dimanche, septembre 15, 2013
samedi, septembre 14, 2013
یه چیز بامزه در مورد خودم کشف کردهام. وقتایی که با یکی رفاقت میکنم، یا ازش انتظار رابطهی بیشتر دارم، یا ندارم. وقتی ندارم که هیچی، وقتی دارم، اگه اون به این انتظاره جواب نده، باهاش بداخلاق میشم و گند میزنم به اون رفاقت. یه بار یادمه، زمستون پارسال بود گمونم، میم بهم گلایه کرد که با من بداخلاقی، ولی اون روز که میم -الحمدلله تمام آدمای دور و برمون هم اسمشون با میم شروع میشه- اومده بود، باهاش میگفتی و میخندیدی. من یه علامت سوال گنده شده بودم که چته تو؟ من که باهات حال میکنم. بعدش کمکم رسیدیم به جایی که رابطههه کلاً رسید به سلام، خدافظ ِ زوری. دوباره اینطور شدهام و اینو از دست تکون دادن اون شباش فهمیدم، وقتی که به زور خندید و ناراحت بود که چرا نرفتهام جلو. خودم هم نمیدونستم اینطوره تا آخر ِ شب، وقتی روی مبل داشت خوابم میبرد.
خانوم هایده میخونن: باید مستا رو حد زد، به شلاق ندامت.
mercredi, août 28, 2013
mercredi, août 14, 2013
lundi, juillet 29, 2013
dimanche, juillet 28, 2013
vendredi, juillet 12, 2013
mardi, juillet 09, 2013
samedi, juin 22, 2013
نشسته بودم زیر دست فرح خانم. فرح خانم، خانوم چاقه ی من است. از این سر آرایشگاه تا آن سر، یک سره نفس نفس می زند و پاهاش را لخ لخ روی زمین می کشد. عکس های جوانی اش شبیه هایده است و روی در و دیوار خودنمایی می کند. هنوز خوش لباس است و گو این که به معجزه ی سیر اعتقاد فراوان دارد، یک بار هم نشده که موهایش نامرتب یا صورتش بدون آرایش باشد.
این پنجشنبه، رفته بودم پیش اش برای کوتاه کردن یا به قول خودش کودتا کردن. حالم خوش نبود و یازده و نیم- دوازده از خانه زدم بیرون. پاهام مرا برد تا دم آرایشگاه. مدل انتخاب کردم، سرم را شامپو زدند و نشستم روی صندلی. وسط کار، یک هو دو انگشتش را وسط ابروهام کشید و گفت: اخم هات رو باز کن. نفهمیده بودم اخم کرده ام. همان لحظه حالم خوش شد. تا همین حالا که ساعت ها جلوترم با تمام کردن یک عالمه کار ناتمام و کشف کردن یک سریال تازه و برداشتن یک بار گنده از روی دوشم. حالم خوش تر است. خوش تر می مانم.
vendredi, avril 19, 2013
روز گه شاخ و دم ندارد، بلکه یک روزی است مثل امروز.
ده دوازده روز است سیم کارتم خراب شده. من البته معمولا با کسی تماس تلفنی ندارم، بنابراین از کارم عقب نماندم. از زندگی ام چرا. صبح تا شب صدای ع.ر را نشنیدم برای ده دوازده روز. صبح -صبح که نه، ده و نیم یازده. شب سه خوابیدم. طبیعی بود- رفتم یکی از این دفاتر خدمات دولت یا یک همچین چیزی. آفتاب بود و من از آفتاب بدم می آید. چون بیست سال اول عمرم به قدر کفایت آفتاب خورده ام.
رفتم و طبعا هم کارم راه نیفتاد. باید زنگ می زدم یک شماره ی ایرانسل، رمز نم چیطو بگیرم و هیچ چیزی نداشتم باش زنگ بزنم. رفتم سر کار. آنجا با میم تلفنی دعوام شد و یک چیزی به ام گفت که دهنم باز بود تا عصر و هی ته دلم به خودم فحش دادم. به زمین و زمان هم. به آقای زمان نه البته. آقای زمان معلم فیزیک دبیرستانم بود و گاهی وقت ها داستان های بی مزه برایمان تعریف می کرد. خودش می زد زیر خنده و شانه هاش می لرزید و ما به خندیدنش می خندیدیم و بعدتر، اداش را در می آوردیم.
عصر ع.ر آمد دنبالم. اول رفتیم هایلند. چهارتا دانه لوسیون و شامپو و افترشیو برداشتیم با یک بسته شکلات که شب دست خالی نرویم مهمانی، یک شیشه مربای رژیمی و یک بسته پاستای گوش ماهی گنده. شد دویست و خورده ای. دویست و خورده ای آخه لامصب؟ آدم توی این خراب شده سر گنج هم که نشسته باشد، آخرش به خاک سیاه می نشیند.
