mercredi, décembre 03, 2008

با همين جفت پاهاي قلم‌شده‌ي خودم، ديروز رفتم قرار گذاشتم براي ساعت يازده امروز و تمام شب کابوس ديدم.
دردش نخواهد آمد. چيزي نمي‌فهمد اصلاً. من ديوانه‌ام که خيال مي‌کنم دردمان را با هم شريکيم. خيال مي‌کنم سايه‌اي که تا خيلي بعد عذابم مي‌دهد و روز به روز در شکمم بزرگ‌تر مي‌شود، مال کودکي است که رنجش دادم.
مال خودم است و رنجي که کشيدم.
اين است که ديگر به قيافه‌اش فکر نمي‌کنم. به اولين خنده‌اش فکر نمي‌کنم. صداش را نمي‌شنوم. به اسمي که رويش گذاشته‌ام صدايش نمي‌کنم. براش لالايي نمي‌گويم و پتو را زير گلويش نمي‌کشم هيچ‌وقت، که مبادا سردش بشود.
امروز نمي‌‌روم کودکم را بکشم به گمانم. امروز مادر درونم دارد مي‌ميرد.

3 commentaires:

مستانه a dit…

سلام.. چند روز همه آرشیوت رو، یعنی تقریبا زندگی این چند ساله ت رو خوندم و حالا که برگشتم، واقعا غافلگیر شدم.
فقط مواظب خودت باش

ماژنتا a dit…

می دانی هیدی...تمام این پست ها را با لب کج خواندم...
خوب چی کار کنم؟...اصلن بیا جلو تا
آن لُپ بیرنگت را ببوسم!...:)1
میدانی این اتفاقی نیست به کرات برای آدم پیش بیاید...حس مخصوص به خودش را دارد...و نمی شود با کسی تقسیمش کرد...میدانم که چه حسی داری

بهت و غمیست که باید باگذر زمان وبا همراهی آدمهایی که دوستت دارند طی شود

گندم خانوم a dit…

می تونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گریه ام گرفته راستکی. کاش اجازه داشتم بهت بگم نکن