مني که ميبيني دقيقاً در همين لحظه بايد آماده باشم که راه بيافتم برم سر کار.
ولي لامصب مهموني ِ ديشب با آقا منوچ و عبدلله پلنگ (!) اينقدر خسّهام کرده لامصب که عمراً اين اراده رو خودم نميبينم که بلند شم لباس بپوشم.
samedi, avril 15, 2006
vendredi, avril 14, 2006
پسره توي خيابان جلوم راه ميرفت. زير لب گفتم: بورژواي بدبخت. داشت Capitan Black ميکشيد.
گلوله شدم روي تخت، پتو را بغل کردم، زدم زير گريه.
توي اتاق ِ مدير گروه، آقاي حبيبي داشت بهام ميگفت حنايي –استاد راهنماي پروژهم- امروز نيست، که يکهو فهميدم اشکال ِ کارم کجاست و چهطور حل ميشود. به خودم گفتم: «احمق!». تشکر کردم، آمدم بيرون.
ظهر بود. گرم بود. بايد برميگشتم شرکت.
آقاي جا.. جا.. جي.. جيم جارموش؟! نه، جابري يا جادري يا جاسمي يا يک چيزي توي همين مايهها، مهماني آمده بود شرکت. طرف چند سال نمايندهي يکي از شهرهاي کوچک ِ همين دور و بر بوده، حالا رضا -رانندهمان- همچين آقاي فلاني، آقاي فلاني ميکند انگار کي است! من نميفهمم اينها چرا اينقدر ملت را گنده ميکنند. توي دفترچه يادداشتي که اولها براي کارم ازش استفاده ميکردم، برداشت شخصيم را از حرفهاي سيامک در مورد کارفرماهامان نوشتهام: «گ. و ل. خيلي مهم هستند، ح. آمد، بايد قشنگ جلوي پاهاش بميري» با پنج-شش تا علامت تعجب.
چه خوب که توسعه، همهشان را بعد از عوض شدن ِ مدير، انداخت بيرون.
پتو را محکمتر بغل کردم. از خودم پرسيدم: چهم شده که اينطور دارم گريه ميکنم؟ من که حالم خيلي خوب بود.
داشتم دوباره ميوه ميچيدم براي بعد از نهار. موزها، دوتاشان بيشتر نمانده بود. خنديدم، به رضا گفتم: شوهرخواهرم ميگويد توي ميوهها موز شهيد اول است و سيب شهيد آخر.
احمد راست ميگفت، ظرف پر از سيب بود.
آرايش کرده بودم، آهنگ گوش ميدادم و لباس ميپوشيدم.
- اين چه حرکتي است؟
- عکس ِ استريپتيز. لابد استريپ کند. فکرش را بکن چه تحولي توي صنعت پـورنوگرافيک ايجاد ميکند. اصلاً پـورنوگرافيک ِ اسلامي. آدم بعد از برهنگي بردارد مانتو بپوشد و مقنعه سرش کند. چقدر تحريکآميز است.
حاجي مهمان داشت. تازه نهار خورده بودند و نشسته بودند به حرف زدن. من پشت ِ ميز خودم، مشغول پروژه بودم. آقايان صحبت ميکردند در مورد اين که زنهاي کجايي چه خصوصيتهايي دارند.
زنهاي لبناني خيلي خوباند.
تحسينبرانگيز بود که مردان ِ مملکت وقت ارزشمندشان را اينطور صرف ميکنند.
زنگ زده بود شرکت، تحويلاش نگرفتم، وصل کردم حاجي. يک دقيقه نشده بود که حاجي صدام کرد: خانم ِ فلاني، لطف کنيد برگهاي را که براي سررسيدها فکس کرده بوديد تهران بياوريد. و داشت پاي تلفن به عباس ميگفت: امکان ندارد اشتباه باشد، ما چندبار چک کرديم، بعد فرستاديم... برگه را پيدا کردم، سريع نگاهي انداختم بهاش، ديدم تلفنهاي دفتر درستاند. با اعتماد به نفس برگه را دادم دست ِ حاجي، يکهو خنديد: آره اشتباه از ما بود. يخ کردم. پرويز برگه را گرفت، نگاه کرد، گفت: آره، اشتباه است. پرسيدم کجاش؟ برگه را گرفت جلوي من: شمارهي کارخانه آخرش چهار است، نه دو.
نصفه نيمه زدم زير خنده، پرويز با اخم نگاهام کرد، رفتم پشت سرش ايستادم، فکر کردم: حيف، حالا مجبوريم همهشان را با غلطگير پاک کنيم و درست! اول خوب خنديدم، بعد شروع کردم به خجالت کشيدن.
هيچ کدامشان دعوام نکردند. اصلاً چيزي بهام نگفتند، انگار که تقصير من نباشد.
پتو را سفت گرفته بودم توي دستهام، انگار يک کسي باشد که دلم خواسته روي شانههاش گريه کنم.
حاجي ميخواست مهمانهاش را بخنداند، ضمن ِ بحث ِ اختلاف خرمآباديها و بروجرديها، گفت: هواشناسي لرستان وقت ِ پيشبيني ِ هوا گفت: هواي خرمآباد مثل قنده، هواي بروجرد خيلي گنده.
اينور من مرده بودم از خنده.