از آنجا رفتیم چوبکده یک فقره دراور بخریم. توی آن ساختمان آدم دلش می خواهد گریه کند. بس که بعضی چیزهاش قشنگ اند و بس که سه طبقه با آن ویو حال آدم را خوب می کند. رفتم نیم ساعت فکر کردیم و یک چیز قشنگ گرفتیم که برایمان بفرستند. تقریبا تمام پس اندازم را دادم و این خیلی بهم فشار آورد، چون می خواستم پرده هم بخرم و دیگر پول نداشتم. در نتیجه برگشتیم خانه.
یک جای فرندز هست که چندلر راه اشکهایش باز شده و سر هر چیزی میزند زیر گریه. من هم راه دل به هم خوردگی ام باز بود و اپیزود آخر گیم آو ترونز بدترش کرد. هیوغ. اما عجب سریالی.
شب جایی دعوت بودیم. بد گذشت. توی راه برگشتن، به خودم قول دادم فردا بروم یک کیلو گوجه سبز بخرم، الویه درست کنم و ناهار برویم توی دل طبیعت.
حیف. سنم بالاتر از آن رفته که با یک کیلو گوجه سبز خودم را گول بزنم.
mercredi, avril 17, 2013
dimanche, mars 17, 2013
امسال هیچ حال و هوای عید نبود. نیست. صبح توی راه یکهو گفتم اِ، همهاش دو روز مانده. بعد آمدم لپتاپ را روشن کردم دیدم اِ، رسیدیم به آن تاریخی که ساعتهای وصل به اینترنت، یک ساعت میروند جلو. هوا هم که گرم. خانه هم که کثیف. اوف. تعطیلات دارد میآید با یک عالمه فیلم و کتاب و موسیقی. و خواب البته. از خواب در هیچ شرایطی نمیشود گذشت.
dimanche, février 24, 2013
نک و نالههای یک چاق از-خود-نا-راضی
حالا چه شکلی شدهام؟
پوستم تیره و کدر شده. سر زانو و روی بازوهام بی دلیل زخم است -یحتمل جذام. دستم خشک و پوسته پوسته. ناخنهام داغان. یک باد چسکی بهام خورد، سرما خوردم و یک هفته دماغم قرمز بود. شبها دیر میخوابم و جمعهها تا لنگ ظهر. یک زمانی بود که شش صبح جمعه میرفتیم کله پاچه میخوردیم ها. همین سه ماه پیش. بلکه هم کمتر. یا بیشتر.
mardi, février 19, 2013
samedi, février 16, 2013
مرثیهای برای ادبیات این مملکت
samedi, février 09, 2013
فاکینگ پی ام اس
سالهاست که این فکر لذت بخش رو دارم که کار نکنم. همیشه تصور میکنم خونه داری خیلی هم خوبه و آدم هزارتا کار نکرده میکنه و غیره. یه همچین وقتایی با چهار روز تعطیلی کافیه تا خل مشنگ بشم توی خونه. در حالی که تا زیر مبلها رو تمیز کرده ام حتی و قالیها رفته قالیشویی و تمام عضلات ماتحتم از این خونه تکونی پیش از موعد درد میکنه، سرم رو گرم پروژه ی خل خلانه ی شیرینی پزی کرده ام و بوی زنجبیل و وانیل و جوز هندی میدم و خودم رو لعنت میکنم.
چهارشنبه ی پیش قرار بود پیش خانم میرفندرسکی باشیم. من و میم. از دم شرکت راه افتادیم و توی مدرس به هم پیچیدیم. برنامه از این کافه ی در مسیر به اون کافه ی در مسیر، در نهایت ختم شد به خونه ی نازنین. نازنین هم البته ستون فقرات آفچی و یکی از تحسین کنندگان خالص و بی ریای کیکها و شیرینیهای منه. تعجبی نداره که حرفمون به جای متنهایی که قرار بود برای میم بنویسم، بکشه به ولنتاین و آفچی و شیرینی. در نهایت از روی تخمهام -اینجور آدم متفکری ام- تصمیم گرفتیم بیست تا بسته ی شیرینی درست کنیم و بفروشیم. در جا زنگ زدم به خواهرم و بهش سپردم جعبه درست کند و اینجوری بود که خودم را با چهل تا بیسکوییت مربایی، چهل تا مافین، چهل تا تی بگ قلب نشان، چهل تا بیسکوییت زنجبیلی و بیست تا کیک قلبی بدبخت کردم.
شیرینی پزی مثل بچه ی من می ماند. ترکیب و رنگ و عطر و هم زدن و آرد روی کابینت ریختن و کثافتکاری و اوف. اما امان از وقتی که آدم ماتحتش درد بکند و طاقت نیاورد سر پا بایستد. امان.
lundi, février 04, 2013
dimanche, janvier 27, 2013
samedi, janvier 26, 2013
jeudi, janvier 24, 2013
dimanche, janvier 20, 2013
mardi, janvier 15, 2013
mercredi, janvier 02, 2013
mardi, janvier 01, 2013
lundi, décembre 17, 2012
lundi, novembre 26, 2012
lundi, octobre 29, 2012
dimanche, octobre 14, 2012
دارو. قحطی دارو آمده و روز به روز راحتتر میشود که آدم از این زمین بدش بیاید.
