم نگاهت ميکنم. نه دنبالت ميدوم، نه حتي دست تکون ميدم. يه سيگار روشن ميکنم و برميگردم.
سلام هديه، سلام هديهي قديمي.

 
چهل و سه سالم که شد، موهام را ميتراشم و با يک کولهپشتي، دنيا را ميگردم.

 
زانوم درد ميکند و يک تکه سنگ توي سينهام ميتپد.

 
ديشب اشتباه بود. شب ِ قبلاش هم. عروسک سنگ صبور، يا تو حرف بزن، يا من ميترکم.

 
... .. . اطلاعيه بعد از پاک کردن پست: ما وبلاگ نمينويسيم که رختخوابمان را با غريبهها شريک بشويم.

 

 
ژانر: آدمايي که توي وبلاگشون اسم وبلاگ خودشون رو ميارن و به خودشون لينک ميدن.

 
پُل، پدر خانواده، ميآيد تو. بريجيت و دوستپسرش، کايل، روي کاناپه، جلوي تلويزيون، بحث ميکنند. کايل سعي ميکند بريجيت را راضي کند که با خانواده برود تعطيلات و بريجيت عصباني شده. پل داد ميزند: هي، نو تاچينگ. بريجيت ميگويد: يس،گود، نو پرايلم. پل ازش ميپرسد: Paul: Where's your mother? Kyle: At home. Paul: Her mother. Kyle: You mean my grandma? Paul: No, Bridget's mother. Kyle: How should I know?

 
د.ب زنگ زد مهماني را پس خواند. ما مانديم و خانهي تميز و ناهاري که براي شش نفر حاضر شده بود.

 
ژانر: وقتي مارلبورو قرمز هم بهات نميچسبد ديگر.

 
چيه لاست ميبينين؟ برين اينو ببينين که بعد ِ مرحوم فرندز ِ خودمون، خندهدارترين سرياليه که تا حالا ديدهام.

 
اين توريست ژاپنيه چه با ادب بود. طفلي عذرخواهي هم کرد.

 
مادربزرگ ِ عليرضا را من از شب ِ عروسي يادم ميآيد که دوتا اشرفي ِ احمدشاهي داد بهمان و بعد که دخترخالهها گرفتند نگاهش کنند و توي دست و پا گم و گور شد و جا ماند، دلگير شده بود. الان سعيد زنگ زد بگويد ديشب فوت کرده و ما داريم هولهولکي جمع ميکنيم برويم همدان؛ و من از مراسم ترحيم بدم ميآد، چون هيچ رفتارم شايسته نيست. نه ميدانم چي بگويم، نه ميدانم چه کار کنم. به زور يک دست لباس مشکي توي کمدم پيدا کردهام و دارم کولهپشتيام را براي سفر يکروزه ميبندم. به خير بگذران خدا.

 
اينه !
سعيد از بچههاي شرکتي است که يک سال و نيم تا يک سال پيش درش کار ميکردم. من و سعيد هر دومان فوقديپلم بوديم. او دستيار يکي از سهامداران عمدهي شرکت بود و بهاش ميگفتند مهندس، من يکي از منشيها بودم و زيردست ِ همه؛ از مديرعامل بگير تا آبدارچي. اين يک سال ِ اخير، از آنجا که من وقتي از آنجا آمدم بيرون، رفتم پيش مسعودي و وقتي رفتم براي تسويهحساب، گفتم دارم برنامهنويسي ميکنم؛ هر وقت هدا ميآمد ميگفت برگرد برو همانجا، با قاطعيت ميگفتم نه و کلاهم ميافتاد حاضر نبودم برگردم آنجا. سر ِ شب، هدا زنگ زد گفت سعيد گفته کاري برات سراغ دارد، بهاش نگو بيکاري، اما بگو از شرايط کارت راضي نيستي و بدت نميآد عوضاش کني. کلي پشت سرش بهاش فحش دادم و هزار بار غر زدم که من نميخواهم ديگر منشيگري کنم- هرچند يکي از بهترين خاطرههاي شغلي من، منشيگري دورهي دانشجويي است توي شرکتي که دو تا رئيس داشت و يک کارمند و محيطش خوب ِ خوب بود و با پسانداز همانجا هم بود که من آمدم اينجا خانه مبله کردم و کلي زندگي. (آقاي سکسپارتنر ميفرمايند: بنويس خرج اين مرتيکهي بيکار رو هم چند ماه دادم، ولي من خرجش را نداده بودم و خودش پسانداز داشت و يادش نميآيد.) به سعيد با اين قصد زنگ زدم که بگويم من از يازده به بعد ميتوانم بروم سر ِ کار و همين است که هست و نميخواهند نخواهند. سعيد کلي هندوانه زير بغلم گذاشت و گفت آدم ِ مطمئن و باتجربه و اهل کار ميخواهند و با آقاي ر. (آقاي ر. مهندس است و دو سه هفته قبل از اين که من از آنجا بيايم بيرون آمده بود و حضورش مصادف بود با غيبت ِ ليلا و از زير کار در رفتنهاي فرشته و بهاره، که من را کرده بود آدم خوبهي آنجا، و آقاي ر. کمرو بود و اين دو تا قورتاش ميدادند و همهي کارهاش دست ِ من بود و اصلاً اين که سعيد اسم آقاي ر. را آورد، خودش پوئن مثبت بود، آقاي ر. مفهوم ِ مطلق ِ آرامش و درستکاري بود تا آنجا که من يادم ميآيد) ياد شما افتاديم و خلاصهاش اين بود که جاي خلوت و تر و تميزي است و خيلي نزديک خانه است و حتي ممکن است با اين دير رفتن من هم موافقت کنند. اين طوري که سعيد گفت، من زياد بدم نيامد و قرار شد قراري بگذاريم برويم ببينيم و حرف بزنيم. از آنجا که اين روزها بيکاري دارد پدرم را درميآورد و شرکت خلوتي است و خودم ميتوانم آرشيوش را بچينم ويک جورهاي من را ياد کار کردن با پرويز و حاجي مياندازد و آدمي که مناقصه برنده ميشود، شرکت ميزند، به قول حاجيهادي اين کاره نيست و احتمالاً چندماهي بيشتر نيست، حتي شايد بروم آنجا و مثل ِ اين بچهدبيرستاني فقيرها، اين تابستان يک کمي پول پسانداز کنم و کمي درس بخوانم تا دستم به تورليدري بند شود. به علاوه، من به اين وبلاگ مديونم و تا از خانه نروم بيرون، چيزي ندارم توش بنويسم. اين را به خودم مديونم که زندگي کنم.