از آن روزهاي خوبي بود که از همهچيز لذت ميبردم.
داشتم باش حرف ميزدم. ياد محمدرضا افتاده بودم و قرار ِ کلهپاچهخوري ِ بعد از دانشگاه رفتن ِ من. –دو سال پيش بود يعني؟
بين ِ حرفهاش گفت: آره، ممکن است فلاني هم ببيند.
يکهو يخ کردم. تاب ِ اين را نداشتم که بعد از اين همه سال پيدام کني.
شب رفتم نامههات را خواندم.
مديون ِ خدا شدهام که آدمها را اينطور عوض ميکند که گذشتهشان انگار مال خودشان نيست.
خوب نميتوانستم نفس بکشم. چشمهام را بسته بودم و پتو، آنجايي که صورتام را گذاشته بودم روش، خيس بود. تلفن زنگ خورد، از جام پريدم که جواب بدهم. تازه از اداره آمده بود بيرون، ميخنديد، دعوام کرد. اول با صداش بيگانه بودم. تمام آن شوري که با صداش بهام ميرسيد، انگار دود شده باشد رفته باشد هوا و بعد يکهو برگردد.
خندهاش گرفته بود من از حرفهاش ناراحت شده بودم. اداي صداي گرفتهي من را درآورد. زدم زير خنده: خيلي فيلم هندي شد؟
روز ِ قبلاش رفته بود با اعتماد به نفس کامل، کلي با چاپخانه دعوا کرده بود که: شما تلفن را اشتباه زدهايد و فلان.
خوشام ميآد آبروي ِ همهشان را بردهام.
هرچي خواستم به پرويز بگويم:« شما نميخواهيد من را اخراج کنيد؟» نشد.
اصلاً توي حرف زدن کم ميآورم- مثل هميشه. هاه. ده بار خواستم بهاش بگويم که ما اصلاً با هم تناسبي نداريم و نتوانستيم. مثل هميشه پاي تلفن سکوت کردم و حرفام را توي دلم نگه داشتم.
عروسک سنگ صبور، يا من ميترکم، يا تو ...
حالا يکي بيايد سفت بغلام کند.
گلوله شدم روي تخت، پتو را بغل کردم، زدم زير گريه.
توي اتاق ِ مدير گروه، آقاي حبيبي داشت بهام ميگفت حنايي –استاد راهنماي پروژهم- امروز نيست، که يکهو فهميدم اشکال ِ کارم کجاست و چهطور حل ميشود. به خودم گفتم: «احمق!». تشکر کردم، آمدم بيرون.
ظهر بود. گرم بود. بايد برميگشتم شرکت.
آقاي جا.. جا.. جي.. جيم جارموش؟! نه، جابري يا جادري يا جاسمي يا يک چيزي توي همين مايهها، مهماني آمده بود شرکت. طرف چند سال نمايندهي يکي از شهرهاي کوچک ِ همين دور و بر بوده، حالا رضا -رانندهمان- همچين آقاي فلاني، آقاي فلاني ميکند انگار کي است! من نميفهمم اينها چرا اينقدر ملت را گنده ميکنند. توي دفترچه يادداشتي که اولها براي کارم ازش استفاده ميکردم، برداشت شخصيم را از حرفهاي سيامک در مورد کارفرماهامان نوشتهام: «گ. و ل. خيلي مهم هستند، ح. آمد، بايد قشنگ جلوي پاهاش بميري» با پنج-شش تا علامت تعجب.
چه خوب که توسعه، همهشان را بعد از عوض شدن ِ مدير، انداخت بيرون.
پتو را محکمتر بغل کردم. از خودم پرسيدم: چهم شده که اينطور دارم گريه ميکنم؟ من که حالم خيلي خوب بود.
داشتم دوباره ميوه ميچيدم براي بعد از نهار. موزها، دوتاشان بيشتر نمانده بود. خنديدم، به رضا گفتم: شوهرخواهرم ميگويد توي ميوهها موز شهيد اول است و سيب شهيد آخر.
احمد راست ميگفت، ظرف پر از سيب بود.
آرايش کرده بودم، آهنگ گوش ميدادم و لباس ميپوشيدم.
- اين چه حرکتي است؟
- عکس ِ استريپتيز. لابد استريپ کند. فکرش را بکن چه تحولي توي صنعت پـورنوگرافيک ايجاد ميکند. اصلاً پـورنوگرافيک ِ اسلامي. آدم بعد از برهنگي بردارد مانتو بپوشد و مقنعه سرش کند. چقدر تحريکآميز است.
حاجي مهمان داشت. تازه نهار خورده بودند و نشسته بودند به حرف زدن. من پشت ِ ميز خودم، مشغول پروژه بودم. آقايان صحبت ميکردند در مورد اين که زنهاي کجايي چه خصوصيتهايي دارند.
زنهاي لبناني خيلي خوباند.
تحسينبرانگيز بود که مردان ِ مملکت وقت ارزشمندشان را اينطور صرف ميکنند.
