Première page
RSS
Nourrir
Dernier blog
Archive
novembre 2005
décembre 2005
janvier 2006
février 2006
mars 2006
avril 2006
mai 2006
juin 2006
juillet 2006
août 2006
septembre 2006
octobre 2006
novembre 2006
décembre 2006
janvier 2007
mars 2007
avril 2007
mai 2007
juin 2007
juillet 2007
août 2007
septembre 2007
octobre 2007
novembre 2007
décembre 2007
janvier 2008
février 2008
mars 2008
avril 2008
mai 2008
juin 2008
juillet 2008
août 2008
septembre 2008
octobre 2008
novembre 2008
décembre 2008
janvier 2009
février 2009
mars 2009
avril 2009
mai 2009
juin 2009
juillet 2009
août 2009
octobre 2009
novembre 2009
|

 
البته که براي خريدن اين کتاب، زودم بود. ولي اعتماد به نفس هم اين وسط نقش مهمي را ايفا ميکند. رفتم و با لهجهي سليس ِ ناشي از سه ماه دانشگاه و آموزشگاه رفتن، پرسيدم کتاب Vocabulaire de français را دارند يا نه. دور و برش را يک کمي نگاه کرد، بعد پرسيد نويسندهاش کيست. من کاملاً مطمئنم که اين سوال را براي ضايع کردن من پرسيد. وگرنه کي است که اين کتاب به اين تابلويي را از روي نويسندهاش بشناسد؟ اصلاً مگر چندتا کتاب به اين اسم هستند که اينجا پيدا شوند که از روي اسم نويسندهشان هويت پيدا کنند؟ من مجبور شدم يک کمي رنگبهرنگ بشوم و اعتراف کنم که نميدانم. بعد مجبور شدم متوسل شوم به شيوههاي کورکورانهي بيسوادي و توضيح بدهم که سايزش چند است و جلدش چه رنگي است و کتابم را بگيرم و پولش را بدهم و بيايم بيرون باز کنم نشانش بدهم که اين آخر نويسنده دارد و چشمم بيفتد به اسم Claire Miquel که نه درشت و توي چشم، ولي به هر حال روي جلد است. از آن روز من تفريح وقتهاي بيکاري و ميل به کار فرهنگي انجام دادنم (البته به غير از آقاي جبران که تمام نميشود و من رسماً از اميد به تمام شدنش دست شستهام) اين شده که اين کتاب را باز کنم و آنهاييشان را که بلدم با ذوق بخوانم و باقي را سعي کنم حدس بزنم. ديکشنري؟ شوخي نکنيد. بماند که اولين خاطرهاي که به من با اين کتاب دارم اين است که باز کردم و عدل آن صفحهي آمد که يک بانوي برهنهي خجالتي که دستش را گذاشته بودند جلوي فلانش ايستاده بود و اسم اعضا و جوارحش را با طول و تفصيل نوشته بودند. حالا، اين را ميخواستم بگويم با اين يک مقدار مقدمهچيني، که اين کتاب طبيعتاً يک صفحهاي دارد در مورد فعالبتهاي روزانهي يک خانواده، متشکل از ژان و لئا و دوتا بچه. تصوير اول، ساعت هفت صبح است که ساعت زنگ ميزند و توي دومي، خانم چراغ را روشن ميکند و آقا غر ميزند. بعد آقا ميرود سر کار و خانم بچهها را ميبرد مدرسه و ناهار سرو ميکند و بعد شام سرو ميکند. شب آقا ساعت را کوک ميکند و خانم چراغ را خاموش. صفحهي بعدش هم يک کمي اين فعاليتها را باز کرده. صبح خانم حمام ميکند، موهايش را ميشويد، سرش را سشوار ميکشد، مسواک ميزند و آرايش ميکند. آقا فقط ريش ميتراشد. بعد خانم ظرف ميشويد، جارو ميکشد، توالت را ميشويد، تخت را مرتب ميکند، پنجرهها را تميز ميکند، لباسها را -بخشي را ماشين و بخشي با دست- ميشويد، اتو ميکند و برميدارد. من امروز داشتم اين را ميخواندم و هي فکر ميکردم که من چهقدر با اين زن آرماني فاصله دارم.

 
من وقتي لنز ميگذارم يعني ديگر ماجرا خيلي جدي است. يعني امروز حتماً از خانه ميروم بيرون.