گاهی فکر میکنم اگر به این زودی سفر نروم، دق میکنم. چه لذت ِ کوفتیای دارد سفر توی خودش که آدم را اینطور اسیر میکند؟ یا حتی نه، وقت داشته باشم. وقت داشته باشم غذا درست کنم، کتاب بخوانم، قدم بزنم، و یک کار دم ِ دستیای مثل یک جفت کفش خریدن را اینقدر عقب نیندازم. پول هم البته بد چیزی نیست. حاضرم یک عالمه داشته باشم.
من چه عطری دارم راستی؟
دو ساعتی است منتظرم بیاید برویم. اینقدر گذشته که دلم میخواهد تمام نشود. از راه نرسد و من همینجا، روی همین صندلی، آنقدر بنشینم تا ریشه بدهم و سبز بشوم.
mardi, octobre 09, 2012
امروز از روزهای سگی بداخلاقی است که نه مغزم کار میکند، نه یک کلمه حرف ِ درست و حسابی مینویسم، نه هیچچی. از صبح این راهنمای آمستردام جلوی رویم باز است برای تکمیل و ویرایش. آنقدری که کند پیش میرود که دارم سر خودم داد میزنم. به چه امیدی زندهام؟ که بروم خانه، ماکارانی بریزم توی گوشت پختهی ادویهزدهای که چند روزی است مانده توی یخچال و مختصری سبزیجات هم قاطیاش کنم تا بپزد. بعدترش هم یحتمل مایهی کتلت درست کنم که فردا سر ِ بیشام زمین نگذاریم. بلکه هم کوکو. به طرز وصفناپذیری این روزها ویار غذای تازه میکنم. (هر کی فک کرد حاملهام، خره!)
خب. حالا دست کم شش ساعت بعد است. دقیق نمیدانم. لپتاپم احتمالاً داغان شده و هیچ فکرش را هم نمیکنم که چهقدر یا چهجوری. به کامپیوتریمان پیغام دادم که لپتاپم خودبهخود خاموش میشود، جواب داد روشناش کن. اینقدر نفسکشیدن برام سخت شده بود که یک آژانس گرفتم برگشتم خانه. و تمام مدت هی داشت بار روی شانههام سنگینتر میشد و نمیفهمیدم چرا. امروز از کدام دنده بیدار شده بودم راستی؟ برگشتم خانه، دست به لپتاپ نزدم، ماکارانیام را پختم و ناهار و شام ِ تنهاییام را یکی کردم، یک بسته گوشت درآوردم و سیبزمینی و پیاز و ادویه و نمک و آرد نخودچی. ورز هم دادم حتی، اما هنوز همانطوریام. دلم میخواست حوصله داشتم یک جور شیرینی جدید امتحان میکردم، اما بدبختیام این است که هیچ وقت هوس هیچ چیز نمیکنم و این خیلی دردناک است که همه به آدم بگویند دستپختت خوب است، اما خودت چیزی نفهمی از طعم و بوی غذا یا هر چیز دیگر.
با یک آدمهای دلچسبی دارم معاشرت میکنم که بهتر است زودتر قطعاش کنم، وگرنه میترکم. دیشب دوستم زنگ زد، گفتم داریم میرویم کلهپاچه، میآیید؟ جواب ناخودآگاهم نه بود. چرا؟ چون قبلاً که جمعِ بهدل نمیدیدم زیاد، ید طولایی داشتم و دارم در کنسل کردن برنامههای دور همی. نمونهاش؟ همین چند روز دیگر که از همین حالا نمنمک دارم نقشه میکشم که چهطوری نروم. خوشبختانه عقل کردم و قبل از جواب ِ ناخودآگاه، سی ثانیه فکر کردم و دیدم که آره، خیلی هم دلم میخواهد بروم. پس رفتم. و میدانید چی؟ کلهپاچه از آن غذاهایی است که اگر با جمعی بخوری که رودربایستی داری، یا راحت نیستی، یا هر چی، زهرمارت میشود. دیشب اما تا خرخره خوردم و خندیدم و غیبت کردم و خوشگذراندم. تازه ظهر جمعه هم قرار ِ ترهبار گذاشتیم به صرف ِ دیزی چرب و چیلی ِ لذیذ. آدم باید کسانی که از جنس ِ خودش هستند را نزدیک نگه دارد.
البته به شرط این که نترکد!
از خارج برای بچهام اسباببازی سوغاتی آوردم. چندتا موش و توپ پلاستیکی. دوستشان دارد. غیر ِ وقتهایی که برای خودش ولو میشود روی مبل، کم پیش نمیآید که سر راه یکی گاز هم از موشش بگیرد یا با توپش بازی کند.