زنگ زده بود شرکت، تحويلاش نگرفتم، وصل کردم حاجي. يک دقيقه نشده بود که حاجي صدام کرد: خانم ِ فلاني، لطف کنيد برگهاي را که براي سررسيدها فکس کرده بوديد تهران بياوريد. و داشت پاي تلفن به عباس ميگفت: امکان ندارد اشتباه باشد، ما چندبار چک کرديم، بعد فرستاديم... برگه را پيدا کردم، سريع نگاهي انداختم بهاش، ديدم تلفنهاي دفتر درستاند. با اعتماد به نفس برگه را دادم دست ِ حاجي، يکهو خنديد: آره اشتباه از ما بود. يخ کردم. پرويز برگه را گرفت، نگاه کرد، گفت: آره، اشتباه است. پرسيدم کجاش؟ برگه را گرفت جلوي من: شمارهي کارخانه آخرش چهار است، نه دو.
نصفه نيمه زدم زير خنده، پرويز با اخم نگاهام کرد، رفتم پشت سرش ايستادم، فکر کردم: حيف، حالا مجبوريم همهشان را با غلطگير پاک کنيم و درست! اول خوب خنديدم، بعد شروع کردم به خجالت کشيدن.
هيچ کدامشان دعوام نکردند. اصلاً چيزي بهام نگفتند، انگار که تقصير من نباشد.
پتو را سفت گرفته بودم توي دستهام، انگار يک کسي باشد که دلم خواسته روي شانههاش گريه کنم.
حاجي ميخواست مهمانهاش را بخنداند، ضمن ِ بحث ِ اختلاف خرمآباديها و بروجرديها، گفت: هواشناسي لرستان وقت ِ پيشبيني ِ هوا گفت: هواي خرمآباد مثل قنده، هواي بروجرد خيلي گنده.
اينور من مرده بودم از خنده.
از آن روزهاي خوبي بود که از همهچيز لذت ميبردم.
داشتم باش حرف ميزدم. ياد محمدرضا افتاده بودم و قرار ِ کلهپاچهخوري ِ بعد از دانشگاه رفتن ِ من. –دو سال پيش بود يعني؟
بين ِ حرفهاش گفت: آره، ممکن است فلاني هم ببيند.
يکهو يخ کردم. تاب ِ اين را نداشتم که بعد از اين همه سال پيدام کني.
شب رفتم نامههات را خواندم.
مديون ِ خدا شدهام که آدمها را اينطور عوض ميکند که گذشتهشان انگار مال خودشان نيست.
خوب نميتوانستم نفس بکشم. چشمهام را بسته بودم و پتو، آنجايي که صورتام را گذاشته بودم روش، خيس بود. تلفن زنگ خورد، از جام پريدم که جواب بدهم. تازه از اداره آمده بود بيرون، ميخنديد، دعوام کرد. اول با صداش بيگانه بودم. تمام آن شوري که با صداش بهام ميرسيد، انگار دود شده باشد رفته باشد هوا و بعد يکهو برگردد.
خندهاش گرفته بود من از حرفهاش ناراحت شده بودم. اداي صداي گرفتهي من را درآورد. زدم زير خنده: خيلي فيلم هندي شد؟
روز ِ قبلاش رفته بود با اعتماد به نفس کامل، کلي با چاپخانه دعوا کرده بود که: شما تلفن را اشتباه زدهايد و فلان.
خوشام ميآد آبروي ِ همهشان را بردهام.
هرچي خواستم به پرويز بگويم:« شما نميخواهيد من را اخراج کنيد؟» نشد.
اصلاً توي حرف زدن کم ميآورم- مثل هميشه. هاه. ده بار خواستم بهاش بگويم که ما اصلاً با هم تناسبي نداريم و نتوانستيم. مثل هميشه پاي تلفن سکوت کردم و حرفام را توي دلم نگه داشتم.
عروسک سنگ صبور، يا من ميترکم، يا تو ...
حالا يکي بيايد سفت بغلام کند.
jeudi, avril 13, 2006
dimanche, avril 09, 2006
توي حياط شرکت، يه لحظه گوشي رو روشن ميکنم. بعد از يه دعواي مختصر ِ محکم، دو روزه گوشي خاموشه. برادرم اساماس زده، گفته .. مهم نيست چي گفته. چنان خبري بود که توي خيابون شروع کردم به ورجهورجه کردن.
خيلي وقت بود شادي ِ اين جنسي رو نچشيده بودم.
با کوچولو نشستهايم مجله ورق ميزنيم. خبر ِ خوش را بهاش دادهام. ميرسيم به صفحهي فال، طبق معمول بلند ميخوانيم که بخنديم. من يکهو لال ميشوم. کوچولو دهانش باز ميماند، بعد يکهو ميزنيم زير خنده.
براي متولدين مرداد نوشته بود سفري براي کار يا تحصيل در پيش داريد که نبايد آن را به تعويق بياندازيد و حرفهاي ديگر.
خيلي خنديديم.
ساعت دو و نيم ِ شب، کوچولو پتو به دست ميآيد توي اتاق ِ من: «د.ب چراغ رو روشن کرده، نميتونم بخوابم.»
ميخواهد دراز بکشد روي زمين. صداش ميکنم بيايد روي تخت. سرش را ميگذارد روي دستام، ميخوابد، من خوابم نميبرد، فکر ميکنم چه زود هفده سالاش شد. حالا پشت لبهاش را برميدارد و دوستپسر دارد.
