
اوائل تابستون، الميرا به زهرا يه پيشنهاد داد که زهرا به من و مانا منتقلاش کرد. اين پيشنهاد براي ما جالب بود، اما عملاً نتونستيم-يا نشد که اجراش کنيم. يه کم سخته، و يه کم همت ميخواد، اما غيرممکن نيست.
الميرا پيشنهاد داده بود يه گروه کوچولو تشکيل بديم براي مطالعهي کتاب. بسته به حجم و نوع نگارش، همينطور سرعت مطالعهي اعضاي گروه، بازههاي زماني براي خوندناش تعيين کنيم و بعد، يه جلسه بذاريم در مورد کتاب و اين که نظرمون در موردش چي بود، با هم حرف بزنيم. اينجوري هم با کتابهاي بيشتري آشنا ميشيم، -لااقل هر کدوم از اعضا، يکي دو تا کتاب ِ خوب براي معرفي داره- هم براي خوندن ِ کتابهايي که هيچ وقت طرفشون نرفتيم، انگيزه پيدا ميکنيم، -کمتر کسي ابله رو خونده يا جنگ و صلح، يا سهتفنگدار، يا ...- ممکنه کتابهايي که قبلاً خونديم رو با يه ديد ديگه ببينيم، يا چيزهاي جديدي توشون کشف کنيم که متوجهشون نبوديم. دور ِ هم بودنهاي دستهجمعي هم خوبه و توشون خوش ميگذره، علاوه بر اين، ما ميتونيم قرارهامون رو توي يه کافهي خوشمزه برگذار کنيم (!) و علاوه بر غذاي روح، غذاي جسم هم داشته باشيم!
اگه احياناً کسي هست که از اين ايده خوشاش مياد و حس ميکنه ميتونه توي اين جلسات حضور داشته باشه، يه خبري به من بده. فکر ميکنم مهمه که اين جمع –اگر قرار باشه تشکيل بشه- يه جور ديد و فضاي ذهني مشترک داشته باشه، نميدونم اختلافسن هم ميتونه تاثيري داشته باشه يا نه. –از طرف ديگه، ممکنه همين تفاوتها بتونه کمک کنه از کتابهايي که ميخونيم، ديد بهتري به دست بياريم.
ترجيحاً اواسط هفتهيِ آينده هم -اگه داوطلبي وجود داشته باشه- يه قرار ميذاريم در موردش صحبت کنيم و يه کتاب انتخاب کنيم براي خوندن.
چکيده: نظر، درخواست، همين.
آهان، ضمناً، کسي اطلاع داره که من ميتونم سنتورم رو توي قسمت بار هواپيما از اهواز بيارم تهران، يا نه؟


