dimanche, septembre 15, 2013

دل نرم و نازکی دارم. دلم می‌خواد برم خونه، هاول‌ز مووینگ کستل ببینم و قلقلک بشم از عاشقیت.

samedi, septembre 14, 2013

چند ماهه که دارم تماشا می‌کنم و حرف نمی‌زنم. چند ماهه که حناق گرفته‌ام و صدام درنمیاد. توی ذهنم به هر دری زدم و به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم. در واقعیت؟ در واقعیت به دو تا در ِ کوچیک، تقه زدم و در رفتم. افاقه هم نکرد طبعاً. اهمیتی هم ندادم البته. خیلی وقته که اهمیتی ندادم و این نهایت ِ میم رو می‌رسونه که بعد از سه سال، من رو تبدیل کرد به آدمی که دیگه اهمیت نمی‌ده. الان صرفاً از این ناراحتم که کل قضیه، برای من تبدیل شده به یک «به تخمم»ِ گنده. شاید یه روزی هم دهن باز کردم و حرف زدم. نه با میم، که با خودم. رک و راست. بی پرده. بی حاشیه. هنوز نرسیدم به اون‌جا ولی. الان اول یه راه پر پیچ و خم‌ام که یا می‌رسه به کنار کشیدن، یا می‌رسه به برعکس. هنوز نمی‌دونم، ولی ته ِ ته ِ دلم، اینی که دارم می‌رم رو دوست ندارم. می‌دونم که چی دوست دارم و این چیزی که دارم برای رسیدن بهش تلاش می‌کنم، من نیستم. هیچ جوره هم نمی‌شم. چرا دارم تلاش می‌کنم پس؟ شاید واسه این که اپسیلون هنوز امیدوارم یه وقتی اوضاع بهتره بشه. یه وقتی برگردم عقب و ببینم ارزش‌اش رو داشته. تا شش ماه پیش هم داشته. الان؟ نمی‌دونم هنوز.

به سن و سال و وضعیتی توی زندگی‌ام رسیده‌ام که لازمه برم سراغ یه ورزش مرتب و منظم؛ برم دوباره ساز بزنم؛ برم زبان‌مو قوی‌تر کنم. یه چیزی توی زندگی‌ام داشته باشم که بگم مثلاً یک‌‌شنبه؟ نه، یک‌شنبه باشگاهم، نیستم، کلاس دارم. با ع.ر در همین راستا برنامه‌ی سفر ریختیم و هیجان‌زده شدیم. در همین راستا شب‌ها برنامه‌ی معاشرت داریم و آخر هفته‌ها، برنامه‌ی عرق‌خوری. این هفته، دلم رو لرزوند وقتی که مست بودم و روی شکم خوابیده بودم و توی گوش‌ام، اسممو صدا زد. یه صدای یواش ِ خوب و سکسی‌ای داره وقتی که حواس‌اش نیست. باهاش می‌خوابیدم اگه شلوغ نبود. یا اگه خونه بیش‌تر از یه اتاق‌خواب داشت. هنوز وقتی اون لحظه یادم می‌آد، که از معدود لحظه‌هاییه که از اون شب یادمه، یه حس خوش‌آیندی ته دلم رو می‌لرزونه.

یه چیز بامزه در مورد خودم کشف کرده‌ام. وقتایی که با یکی رفاقت می‌کنم، یا ازش انتظار رابطه‌ی بیشتر دارم، یا ندارم. وقتی ندارم که هیچی، وقتی دارم، اگه اون به این انتظاره جواب نده، باهاش بداخلاق می‌شم و گند می‌زنم به اون رفاقت. یه بار یادمه، زمستون پارسال بود گمونم، میم بهم گلایه کرد که با من بداخلاقی، ولی اون روز که میم -الحمدلله تمام آدمای دور و برمون هم اسم‌شون با میم شروع می‌شه- اومده بود، باهاش می‌گفتی و می‌خندیدی. من یه علامت سوال گنده شده بودم که چته تو؟ من که باهات حال می‌کنم. بعدش کم‌کم رسیدیم به جایی که رابطه‌هه کلاً رسید به سلام، خدافظ ِ زوری. دوباره این‌طور شده‌ام و اینو از دست تکون دادن اون شب‌اش فهمیدم، وقتی که به زور خندید و ناراحت بود که چرا نرفته‌ام جلو. خودم هم نمی‌دونستم این‌طوره تا آخر ِ شب، وقتی روی مبل داشت خوابم می‌برد.