 
فريدون فروغي دارد براي خودش شعر عاشقانه ميخواند. من يک کمي مست شدهام انگار. يک هفته پيش با خودم قرار گذاشتم بنشينم روزي يک دانه از اين ديالوگها حفظ کنم که شب امتحان خر نشوم در گل. امروز ديدم يک هفته مانده که. اي دل غافل. عمراً هم که آدم يک هفتهاي بتواند خودش و اين ديالوگها را جمع کند. من ولي خيلي برنامه دارم براي اين هفته. ميخواهم لم بدهم و سيگار بکشم و کتاب بخوانم و مشروب بخورم و سرم گيج برود و با فريدون فروغي برقصم. آخر پيدا نميشود دختري که بهاش بگويي تو بزرگی مث اون لحظه که بارون میزنه و همينجوري بنشيند نگاهت کند و حرفي نزد. من ولي کردم اين کار را راستي. هفت-هشت سال پيش بود. بلکه خاصيت اولين باري باشد که يکي عاشقت ميشود. چهقدر دلم ميخواست ببينمش و بهاش بگويم که من فهميدم آخرش که چي کشيدي تو. يعني آدم انگار تنها نيست اين وقتها. هرچند که يک کمي از يونيک بودن ماجرا کم ميکند و اين باز هم دردناک است. حيف است اصلاً که آدم به جايي برسد که ببيند با حرف و دعوا و کتککاري هم چيزي عوض نميشود و بهتر است که بگذرد. اين را ميخواستم بگويم راستي که ميفرمايند: پارميداي من کوش و انتظار دارد لابد که از جيبم دربياورمش. مادرم اينجا بود و ما باز يک کمي دعوامان شد. خاصيتش همين است. فاسد شده. گل بگيرند درش را که جنس نامرغوب نکند توي پاچهي مردم. هرچيزي که چشمهاش نميشود که بيايند براي جنس مرغوبش پروژهنوشتنهاي مردم را هم خاطره کنند حتي. که چه احمقي بودم من آن وقتها و چه احمقي هستم حالا که فکرش را بکنم حتي بعد ِ عمري که بر ما گذشت. رعنا اگر بود گمانم حتي برميداشت آن شعر ِ سخنچين ِ سعدي را بخواند. چشمهاي منند آخر که از پشت شيشهي عينک هم تار ميبينند. هي اين جمله توي ذهنم چرخ ميخورد بعدتر که حواله کنم، که تو برو پول ِ مستراح ِ اسکان ِ مردم را حساب کن. مثلاً حين ِ دعوا و براي تحقير. بعد اين جوجه يکهو دستهاش را باز کرد و خودش را انداخت توي آغوش ِ مادرانهي کودکنديدهي من. واي که چهقدر خندهدار بود که وسط ِ آن جمع، من را پيدا کرد فقط. کسي اگر نبود رويم را ميکردم آنور و ميگفتم ننهسگ، من که مادرت نيستم. فريدهمهدويدامغاني، در فاصلهي پوست ِ زخمي را کندن، من يادم افتاد يک فحشي هم حوالهي شما کنم که برداشتيد کمدي الهي را ترجمه کنيد. من توي اعتماد به نفس شما ماندهام که با چه رويي. آره ديگر، اينطوريهاست که همه پشتشان را به هم ميکنند و کسي نتيجهي خاصي نميگيرد جز اين که نگارندهي اين سطور گيج ميزند و کور است و خوابش ميآيد.

 
حرامم کن. مالياتم را که ندادهاي هيچ. اين را جريان آب به آدم بيمسئوليتي که شير را باز گذاشته ميگويد. براي تاثير بيشتر، ميتوان در بکگراند ماجرا از چند قطرهي آب رقصان و آوازخوان هم استفاده شود.

 
مادر نشدن خيلي خاصيت دارد.

 
آدم اين روزهايش را چهطور مينويسد؟ يعني که تنها هستم و خبري نيست و غصه ميخورم و سراغ از کسي نميگيرم و سراغي از من نميگيرد کسي. سن و سال بدي است. دوستهاي قديمي هر کدام پي زندگيشان هستند و از وقت ِ دوست پيدا کردن گذشته. هرچهقدر هم خودت را بخواهي قاطي اين و آن بکني، تهاش ميبيني نه جفتشان هستي، نه ميارزد که تغيير کني ديگر. اين است که آرام آرام لابهلاي روزمرگيها تهنشين ميشوي و ميبيني شدهاي از همان آدمها که يک وقت ميگفتي محال است بشوم عينشان. پيله ميکشي و پروانه نميشوي. که پروانه شدن به اميد پرواز است تمامش.