آدمهایی هم هستند که خیلی علاقه دارند پا روی دیگران بگذارند و خودشان را بالا بکشند. جمع کنند خودشان را.
کمکم داریم خراب میشویم همهمان. اپیلیدیام زیر پرتابهای طاقتفرسای توتی طاقت نیاورد آخرش و به رحمت ایزدی رفت. صبح کتری ِ چایساز روشن نمیشد، لباسشویی آخرهای عمرش رسیده، من از زانو به پایینم با دو قدم راه ِ سرپایینی و از پله بالا- پایین رفتن بیحس میشود و کمردردهای گاه و بیگاهم هم که گفتن ندارد. خدا آخر و عاقبت همهی جوانها را بهخیر کند!
lundi, septembre 17, 2012
mercredi, septembre 12, 2012
mardi, septembre 04, 2012
lundi, septembre 03, 2012
mercredi, juillet 18, 2012
dimanche, janvier 29, 2012
mercredi, janvier 04, 2012
جلسهی اول کلاس ترجمهی نظم و نثر (که به احتمال زیاد من سرش حاضر نبودم) استاد که قاعدتاً فکرهای بیخودی دربارهی ما کرده بود، بهمان تکلیف کرد که تا آخر ترم برداریم یک مقدار شعر یا متن ادبی را از فارسی به فرانسه ترجمه کنیم. با تاکید روی این که تا حالا ترجمه نشده باشد. اول فکر کردم بروم سراغ شوهر آهو خانم. بعد از خودم پرسیدم که در مورد تسلط خودم به فرانسه چی فکر میکنم؟ رفتم سراغ سمفونی مردگان. یک دور خواندمش که تصمیم بگیرم کجایش را ترجمه کنم و از آن موقع تا حالا هی یک چیز دردناکی ته ذهنم دارد برای خودش وول میخورد.
بهمنماه ِ عظیمی دارد برای خودش شروع میشود. یک وقتی قرار بود تکلیف باقی ِ من را مشخص کند. اما خوب، خودم از چند وقت پیش فهمیدم که هیچ اتفاقی نمیافتد. که من، که ما، آدم تغییر نیستیم.
یک اخلاقی دارم برای خودم که ظرفیت تحمل کثافت درم گاهی وقتها پر میشود. الان هم پر است. خیلی وقت است که پر است. دارم خل میشوم. اول صبحها که مجبورم از خانه بزنم بیرون، نزدیک است جیغ بکشم. بدجور لازمم که بروم توی لاک خودم. آدم نبینم. حرف نزنم. بدتر از آن، حرف نشنوم. هیچ برام عادی نمیشود که بعضی آدمها چطوری است که به خودشان اجازه میدهند این حجم عظیم کثافتشان را روی دیگران خالی کنند.
البته گفتم بودم. علیرضا همیشه استثناست. همیشه.
lundi, janvier 02, 2012
چهارشنبه سر ظهر نیم ساعت زدم بیرون. چندتا خیابان پایینتر از ما، دو- سه تا گلوگلدانفروشی ردیف شدهاند کنار خیابان. از اینها که جان میدهند آدم قبل بهار یک سری بهشان بزند و بو بکشد و نگاه کند و بخرد. یک عالمه گل و گلدان بود از هر رنگ و بو. یکی از خوشگلترینهایشان را برداشتم با دوتا دانه کاکتوس. چک هم کردم که حتماً تیز باشند.
شب زود رفتیم خانه. شش نشده، رسیدیم. طبعاً آمد دور گلدانها به بو کشیدن. از آن روز کافی است من را کنار گلدان ببیند که دستی به برگهاش میکشم یا آبش میدهم. همان موقع نمنمک میآید نزدیک؛ مدلِ من که با تو کار ندارم. بعد یکدفعه جست میزند یک تکه برگ به دندان میگیرد و در میرود. اما وقتی نیستیم، کاری به کارش ندارد و عددی حساباش نمیکند.
پنجاه بار باز کردم که ایمیل بزنم به آدم مربوطه و جریان را برایش توضیح بدهم. نتوانستم. اوف. آدم نباید حرف بزند. اصلاً. وگرنه خراب میکند. من که اینطوریام. هزار بار بیشتر شده جایی حرفی بزنم که نباید.
معمولاش اینطور است که برای من ایمیلهای فورواردی زیاد میفرستند، چون دستم توی این بیزینس است. امروز یکی از همکارهای پارهوقتم که دست بر قضا آقای بسیار بسیار محترمی است، یک ایمیل برایم فرستاد که توی سابجکتش ممه و لولو داشت و یکجور مبارزهطلبی به حساب میآمد. باز کردم دیدم یک خانمی با پستان گندهی آویزان دارد بهم لبخند میزند. هنوز عکسالعملی نشان ندادهام. بلکه هم یکی از ایمیلهای خودمان را بر این مبنا بنا کردم و فرستادم برای مشتریها. با یک خانم پستانگنده کارهای زیادی میشود کرد.
