lundi, décembre 21, 2009

dimanche, décembre 20, 2009

samedi, décembre 19, 2009

اول.
نزديک ِ آخر ماه است. شپش توي جيبمان جفتک چارکش بازي مي‌کند و بيلاخ مي‌دهد. پول‌هاي اين حساب و آن حساب را روي هم مي‌ريزيم که مبلغي بشود بتوانيم بگيريم براي اين چند روز آينده بي‌سيگار نمانيم. کفش و لباس زمستاني و گوشت و مرغ و ماهي افيون توده‌هاست. زرشک‌پلو بارمي‌گذارم و توي مرغ چوب دارچين مي‌اندازم که يادم برود من الان مخلوطي از يک دانشجوي بيکار و يک زن ِ خانه‌دارم. بيشتر يادم مي‌افتد. ماست نداريم. زعفران و کيسه‌ي گنده‌ي زرشک اما هست. ما يک همکار ِ دوري داشتيم که به بوروکراسي مي‌گفت بورژوازي. ديروز يادش افتاده بودم. لابد الان خيالش مي‌آمد ما بوروکرات‌هاي تقلبي هستيم.

دوم.
لذت رستوران. رستوران ِ خوب چه‌جور جايي است؟ چه‌جوري بايد باشد که غذاش و محيطش به آدم بچسبد و ولش نکند؟ من مي‌گويم يک تارا نامي بايد هر چند وقت يک بار سر و کله‌اش پيدا بشود. اين‌جوري مهم نيست کوتاهي مبلي که روش ولو شده‌ايد و دستتان نمي‌رسد قاشق و چنگال را عين آدم شاش کف کرده بگيريد. حتي مهم هم نيست کافه‌اي که رفته‌ايد، آخرين جاي امن ِ زمين باشد –سلام آقاي اسنيکت-. همنشين ِ خوب را بايد دودستي چسبيد و ول نکرد؛ وگرنه ديوار همان ديوار است و آدم گشنه باشد –به قول ابوي وقت‌هايي که ما قهرهايمان را با غيبت از سر سفره‌ي شام و ناهار اعلام مي‌کرديم- سنگ هم مي‌خورد.

سوم.
براي خودش يک دستگيره از روي کابينت کش رفته و دارد زير ميز باش بازي مي‌کند. پنج دقيقه‌ي پيش تازه از خواب بيدار شده بود و داشت با حرارت دست و صورتش را ليس مي‌زد. زبانش زبر و گرم است. پشم و پيلي‌اش نرم شده و وقتي فشارش بدهي به صورتت، با دمش زير گلوت را غلغلک مي‌دهد.

چهارم.
هيجان‌انگيزترين درس ِ اين ترممان امروز تمام شد. شاتوبريان خوانديم با دوراس و کامو و دوبووار و رب‌گريه. يک دختر احمقي داشتيم توي کلاسمان، فاميلي‌اش مثلاً زماني‌زاده‌ي اصل تبريزي بود. بعد اول ترم که هنوز ليست نداده بودند دست استادها و هر جلسه خودمان مي‌نوشتيم مي‌داديم دستشان، اين اسمش را مي‌نوشت زمان. من نمي‌دانم منظورش چي بود. بعد استادها شروع کردند تطبيق اين دوتا ليست و اين خنگ هر دفعه که کسي ازش مي‌پرسيد آيا تو همين زماني‌زاده‌ي اصل تبريزي هستي و چرا اين‌طوري نوشته‌اي، مي‌گفت بيشتر به اين فاميلي صدايم مي‌کنند. بعد خيال نکنيد من مي‌گويم کامو، مي‌آمديم روخواني مي‌کرديم. نه. نقد هم مي‌کرديم و نقد ِ ادبيات براي من خيلي جالب است. مثلاً کدام آدم کس‌خلي نشسته براي خودش فکر کرده منظور کامو از خورشيد چيست و چرا هميشه با بدي ازش ياد مي‌کند؟ من هميشه مي‌گويم اين آدم‌ها يعني به چي فکر مي‌کنند؟ يعني برايشان کافي نيست که مورسو شرشر زير آفتاب عرق مي‌ريزد؟ آدم چرا بايد دنبال عقده‌هاي کامو بگردد؟ واقعاً چرا؟ اين سوالي است که من خيال دارم با ياد گرفتن نقد ادبيات، جوابش را بدهم. راه بهتري پيدا نکردم.

dimanche, décembre 13, 2009

... سه ماه بعد از تصويب لايحه‌ي کاپيتولاسيون و تبعيد امام، منصور نخست‌وزير شاه به دست محمد بخارايي –جواني متدين از اعضاي هيئت‌هاي موتلفه‌ي اسلامي- به قتل رسيد.

... در اين سال‌ها هر گونه حرکت مستقل با سرکوب روبه‌رو مي‌گرديد و اجازه‌ي تشکيل هيچ نهاد، حرب و گروه سياسي مستقلي داده نشد. بدين ترتيب امکان فعاليت آزاد سياسي از بين رفت و سايه‌ي يک ديکتاتوري سلطنتي بر عرصه‌ي سياست کشور مستولي گرديد.