 
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید نتواند که ره تاریک و لغزان است و گر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس کز گرمگاه سینه میآید برون ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کینست پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای منم من، میهمان هر شبت، لولیوش مغموم منم من سنگ تیپا خوردهي رنجور منم دشنام پست آفرینش، نغمهي ناجور نه از رومم نه از زنگم، همان بیرنگ ِ بیرنگم بیا بگشای در بگشای دلتنگم حریفا، میزبانا، میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد تگرگی نیست مرگی نیست صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگذارم حسابت را کنار جام بگذارم چه میگویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد فریبت میدهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت ِ نه توی مرگاندود، پنهانست حریفا رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان نفسها ابر دلها خسته و غمگین درختان اسکلتهای بلورآجین زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه غبارآلوده مهر و ماه زمستان است ... مهدی اخوان ثالث

 
«فکر ميکردم مثل طلبکارها ميآيم اينجا کنار تو مينشينم. خيال ميکردم تو تماشام ميکني و ميفهمي و عذرخواهي ميکني. من هم يک خورده دلام سبک ميشود .. خيال ميکردم دستکم بيرون که ميآيم تو بهام افتخار ميکني .. بغضام که ميخواست بترکد، تو را پيش چشمام ميآوردم. از خودم کيف ميکردم که اسم تو را نگفتهام بعد از آن همه کبودي و درد ِ تعزير. همهچيز گفتم جز اسم تو .. توي تمام آن تاريکيها چشمهات توي چشمام بود ..» «چرا، قبرستان بودم. يا کاش بودم و آن همه گيج نميخوردم، فحش نميشنيدم، تا آخر ِ اين گيجي و منگي ديگر نفهمم واقعاً دارم شوهر ميکنم و ميروم شيراز تا کنار يک الدنگ بخوابم که حتي وقتي دارد کارش را باهام ميکند، دستي بهام نميکشد که يعني نوازشات کردم ..» فردوس دلخور و تند گفت: «من اصلاً بدهکار آفريده شدهام، دستکم توي رابطه با تو. گمانم فقط قبرستان رفتن ميتوانست از اين بدهکاري خلاصام کند.» گفتم، واقعاً نگراني که زود فراموشات کنم؟ گفتي، نه. ميدانم که بايد فراموشام کني، وقتي ازدواج ميکني يا ميروي خارج يا توي همين تهران ميروي جايي که ديگر نميتوانم پيدات کنم. اين عيبي ندارد. من نگرانم که خودم تو را فراموش کنم. ميترسم که مبادا يک طوري بشود، نميدانم چهطوري، اما يک طوري بشود که کسي ديگر را دوست داشته باشم. خيلي بد ميشود. گفتم، من از دستات نميرنجم. گفتي، ميدانم. «.. اين حرفها را آنوقتها نميگفتي. يعني اين دختر کنارت هم که خوابيده بود، آنقدر برايت وجود نداشت که اينطور حرفها را بهاش بزني.» ويران ميآيي حسين سناپور

 
دل يکي اينجا داره خاکستر ميشه. کمي دير اومدي، اما يک راست رفتي سروقت دل يکي و دست کردي تو سينهاش و دلاش رو آوردي بيرون و انداختي تو آتيش و بعد گذاشتياش سر جاش. واسهي همينه که دل يکي آتيش گرفته و داره خاکستر ميشه. يکي داره تو چشات غرق ميشه. يکي لاي شيارهاي انگشتات داره گم ميشه. يکي داره گر ميگيره. دل يکي آتيش گرفته. کسي يه چيکه آب بريزه روي دلش، شايد خنک شه. ميون اين همه خونه که خفهخون گرفتهن، يه خونه هست که دل يکي داره توش خاکستر ميشه. يکي هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو عرق کنه. يکي ميخواد نيگات کنه، نه، ميخواد بشنفتت. ميخواد بپره تو صدات. يکي ميخواد ورت داره و ببردت اون بالا و بذارتت روي کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نيگات کنه. يکي ميترسه از نزديک تماشات کنه. يکي ميخواد تو چشات شنا کنه. يکي اينجا سردشه. يکي همهاش شده زمستون. يکي بغض گير کرده تو گلوش و داره خفه ميشه. وقتي حرف ميزدي، يکي نه به چيزايي که ميگفتي، که به صدات، به محض صدات گوش ميداد. يکي محو شده بود تو صدات. يکي دلتنگه. توي يکي از همين خونهها، همين نزديکيها، دل يکي آتيش گرفته ...»
روي ماه خداوند را ببوس، مصطفي مستور

 
 آخر آدم انگشتش را اللهبختکي ميگذارد يک گوشهي کتاب و اين را درميآورد؟ واقعاً آره؟ من يکي که ديشب به روح ايمان آوردم. هيچ هم آنجايي را که خيال داشتم، باز نکردم. يعني انگشتم را گذاشتم و اين آمد. ميماند آدم؛ ميماند.