 
در راستاي از تن نوشتن و باقي
و اين وسط يک چيزي براي من حل نشده باقي مانده. بحث ِ موسيقي ِ تن است، بحث ِ هماهنگي است و هماهنگ شدن. يک جمله هم بيشتر کفايت نميکند اينجا. بايد شنيد، آزمايش کرد، نتها را کنار هم چيد تا ديد چي به گوش خوشتر ميآيد. اين را چهطور حل ميکنند؟ صداي ناهمآهنگي که تا مدتها گوش را آزار ميدهد؟

 
نه رعنا گوش ميکند، نه بغض کرده. لامذهب.
نامردترين بازي دنياست اين Bubble Shooter.
در راستاي شباهتهاي شاملو و ذبيحالله منصوري.
ميروم روي کاناپهي کنار پنجره دراز ميکشم که سيگاري دود کنم. ماه نصفهنيمهاي افتاده روي شيشه.

 
شبمان خراب شد. اول که قرار بود هفت برويم ديدنشان، بعد گفتند ما نه و نيم- ده خودمان ميآييم. نتيجهاش شد شام ِ هولهولکي ِ امپراطور که روي زمين با عجله خورديم که بعدش جارو بزنيم. نتيجهاش شد که گفتند دير شده نميآييم. نتيجهاش شد که شبمان خراب است.

 
تهنام. کلاهقرمزي

 
برق دو بار نوسان کرد. کامپيوتر دو بار ريست شد. پنج بار صفحهي آبي و دوبار هنگ. رفتم شارژر را از اتاق خواب بياورم، سيمش گير کرد به سيم سشوار. سشوار افتاد. برق ِ جرقه ديدم. ديگر روشن نشد. گاز را لخت کردم که تميز کنم، ديدم گاز پاککن توي کابينت ِ زير ظرفشويي نيست و لابد تمام شده، انداختهايم دور. جناب آقاي سکسپارتنر، عطف به مذاکرات مبسوق، بيزحمت هر چيزي که از توي جاکفشي درميآوريد، بگذاريد سر جاش. (اون «ببخشييييد»ت هم با چاشني ِ گردن ِ کج و نگاه ِ پيشي ِ ملوس، ديگه تاريخ مصرفش تموم شده.) دستم خورد، کلي سيدي پخش ِ زمين شد. از دوست ِ جديدم خبري ندارم و بيحوصلهام. امروز جمعه سيزدهم، براي گربه روز نحسيه...

 
هيشکي نميدونه آدم اين لباسايي که کادو ميگيره و دوستشون نداره و يکي دو بار بيشتر نميپوشه و بعدش کلي توي کمد خاک ميخوره رو چيکار بايد کرد؟ اونم توي يه قوطي کبريت ِ خونه. تئاتر ِ خوب چي هست؟ يه چيزي که آدم بره سه بار ببينه و آخر خسته نشه.

 
اين جوجه به سريال امپراطور دريا ميگويد سلطان ِ ...! (به قول استاد پزشکزاد، عبارت مذکور، گازي است با منشاء انساني، با صدا و بوي نامطبوع!) اين يک. دوم اين که الان به سرم زده دارم خانه تميز ميکنم، باشد که بماند! سوم اين که ما کلي براي امروز نقشه کشيده بوديم، يکهو بابام زنگ زد که تهرانم، ما امشب دستهجمي دور هميم. بعد هم که به قول آيداهه چه همه پست نوشتنم مياد.

 
عطف به اين سريال، جويي درست ميگويد که از سني که بگذري، ديگر راحت نميتواني دوست پيدا کني. نميداني چهطور برخورد کني، دير صميمي بشوي طرفات رم ميکند و زود کسي را به خودت راه بدهي، باز يک طور ديگر رم ميکند. پروسهي کشف کردن را با ترس و لذت انجام ميدهي. هر حرفي را دهها بار با خودت مرور ميکني و صدها جواب بهتر از آني که دادهاي به ذهنت ميرسد. با صداي زنگ ِ تلفن يک کمي دلات هم ميلرزد حتي. دارم يکي را کشف ميکنم که خيلي جنسمان يکي نيست، شايد هيچ نباشد. اما احتياج دارم به اين رابطه، با کسي اينقدر شاد ِ شاد، که رنگي بهام بدهد. دارم تمام ميشوم.

 
در به در دنبال يه رستوران خووووب ميگردم که فردا بريم سالگرد آشناييمون رو توش جشن بگيريم.

 
به روم هم نياري، خودم فهميدم اينقدر معطل ِ جواب ِ علي و احسان شدم، که بليط گيرمان نيامد.
|