... در واقع رژيم مي‌پنداشت چون هيچ‌کس جرئت ندارد آشکارا مخالفت کند، از اين رو هيچ مخالفتي نيز وجود ندارد. اما زماني که فضاي جامعه اندکي گشوده شد و مخالفان فرصتي مناسب يافتند، سيلي بنيان‌کن به راه افتاد که هيچ نيرويي را توان مقابله با آن نبود.

... غرور و توهم سردمداران دولت پهلوي پس از بالا رفتن قيمت‌هاي نفت در سال 1352، افزايش يافت چه آنکه سرمايه‌ي بادآورده‌ي نفت آنان را به آينده‌ي حکومتشان مطمئن‌تر مي‌کرد.

... مسلماً اگر شاه به اصلاحات علاقمند بود، بايد خود را کنار مي‌کشيد و زمام امور را به مردم مي‌سپرد.

... واقعه‌ي هفده شهريور از نقاط عطف انقلاب اسلامي استو تا اين زمان هنوز گروه‌ها و افرادي بودند که از قانون اساسي و اصل سلطنت دفاع مي‌کردند، اما اين کشتار راهي براي بقاي شاه و سلطنت بر جاي ننهاد... بنابراين مهم‌ترين قرباني جمعه‌ي سياه، شاه و اصل رژيم سلطنتي بود.

... در واقع ترديد و تزلزل شاه ناشي از ناتواني وي در شناخت بحران بود. او که همواره به جامعه از منظري شاهانه نگريسته بود، نمي‌توانست علل خشم عمومي عليه خود را درک کند، از اين رو به جاي اعتراف به اشتباهات خود مي‌کوشيد ديگران را مقصر جلوه دهد؛ تا جايي که به رغم پيام‌ها و تاکيدات دولتمردان امريکا در حمايت او و دولتش، مي‌پنداشت امريکا و غرب قصد سرنگوني‌اش را دارند.

... ارتش اصولاً براي جنگ و مقابله با دشمن مسلح آموزش مي‌بيند و در بلند مدت توان مقابله با مردم بي‌دفاع را ندارد... به هر حال در اين روزها روحيه‌ي نظاميان روزبه‌روز ضعيف‌تر مي‌شد و فرار و نافرماني آنان افزايش مي‌يافت؛ تا آنجا که گاه سربازان به جاي مردم به روي فرماندهان خود آتش مي‌گشودند.

... در شب اول محرم تعدادي از مردم در برخورد با نيروهاي امنيتي به شهادت رسيدند.

... فرماندهان ارتش در نشست صبح روز يکشنبه 22 بهمن بي‌طرفي ارتش را اعلام کردند. بعد‌ازظهر همين روز با تصرف مراکز دولتي و تسليم شدن پادگان‌ها و مراکز نظامي و در نهايت کنترل راديو و تلويزيون از سوي انقلابيون، انقلاب اسلامي به پيروزي رسيد.

فرازهايي از کتاب انقلاب اسلامي ايران، انتشارات مجموعه‌ي انقلاب اسلامي، ويراست چهارم

vendredi, décembre 04, 2009

پارسال مي‌گفتم که لااقل دارمت.
امسال آن هم نه.
امروز جمعه سيزدهم، براي گربه روز نحسيه.

lundi, novembre 30, 2009

اول.
تتي آمده مهماني خانه‌ي ما. توي ماشين تا توانست ميو ميو کرد و سرش را تا جايي که جا داشت از لاي سوراخ‌هاي سبد بيرون آورد و زل توي چشممان و باز ميو کرد که يعني درم بياوريد. آمديم خانه اول غذا خورد، بعد از يک گوشه شروع کرد به گشتن و از توي هر سوراخي که بگوييد رد شد. از هر چيز آويزان‌شدني آويزان شد و هر چيز گار گرفتني را گاز گرفت. اين‌طور موجودي است اين گربه.

دوم.
امشب توي پارک که دور مي‌زديم، از توي جوب صداي معومعوي گربه مي‌آمد. سرک کشيديم ديديم يک بچه‌گربه‌ي زار و نزار افتاده آن تو، نا ندارد خودش را بکشد بالا. علي‌رضا درش آورد. آمد اين‌قدري آويزان پر و پايمان شد که انداختيمش توي کارتن، آورديمش خانه. حمام کرد و گرفت خوابيد. بايد زير بيست روزش باشد. بلد نيست شير بخورد، با سرنگ يک مقداري شير و عسل و زرده‌ي تخم‌مرغ داديم به‌اش. الان يک کمي جان گرفته و دارد توي خانه مي‌گردد. بايد بشاشانيمش.
تتي از اول هي سرک کشيد توي کار اين بچه. اول از کارتنش آويزان شد، بعد که داشت خشک مي‌شد، هي آمد نزديک بو کشيد. بعد سرک کشيد توي ظرف غذاش و خواست پوز بزند، نگذاشتيم. گربه‌ي جديد بلکه مرضي، کثافتي چيزي به خودش داشته باشد. بايد ببريمش دامپزشک. اسمش پره‌گرين توک است. مختصراً پي‌پين صدايش مي‌کنيم. زير گردنش سفيد قشنگي است و باقي تنش، خاکستري نارنجي. تتي کمي دورترش کمين مي‌کند و پيف مي‌کشد. ازش مي‌ترسد کمي.
کسي يک بچه‌گربه‌ي يتيم ِ بامزه نمي‌خواهد؟ صداي قشنگي دارد.