 
 يک سبد گل توي خانه داريم با يک دسته داوودي. انار دان کرده داريم با هندوانه و آشرشته و سبزيپلو و چيزکيک. آجيل هست و شمع و حافظ و من به انتظارت. عزيز دلم؛ دو سال برق بود و باد بود و رفت. همچين لحظههايي بود که تندتند از عکاسي زديم بيرون سمت ِ محضر و چند دقيقهاي تنها توي حياط، نشستيم روي تاب سپيد و پيوندمان را دوتايي در سکوت جشن گرفتيم. بعدتر بود که توي آينه زل زديم به همديگر. خيلي بعدش بود گمانم که من همان بار اول جوابت را دادم، بدون شک، بدون ترديد. عزيز دلم؛ ترديد با تو ندارم که تو خوب ِ مني. سالگردمان مبارک. انا احبک. آيلاويو، ايش ليبهديش، ژو تم، و دوستت دارمهاي ديگه که نميدونم.

 
فکر ميکنم عاقلانه اين باشد که شرح ِ يلداخوري ِ امشب را بگذارم فردا يا هيچوقت، الان بروم يکي دو ساعت چرت بزنم و بعد بلند شوم باقي امتحانم را بخوانم تا صبح. آره، آنطوري بهتر است.

 
 بچه که بودم، يک عالمه کارتپستال قديمي داشتيم از زمان مدرسه رفتن خواهرهاي بزرگترم. از همانها که پشتش مينوشتند نمک در نمکدان شوري ندارد، دل من طاقت دوري ندارد؛ و نميدانستند که دارد. يکي از اينها را يادم ميآيد که تصوير سهبعدي بود از منظرهاي زمستاني، که دوتا کوچولو داشتند با سورتمه ميرفتند توي راهي که همهاش برف بود و درخت ِ برفگرفته بود و روشن بود و جادويي بود و رويايي بود. بعد من با همان ذهن ِ هفت هشت سالهي برفنديدهي خودم همهاش آرزو ميکردم کاش من يکي از آن کوچولوها بودم که توي يک همچنين راهي داشت ميرفت و ديگر آرزويي نداشت. از همان موقع بايد جادوي اين مناظر برفي توي من مانده باشد که هر زمستان اينطور مست ميشوم.

 
سلام سلام بنشين، خوش نشستهاي بر بام شادي آوردي اي اميد سپيد همه آلودگي است اين ايام اگر بدانيد ما امشب چهطور آمديم خانه. نميدانيد ديگر. ما به وضع بدي توي برف و بيماشيني گير کرديم. راهي هم نبود ها. از ميدان رسالت تا خانه. همينطوري که ساعت نه ِ شب نشسته بوديم توي آن ساندويچي کثيفهي تقريباً خودمان، برف هي تندتر شد و هي تندتر شد. بعد ما از اولش هم قرار گذاشته بوديم نمنمک پياده برويم خانه. بعد مگر ما بيديم که با اين بادها بلرزيم؟ ما يک جفت سرو ِ استواريم که طوفان بهمان سازگار نيست. بعد ما شديم يک جفت آدم برفي. بعد سر ِ راه به همهي مغازهها هم سر زديم و خنديديم. بعد بهمان خوش گذشت. اصلاً من عاشق آدمهاي پيادهام توي برف. آدمهاي سواره خيلي نامهرباناند اينطور وقتها. ولي پيادهها نه. پيادهها همه لرزان و خنداناند. همه سر ميخورند. همه گربهي برفکشيدهاند اصلاً. ولشان کني گل هم دست ِ هم ميدهند. يعني من که اين طورم. اين هوا، هواي من است اين روزها. هواي سپيدي و لرز و آغوش. که انحناي شانهات آرامگاه ِ من است.