ميبينماش، ميفهمم «بزرگشدناش را زندگي کردم» يعني چه.
ذوق زده بودم. سر ِ جام بند نميشدم. ساعت دوي ظهر پياده راه افتادم سمت ِ خانه، آهنگ ِ شاد گوش دادم و توي دلم رقصيدم.
کوچولو از سرويس جا مانده. ميرسانماش مدرسه. آسه ميروم که معلمي، ناظمي، دفترداري، کسي من را نبيند که حوصلهي احوالپرسي ندارم. برميگردم، توي خيابان از کنار ِ خانمها که رد ميشوم، سرم را ميکنم توي کيفام پي ِ چيزي که يعني: نديدمتان، بيادبيم را ول کنيد.
حوصلهي کسي را ندارم.
پرويز پيغام گذاشته بهاش زنگ بزنم. ميگويد« مهر ِ حاجي را بگير، صورتوضعيتهاي ميرزا را مهر کن بفرست دفتر ِ نظارت.» بعد اضافه ميکند: «صورتوضعيتهاي ديروزيات اشتباه بود.» ميپرسم: «چهشان بود؟» جوابي ميدهد که نميفهمم. چک ميکنم، به نظرم خيلي هم درست ميآيد!
کار کردنام خودم را کشته. لابد بقيه را هم ذله کرده.
سه روز است تحمل کار را ندارم.
در راستاي «آدم اول از يکي خوشاش مياد، بعد ميبينه فقط يه بغلخواب پيدا کرده»، اين که من دقيقاً الان از دستاش قهر کردهام، و او هم خيال ميکند من خيلي بهاش توهين کردهم، و با من قهر کرده! مشکل اين است که بعد از بيست-بيست و پنجسال تجربه، هنوز رفتارهاي بچهگانه از سرش نيافتادهاند. که توي يک رابطه، آدم، خودخواهي و خودبرتربيني ِ طرفاش را تا حد ِ معقولي تحمل ميکند. وگرنه –هاي ملت، من با شمام- هيچ حرف ِ قشنگي نيست که هي توي سر ِ طرفات بکوبي من خيلي خوبام و همه منتام را ميکشند و تو هيچچيز ِ خااصي نيستي –لابد منظورش از چيز روشن است ديگر- من گور ِ مرگام توي يک رابطهي اين مدلي، چيزي که پياش هستم همفکري است و همصحبتي. و بيشتر از همه مهرباني. اين شد که وقتي فرمودند: من خيليها افتخار ميکنند منتام را بکشند، جواب دادم که: Great, so bye. و ايشان فرمودند که: اوکي، من هم همينطور.
بله. آدم يک تحملي دارد!
هان، راستي ببينم، اين کتاب ِ آخر ِ هري پاتر قرار است چه وقت بيايد؟
***
الان بعداً است. رئيسها رفتهاند کارخانه، بازديد. ساعت تازه يازده و نيم است و بر هم نميگردند. ماندهام بروم خانه يا چهکار کنم. حوصلهم سر ميرود.
هان، راستي، از پرويز ميپرسم: اين صورتوضعيتها چهشان بود؟ کجاشان اشکال داشت؟ ميفرمايند: درست بود، مشکلي نداشت.
خوشبختم که ميخواهم از اينجا بروم.
خيلي وقت بود شادي ِ اين جنسي رو نچشيده بودم.
با کوچولو نشستهايم مجله ورق ميزنيم. خبر ِ خوش را بهاش دادهام. ميرسيم به صفحهي فال، طبق معمول بلند ميخوانيم که بخنديم. من يکهو لال ميشوم. کوچولو دهانش باز ميماند، بعد يکهو ميزنيم زير خنده.
براي متولدين مرداد نوشته بود سفري براي کار يا تحصيل در پيش داريد که نبايد آن را به تعويق بياندازيد و حرفهاي ديگر.
خيلي خنديديم.
ساعت دو و نيم ِ شب، کوچولو پتو به دست ميآيد توي اتاق ِ من: «د.ب چراغ رو روشن کرده، نميتونم بخوابم.»
ميخواهد دراز بکشد روي زمين. صداش ميکنم بيايد روي تخت. سرش را ميگذارد روي دستام، ميخوابد، من خوابم نميبرد، فکر ميکنم چه زود هفده سالاش شد. حالا پشت لبهاش را برميدارد و دوستپسر دارد.
ميبينماش، ميفهمم «بزرگشدناش را زندگي کردم» يعني چه.
ذوق زده بودم. سر ِ جام بند نميشدم. ساعت دوي ظهر پياده راه افتادم سمت ِ خانه، آهنگ ِ شاد گوش دادم و توي دلم رقصيدم.
کوچولو از سرويس جا مانده. ميرسانماش مدرسه. آسه ميروم که معلمي، ناظمي، دفترداري، کسي من را نبيند که حوصلهي احوالپرسي ندارم. برميگردم، توي خيابان از کنار ِ خانمها که رد ميشوم، سرم را ميکنم توي کيفام پي ِ چيزي که يعني: نديدمتان، بيادبيم را ول کنيد.
حوصلهي کسي را ندارم.