سوم.
پي‌ين را آخر شب توي کارتنش برديم گذاشتيم توي حياط، بغل باغچه. يک کهنه زير، يک کهنه رو. سردش مي‌شود. آتش گرفتم. يک جور رقت‌انگيزي آويزان مي‌شد به پاي آدم. کلي حرف داشت توي چشمش. عينهو بچه‌ي آدم. صبح علي‌رضا گفت گربه‌ي گنده‌اي آمده نزديکي‌هاش ايستاده و به آدم پيف مي‌کند. گفت شايد مادرش بوده. من دويدم پايين و ديدم بچه نيست. نه لاي گل‌ها بود، نه زير ِ ماشين ِ توي پارکينگ. تا صبح صدا کرده بود.

چهارم.
صر صبح صداي گربه مي‌آمد از توي حياط. سه تا سايز بودند. يکي آن مادره که از پشت پنجره هم براي آدم پيف مي‌کشيد، يکي يک سايز کوچک‌تر با راه‌هاي نارنجي سفيد و آن ديگري خود ِ خود ِ پي‌پين. اون ايستاده بود يک گوشه، نيم ساعت بعد نبود و دو ساعت بعد دوباره صدا کرد. نگاه کردم ديدم رفته توي کارتنش کز کرده و تنهاست. رفتم آوردمش بالا و توي راه باش طي کردم که من حال و حوصله‌ي با سرنگ شير دادن و پنبه به ماتحت مالاندن و پيش دامپزشک رفتن ندارم، بيايد عين آدم يک کاسه شير بخورد و بعد هم برود پي زندگي‌اش. لابد قبول داشت که همان توي راه خواست بپرد بيرون از کارتن. جان گرفته لامصب.
براي يک کاسه شير ريختم و کمي شکر روش پاشيدم. آوردم سرش را کردم توي کاسه، دست و پا زد، رفت آن‌طرف شروع کرد به ليسيدن دک و پوزش. به‌اش گفتم خر که تويي. ولش کردم رفتم پي کار خودم. پنج دقيقه بعد ديدم اين گربه‌اي که دلم مي‌سوخت بلد نيست شير ليس بزند، افتاده روي کاسه‌ي سيب‌زميني-هويج-پنير ِ تتي و دارد با اشتها مي‌خورد، انگار که از قحطي آمده. –بلکه واقعاً هم آمده-
تتي همچنان سايه به سايه دنبالش مي‌رود و هر وقت اين يکي برمي‌گردد طرفش، فرار مي‌کند. محل سگ هم به من نمي‌گذارد، فقط وقتي پي‌پين مي‌آيد آن قدر ناخن توي پايم مي‌کند که بلندش کنم، پايين پام حسودي مي‌کند.

ادامه دارد...

lundi, novembre 23, 2009

سيزدهم و چهاردهم آذر: يک جمعه و شنبه‌اي است که مي‌خواهم از زندگي‌ام بگريزم. يعني نمي‌شود که بمانم. شايد چمداني ببندم دوروزه بروم شمال، توي هواي سرد ِ آخر ِ پاييز، تنهايي زل بزنم به موج‌ها. شايد يکي را خِرکش کنم دنبال خودم که هي حرف بزنم براش و هي ساکت سر تکان بدهد. شايد پنج نفر، ده نفر را جمع کنم دنبال هم که برويم تفريح و به روي خودم نياورم. شايد هم ماندم همين‌جا، حرفي نزدم، چيزي ننوشتم و گذاشتم که بگذرد. اين يکي محتمل‌تر است از آدمي اين‌قدر محافظه‌کار.
اما امان از وقتي که خوابي.
امان.
«اون يه مرد ديگه بود. شما نبودين. اين از همه‌چيز مهم‌تر بود. يه مرد ديگه. يه طرف شما بودين، تنها، و طرف ديگه تمام مردهايي که من هرگز نمي‌تونستم بشناسم.»
لاموزيکا

dimanche, novembre 22, 2009

مي‌خواهم بگويمت که تو دوست ِ من نيستي ديگر. که من اگر بودم، آن شب سراغي از خودم مي‌گرفتم ببينم حالم چه‌گونه است. که تو نکردي تا هفته‌ها.