 
تقديم به خودم، به مناسبت امروز، با اجراي Cher
I was five and he was six We rode on horses made of sticks He wore black and I wore white He would always win the fight
Bang bang, he shot me down Bang bang, I hit the ground Bang bang, that awful sound Bang bang, my baby shot me down.
Seasons came and changed the time When I grew up, I called him mine He would always laugh and say Remember when we used to play?
Bang bang, I shot you down Bang bang, you hit the ground Bang bang, that awful sound Bang bang, I used to shoot you down.
Music played, and people sang Just for me, the church bells rang. Now he's gone, I don't know why And till this day, sometimes I cry He didn't even say goodbye He didn't take the time to lie.
Bang bang, he shot me down Bang bang, I hit the ground Bang bang, that awful sound Bang bang, my baby shot me down ...

 
و من شيفتهي اين ظهرهاي آخر ِ پاييزم با همهي سکوت و سرمايشان.

 
چقدر دلتنگات ميشوم ساعت که از هفت ميگذرد گوشام پي شنيدن صداي کليد است در قفل کليد تو
تلفن ميزني تازه از دور.

 
امروز يک برچسب ِ Trés bien از معلمم جايزه گرفتم. چسباند روي جزوهي گرامرم. بعد از کلاس زنگ زدم به عليرضا که اينطور شد، ميگويد بايد برات جايزه بخريم سر صف بهت بدهيم. هي هي هي، جواني.

 
تقريباً يک سال پيش بود که پدرم به اين نتيجه رسيد که خانهي ما دو تخته قالي شش متري کم دارد و يک شب من و عليرضا را به زور برد يک جفت قالي به قيمت خون پدرش کرد توي پاچهي ما. يکياش را انداختيم زير نشيمنگاه مبارک و آن يکي را همانطور لولهشده -اين لوله شده اصلاً اصطلاح است بين بچههاي خانوادهي ما که هرچيزي را که نميدانند جايش کجاست، لولهميکنند توي فلان ِ کسي که ميگويد از توي دست و پا برش داريد.- بله، آن يکي را همانطور لولهشده گذاشته بوديم بغل ديوار و شاد، وقتي اين يکي کثيف شد عوضشان کرديم و گفتيم بهبه، زندگي را ببين. شادمان که ماييم. -سلام لاله- بعد هي گذشت و گذشت و ما ديديم ديگر قالي زاپاس نداريم بيندازيم جاي اين يکي و اينها هم از بس که رنگشان روشن است، و از بس که -ماشالله، هزارماشالله- چيزي که توي خانهي ما زياد است، گرد و خاک است و آلودگي، به قول ابوي محترم، انگار به آدم فحش ميدهند. و بر کسي پوشيده نيست که ما از نواحي خاصي، چهطور بگويم، دچار برخي فراخيهاي معلومالحال ِ غير قابل درمان ميباشيم. خوب، بالاخره هر کسي عيبي دارد و گل بيعيب خداست. ما هم اينطور نيستيم که يک کاري را کلاً نکنيم، ميکنيم، ولي به قول معروف نوشدارو بعد از مرگ سهراب است. مثلاً همين قاليشويي. سه ماه طول کشيد تا خودمان را جمع کرديم زنگ زديم که بيايند فردا صبح -تاکيد ميکنم، فردا صبح- بيايند اينها را ببرند. خانمه يک کمي شيرين ميزد پشت تلفن و گفت شايد فردا شب بيايند، مانعي که ندارد؟ و من عرض کردم که نه اگر که قبلش تماس بگيرند. اصلاً من احمق بودم که نفهميدم سر ِ ساعت شش امشب ميآيند در خانه که آمديم قاليها را ببريم.

 
بعد آدم بيخود هي ميگردد توي کانتکتليستهاي اين طرف و آنطرفش. بعد آدم هيچکس را پيدا نميکند.

 
کاش حالا اينجا بودي. کاش حالا يک کسي اينجا بود.

 
بچه دارد توي راهپلهي ساختمان بيوقفه جيغ ميزند.

 
آدم سردش ميشود همچين شبهايي که زمستان است و خورشيدش نيست.

 