پرويز پيغام گذاشته بهاش زنگ بزنم. ميگويد« مهر ِ حاجي را بگير، صورتوضعيتهاي ميرزا را مهر کن بفرست دفتر ِ نظارت.» بعد اضافه ميکند: «صورتوضعيتهاي ديروزيات اشتباه بود.» ميپرسم: «چهشان بود؟» جوابي ميدهد که نميفهمم. چک ميکنم، به نظرم خيلي هم درست ميآيد!
کار کردنام خودم را کشته. لابد بقيه را هم ذله کرده.
سه روز است تحمل کار را ندارم.
در راستاي «آدم اول از يکي خوشاش مياد، بعد ميبينه فقط يه بغلخواب پيدا کرده»، اين که من دقيقاً الان از دستاش قهر کردهام، و او هم خيال ميکند من خيلي بهاش توهين کردهم، و با من قهر کرده! مشکل اين است که بعد از بيست-بيست و پنجسال تجربه، هنوز رفتارهاي بچهگانه از سرش نيافتادهاند. که توي يک رابطه، آدم، خودخواهي و خودبرتربيني ِ طرفاش را تا حد ِ معقولي تحمل ميکند. وگرنه –هاي ملت، من با شمام- هيچ حرف ِ قشنگي نيست که هي توي سر ِ طرفات بکوبي من خيلي خوبام و همه منتام را ميکشند و تو هيچچيز ِ خااصي نيستي –لابد منظورش از چيز روشن است ديگر- من گور ِ مرگام توي يک رابطهي اين مدلي، چيزي که پياش هستم همفکري است و همصحبتي. و بيشتر از همه مهرباني. اين شد که وقتي فرمودند: من خيليها افتخار ميکنند منتام را بکشند، جواب دادم که: Great, so bye. و ايشان فرمودند که: اوکي، من هم همينطور.
بله. آدم يک تحملي دارد!
هان، راستي ببينم، اين کتاب ِ آخر ِ هري پاتر قرار است چه وقت بيايد؟
***
الان بعداً است. رئيسها رفتهاند کارخانه، بازديد. ساعت تازه يازده و نيم است و بر هم نميگردند. ماندهام بروم خانه يا چهکار کنم. حوصلهم سر ميرود.
هان، راستي، از پرويز ميپرسم: اين صورتوضعيتها چهشان بود؟ کجاشان اشکال داشت؟ ميفرمايند: درست بود، مشکلي نداشت.
خوشبختم که ميخواهم از اينجا بروم.
jeudi, avril 06, 2006
دلمو گره زدم به پنجرهت، تو شيشه رو شکستي.
زده به سرم. اول که همينجوري دلم خواست دوباره Mulholland Dr. را نگاه کنم، سر ِ دقيقهي پانزده که آن مردک با صورت ِ سياه شده و موهاي ژوليده از پشت ِ ديوار سرک کشيد، قلبم شروع کرد تاپ تاپ زدن. نيم دقيقه بعد، فيلم را برگرداندم، روي قيافهاش pause کردم و زل زدم به چشمهاش که سفيديشان يک کمي زرد شده بود و لبهاش که از خشکي ترک خورده بود.
هاه. ترس برم داشت توي تاريکي ِ نصفه شب!
تو کورهي دستهام آتش روشن کرده.
فکرش را بکن، من نميدانستم The Phantom of the Opera مال ِ جوئل شوماخر است.
هي، هيزم نريز روي آتش. ببين، دستهام گر گرفتهاند.
يه ديالوگايي هست، يه جوري اثر ميذارن که قابل توصيف نيست. دختره ميگه: There was an accident, I came here. با يه لحني اينو ميگه که فکر ميکنم: از اون حرفهاست.
گر گرفته دستهام، تماماش کن.
کاش ميشد همين حالا همينجوري راه بيافتم بروم.
سردم است.
زده به سرم. اول که همينجوري دلم خواست دوباره Mulholland Dr. را نگاه کنم، سر ِ دقيقهي پانزده که آن مردک با صورت ِ سياه شده و موهاي ژوليده از پشت ِ ديوار سرک کشيد، قلبم شروع کرد تاپ تاپ زدن. نيم دقيقه بعد، فيلم را برگرداندم، روي قيافهاش pause کردم و زل زدم به چشمهاش که سفيديشان يک کمي زرد شده بود و لبهاش که از خشکي ترک خورده بود.
هاه. ترس برم داشت توي تاريکي ِ نصفه شب!
تو کورهي دستهام آتش روشن کرده.
فکرش را بکن، من نميدانستم The Phantom of the Opera مال ِ جوئل شوماخر است.
هي، هيزم نريز روي آتش. ببين، دستهام گر گرفتهاند.
يه ديالوگايي هست، يه جوري اثر ميذارن که قابل توصيف نيست. دختره ميگه: There was an accident, I came here. با يه لحني اينو ميگه که فکر ميکنم: از اون حرفهاست.
گر گرفته دستهام، تماماش کن.
کاش ميشد همين حالا همينجوري راه بيافتم بروم.
سردم است.
mardi, avril 04, 2006
dimanche, avril 02, 2006
دراز کشيده بودم روي تخت. يک کمي خسته بودم. ميخواستم بخوابم اما نميشد. نور زياد بود. حامد داشت پاي پنجره سيگار ميکشيد. چشمهام را بسته بودم. حس کردم از اتاق رفت بيرون و دوباره برگشت، آمد کنار تخت، دست کشيد روي گونهام، چشمهام را باز کردم که بهاش لبخند بزنم، حامد نبود.