سر راه رفته بودم خرید. یک عالمه سبزیجات و مخلفات غذا. خانه که رسیدم، شلوار نکنده رفتم توی آشپزخانه. سالاد درست کردم با یکجور سبزیپلو میگوی مندرآوردی که پر از چیزهای خوشمزه بود و بورک. آخر شب، سالاد رفت توی یخچال و پلو شروع کرد به دم کشیدن و بورک هم که جایش توی فر بود. جنازهای بودم که ساعت کوک کرد و رفت توی تختخواب. عوض یک ساعت بعد، شش ساعت بعد پا شدم. بوی غذای ته گرفته پیچیده بود توی خانه. زدم زیر گریه.
آخ که تحمل کردن بعضی روزها، بعضی آدمها، بعضی اتفاقها، چهقدر سخت است.
dimanche, décembre 11, 2011
عصری جنازهام رسید خانه. یعنی تو بگو یک اپسیلون حالم فرق میکرد با شبهایی که نه میرسیم. از آن وقتهایی هم بود که آدم مادر لازم است؛ باید برود در خانهی مادرش، یک چای بخورد، قابلمهی ناهارش را تحویل بگیرد، برگردد خانه. من وقت گشنگی خیلی بیشتر دلم برای مامانم تنگ میشود.
به زور بلند شدم غذا درست کردم. شب دیر آمد. بغلش کردم. بوی خنکی میداد.
دو
آخ که چه ولویی نرم و خوبی داشتم قاطی ترشی هفت میوه. بعضی بعدازظهرها آدم اصلاً نباید از روی تختخواب بلند شود. باید با لپتاپ و کتاب و خوردنیهایش همانتو بماند. اینجور وقتها کار هم میشود کرد. حتی.
سه
هفت صبح زدیم بیرون. چرا؟ چرا؟ واقعاً چرا؟ به قول بابام، خدا ازمان برگشته بود. جمعه بود. رفتیم لبنیاتی نزدیک خانهی برادرم. رفتیم ترهبار. کلی خرید کردیم. با ماهی و میوه و یک عالم انار و سرشیر و ماست و پنیر برگشتیم خانه. صبحانه خوردیم. انار دان کردیم. اینجور کارها. بعد هم خوابیدیم. حد ندارد که این زندگی چقدر به من خوش میگذرد. چه تجربههای سادهی لذیذی پشتاش دارد.
چهار
دارد غر میزند. از صبح تا شب غر میزند. هر روز. هر دقیقه. من خودم زیادی اهل غرم. علیرضا میداند. اما آخر اینقدر؟ به نظرم یک چیزی شبیه پوزهبند باید اختراع شود که گلوی آدمی که بیشتر از یک حد معینی غر میزند را فشار دهد. برای سلامت روان بقیهی آدمها لازم است.
پنج
ساعت شش عصر، توی خانه بودیم. ماهی خوابانده بودم که سرخ کنم برای ناهار دیروقت. بابام زنگ زد. اینجا بود. هزار کیلومتر و یازده ساعت آنورتر. یک چیزی سق زدیم رفتیم پابوس.
شش
همهاش جنازهام. تمام مدت. یک جنازهی قوز کرده روی کیبورد که چشمهاش خستهاند و نا ندارد از جاش تکان بخورد. انگلیس خر است. برزیل خر است. چهار سال است که ما دوتا یک سفر آرام و خلوت و کمجمعیت لازم داریم. چهار سال است.
این چهارشنبه؟ طبق معمول. امسال میشود پنج سال. دارم پیر میشوم. عیبی ندارد. میارزید به این لحظههاش.
jeudi, décembre 01, 2011
یک ماه- دو ماه- سه ماه پیش (متوجه شدهاید که بنده درک درستی از زمان گذشته ندارم) با رئیسم دعوا کردم. سر این که رئیسم عیده داشت همهی ما برای برنامهریزی دقیقتر باید از Outlook استفاده کنیم و من مخالف بودم. من با تکنولوژیهای جدید به طور کلی میانهی خوبی ندارم. نمونهاش همین پلاس. به طور جزئی اما برای بعضی تکنولوژیها جان میدهم. مثلاً گودر. در این قسمت از برنامه، حضار باید به گریهی دستهجمعی بپردازند.
چند وقت بعد از آن ماجرا، من هنوز برنامهی کذایی را نداشتم و این مکالمه هر هفته در دفتر تکرار میشد:
- منصور: علی، برای هدیه Outlook ریختی؟
- علی: میگه نمیخوام.
- منصور: نه، حتماً بریز.
- علی: هدیه پاشو برات Outlook نصب کنم.
- من: نمیخوام.
همانطور که از این مکالمه فهمیدید، طفلک علی!