خانوم هایده می‌خونن: باید مستا رو حد زد، به شلاق ندامت. 
الحق که راست می‌گن.

mercredi, août 28, 2013

ا لانگ تایم اگو، این ا گلکسی فار، فار اوی، یه آدمی بود که رسیده بود به وضعیت «مهرم حلال، جونم آزاد». یه آدمی که نمی‌خواست بمونه، ولی نمی‌دونست چطوری بره.
گمونم تهش مرد و راحت شد.

mercredi, août 14, 2013

دیروز گند و گه بودم. ظهر طاقت نیاوردم، رفتم خانه. از دم در ساختمان شرکت، اشکهام ریخت پایین. هی گریه کردم و سبک نشدم. رفتم خوابیدم، بیدار شدم باز گریه کردم. این‌قدری که بالا آوردم و مثل سگ ترسیدم از حال خودم. هی با خودم می‌گفتم خیلی نامردی است این‌طور. هی می‌گفتم و فایده نداشت. بعد صبح شد. 
آدم از صبر و تحمل خودش شگفت‌زده می‌شود.

lundi, juillet 29, 2013

سر صبح، ایستاده بودم سر ایستگاه اتوبوس پایین میرداماد، منتظر. یک آقایی که حجم مادرقحبگی‌اش اصلاً به قیافه‌اش نمی‌اومد، پنج دقیقه سر ایستگاه منتظر موند تا وقتی اتوبوس میاد، دم در به من بگه سسسسسسسسسسسسینه‌هات و راهش رو بگیره و بره. 
پشتکار ملت ستودنیه واقعاً.

dimanche, juillet 28, 2013

امروز به خودم اجازه داده‌ام دلتنگی روی سطح بیاد، بغض توی گلو، اشک توی چشم. همین حالا، همین‌جا، یه دلی هست که داره از دلتنگی می‌میره.

vendredi, juillet 12, 2013

گل بچينم، غنچه بچينم
از گل و غنچه، خنچه بچينم
اي گل بادام
ناز نکن برام
درد آوردم و درمون مي‌خوام...

mardi, juillet 09, 2013

الان، همان‌جوری‌ام که وقتی سقط کردم، بودم.

samedi, juin 22, 2013

نشسته بودم زیر دست فرح خانم. فرح خانم، خانوم چاقه ی من است. از این سر آرایشگاه تا آن سر، یک سره نفس نفس می زند و پاهاش را لخ لخ روی زمین می کشد. عکس های جوانی اش شبیه هایده است و روی در و دیوار خودنمایی می کند. هنوز خوش لباس است و گو این که به معجزه ی سیر اعتقاد فراوان دارد، یک بار هم نشده که موهایش نامرتب یا صورتش بدون آرایش باشد.
این پنجشنبه، رفته بودم پیش اش برای کوتاه کردن یا به قول خودش کودتا کردن. حالم خوش نبود و یازده و نیم- دوازده از خانه زدم بیرون. پاهام مرا برد تا دم آرایشگاه. مدل انتخاب کردم، سرم را شامپو زدند و نشستم روی صندلی. وسط کار، یک هو دو انگشتش را وسط ابروهام کشید و گفت: اخم هات رو باز کن. نفهمیده بودم اخم کرده ام. همان لحظه حالم خوش شد. تا همین حالا که ساعت ها جلوترم با تمام کردن یک عالمه کار ناتمام و کشف کردن یک سریال تازه و برداشتن یک بار گنده از روی دوشم. حالم خوش تر است. خوش تر می مانم.

mardi, juin 04, 2013

همیشه تمیز کردن پشم و پیلی می ماند برای دقیقه ی آخر قبل از سفر. همیشه.

vendredi, avril 19, 2013

روز گه شاخ و دم ندارد، بلکه یک روزی است مثل امروز.