- So .. He catch you with another man? Is that why he laid hands on you?
- You're really asking me that?
زل زده بودم بهاش. احمق که نبودم، ميدانستم براي چه آمده توي اتاق و ميدانستم نميتوانم کاري بکنم. حامد کجا رفته بود پس؟ اصلاً چرا رفته بود؟ ميايستاد نگاه ميکرد که کيف کند. Live spice platinum. زل زده بودم بهاش. پرسيدم: «نوبت توئه؟»
- Who is Sammy's father?
- I don't know who Sammy's father is.
- is that because you've had so many sexual partners?
دراز کشيده بودم روي تخت. يک چيزي گير کرده بود توي گلويم و بالا نميآمد. چشمهام باز ِ باز بود. خيره شده بودم به سقف. گونهام را بوسيد، گفت: «مرسي». در ِ اتاق صدا کرد.
- Poor Alice. That girl has been nothing but trouble for her since day one.
- Got two kids with two different fathers already.
- Heck of a shame.
کز کرده بودم گوشهي تخت. زل زده بودم به ديوار. زرد ِ کمرنگ بود. در ِ اتاق صدا کرد. برنگشتم نگاه کنم. يک کسي آمد کنارم دراز کشيد. دستهاش که بهام خورد، چندشم شد. صورتم را برگرداند. گونههام را بوسيد. گلويم را بوسيد. زل زده بودم به ديوار. نميخواستم از چشمهام آب بيايد. زل زد بهام: «اه، خرابش نکن، بذار يک کمي لذت ببريم»
دوباره شروع کرد به بوسيدن. دستهام را محکم گرفته بود، وزنش را انداخته بود روي پاهام، که تکان نخورم، که تقلاهام را تمام کنم. لبهام را فشار ميدادم روي هم. زل زده بودم به ديوار. کنارتر ميرفتم و دست که بهام ميزد ميلرزيدم.
دوباره شروع کرد به بوسيدن. دستهام را محکم گرفته بود، وزنش را انداخته بود روي پاهام، که تکان نخورم، که تقلاهام را تمام کنم. لبهام را فشار ميدادم روي هم. زل زده بودم به ديوار. کنارتر ميرفتم و دست که بهام ميزد ميلرزيدم.
- Ok. Wait, wait, wait, before we eat, I wanna say something. This is our first time in a nice restaurant. And I just think ..
- are you gonna cry?
گريه نکردم. جيغ نکشيدم که شايد کسي بيايد- کسي نبود که بيايد. ميدانستم فايدهاي ندارد. تقلا نکردم. زل نزدم به ديوار. لبهام را فشار دادم روي هم. چشمهام را بستم. دستش را آورد پايين. چيزي بهاش نگفتم. هيچ چيزي بهاش نگفتم. شلوارش را ميکشيد بالا که صدايم را براي بار اول شنيد: «چند نفر ديگر آن بيرون منتظرند؟» خنديد. خندهي آدمي که تازه ارضاء شده باشد. خندهي آدمي که بهات تجاوز کرده باشد و ارضاء شده باشد: «بگويم بعدي بيايد؟»
از اتاق رفت بيرون.
شش روز بعد بهام تلفن کرد.
- Who is Sammy's father?
- I don't know who Sammy's father is.
- is that because you've had so many sexual partners?
- Objection. Plaintiff's sexual history is irrelevant, your Honor.
- Overruled
- Miss Conlin, who is the gentleman entering the courtroom?
- Mr. Paul Lattavanskey, Your Honor, Miss Aimes's high school teacher. We've subpoenaed him as an impeachment witness. I have so many objections; I don't know where to start.
- Witness will answer.
- Again: Miss Aimes, who is Sammy's father?
- My son .. has got nothing to do with any of this.
- is it true that you and your teacher, Mr. Lattavansky, had a sexual relationship at one time?
من عاشق اين فلشبکم. عاشق ِ اين جاخوردن از عبارت relationship براي اون رابطه.
- A "relationship"?
باش حرف ميزدم. يکي دو ماهي گذشته بود و باش حرف ميزدم. ازم پرسيد: پس چرا هيچ کاري نکردي؟ من کاري داشتم، رفته بودم، آره، بچهها هم ميخواستند، ولي من بهشان گفته بودم صبر کنند تا من بيايم به تو بگويم ببينم راضي هستي يا نه. آمدم ديدم باشان خوابيدي و هيچ کاري هم نکردي.
بغض گلوم را گرفته بود. سرش داد نزدم توي خانهاي که جز چند پسر ِ هرزه کسي تويش نبود، جيغ ميکشيدم که چه کسي بيايد کمک؟ نگفتم تو بودي که به اطمينانات آمده بودم. تو بودي که بيايي، تو بودي که رفته بودي لعنتي.
- Oh Josey, stay a moment, would you? I'd like to have a word with you.
..
- What are you doing hanging around a boy like Bobby Sharp? You have so much more going for you than a kid like that'll ever have. Do you like me Josey?
- Far as teachers go.
- Yeah. You're my favorite student. Did I ever tell you that?
- No
- Yeah. Josey, I'd like to think of you as more than that .. No, no it's okay. Maybe even as a friend ..