چند هفته بعد (انتظار ندارید که من دقیقاً بگویم چند هفته؟) یک روز شنبه، پسرم وقت دکتر داشت، اما رئیسم به من مرخصی نداد. یک خوبی ِ وبلاگنویس بودن این است که آدم میتواند تصمیم بگیرد آبروی رئیسش را ببرد و بگوید رئیسم به من مرخصی نداد، یا آبروی خودش را ببرد و بگوید از بس چند وقت بود هی میرفتم مرخصی، رئیسم به من مرخصی نداد.
به هر حال. من آه کشیدم، اما متاسفانه آهم دامن خودم را گرفت. هر چند که شلوار پایم بود. با همین شلوار رفتیم اتاق بغلی ناهار خوردیم و برگشتم دیدم اثری از ویندوز روی لپتاپم نیست. هو آی تراید ترن ایت آف اند آن اگن؟ یس. و شما باید آیتی کراود دیده باشید.
به هر حال افاقه نکرد. سه تا آقای مهندس هم پایش نشستند، پس نمیتوانید بگویید من بیعرضه بودم. خلاصه کنم، مجبور شدم فرآیند بورینگ نصب کردن ویندوز و همهی برنامههای سابق را تکرار کنم. در حین این عمل، نمیدانم به چه علت آن تیک کذایی Outlook را برنداشتم و چون خیلی کارمند نمونهای هستم، حتی ایمیلم را هم بهش دادم و گذاشتم برود شروع کند ایمیلهایم را بیاورد. طبعاً بعد از پنج دقیقه حوصلهام سر رفت و منصرف شدم و برنامه را بستم. تا دیشب.
دو سه روزی بود که من آدم مهمی شده بودم و مسئولیت یکی از ایمیلهای شرکت را به عهده گرفته بودم. با همین برنامهی کذایی. اگر نمیدانید، اجازه بدهید تاکید کنم که ما در زورق انسانهای وظیفهشناسی هستیم و به سرعت به مکاتبات وارده پاسخ میدهیم. به همین دلیل این برنامهی کذایی را همیشه باز میگذاریم و وی برای خودش ایمیلهای قدیمی انسان را میگیرد و انسان چون موجودی است که ذاتاً مرض دارد، مینشیند بعضیهایشان را هم حتی میخواند.
همین.
mardi, octobre 04, 2011
میگفتم. یک مقدار دیر رسیدم. یک کلاس بورینگ و بیمزهای داشتم که مسلمان نشنود، کافر نبیند. بعد ِ کلاس رفتم دوتا لیوان چایی یک بار مصرف خوردم، اما دیگر دیر شده بود و یک ساعتی که بیکار بودم، سرم یواش یواش شروع کرد به گزگز کردن.
بعدش ترجمه داشتم. جلسهی قبلی هم نرفته بودم و ناکس همان روز اول یک صفحه ترجمه داده بود به ملت. خوبیاش این بود که عین گاو نشستم که هر کی حل کرده بود، جواب بدهد و کاری به کسی نداشتم. داشتم این مسئلهی مهم را برای خودم حل و فصل میکردم که یک وقتهایی باید بروم توی قرنطینه و آدم نبینم. نمونهاش امروز. همین که از خانه زدم بیرون و به محض این که بغلدستیام شروع کرد به سرفه و عطسه و اخ و تف، یک فکر توی سرم بود که یا بزنم کسی را لت و پار کنم، یا بروم انصراف و استعفا بدهم و خانهنشین بشوم و تا آخر عمر پایم را از خانه بیرون نگذارم و آدم نبینم. یک فوبیای عجیبی به همهی آدمها پیدا کردهام. همه. بدون استثنا. برای اینجور مرضها باید یک درمانی پیدا کنند. من نمیدانم این دانشمندها چرا سراغ مباحثی مثل سرعت نور و غیره میروند. ما آدمها مشکلات ملموستری داریم.
البته علیرضا همیشه استثناست. همیشه.
از دانشگاه آمدم بیرون. سر میدان شهرک یک گله ایستاده بودند که به زن و بچهی مردم گیر بدهند. فحش دادم و آستینم را کشیدم پایین. آستینی که تا خورده تا نزدیک آرنج، تنها نکتهی قابل توجه در این گونیای است که به اسم لباس تنم میکنم. برای این که دلم نمیخواهد دوباره من را بگیرند ببرند وزرا و یک کاغذ آچار با اسم و مشخصات و اتهام ِ عفت عمومی بدهند دستم و عکس بگیرند.
سوار تاکسی شدم رفتم ونک. آنجا هم یک گلهی دیگر بود. رفتم داروخانه ویتامین بگیرم و نوافن. آستینهایم را هم کشیدم پایین ضمناً. دوباره. آمدم بیرون، از کنارشان رد شدم، و دیدم همان گروه- گله- حیوانها- کثافتها- بیوجدانها- پفیوزها- جاکشها- پدرسگهایی هستند که من را گرفته بودند. چه حالی داشتم؟ اول مرغ بود یا تخممرغ؟
البته صادقانه اگر بگویم، از ردیف کردن بعضی عبارت در این جمله پشیمانم. برای مثال جاکش. جاکشی یک شغل است. من اگر بچهام جاکش باشد خیلی سربلندتر خواهم بود تا این که با دار و دستهی تفتیش عقاید اسلامی بپلکد. به هر حال هر کس یک نظری دارد.