ده دوازده روز است سیم کارتم خراب شده. من البته معمولا با کسی تماس تلفنی ندارم، بنابراین از کارم عقب نماندم. از زندگی ام چرا. صبح تا شب صدای ع.ر را نشنیدم برای ده دوازده روز. صبح -صبح که نه، ده و نیم یازده. شب سه خوابیدم. طبیعی بود- رفتم یکی از این دفاتر خدمات دولت یا یک همچین چیزی. آفتاب بود و من از آفتاب بدم می آید. چون بیست سال اول عمرم به قدر کفایت آفتاب خورده ام.
رفتم و طبعا هم کارم راه نیفتاد. باید زنگ می زدم یک شماره ی ایرانسل، رمز نم چیطو بگیرم و هیچ چیزی نداشتم باش زنگ بزنم. رفتم  سر کار. آنجا با میم تلفنی دعوام شد و یک چیزی به ام گفت که دهنم باز بود تا عصر و هی ته دلم به خودم فحش دادم. به زمین و زمان هم. به آقای زمان نه البته. آقای زمان معلم فیزیک دبیرستانم بود و گاهی وقت ها داستان های بی مزه برایمان تعریف می کرد. خودش می زد زیر خنده و شانه هاش می لرزید و ما به خندیدنش می خندیدیم و بعدتر، اداش را در می آوردیم.
عصر ع.ر آمد دنبالم. اول رفتیم هایلند. چهارتا دانه لوسیون و شامپو و افترشیو برداشتیم با یک بسته شکلات که شب دست خالی نرویم مهمانی، یک شیشه مربای رژیمی و یک بسته پاستای گوش ماهی گنده. شد دویست و خورده ای. دویست و خورده ای آخه لامصب؟ آدم توی این خراب شده سر گنج هم که نشسته باشد، آخرش به خاک سیاه می نشیند.
از آنجا رفتیم چوبکده یک فقره دراور بخریم. توی آن ساختمان آدم دلش می خواهد گریه کند. بس که بعضی چیزهاش قشنگ اند و بس که سه طبقه با آن ویو حال آدم را خوب می کند. رفتم نیم ساعت فکر کردیم و یک چیز قشنگ گرفتیم که برایمان بفرستند. تقریبا تمام پس اندازم را دادم و این خیلی بهم فشار آورد، چون می خواستم پرده هم بخرم و دیگر پول نداشتم. در نتیجه برگشتیم خانه.
یک جای فرندز هست که چندلر راه اشکهایش باز شده و سر هر چیزی میزند زیر گریه. من هم راه دل به هم خوردگی ام باز بود و اپیزود آخر گیم آو ترونز بدترش کرد. هیوغ. اما عجب سریالی.
شب جایی دعوت بودیم. بد گذشت. توی راه برگشتن، به خودم قول دادم فردا بروم یک کیلو گوجه سبز بخرم، الویه درست کنم و ناهار برویم توی دل طبیعت.
حیف. سنم بالاتر از آن رفته که با یک کیلو گوجه سبز خودم را گول بزنم.

mercredi, avril 17, 2013

دیشب بود. یازده. روی تخت دراز کشیده بودیم. من اول روی مبل پای لپ‌تاپ خوابم برده بود، آمد بغلم کرد برد روی تخت. طبعاً بعد ِ یک سفر توی دست‌هاش، خوابم نمی‌برد. دراز کشیدیم به حرف زدن. یک‌هو گفتم کاش می‌شد همین حالا جمع کنیم برویم سفر. یک روز، دو روز. مختصری لباس می‌ریزیم توی ساک و چند تکه خوردنی برمی‌داریم و می‌زنیم به جاده. جدی گفت بریم. یادم آمد گزارش دارم. مجله دارم برای آپدیت. کار دارد. کار ِ جدید دارد. گفتم نه. 
پشیمان‌ام.