- What are you doing?
- It's okay.
- What are you doing?
- No, it's okay.
- Please don't do this Mr. L.
- No, it's okay. It'll be our little secret, okay?
- No, no, no. No. No. No, stop. Stop.
آخر ِ فيلم بود که فهميدم چرا از بابي شارپ بدم ميآيد. ربطي نداشت به اين که Jeremy Renner نقش چهجور آدمي را بازي ميکند.
توي حالت ِ چهرهاش، توي گونههاش، توي چشمهاش، حتي توي موهاش هم به حامد شباهت دارد.
نه، موهاي حامد کمي بيشتر مجعدند.
- What did I suppose to do?
ته ِ دلام نميدانم منتظر چه بودم. که معذرت بخواهد؟ مگر فرقي ميکرد؟ من، يک کمي که بهتر شدم، رفتم خانه. خودم را نگه داشتم تا توي حمام. زير ِ دوش آب ِ داغ، ايستادم و هق هق کردم. همهي نفرتام را خواستم از چشمهام بريزم بيرون. گيرم که نشد، گيرم که چيزي ته ِ دلام، ته ِ زندگيم، ته ِ احساسام براي هميشه از بين رفت، گيرم که هنوز دستي بهام بخورد، آن دختره که داخل ِ من نشسته، ميلرزد و جيغ ميکشد، بماند که گمان ميکنم ديگر هيچ وقت نتوانم يک رابطهي جنسي ِ طبيعي را تحمل کنم، يا دلام بخواهد، من همهي نفرتام را خواستم از چشمهام بريزم بيرون. من گريه کردم. من ايستادم و گريه کردم.
ولي هيچ کس آن سه نفر را به جرم ِ کشتن ِ احساس ِ من مواخذه نکرد.
کسي نفهميد اصلاً.
- Mr. Sharp, do you know the difference between consensual sex and rape?
- Oh, yeah.
من کمي دوستاش داشتم.
چشمهام را باز کرده بود که بهاش لبخند بزنم، شايد که ببوسماش.
- Why didn't you help her?
- OBJECTION
- You saw Josey being attacked.
…
- Bobby, when you saw Josey being attacked, why didn't you help her?
…
- She was your friend. You watched him put his filthy hands on her, and you ran away.
- It wasn't like that.
…
- What, he held her down, spread her legs, jammed himself up inside her .. ? Rangers are hard as steel, huh? Not this one. This one's made of butter. You gonna keep lying about your friend, or you gonna stand up and be a man?
- I'm not lying.
- You wanna run right now, don't you?
- Fuck you.
- That's enough.
- You wanna run?
- I didn't run.
- Or you gonna put your guts on the ice?
- What was I supposed to do?
- He was raping her, wasn't he?
- Yeah
- And you ran.
- What was I supposed to do?
پرسيدم: چرا سهتاتان آمدهايد توي اتاق؟ چه ميخواهيد؟ سهنفري؟ پرسيد: چه کارش کرديد؟ جواب ندادند. «ميگويم چه کارش کرديد؟» يکيشان خنديد. محمد بود که خنديد، همان سومي. هرزه خنديد. خندهي آدم ِ مست ِ ارضاء شده بود که به گوشام خورد.
حامد پا شد از اتاق رفت بيرون. آن دوتا رفتند دنبالش. دو دقيقه بعد، رضا آمد توي اتاق. آرام بودم. پرسيدم: حامد کجاست؟ گفت رفت. خندهام گرفته بود. باور نميکردم. زنگ زدم بهاش: کجايي؟
هيچ وقت يادم نميرود چه جوابي داد.
«دارم ميروم خانه، چهطور مگر؟»
سرم گيج رفت، افتادم توي دستهاي رضا.
سقوط ِ سوررئالي بود.
- What are you supposed to do when the ones with all the power are hurting with none? Well, for starters, you stand up. You stand up and tell the truth. You stand up for your friends. You stand up, even when you're all alone.
ديالوگها را از روي فيلم North Country نوشتهام. فيلم خوبي بود. چندبار مجبور شدم اشکهام را پاک کنم. يک باز Pause زدم که بروم کمي قدم بزنم اعصابم آرام شود. آخرش هم فکر کردم يکي از بهترين فيلمهاي فمينيستي بود که به عمرم ديدهام.
در مقايسه با CharlizeTheron آن دختره که اسکار گرفت- Reese witherspoon اصلاً بازي خارقالعادهاي نداشت.
حالم خوش نيست. دلم ميخواهد يکي بيايد محکم بغلام کند، سير ِ دلام گريه کنم. حتي شده دو دقيقه.
vendredi, mars 31, 2006
معادلهي دستهات را مينويسم
من، مساوي ِ تمنا
تو، مساوي ِ سکوت
هميشه معادلههاي دو مجهولي را دوست داشتهم
***
رحم کن، دست تو پرپر شدنو ميفهمه ..
دوست دارمش
***
تلفن زنگ ميزند
تلفن اين روزها زياد زنگ ميزند و من گير ِ چنان سکوتيام که هربار از جا ميرم
انگار که منتظر ِ چيزي باشم- که نميدانم چيست
اما مهم است
خيلي مهم است و من فراموش کردهام که چيست
***
اشکالي ندارد تحريفاش کنم؟
من، مساوي ِ تمنا
تو، مساوي ِ سکوت
هميشه معادلههاي دو مجهولي را دوست داشتهم
***
رحم کن، دست تو پرپر شدنو ميفهمه ..