 
امروز يک اتفاقي عجيبي افتاد. من صبح پا شدم ديدم حالم خوب ِ خوب است. نه بو اذيتم ميکند، نه بدم ميآيد عليرضا بهام دست بزند، نه درد دارم، نه هيچي. عيناً انگار که يک پريود معمولي باشم. پا شدم طبق قرار رفتم سونوگرافي. بعد ديدم توي نتيجه نوشته باقيماندهي محصولات حاملگي مشهود است. زنگ زدم قرار گذاشتم و همينجوري تنهايي رفتم مطب و شوخي شوخي يکبار ديگر پروسهي دردناک ِ ديروز، شامل شستشو و تخليهي رحم، آن هم بدون بيحسي و گيجي تکرار شد و ده دقيقه- يک ربع بعدش من سر پا بودم و پا شدم آمدم خانه. تمام جريان را هم اين دفعه فهميدم چي به چي بود و کدام مرحله داشت چه کار ميکرد. دردش هم هيچ فرقي نکرده بود ها، نميدانم عادت کرده بودم يا فقط حالم خوب بود و دلهره نداشتم و نميترسيدم يا چي. اينقدر برام راحت بود که خودم تعجب کردم ديروز چرا آنطوري بود و امروز چرا اينطوري است. * * * بعدش بود که يکي از من پرسيد پشيمان نشدي؟ من پشيمان نشدهام خوب. خيال هم نميکنم بشوم. با اين که کل اين ماجرا از نظر احساسي براي من خيلي خيلي دردناک بود، ولي همان وقتي هم که فکر ميکردم بچهمان را کشتهام، يک لحظه هم فکر نکردم که دارم کار اشتباهي ميکنم. کل اين قضيه چيزي بود که ما قبلاً روش فکر کرده بوديم و ميدانستيم الان نه دلمان ميخواهد، نه شرايطش را داريم، نه حس علاقهمان به بچه -به طور کلي- اينقدر هست که بخواهيم قيد همهچيز را بزنيم و بچه بياوريم که دلمان خوش بشود. تربيت يک آدم ديگر، شوخيبردار نيست که آدم بگويد دلم غنج ميرود براي خندهي بچه و فکر بعدش را نکند. من اينقدر نمونههاي اينطوري ديدهام دور و برم که -بلانسبت!- گاو هم بودم تا حالا حاليام شده بود که آدم بايد اول دودوتاچهارتايش را بکند، بعد بنشيند بگويد ميخواهم آپولو هوا کنم. من راستش خيلي هم خوشحالم که با وجود اين که اينقدر از اين کار ميترسيدم و احساس بدي بهش داشتم، باز هم چون ميدانستم درست است رفتم انجامش دادم. اينش براي من مهم بود که توانستم اين کار را بکنم. همين، با همهي پيشلرزهها و پسلرزههاش.