dimanche, mars 17, 2013


پارسال این موقع داشتم شیرینی می‌پختم؟ نه. پیارسال بود. توی آشپزخانه غوغا کردم. هم زدم و ورز دادم و آرد پاشیدم و قالب زدم. دست آخر نان برنجی داشتم و نان نخودچی و شیرینی گردویی و یک عالم شیرینی‌های دیگر که توی هر قنادی می‌توانستی راحت و بی‌دردسر بخری. خانه تمیز و مرتب بود. خیلی از اسباب‌کشی و رنگ‌مالی و کابینت‌سازی و این‌ها نمی‌گذشت. سرخوش بودیم. بچه سر حال بود و هنوز آن‌قدری گنده نشده بود که نشود بغلش کرد. عید آرامی بود. دو ماه بعد، همه‌ی شیرینی‌ها را ریختم دور.

یک ماه است می‌خواهم دیوارها را تمیز کنم و دستی به سر و روی خانه بکشم. زیرش که تمیز شده. گفتم دو روز آخر سال که دیگر لازم نیست خودم را جر بدهم که فلان چیز برسد و بهمان چیز تمام شود و عملاً همه‌چیز تمام شده، وقت خوبی است. به هر حال. جمعه‌ی پیش به سرمان زد دوتایی ورزش کنیم. چند وقت پیشش یک اپلیکیشن گنده‌ی نایکی دانلود کردم که شب تا صبح طول کشید. من خیلی آدم ورزش‌کاری شده‌ام و خجالت‌آورتر این که از دویدن دارم لذت می‌برم. اعتماد به نفس سابقه‌ی بدنسازی و ایروبیک و این که من دارم روزی یک ساعت- یک ساعت و نیم روی تردمیل راه می‌روم و می‌دوم، به زور راضی‌ام کرد که اولین سطح مجموعه‌ی بیگینرز را بگذارم. نیم ساعت ورزش که با دو دقیقه جاگ شروع می‌شد و مختصری شنا و کون جنباندن و خم و راست شدن بود. چقدر طاقت آوردیم دوتایی؟ دوازده دقیقه. البته بعداً جفتی اعتراف کردیم که نصف این دوازده دقیقه محض کم نیاوردن بود. سرتان را درد نیاورم؛ یک روز گذاشت تا ماتحتم بفهمد چه بلایی سرش آمده. دو روز را عین پنگوئن راه افتم و احساسم این‌جور بود که با کون از یک ساختمان پنج طبقه افتاده‌ام پایین. الان که کم کم دردش دارد می‌رود، به این نتیجه رسیده‌ام که نه، هیچ فعالیتی خوب نیست و باید آدم پشت میز بنشیند و از سر جاش تکان هم نخورد. 

امسال هیچ حال و هوای عید نبود. نیست. صبح توی راه یک‌هو گفتم اِ، همه‌اش دو روز مانده. بعد آمدم لپ‌تاپ را روشن کردم دیدم اِ، رسیدیم به آن تاریخی که ساعت‌های وصل به اینترنت، یک ساعت می‌روند جلو. هوا هم که گرم. خانه هم که کثیف. اوف. تعطیلات دارد می‌آید با یک عالمه فیلم و کتاب و موسیقی. و خواب البته. از خواب در هیچ شرایطی نمی‌شود گذشت.