دوست دارمش
***
تلفن زنگ ميزند
تلفن اين روزها زياد زنگ ميزند و من گير ِ چنان سکوتيام که هربار از جا ميرم
انگار که منتظر ِ چيزي باشم- که نميدانم چيست
اما مهم است
خيلي مهم است و من فراموش کردهام که چيست
***
اشکالي ندارد تحريفاش کنم؟
من حرف ِ جذبهي دست تو هرگز نيستم
***
مست بود
ميداني يعني چه؟
مست بود و سه بار بهام گفت که دوستم دارد.
ميداني يعني چه؟
مست بود و سه بار بهام گفت که دوستم دارد.

دراز کشيده بوديم پاي سفرهي نيمخوردهي نهار
ساکت بوديم
کمي شبيه قديمترها
حالا، من هم ساکت بودم
يکهو
گفت باردار شده بودم
زل زدم بهاش
پرسيدم: چي؟
دوباره گفت
ماتم برده بود
دستم را دراز کردم طرفاش
پرسيدم: بعد چه کار کردي؟
صورتش را برگرداند
خنديد: چه کار ميکنند؟
دستم را آرام کشيدم عقب
***
نشسته بوديم
فيلم نگاه ميکرديم
Some Like it Hot
فکر ميکردم
به اين که طفلک ِ من، تمام ِ اين مدت چه تنها بوده
***
گفتم:
گور مرگت دفعهي ديگر به من خبر بده که خودت تنها نروي پي دکتر
خنديد: دفعهي ديگر؟
جزوههاي تنظيمام را پهن کردم وسط اتاق
خنديديم
***
مست بود
سه بار بهام گفت دوستم دارد
ساکت بوديم
کمي شبيه قديمترها
حالا، من هم ساکت بودم
يکهو
گفت باردار شده بودم
زل زدم بهاش
پرسيدم: چي؟
دوباره گفت
ماتم برده بود
دستم را دراز کردم طرفاش
پرسيدم: بعد چه کار کردي؟
صورتش را برگرداند
خنديد: چه کار ميکنند؟
دستم را آرام کشيدم عقب
***
نشسته بوديم
فيلم نگاه ميکرديم
Some Like it Hot
فکر ميکردم
به اين که طفلک ِ من، تمام ِ اين مدت چه تنها بوده
***
گفتم:
گور مرگت دفعهي ديگر به من خبر بده که خودت تنها نروي پي دکتر
خنديد: دفعهي ديگر؟
جزوههاي تنظيمام را پهن کردم وسط اتاق
خنديديم
***
مست بود
سه بار بهام گفت دوستم دارد
You have pride in yourself and pride in your country. You believe that history and culture is an important factor to the future of your country, and that traditions and values should be upheld. You love your scones and tea, and reading soppy romance novels. The UK is where you should be...
خندهام ميگيره. خميازه ميکشم: واجب شد برم خارج.
«و حتي يک کلمه هم نگفت» ِ هاينزيش بل، کتاب خوبي بود. با چشم ِ بسته هم آدم ميتوانست لحن ِ دردناک ِ بل را بشناسد.
8 Femmes فيلم جالبي بود، بامزه هم بود و يک همچنين فيلمي نبايد بامزه باشد، مزهش را کم ميکند، اما فيلم خوبي بود.
اين يک اعتراف صادقانه است: من بايد سيگار بکشم.
ب ا ي د
من شاکرم بابت دريغ کردن دستهات، که بزرگترين خوشبختي ِ من، نداشتنات بود.
راستي
از اين فيلم Closer يه نتيجه گرفتم. وقتي يه چيزي over شده، ديگه over شده. هرچقدر تلاش کني که برگرده، ديگه برنميگرده، تا وقتش برسه، يا ديگه خودت نخواي.
تعطيلات زيادي بهام ساخته
چهارکيلو چاق شدهم.
عاشق مقولهاي به اسم تلفن همراه شدهم.
با توجه به اين که فردا مهمون دارم،
بايد عرض کنم اعصاب ِ هيچ موجود ِ فيزيکي رو ندارم.
نه، که چي؟
حالا همهي اينها براي چيست؟
کوچولو يرقان گرفته
بسترياش کردهاند.
اين يرقان هم دارد ميشود اپيدمي توي خانواده
همهمان را هم متخصص کرده
با جديت مينشينيم غلظت بيلوروبين را بررسي ميکنيم که چهارده و نيم براي بچهي سه روزه زياد است
اشکهاي هلن را هم ديدهام
يادم رفته بود بچهي سه روزه چقدر کوچک است،
ناخنهاش چقدر ظريفاند و انگشتهاش چقدر شکننده
و با چه تمناي غريبي دهانش را باز ميکند
هاه
عين جوجههاي تازه از تخم درآمده که خيلي گرسنهشان باشد.
تازگيها از تماسهاي تلفني هم بيزار شدهام.
روي تمامي ِ آدمهايي که «ديگران»اند.
Inscription à :
Commentaires (Atom)