dimanche, novembre 15, 2009

نقشه‌ي انقلاب مخملي روي اندام تو: اين جاي گلوله‌ي بيست و پنج خرداد است، اين کبودي ِ باتوم ِ روز قدس، اين زخم ِ زنجير سيزده آبان.

jeudi, octobre 15, 2009

نگر تا اين شب خونين سحر کرد...

mardi, octobre 13, 2009

عاشق اين برنامه‌هاي يک‌دفعه‌اي ِ بي‌مقدمه‌ام. يک همچين سه‌شنبه صبحي که زنگ مي‌زنند که خانه‌تان اگر اين هفته خالي بشود، مي‌توانيد بياييد يا نه، و تو هول مي‌کني با تمام فکرهايي که توي سرت بود. از يک طرف پتو مي‌اندازي توي ماشين، از يک طرف ظرف‌ها را روزنامه مي‌پيچي، از يک‌طرف گيج مي‌زني که هنوز هيچي نشده بايد با اين در و ديوار وداع کني و اصلاً تازه هفته‌ي آينده قرار بود که تو بروي روي پله، پيچ لوسترها را باز کني که.

dimanche, octobre 11, 2009

دوست ِ دختر، همسايه‌ي طبقه‌ي پايين ماست. دوتايي آمدند خانه ببيند که اگر شد، دختر با همسرش بيايند اينجا براي زندگي. از من کم‌روتر بود وقت ِ خانه ديدن. نه توي کابينت‌ها را سرک کشيد، نه جاي گاز و يخچال و لباس‌شويي را سانت کرد، نه از پنجره سرک کشيد ببيند از خيابان چي پيداست. تخمش هم نبود که انگار که فکر کنم بعدتر مي‌رود توي خانه مي‌نشيند به عزا که پرده‌هاش اندازه نيست و چه‌کار کند. هي پچ پچ کردند و مقايسه کردند با طبقه‌ي پايين، پنج دقيقه بعد هم خداحافظي کردند. توي راه‌پله که بودند هنوز، صداي خنده‌شان بلند شد.
حسودي کردم.
دنيا اين‌قدري کوچک است که آدم يک شب توي بنگاه، وسط ِ بستن قرارداد خانه‌ي جديد، داستان زندگي کسي را مي‌شنود که مي‌توانست آينده‌ي خودش باشد، گذشته‌ي خودش باشد.

vendredi, octobre 09, 2009

خانه‌ي جديد، نزديک ِ ايستگاه اتوبوسي است که هر روز، نيم ساعت پيش از رسيدن به خانه از جلويش مي‌گذريم. شوفاژ دارد. آشپزخانه‌اش مقبول است. کمدديواري‌اش توي اتاق خواب است و در ِ صورتي‌اش، کمي از رنگ ديوارها تيره‌تر است. طبقه‌ي اول است و بالطبع، پله‌هاي کم‌تري دارد. خانم صاحب‌خانه، مسن است و مهربان و تر و تميز. در و ديوار خانه‌اش برق مي‌زد و توي دستشويي، حلقه‌ي گل آويزان کرده بود به سيفون. حمام را من نديدم، کسي توش بود، خانمي مسن‌تر از صاحبخانه با موهاي کوتاه طلايي که اصرار کرد بروم نگاهي بيندازم. مي‌گفت فرنگي هم دارد و اين براي من با زانودردم، غنيمت بود. سر ِ کوچه، بانک بود و دور و بر، پر از مغازه، از شير مرغ تا جان آدميزاد توي آن خيابان پيدا مي‌شود. جمشيد ساندويچي پيدا نمي‌شود اما، طول مي‌کشد هم تا سوپري نزديک ياد بگيرد هر روز قاطي ِ خريدها يک بهمن سوييسي بگذارد روز ميز. گمانم همين‌چيزهاست که آدم را دلبسته مي‌کند. اين خيابان است، اين آدم‌هاست که تو را وادار مي‌کنند بگويي خانه‌ي من اين‌جاست. در و ديوار دلبستگي نمي‌آورد اما، آدم زود به قفس جديد عادت مي‌کند.

mercredi, août 26, 2009

نويسنده تا مدت نامعلومي قصد ندارد در اين‌جا چيزي بنويسد.

mardi, août 25, 2009



وارطان!

بهار خنده زد و ارغوان شكفت
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
وارطان سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت

وارطان ! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست!

وارطان سخن نگفت
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت

وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شكست!
و
رفت...

samedi, août 22, 2009

بوي غريبه‌گي روزهاي اول را مي‌داد، باز که ديدمش.

dimanche, août 16, 2009

از ظهر که شنیدم، هی با خودم کلنجار رفتم که این را بنویسم؟ ننویسم؟ راست است؟ راست نیست؟ ساخته‌اند؟ واقعی است؟ ایرادهایی که به‌اش وارد است چه جوابی دارد؟ می‌نویسم، قضاوت برای خواننده.