dimanche, février 24, 2013

نک و ناله‌های یک چاق از-خود-نا-راضی

مثلا سه ماه پیش بود. بلکه هم کمتر. یا بیشتر. بعد یک مدت طولانی بی-نایی و سرگیجه و تهوع و گزگز کردن پا و درد عضله و توهم ام‌اس و گاهی هم پیری، گذرم افتاد به دکتر و چهارتا آزمایش معمولی توی دفترچه‌ام نوشته شد. آن وقت‌ها همه‌اش سر کار بودم. هفت صبح تا هشت شب. ناهار نمی‌خوردم و صبحانه هم نه. نَه شب کشان کشان خودمان را می‌کشاندیم تا خانه و یک چیزی سر هم می‌کردیم و می‌افتادیم توی تخت. بی‌ناموسی‌مان هم -بلانسبت شما- موکول می‌شد به آخر هفته‌ای که کار نداشته باشیم و حال داشته باشیم و خواب باشیم و کاندوم تمام نشده باشد. معاشرت‌مان به زور و بی حوصله، تفریح‌مان هفته‌ای سه عدد سریال، گاهی مشروب و سیگار به مقدار فراوان و خلاصه یک زندگی کارمندی تمام عیار. جواب آزمایش‌هام که آمدم، رویم نشد بروم دکتر. بس که همه چیز به قاعده و توی محدوده بود. هیچی‌ام نبود، هیچی. پوستم عالی، چربی و قند خون توی محدوده، دندان‌هام -به مدد جرم گیری- سفید، خلاصه هیچ عیب و ایرادی نداشتم. گفتم لابد لایف استایلم مشکل دارد. شروع کردم کم کم و ذره ذره خودم را عوض کردن. صبحانه؟ بله. نان قهوه‌ای با کره‌ی بادام زمینی و مربای شیکان پیکان. میان‌وعده؟ بله. میوه و مغز و شیر و سبزیجات. ناهار؟ بله. هر شب اول ناهار فردا را حاضر کردم و بعدش یک ساعت رفتم روی تردمیل. آدم باید ورزش کند تا سلامت باشد. شام؟ سبک و سالم و مختصر. فیلم؟ بله. مهمانی رفتن و مهمان دعوت کردن؟ بله. سکس ساعت سه‌ی صبح؟ بله. کار؟ از هشت و نیم- نه تا شیش و نیم- هفت. کمتر هم شد، شد. سریال؟ فت و فراوان. آب؟ به مقدار زیاد. کرم و لوسیون و قرتی‌بازی؟ هر چی تا حالا به خودم نمالیده بودم، مالیدم. از همه دردناک تر، همه‌ی گوشواره‌هایی که بهشان حساسیت داشتم را دادم رفت.
حالا چه شکلی شده‌ام؟
پوستم تیره و کدر شده. سر زانو و روی بازوهام بی دلیل زخم است -یحتمل جذام. دستم خشک و پوسته پوسته. ناخن‌هام داغان. یک باد چسکی به‌ام خورد، سرما خوردم و یک هفته دماغم قرمز بود. شب‌ها دیر می‌خوابم و جمعه‌ها تا لنگ ظهر. یک زمانی بود که شش صبح جمعه می‌رفتیم کله پاچه می‌خوردیم ها. همین سه ماه پیش. بلکه هم کمتر. یا بیشتر.

mardi, février 19, 2013

ته ِ دلم غروب ِ جمعه است. مویه می‌کنند. من صدام درنمی‌آید. زل زده‌ام به اشک‌ها و گاگریوهای زنان سیاه‌پوش ِ دلم. هوا؟ گرفته. خاکستری. سرد. 
کاش غروب جمعه نبود ته ِ دلم. یک عصر شلوغ ِ چهارشنبه‌ی آخر اسفند بود مثلاً. پر رنگ و پر هیاهو.

samedi, février 16, 2013

مرثیه‌ای برای ادبیات این مملکت

نویسنده‌ی خوب مثل لنگه کفشی در بیابان است. این را منی که دو سال است دنبال آدم خوش‌ذوق می‌گردم خوب می‌دانم. سخت پیدا می‌شود و سخت می‌ماند. پیدا کردن آدمی که دوست داشته باشد از این طرف و آن طرف دنیا مطلب بنویسد و خوب هم بنویسد که تقریباً امری نامحتمل است. بعد ِ مدت‌ها ناامیدی، یکی دو ماه پیش به چشمم خورد که یک جایی هست به اسم نود و هشتیا. کتاب می‌گذارد برای دانلود و مردم فروم دارند و بحث می‌کنند و غیره. گفتم عجب، چه جای خوبی، فروم اهل ادب، ببینم اوضاع چطور است. رفتم چندتا داستان گرفتم که کاربرهای خود سایت نوشته بودند و کلی هم طرفدار داشتند. اسم‌ها البته آدم را به شک می‌انداختند، اما خوب، گفتم بلکه طرف جنمش را داشت و این کاره بود، اما مجبور بوده سلیقه رعایت کند. گفتم بلکه آدمی پیدا بشود که خوب بنویسد و به درد بخورد. یک ماه چشم‌هام را کور کردم و چندتا داستان خواندم. فاجعه. قحطی. مرگ. 