خیلی دنبال یک بهانه گشتم که سر کار نیایم، اما متاسفانه چیزی پیدا نکردم. مجبور شدم بیایم. طبق معمول تا پایم را گذاشتم توی دفتر و بلافاصله آشپزخانه، با این حقیقت تلخ مواجه شدم که تازه توی کتری آب ریختهاند و آب جوش نداریم. برای یک میلیون و دویست و سی و دو هزار و چهارصد و بیست و سومین بار در این تابستان گفتم هانی، ایتز آس. (توضیح: تابستان یک مفهوم است نه یک فصل، هنوز هم تمام نشده.) یک لیوان آب ریختم، یک دانه قرص جوشان پرتقالی ِ گه انداختم تویش، یک نوافن خوردم و نشستم پای کامپیوتر.
خبر: یک خانمی به اسم آمنه، رفته حمام خوابگاه. توی چاه حمام، اسید ریخته بودند بدون این که به دانشجوها اعلام کنند که نروید حمام. این خانم توی حمام بر اثر استنشاق اسید، مرده. مسئول خوابگاه گفته که این دختر از اول افسردگی داشته و رفته خودش را کشته. به همین راحتی.
به عنوان آدمی که یک هفته است قابلیت آدمکشی را در خودش میبیند، داوطلب میشوم که بروم مسئول پفیوز خوابگاه را ببندم به گلوله. همینطور چند نفر دیگر را. توی این مملکت باید از بعضی قابلیتها استفاده کرد.
dimanche, septembre 25, 2011
آغاز سال نو، با شادی و سرور
متاسفانه مشکلی که اخیراً با آن دست به گریبانم، خوابیدن تا لنگ ظهر است. من سابقاً از این عادتها نداشتم؛ یک دورهای را یادم میآید که شش صبح جمعه بیدار میشدم و جانم به لبم میرسید تا خانواده بیدار شوند و معاشرت کنیم. فکر میکنم از عوارض پیری، زیاد خوابیدن است. به هر حال شکایتی ندارم. لنگ ظهر بلند شدم و شروع کردم به چرخیدن دور خودم. طبعاً علاقهای نداشتم بروم سر کار. محیط کار حتی اگر بهشت موعود هم باشد، بعد از مدتی خستهکننده میشود و متاسفانه رئیسهای من آدرس وبلاگ کارمندانشان را احتمالاً برای چنین موقعیتهایی نگه داشتهاند و نمیتوانم توضیح بیشتری بدهم.
بله. بلند شدم دیدم یک ایمیل دارم از رئیسم. ایمیل اول صبح از رئیس آدم معمولاً خبر خوبی نیست و این یکی هم نبود، اما پیرامون موضوع نامه، اوقات مفرحی داشتم. موضوع بود: MOM. اول حدس زدم آقای رئیس نامه به مادرش را اشتباهی برای من فرستاده، اما خوب، آدم معمولاً از مادرش سراغ صورتجلسهی هفتگی را نمیگیرد. گمانم منظورش مینیستری آف مجیک بود. خیلی خوشحال شدم که اینجور چیزها حقیقت دارند.
به هر حال، بلند شدم هری پاتر چهار را گذاشتم برای خودش پخش بشود و رفتم سراغ ظرفهای کثیف. بعدش هری پاتر پنج و همین پیش پای شما هم ششمی. دلم میخواست شیرینی درست کنم، اما شیر نداشتم. حیف که حال نداشتم پایم را از خانه بگذارم بیرون، وگرنه هم سبزی خوردن میگرفتم، هم میوه و هم شیر. به هر حال. یک خمیر مندرآوردی درست کردم و تهچین بار گذاشتم. در حال حاضر، رونالد ویزلی با دختری موسوم به لوندر براون روابط نامشروع برگذار کرده و بوی تهچین پخش شده توی خانه.
حیف که نیستی.
samedi, septembre 24, 2011
دیزی را با ترشی و مخلفات گذاشتیم روی میز. مختصری ترشی سیر هفت ساله داشتیم که پدرم تهاش را درآورد و من با عشق زل زدم بهاش. رژیم غذایی دیابت- قلب پدرم روی زندگیاش یک اثر داشته و آن حسرت همیشگی برای غذاهای رنگارنگ و خوشمزه است. برای همین، معدود دفعاتی که توی خانهی ما غذا میخورد و مثلاً ماهی آبپز با سیبزمینی و مخلفات یا کوکوسبزی ِ رژیمی یا رشته پلو با مرغ به دهانش مزه میکند، من کیف میکنم.