آشنای ِ پدر ِ دوست ِ برادرم. لنج دارد. گاهی می‌زند به خلیج. من نمی‌دانم کجا می‌رود و کارش چیست. همین اواخر، یک جایی وسط آب، هلی‌کوپتر نظامی می‌آید کیسه‌ای برزنتی را پرت می‌کند پایین. کنجکاو می‌شوند، از آب می‌گیرند و در ِ بسته‌اش را باز می‌کنند. سه جوان‌ ِ نیمه‌‌جان ِ مدهوش هنوز زنده. به‌شان می‌رسند. دانشجو بوده‌اند. خانواده‌هاشان را خبر، و راهی‌شان می‌کنند.

راست است؟

vendredi, août 14, 2009

مفتخرم به اطلاع برسونم امروز ساعت‌دیواری ِ چهل و دو ساله‌ی خونه‌ی بابام اینا رو وقت ِ بازی فوتبال، در حالی که نتیجه هفت-یک به نفع ِ تیم ما بود، شکستیم.
ما الان توي اتاق قايم شديم که بابام وقتي از خواب بيدار شد نياد ما رو بکشه.
یعنی که من عاشق این تبریک‌های هیجان‌انگیز روز ِ تولدم.

mercredi, août 12, 2009

این‌جا دیگر خودم نیستم: بال‌ها بسته، دل تنگ.
زودتر برمی‌گردم.

samedi, août 01, 2009

- با آن که آقای خ. آن‌وقت‌ها خیلی به من امید داشت، من هیچ‌وقت هیچ‌چیز نشدم.
- من امروز احساس کردم آن داستان ِ موراویام.
- آب اهواز کثیف است. خیلی کثیف است. کثافت است اصلاً. آدم بود، برمی‌گشتیم که بوش به‌مان نخورد.
- آقای فلانی، من خیلی خوشحالم که شما مردید. من از شما تشکر می‌کنم. بابت مرگ شماست که تمام ِ امروز، یک لبخند گنده روی لب‌هام کش می‌آید و تمام نمی‌شود.

samedi, juillet 25, 2009

آن‌جا اصلاً جاي عشق‌بازي‌هاي دونفره است. جاي روياهاي بي‌پايان. جاي ِ من با تو.

mardi, juillet 21, 2009

کوچولوي شيرين ِ من که از کادوي تولدش اين همه ذوق کرده.
کوچولوي شيرين ِ من.
تولدت مبارک.

mardi, juillet 14, 2009

شبانه‌ي مستي (1)

مي‌گه: تو هم يه پيک بخور.
من نمي‌خورم.
سيگار توي دستمه.
اون دوتا توي بغل همديگه‌ان.
من نشستم روبه‌روش
سيگار مي‌کشم
ليوان رو مي‌گيره بالا و مي‌گه به سلامتي
مي‌گم نوش
اون هي مشروب مي‌خوره
هي مشروب مي‌خوره
اون دوتا هنوز توي بغل همديگه‌ان
سيگاره داره توي دست ِ من خاکستر مي‌شه.
رسماً حتي يک دونه از برنامه‌هاي تابستونم هم درست نشد.
هفته‌ي ديگه بعد از تولدش مي‌رم اهواز.

samedi, juillet 11, 2009

فرانچسکو حالا ديگر فقط گونه‌هايم را مي‌بوسيد. زماني فقط لب‌هايم را مي‌بوسيد و نوع ديگري را بلد نبود. بعد، فقط موقعي لب‌هايم را مي‌بوسيد که شب به من نزديک مي‌شد، و بعد عادت کرديم در رختخواب کتاب بخوانيم و ديگر اصلاً مرا نبوسيد. او ديگر از عشق خود نسبت به من حرفي نمي‌زد. شايد به نظرش عملي احمقانه مي‌رسيد، ولي عشق چيزي است که مدام احتياج داري بيانش کني و مدام دلت مي‌خواهد درباره‌اش بشنوي. من ديگر نمي‌دانستم در باطن او چه مي‌گذرد. فقط مي‌دانستم کي گرسنه است، کي تشنه است، کي خوابش گرفته، کي به پول احتياج دارد و کي گرفتار مسائل سياسي خود است.

از طرف او، آلبا دسس پدس

jeudi, juillet 09, 2009

امروز شد بالاخره. 18 تير ِ ده سال بعد.

اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو
اى بغضِ گل انداخته، فريادِ خطر شو
اى روىِ برافروخته، خود پرچمِ ره باش
اى مشتِ برافراخته، افراخته‌تر شو
اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى
از خانه برون چيست كه از خويش به در شو
گر شعله فرو ريزد، بشتاب و مينديش
ور تيغ فرو بارد، اى سينه سپر شو
خاكِ پدران است كه دستِ دگران است
هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو
ديوارِ مصيبت‌كده‌ىِ حوصله بشكن
شرم آيدم از اين همه صبرِ تو، ظفر شو
تا خود جگرِ روبهكان را بدرانى
چون شير درين بيشه سراپاىْ جگر شو
مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست
خود بر سرِ اين تن به قضا داده، قدر شو
فرياد به فرياد بيفزاى، كه وقت است
در يك نفس ِ تازه اثرهاست، اثر شو
ايرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است
ايران ِكهن در خطر افتاده، خبر شو
مشتى خس و خارند، به يك شعله بسوزان
بر ظلمتِ اين شامِ سيه فام، سحر شو
(فريدون مشيري)