با موضوع‌ها حتی کاری ندارم. در ادبیات ظاهراً مد خیلی تاثیرگذار است و الان دور، دور ِ آدم‌های یک‌دنده است. تصور کنید دوتا آدم به جبر زمانه با هم زندگی می‌کنند. ازدواج صوری دارند مثلاً. از اول ماجرا هم سفت و سخت قرار می‌گذارند که به هم کاری ندارند و بعد از این که به منافعشان رسیدند -که همیشه هم منافع بزرگی وسط است- می‌روند پی زندگی خودشان. یا این که اصلاً یک دختر فقیر یا یک پسر فقیر می‌رود پیش یک پسر پولدار یا دختر پولدار کار بکند و عاشق هم می‌شوند، اما همیشه از روی غرور به عشق‌شان اعتراف نمی‌کنند و ماجراهای سلسله‌وار سیصد- چهارصد صفحه‌ای باید پیش بیاید تا یکی بالاخره دهن باز کند یا بدتر از آن، تصمیم بگیرد و آن یکی را به زور مال خودش کند. پسرها همیشه غیرت دارند و اصلاً غیرت علامت عاشق شدن است. دختر ِ ماجرا هم همیشه خوشش می‌آد که آن‌قدری برای پسر اهمیت دارد که ازش تودهنی بخورد بابت یک نگاه چپ ِ پسر دیگری در خیابان. یک جور عشق و علاقه‌ی مازوخیستی گمانم. یک سری الگوی ثابت دیگر هم هست: یکی توی کافه همیشه قهوه‌ی تلخ سفارش می‌دهد، نوشیدنی -آب حتی، آب‌پرتقال، قهوه، هر چیزی که بشود با لیوان نوشیدش- را لاجرعه سر می‌کشند (به شخصه دوست دارم بدانم چند نفر از این آدم‌ها معنی ِ لاجرعه را بلدند یا یک لیوان آب پرتقال را تا حالا لاجرعه سر کشیده‌اند)، یک رقیب عشقی پای ثابت ماجراست، یک شبی حتماً دختر ِ ماجرا از تشنگی بیدار می‌شود و با لباس خواب یا تاپ و شلوارک می‌رود سر یخچال و پسر ماجرا تن و بدن بلوری‌اش را دید می‌زند. کفش و لباس و آرایش با جزئیات کامل توصیف می‌شون. خلاصه معجونی است از... از... از... چی بگویم که فحش نباشد و توهین نباشد و معنی را برساند؟!

باز حرف من این نیست که داستان‌ها همه تکراری و بی‌مزه و غیر واقعی و بعضاً احمقانه‌اند. بحث من دیکته و گرامر ضعیف و اسفبار و وحشتناکی است که توی این داستان‌های پرطرفدار به چشم می‌خورد. لب‌ها قلبه‌ای است، لباس گلبه‌ای، راجب چیزها صحبت می‌کنند، ادا و اطفار می‌آیند، خلاصه یک بساطی. نقطه‌گذاری؟ یک کتابی خواندم که آخر هر جمله‌اش یا دونقطه بود، یا علامت تعجب. یعنی نقطه‌ی خالی نداشت. وحشتناک. بوسیدم گذاشتم کنار و فکر پیدا کردن آدم ِ خوش‌ذوق ِ خوب بنویس را از سرم کردم بیرون. بچه‌های بیست سال بعد چه شکلی می‌نویسند یعنی؟

mercredi, février 13, 2013

از آن شب‌ها بود که آدم باید بی برنامه می‌زد به جاده؛ می‌رفت سفر.