بعدازظهر برایمان لکچر یک لیوان شراب قرمز در روز داد. سعی کردم پدرم را کمی با زندگی خودمان آشنا کنم و در نتیجه نشستیم با هم یک کمی شراب خوردیم. یک شیشه هم بهاش دادیم. سفارش کرد به مامان چیزی نگوییم. یک وقتی را یادم میآید که بابام مثلاً از درس نخواندن برادرم عصبانی بود؛ مینشست روی سجاده، قبل از نماز یک دل سیر به خدا و پیغمبر فحش میداد. سناریوی جدیدش به مذاق من یکی که خوشتر آمد. منتظرم یک سفر حج هم برود تا یک بعدازظهری مثل دیروز با یک شیشه ویسکی فرد اعلا مستاش کنم. بعدش یک رساله مینویسم تحت عنوان ایدئولوژیهای خانوادهی آقای کاف. در مورد این که با این رساله چه کارهایی میشود کرد، هنوز نظری ندارم.
به هر حال پدرم بدون حادثهی اضافهای خداحافظی کرد و رفت. در را بستم، شلوار جینم را کندم، یک سیگار روشن کردم و به این فکر بودم که اگر یک روزی جلوی پدرم سیگار هم بکشم، دیگر غم و غصهای ندارم.
samedi, septembre 17, 2011
بیست بار باز کردم یک غر مبسوط بزنم و آخرش کسشعر خندهدارتری پیدا نکردم که پاراگرافام را باش شروع کنم. جریان از این قرار است که اول تابستان دیدیم چندتا تپهی مختصر جلوی رویمان است. پاشنه را ورکشیدیم و زدیم به جاده و یکهو چشم باز کردیم دیدیم افتادیم توی یک چالهی گه. اوف. چه تابستانی است و تمام هم نمیشود.
وقتی عروسی کردیم، دو سه سال اولش خیلی سخت بود. پول نداشتیم و بلد نبودیم چطوری میشود توی یک منجلابی که اسمش بیپولی است، فرو نرویم. خیال میکنم همان دو سه سال اول بود که تکلیف باقی عمر ما دو تا را مشخص کرد. یعنی وقتی آن حجم عظیم نکبت را توانستیم از سر بگذرانیم، دیدیم که دیگر چیزی نیست که به این راحتیها غافلگیرمان کند.
سخت بود، میدانید؟ برای او بیشتر.
من به شانس اعتقاد ندارم. البته به خدا هم اعتقاد ندارم، اما آن یک حرف دیگر است. به شانس اعتقاد ندارم، اما اسم این سلسه اتفاقات بعضاً خندهدار را اگر نشود بدشانسی گذاشت، پس باید چی گذاشت؟
روز تولدش، پول نداشتم. دو ماه گذشته و هنوز جایش درد دارد. خیلی درد دارد.
من خیال نمیکردم برادر آدم میتواند اینقدر مشکل باشد. البته برادر خودم مشکل بود، اما خیال نمیکردم برادر علیرضا با این حجمِ... اسم این یکی را چی بگذارم؟ یک هفته است که فکرش را گذاشتهام یک گوشه و سراغش نمیروم. سراغ یک چیزهایی را اگر بگیرم، دیگر نمیتوانم سر پا بایستم.
بعد یک آدمهایی هستند که توی رویت میایستند و دروغ میگویند. دروغ میگویند.
اهواز که بودیم، همهچیز آرام و ملایم بود. درد نداشت. رنگ تند و تیز تویش پیدا نمیشد. سر صبح تلفن زنگ نمیزد بپرسد کی میرسی. زنگ نمیزد بپرسد دیتابیس فیلان، بیسار (این جمله نشانگر توجه عمیق من به مسائل کاری علیرضاست) و هیچ شبی آدم مجبور نبود راس ساعت دوازده به خودش بگوید که ای وای، صبح خواب میمانم. خسته که بودیم میخوابیدیم و سر صبح که دلمان میخواست بیدار بشویم، میشدیم. بعد برگشتیم سر خانه و زندگیمان و یک دفعه همهچیز رفت روی دور تند.
بالاخره که مجبورم فکرشان را بکنم. چه بهتر الان که تو کنارمی.
یک فیلمی بود به اسم مورچهها اثر موریس مترلینگ. من الان یکی از آن مورچههام که تند تند میرود؛ اما بدبختی این است که به لانه نمیرسد.
یک چیزهای کوچکی هستند که سه ماه جمع میشوند و یک شبی مثل امشب، سرریز میکنند.
تازگیها بلد نیستم چطوری بنویسم. اول و آخرش هم از همه سختتر است. جملههام توی هوا میمانند. باید یک فکری هم برای این بکنم.
این هم روی باقی. یک وقت دیدی تا صبح آب شدم و جایم بیدی رویید که این بادها خماش نمیکردند.