mercredi, juillet 08, 2009

دوش ِ آب ِ داغ ِ داغ.
نيم‌پز شده‌ام.
همين روزهاي اواسط تيرماه بود که گمانم دخترکم دنيا مي‌آمد اگر مي‌گذاشتمش. امشب خوابم نمي‌برد. بلند شدم پست‌هاي آن روزهام را خواندم.
نوشته بودم مادر نشدن خيلي خاصيت دارد. يکي‌اش همين زخمي بود که خوب نمي‌شود، که خنده‌هات را کم‌رنگ مي‌کند. يکي‌اش اين حسرتي است که مي‌ماند بات که اگر مانده بود، حالا چه‌طور بود، حالا چه‌طور بودي. اين است که کيفيتي در هم‌آغوشي‌هات گم مي‌شود، کيفيتي که خواستني‌اش مي‌کند. اين است که گاهي به خودت حق بدهي رنج بکشي و هيچ چيز از اين بدتر نيست.

زخمه نزن
زخمه نزن ...

mardi, juillet 07, 2009

بعد انگار همه‌ي اين‌ها کافي نباشد، پايه‌ي يکي از کابيت‌ها در رفت.

mercredi, juillet 01, 2009

آيا انسان از زانودرد مي‌ميرد؟
اگر بله، من دارم مي‌ميرم.

lundi, juin 29, 2009

آدمي هستم به طور کلي گريزان از تلفن. هيچ چيز برايم سخت‌تر از گوشي برداشتن و تلفن زدن نيست. روانکاو بيکاري اگر پيدا بشود، احتمالاً ربطش دهد به کلاس اول راهنمايي، هم‌کلاسي‌ام تارا، مادرش. آن موقع اين‌طوري بود که من بچه‌ي يکي‌مانده به آخر، آدم تنهايي بودم که مادرش اجازه‌ي توي کوچه بازي کردن بهش نمي‌داد، با فاميل آشنا نبود و بزرگ‌ترين آرزوش اين بود که يک وقتي بنشيد بدون اين که کسي پرس و جويي کند، «دختري از محله‌ي هارلم» را تا ته بخواند ببيند چرا جزو کتاب‌هاي ممنوعه است. آن موقع يک‌هو تارا توي زندگي‌ام سبز شد و شد بهترين دوستم، حتي تا حالا که کم مي‌بينمش. اين‌طوري بود که من بيرون مدرسه هم کلي حرف داشتم براي زدن باش. گمان نمي‌کنم روزي بيشتر از يک ساعت تلفني باش حرف مي‌زدم. پدري داشتم که يادش نمي‌رفت بگويد: «سوخت!» طنز حرف‌اش بعدها برام روشن شد و خيلي طول کشيد اما تا زهرش ريخت. زهر ِ حرف ِ مادر تارا اما نريخت هيچ‌وقت که گفته بود من زياد به دخترش تلفن مي‌زنم و نمي‌گذارم درس بخواند.

سال بعدش بود که پدرم سکته‌ي اول را کرد و دو سال بعدش، دومي. بار اول همکار پدرم ماشين را آورد در ِ خانه. يادم هست که از پشت پنجره نگاش مي‌کرديم و بعد هلن آمد تو گفت بابا سکته کرده و برده‌اندش بيمارستان. بار دوم، شب بود. صبح که بيدار شديم، نبود. هيچ چيز نشنيده بودم. بيدار نشده بودم. صبح رفتم امتحان آز فيزيک. دلم خون بود. هيچ وقت نبخشيدم خودم را.

هيچ مرتبه‌اي کسي به من نگفت نگران نباش. هيچ کسي نپرسيد که تو نمي‌خواهي بيايي ديدن پدرت؟ بار اول تلفني باش حرف زدم و بار دوم نه. هميشه مادري، برادري، خواهري نگران‌تر از من بود که به اسم بزرگ‌تر بودن، گوشي را بگيرد و سير ِ دلش سيرآب شود. هميشه هم مني بود که چشم بدوزد به صحبت کردن ِ ديگران و چشم‌انتظار که زودتر خداحافظي کنند.

پدر که آمد خانه، چند روزي براش رختخواب انداختند گوشه‌ي هال. يادم هست که حرفي نداشتم به‌اش بزنم جز احوال‌پرسي ِ ساعات اول. يادم هست که مي‌گفتم چه خوب است که پدر حالا مي‌تواند کمي استراحت کند بعد از اين همه سال کار ِ بي‌وقفه براي ما. يادم هست که نفهميدم مردي که صبح تا شامش را کار و فعاليت کرده، حالا چه دلي دارد، چه دردي دارد، که اين‌طور آرام مي‌گيرد.