samedi, février 09, 2013

فاکینگ پی ام اس

سالهاست که این فکر لذت بخش رو دارم که کار نکنم. همیشه تصور میکنم خونه داری خیلی هم خوبه و آدم هزارتا کار نکرده میکنه و غیره. یه همچین وقتایی با چهار روز تعطیلی کافیه تا خل مشنگ بشم توی خونه. در حالی که تا زیر مبلها رو تمیز کرده ام حتی و قالیها رفته قالیشویی و تمام عضلات ماتحتم از این خونه تکونی پیش از موعد درد میکنه، سرم رو گرم پروژه ی خل خلانه ی شیرینی پزی کرده ام و بوی زنجبیل و وانیل و جوز هندی میدم و خودم رو لعنت میکنم.
چهارشنبه ی پیش قرار بود پیش خانم میرفندرسکی باشیم. من و میم. از دم شرکت راه افتادیم و توی مدرس به هم پیچیدیم. برنامه از این کافه ی در مسیر به اون کافه ی در مسیر، در نهایت ختم شد به خونه ی نازنین. نازنین هم البته ستون فقرات آفچی و یکی از تحسین کنندگان خالص و بی ریای کیکها و شیرینیهای منه. تعجبی نداره که حرفمون به جای متنهایی که قرار بود برای میم بنویسم، بکشه به ولنتاین و آفچی و شیرینی. در نهایت از روی تخمهام -اینجور آدم متفکری ام- تصمیم گرفتیم بیست تا بسته ی شیرینی درست کنیم و بفروشیم. در جا زنگ زدم به خواهرم و بهش سپردم جعبه درست کند و اینجوری بود که خودم را با چهل تا بیسکوییت مربایی، چهل تا مافین، چهل تا تی بگ قلب نشان، چهل تا بیسکوییت زنجبیلی و بیست تا کیک قلبی بدبخت کردم.
شیرینی پزی مثل بچه ی من می ماند. ترکیب و رنگ و عطر و هم زدن و آرد روی کابینت ریختن و کثافتکاری و اوف. اما امان از وقتی که آدم ماتحتش درد بکند و طاقت نیاورد سر پا بایستد. امان.

lundi, février 04, 2013

توله سگ. دراز کشیده ام و اومده کنارم خوابیده و بهم تکیه ی اساسی داده.
حد نداره که چقدر لوس و ملوس و عشقی شده این بچه.

dimanche, janvier 27, 2013

سه ساعت و نوزده دقیقه وقت دارم که بخوابم.
خنده داره که چه تند تند ثانیه ها می گذرن

samedi, janvier 26, 2013

دارم به لحظات عرفانی پنیک اتک نزدیک میشم.

jeudi, janvier 24, 2013

دلم تنگ شده برای یه کارهای ساده‌ای که بلکه دیگه هیچ وقت توی عمرم نکنم. برای سنتور زدن، برای ناهار سر ظهر حاضر کردن، برای خمیر کردن و قالب زدن و توی فر گذاشتن. برای زندگی ساده‌ی بیدغدغه سر یه ظهر آفتابی پاییز. گمونم دیگه بر نمی‌گرده. دوره‌ی گلدوزی و موسیقی و رقص و آواز گذشته انگار. تف به این زندگی.

dimanche, janvier 20, 2013

گاهی وقت‌ها هم آدم باید از زور درد، بنشیند یک دل سیر گریه کند؛ وگرنه که دلش طاقت نمی‌آورد.
توی سرم پر اشک است. همین روزها می‌ترکد.

mardi, janvier 15, 2013

ترکیب دوتا فانتزی مورد علاقه‌ی من -جانی دپ و ومپایر- چندان چیز جالبی از آب در نیامد. متاسفانه. آدم خیال می‌کند فانتزی‌ها همیشه خواستنی‌اند.

mercredi, janvier 02, 2013

حالا که همه‌چیز تمام شده، می‌توانم با خیال راحت بنشینم پای خیال‌پردازی‌هام. یک عالمه کتاب و مجله پهن می‌کنم جلوی رویم و نقشه می‌کشم که اولین سفر دوتایی‌مان کجا باشد و چه‌طور. فکر می‌کنم دنیا به من مدیون است. اصلاً صنعت گردشگری این مملکت به من مدیون است بابت یک سفر بی‌دغدغه. بعد ِ دو سال و نیم، نیست؟ یک عالمه مقصد هست که تا حالا فقط نشسته‌ام از دور تماشایشان کرده‌ام، در موردشان فکر کرده‌ام و چیز نوشته‌ام که دیگران به دیدنشان مشتاق شوند. اوف که چه شکنجه‌ای بود.