 
من الان مثلاً خوابيدهام. يعني نخوابيدهام ها، رفتم بخوابم، نشد. چهطور خونريزي داشته باشم الان خوب است؟ هيچ هم آنطوري نيست. يک طوري است که خيلي بد است و درست هم نميشود. حس ميکنم دارم کفارهاي چيزي ميدهم. به کي ميدهم، خدا ميداند. چون اين چيزها به يک برم هم نيست. من اعتقاد و اينچيزها ندارم. خيلي مسخره است. رحم مگر پايين ِ شکم آدم نيست؟ من بچهام را پايين گلويم حس ميکردم. يعني انگار يک چيزي آنجا گلوله شده بود و داشت بزرگ ميشد. راه گلويم را هم حتماً ميگرفت يک روزي. من کار عاقلانهاي کردم که رفتم آنجا خوابيدم گذاشتم بچهام را از توي رحمم بيرون بياورد. چه کارش ميخواستيم بکنيم؟ آدم يعني توي مملکتي که خودش هم انگار زيادي است، تخم و ترکه راه بيندازد که چه بشود؟ سنت پيغمبر است؟ من دهنم را باز نميکنم در مورد پيغمبرتان حرف بزنم. من نميدانم تقصير کي بود الان که اينطوري شد. که مجبور شديم اينطوري کنيم که براي همهمان بهتر بشود. از دست کسي يا چيزي دلگيرم که مسئول است و نميدانم کيست يا چيست. شايد هم تقصير رئيس اين کارخانهي کاندومسازي باشد. ديگر فرقي هم نميکند اصلاً. گاهي وقتها آدم نگاه ميکند ميبيند اتفاقي که افتاده اينقدر عظيم است که ديگر مهم نيست از کجا شروع شده. ولي يک چيزي توي دلم مانده که به هيچ کسي نگفتم تا حالا. من دلم ميخواهد بچهاي هر وقت که خواستيم داشته باشيم، بدانم حاصل ِ کدام يکي از شبهاي عشقورزي است. نه که هي فکر کنم و ندانم. دلم ميخواهد همهي نشانههاش را با عشق بشناسم. نه اين که اول فکر کنم اثر يک داروي بيربط ِ ديگر است، بعد هم که بيبيچک استفاده ميکنم، تا دو ساعت تنهايي از نگراني بنشينم گريه کنم. دلم ميخواهد اشکي چيزي هم اگر ميآيد از سر ِ خوشحالي باشد. يعني درستش گمانم همين است. نبايد اينطور باشد که آدم تنهايي برود دراز بکشد روي يکي از اين تختهاي مخصوص معاينهي واژينال و يک آدم غريبهاي که تو به اسم هم حتي بهش فکر نميکني و نهايت ميگويي دکترم، بيايد يک دستگاهي را هل بدهد توي رحم تو و آن عدسي ِ کوچک ِ چندميليمتري را در هم بشکند و بيرون بمکد و تو تهاش خوشحال باشي که نرفتي آن لختهي خون را نشانت بدهد که تو تا آخر عمرت سايهي يک لختهي خون دنبالت باشد که ميدانستي دختر است و اسمش ترمه است و صداش نازک و لطيف است و تاتيتاتيکنان توي يک وجب خانه قرار بود که به راه رفتن بيفتد و نشد. يعني نگذاشتياش و خوب هم کردي نگذاشتي. عاقلانه و درستش هم همين بود. حاملگي نبايد جوري باشد که تو نداني حاملهاي و تا هر وقت که بتواني سيگار بکشي و بعدش هم نه که بداني که نبايد، حس کني دلت نميخواهد و بويش اذيتت ميکند و فکر کني لابد مال همان کپسول است. نبايد جوري باشد که وقتي سِرُم تازه بعد از قصابي به گيجکردن انداختهات، وقتي دوستت ميآيد کنار تخت که دلداريات بدهد، بگويي کشتمش. نبايد جوري باشد که بعدش دلت نخواهد با هيچ کس حرف بزني. بايد گوشي را بقاپي و زنگ بزني به تکتک ِ کانتکتليستت که بچهام دو کيلو و سيصد گرم است و چشمهاش درشت است و سرش کرکهاي مشکي دارد. نبايد بگويي يک لخته خون بود که آمدم از دکتر بپرسم که ميشود نشانم بدهياش، اما نپرسيدم. من نميدانم حالا بايد از حالم به اين و آن چي بگويم. من که نميتوانم برگردم به اين و آن بگويم حالم تخمي است و از همان دوازده و پانزده دقيقهي ظهر که سوار تاکسي شديم بياييم خانه و من تا رسيدم رفتم توي دستشويي دل و رودهام را بالا آوردم، انگار نه انگار که آن گرهي کوچولوي پايين گلويم ديگر نيست و ديگر بزرگ نميشود، من هي لحظهشماري ميکردم که مانا برود و زهرا برود و هورمهر برود و هاني برود و عليرضا بخوابد که من بنشينم يک دل سير گريه کنم بدون اين که کسي بيايد دلداريام بدهد و بخواهد آرامم کند. من کودکم را کشتم امروز. ترمهام را کشتم امروز. آرام نميخواهم بشوم مگر اين که به قدر آدمي که نه ماه بچهاي را توي شکمش نگه ميدارد و زندگياش ميکند و بعد از دستش ميدهد، آزاد باشم که گريه کنم براش. من خودم خواستم. تصميمم از روي عقل و منطق بود. کار درستي بود با اين شرايط و توي اين وضعيت. دردش هم را هم کشيدم. درد داشت. خيلي درد داشت. ولي قدر اين زخمي که روي دلم مانده نميشود که. من مادر نيستم گمانم. عاطفهي مادري ندارم. وقتي به بچه فکر ميکردم، همهاش ميگفتم اگر يک وقتي زد و ما بچه خواستيم، بعد بچهمان نه خوشگل بود، نه باهوش بود، نه آدم جالبتوجهي بود، دلمان را به چياش خوش کنيم؟ بعد حامله شدم و ديدم که چقدر حس ِ بدي است وقتي که از سر ِ خواستن نباشد. آدم يا اشتها ندارد، يا مثلاً سر ِ ظهر، وسط ِ دانشگاه هوس قرمهسبزي ميکند. بعد همهاش بو احساس ميکند. همهچيز بو ميدهد. آدم دلش نميخواهد عليرضايش را بغل کند ديگر. يعني تماس جسمي حالش را بد ميکند. بعد يک صبحي که عليرضايش ميآيد ببوسدش تا برود سر کار، بعد ِ بوسه عق ميزند و هي خجالت ميکشد که اينطوري است. پايش را توي آشپزخانه نميتواند بگذارد بس که همهچيز بو ميدهد. توي خانه که ميآيد، هواي بسته تهوعش را بيشتر ميکند. خوابآلود است و سر کلاسهاش هي نميرود. همهي وجودش توي هم ميپيچد. بعد من ديدهام کساني را که با عشق از اين چيزها ميگويند و من هيچ عشقي نداشتم. هيچي. از وقتي فهميدم حاملهام، هي توي فکر اين بودم که چه دردسري و حالا پيش کي بايد بروم براش و چهطوري است آيا و خيلي درد دارد يا چه. من رفتم نشستم توي صف سونوگرافي و ديدم که اين محيط اصلاً به گروه خوني من نميخورد. من بدم ميآيد از اينجاهايي که عين گوسفند توي طويله بات برخورد ميکنند و آنجا همهاش همبن بود. بعد من تنها بودم و همه دونفري بودند و همه خوشحال بودند و من توي فکر بودم که آيا بعدش ميرسم بروم پيش دکتر نتيجه را نشانش بدهم که بهام بگويد کي بروم براي سقط يا نه، که بس که طولش دادند آخرش هم نرسيدم و من مجبور شدم کلاس ِ صبح سهشنبهام را هم غيبت کنم بروم پيش دکتر که برام توضيح بدهد و قرارش را بگذارد براي فرداش و من تمام روز دلم مثل سير و سرکه بجوشد و هي آويزان اين و آن بشوم و آدمها را از ته ِ قفسهي آشناهام هم که شده، بکشم بيرون که دلداريام بدهند و بهام بگويند که چيز مهمي نيست و داري کار درستي ميکني. بعد چهارشنبه بروي آنجا و نيمساعت زودتر برسي و هيچکس نيامده باشد و تو حس کني گوسالهات را آوردي سلاخي و اصلاً اولين حرفي که بعدش بزني، اين بود که کشتمش و ديگر ترمهات را نبيني که دارد تاتيتاتي ميکند و ميخندد. درد داشت اينها و هيچ فکر ِ اين که کار ِ درستي بود، دردش را کم نميکرد. من خيلي ممنونم از همهي کساني که حالم را پرسيدند. من حالم خوب است. ولي راستش دلم نميخواهد به اين ايميلها و تلفنها و اساماسها جواب بدهم. همه را خواندم و همه حالم را بهتر کردند، ولي نميخواهم بعدها با ديدن آدمهايي که هستند، ياد اين بيفتم که بودنشان اصلاً از وقتي رنگ گرفت که يک کسي ديگر نبود. من وقتي شاد و سرحالم، عين آدم کانتکتهام را دارم و جلو ميبرمشان و اصلاً هميشه کيف ميکنم با آدمهاي اتفاقي برخورد داشته باشم. ولي يک همچين وقتي که آدم نميداند چي بگويد، خوب آدم چي ميتواند بگويد اصلاً غير ِ همينهايي که گفت. همهاش همين بود. راست ميگفت. سه دقيقه هم طول نکشيد حتي. از دردش ميگويم که اگر بيشتر ميشد، من ديگر طاقتش را نداشتم که کسي نباشد دستم را بگيرد و فشار بدهد. چي بگويم آخر؟ چي دارم بگويم آخر بعد ِ همچين روزي؟
 mercredi, décembre 03, 2008
,
 