اين‌ها گمانم دليل ِ اين است که بعد ِ پانزده بيست روز، دستم نمي‌رود تلفن زدن به آقاي الف که دارد استراحت مي‌کند. هميشه دليلي مي‌تراشم. حالا ساعت بدي است، شايد استراحت مي‌کند، وقت ناهار شده، حالا لابد شام مي‌خورد، شايد خسته باشد.

اين را نوشتم براي آقاي الف، که بگويم جاي خالي چراغ روشن ِ جي‌ميل‌تان، بد درد دارد. نوشتم که پاش امضا کنم: به اميد بهبودي.

vendredi, juin 26, 2009

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن

۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.

۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری مجدد انتخابات هستیم.

۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.


پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی



Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events

1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."

2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.

3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.


A part of the large community of Iranian bloggers
July 26, 2009

mardi, juin 23, 2009

خواب مي‌بينم توي دست‌هام مي‌شکفد، پرپر مي‌شود، جان مي‌دهد.

dimanche, juin 21, 2009


نام‌اش ندا بود.
گوشه‌ي خيابان، توي دست‌هاي پدرش جان داد.
چنبره زده
بر گلوي همه‌مان
سکوت

vendredi, juin 19, 2009

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
و گر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گرمگاه سينه مي‌آيد برون، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده‌ي رنجور
منم، دشنام پس آفرينش، نغمه‌ي ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي‌لرزد
تگرگي نيست، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي‌گويي كه بي‌گه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است
سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست‌ها پنهان
نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگين
درختان اسكلت‌هاي بلورآجين
زمين دل‌مرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
...

jeudi, juin 18, 2009

بعدها نگاه ِ اين هفته‌مان که کنم، گمانم غير از شلوغي و بي‌خبري روزها، ياد اين عصرهايي بيفتم که جاي خاليت توي خانه، بدتر از هر گاز اشک‌آوري دلهره را از چشم‌هام بيرون مي‌ريخت. عصرهايي که مي‌ترسيدم. که نکند نيايي.

mercredi, juin 17, 2009

وزارت بهداشت بخشنامه صادر کرده که مجروحان همه بايد با ماشين شخصي -و نه آمبولانس- به بيمارستان سپاه منتقل شوند. تاکيد شده که به هيچ وجه مجروحان رو سوار آمبولانس نکنيد.

mardi, juin 16, 2009

ديشب برادرهاي ما به خانه برنگشتند

آن خس و خاشاک تويی، پست تر از خاک تويی، شور منم نور منم، عاشق رنجور منم، زور تويی کور تويی، هاله ی بی نور تويی، دلير بی باک منم، مالک اين خاک منم...

هنوز از آمار دقيق و اسامي کشته‌شده‌هاي ديروز خبري در دست نيست. به نقل از اين‌جا، ديشب 35 مجروح به بيمارستان رسول اکرم منتقل شدند که تا امروز 8 نفرشون مردند. خبرگزاري فارس نوشته: مرتضي تمدن اظهار داشت: متاسفانه برخي حاميان افراطي ميرحسين موسوي روز گذشته در پايان راهپيمايي بدون مجوز خود با سلاح گرم و سرد به برخي مراكز دولتي، انتظامي و نظامي حمله كرده و باعث كشته شدن 7 نفر و زخمي شدن 29 نفر و وارد شدن دهها ميليون تومان خسارت به اموال عمومي شدند.
اشپيگل نوشته 5000 نفر از نيروهاي سيدحسن نصرالله براي مقابله با مردم، به ايران اومدن و واقف تکذيب کرده. ابطحي و سعيد حجاريان رو گرفتند. لاريجاني راه افتاده ادعاي دلسوزي براي مردم مي‌کنه. احمدي‌نژاد به روسيه سفر کرد.

چند خانه توي اين شهر بي‌خبر مانده‌؟ کدام چشم‌ها گريان‌اند و به در خيره؟ جنازه‌ي برادرم کجاست؟

lundi, juin 15, 2009

يه پايگاه بسيج بالاي ميدون آزادي بوده. وقتي مردم اون‌جا بودن، تير هوايي مي‌زنن. مردم اعتراض و سنگ‌اندازي مي‌‌کنند. اون‌ها مردم رو به رگبار مي‌بندند. ظاهراً ده نفر کشته شدند، ولي آمار دقيق نيست. مردم ساختمان بسيج، و بسيجيا ساختمون‌هاي ديگه رو به آتيش کشيدند. اين رو يکي از بچه‌هايي گفت که اونجاها بوده.
ماجراي اون بابا رو شنيدين که رفته بود مکه، بعد ديده بود شلوغه، زيارت نرفته بود؟ اون منم که از چهارراه ولي‌عصر همراه جمعيت رفتم و مترو شادمان خسته شدم برگشتم.
جمعيت به شدت زياد بود. تقريباً خوب مي‌تونستن خودشون رو کنترل کنن و شعار ندن. فقط عين گاو همديگه رو هل مي‌دادن! آقا من نمي‌دونم، وقتي دو کيلومتر جمعيته که سر و ته‌اش معلوم نيست، هل مي‌دي که چي؟
يگان ويژه خيلي کم بود. کاري به مردم نداشتن و نون و ماست خودشون رو مي‌خوردن. يه ماشين هم هر نيم ساعت يه بار از خط بي‌آرتي رد مي‌شد که ملت يه سري‌شون به داد و فرياد و شعار دادن مي‌افتاد، يه عده به هيس و ساکت و خفه‌شو. همه هم متفقاً هجوم مي‌بردن به اون سمت که ببينن‌اش.
ظاهراً فردا پنج عصر ولي‌عصر دوباره قراره جمع بشيم.
گاردي‌ها ريخته‌اند توي کوي دانشگاه.
تهران امشب تا صبح بيدار است.