 

 
با همين جفت پاهاي قلمشدهي خودم، ديروز رفتم قرار گذاشتم براي ساعت يازده امروز و تمام شب کابوس ديدم. دردش نخواهد آمد. چيزي نميفهمد اصلاً. من ديوانهام که خيال ميکنم دردمان را با هم شريکيم. خيال ميکنم سايهاي که تا خيلي بعد عذابم ميدهد و روز به روز در شکمم بزرگتر ميشود، مال کودکي است که رنجش دادم. مال خودم است و رنجي که کشيدم. اين است که ديگر به قيافهاش فکر نميکنم. به اولين خندهاش فکر نميکنم. صداش را نميشنوم. به اسمي که رويش گذاشتهام صدايش نميکنم. براش لالايي نميگويم و پتو را زير گلويش نميکشم هيچوقت، که مبادا سردش بشود. امروز نميروم کودکم را بکشم به گمانم. امروز مادر درونم دارد ميميرد.

 
شش هفته و سه روز دارد. قلب ِ کوچکش خوب ميزند.

 
خيلي کوچک است. چيزي ميفهمد؟ دردش ميآيد يعني؟ ناراحت است الان؟ فهميده از ديشب که ميدانمش چه حالي دارم که دارد نشانههاش را آرامآرام پاک ميکند که خيالم ميآيد خواب ديدهامش؟ ميداند چه کار ميخواهم بکنمش؟ ميداند نميخواهمش؟ ميداند؟ ميفهمد؟
|