dimanche, juin 14, 2009

حامیان میرحسین موسوی فردا دوشنبه از ساعت 16 تا 18 در سراسر كشور راهپیمایی می كنند. در تهران این راهپیمایی از میدان انقلاب تهران به سوی میدان آزادی انجام می شود و میرحسین خود پیشاپیش راهپیمایان خواهد بود. این خبر را رییس ستاد میرحسین موسوی اعلام كرد.

جناب آقای محصولی وزیر كشور

با سلام
به استحضار می رساند جمعی از مردم در اعتراض به شیوه انتخابات درصددند روز دوشنبه 25/3/88 ساعت 4 بعد از ظهر راهپیمایی آرام در سراسر كشور برگزار نمایند ، خواهشمند است نسبت به صدور مجوز اقدام نمائید.لازم به یادآوری است مسیر راهپیمایی در تهران از میدان انقلاب تا آزادی به همراه سخنرانی جناب آقای میرحسین موسوی در میدان آزادی است.

با تشكر
24/3/88
بهزادیان نژاد
رییس ستاد میرحسین موسوی
مردم دو دسته شده‌اند. يا دوست، يا دشمن. دسته‌ي ديگري وجود ندارد.
ديشب اينترنت کند بود، نشد بنويسم. از دست‌آوردهاي رئيس‌جمهور مردمي است لابد که فکر مي‌کند مردم بالاي 64k لازم ندارند.
ما حوالي ِ هفت بعدازظهر بود که رسيديم ميدان ونک. شلوغ بود. مردم ايستاده بودند، اما کاري نمي‌کردند. نيروي انتظامي بود. پايين اما، بعد از پارک ساعي، ديگر مي‌شد دسته دسته گارد ويژه را ديد که گوشه و کنار براي خودشان خستگي در مي‌کنند. جوان بودند. وحشي بودند و وقتي دسته دسته براي ترساندن مردم راه مي‌رفتند، عين اورک‌هاي سائورون بودند. عين خودشان. تخت طاووس به پايين ديگر موتور سوخته بود کنار جوب و شيشه‌هاي شکسته توي پياده‌رو. مردم را متفرق مي‌کردند. آنجا هم شلوغ بود، ولي تنش‌هاي اصلي گذشته بود. تا ده مانديم ولي‌عصر. جز يکي دو گروه پراکنده کسي شعار نداد و اعتراض نکرد. لباس‌شخصي‌هاي چماق به دست ِ موتورسوار، مردم ِ معترض ِ خاموش را متفرق مي‌کردند. تعدادشان خيلي زياد بود. زيادتر از گاردهاي وپژه حتي. «برادر ارتشي، چرا برادرکشي» هم نمي‌شد براشان خواند. اين‌ها نمي‌فهميدند. اين‌ها از مردم نبودند.
برگشتن، پسري توي تاکسي مي‌گفت مطهري چند نفر را با تير زده‌اند. مي‌گفت خيلي شلوغ بود. مي‌گفت رحم نداشتند. هيجان‌زده بود. توي راه، دم ِ چند خوابگاه پسرانه شلوغ بود. آن‌هايي که بيرون بودند شيشه مي‌شکستند و آن‌هايي که داخل پشت ِ در ِ بسته بودند، پاي پنجره‌ها شعار مي‌دادند. جاهاي خلوت‌تر، گارد ويژه و نيروي انتظامي نبود ديگر. پسربچه‌هاي شانزده تا بيست ساله، با لباس شخصي و باتوم، توي هر محله ديده مي‌شدند. سلام بچه‌هاي بسيج مسجد محل. سلام مادرهايي که پسرهاتان را مي‌فرستيد برادرهاشان را کتک بزنند.
مي‌گويند هاشمي و موسوي توي خانه‌هاشان زنداني‌اند. فيس‌بوک و يوتيوب و توييتر هم روي همه‌ي خبرگزاري‌ها فيلتر شدند. اس‌ام‌اس‌ها هنوز قطع بود و ايرانسل آنتن نداشت. رئيس‌جمهور مردمي توي تلويزيون به مردم تبريک گفت و فاطمه رجبي ما را کودتاچي خواند. ما را.