هر چند وقت یک‌بار (حداقل یک بار در هفته، عین یک تجویز پزشکی تمام عیار) دچار یک‌جور شوک عصبی می‌شوم. همه‌اش هم سر کار. تپش قلب می‌گیرم با تیک‌های عصبی ِ تند تند و استرس و اعصاب‌خوردی. نمی‌دانم مال چی است. هفته‌ی پیش این‌قدری حالم بد شد که بالاخره رفتم آزمایش دادم. بعد ِ سه چهار سال تقریباً، دیگر حدس می‌زنید که چقدر حالم بد بود. دکتر با یک فشار بالا و مختصری ترساندن بابت دیابت و تیروئید و این اراجیف، من را فرستاد آزمایشگاه. شب خوابم نبرد. طبعاً از نگرانی ِ این که به موقع شاشم نگیرد. بابت خون که مشکلی نداشتم، چون هر وقت سرنگ خالی بکنند توی رگ و سرش را بکشند، لاجرم خون می‌‌آید.
خلاصه به هر بدبختی که بود آزمایش‌ها را دادم و از بابت شاش هم -خیالتان راحت- کم و کسری نداشتم. دیشب جواب آزمایش‌ها را گرفتم. همه‌چیز این‌قدر مرتب و منظم و به قاعده بود که خجالت کشیدم از خودم با بیست و هفت سال زندگی سگی در این شهر پر دود و دم. الان باز برگشته‌ام به پله‌ی اول. نمی‌دانم چه‌مرگم است. گمانم دیگر اهمیت هم نمی‌دهم. 

تازه ساعت دوی ظهر و نمی‌دانم چطور قرار است بگذرد تا شب که بروم میم را ببینم. ساعت دوی ظهر یک روزی که عصبانی‌ام و زانویم درد می‌کند و دلم تاپ تاپ می‌زند. خانم فروهر در یک موقعیت کاملاً متضاد بود که می‌خواند: عقربه‌ها یواش برید تورو خدا دیرم شده. الان بنده خواهش دارم یک کمی سریع‌تر بروید تا بلکه تپش قلب بنده هم بهتر شود.

mardi, janvier 01, 2013

بعضی مخلوقات خدا در دیوثی نظیر ندارند.

mercredi, décembre 19, 2012

دلم می‌خواست الان این‌جا بود. یک دل سیر می‌بوسیدمش.

lundi, décembre 17, 2012

آیا اگه ساعت هشت و نیم شب در حالی که سر کار تنهام و دوازده ساعت و نیم بی‌وقفه کار کرده‌ام و ذره‌ای به نظرم نمیاد که حجم کارم کم شده باشه، بشینم و برای اولین بار در عمرم از زور کار گریه کنم، کار لوسیه؟
نه گمونم.

lundi, novembre 26, 2012

سرم گیج می‌ره. یادم نیست از کی. عصر پنجشنبه رو یادمه که روی کاناپه خواب بودم و توی خواب هی سرم گیج می‌رفت، این‌قدری که هی می‌ترسیدم بیفتم پایین. نیم ساعت پیش، طاقتم طاق شد از این صندلی لرزون ِ زیر پام. زنگ زدم بهش که بیا دنبالم. راه افتاده و همین الان‌هاست که برسه. نیم ساعته از جام جم نخورده‌ام که وقتی می‌رسه، بی این که بخورم به در و دیوار، برم تا پایین. ادامه‌ی همون توهم ام‌اسه یحتمل. دلم می‌خواد بیاد بغلم کنه که همه‌چی وایسه. همه‌چی.

lundi, octobre 29, 2012

همین تبعیضهاست که دل آدم را خون می‌کند.

آخی. چه دل خوشی داشتم بابت سرماخوردگی و استراحت بی‌دغدغه. تقریباً یک هفته است بالا و پایین مریض‌ام. دو روز مرخصی گرفتم که یک روزش را در تخت‌خواب و با استرس این که خواب بمانم و به جلسه‌ی هفتگی نرسم سپری کردم و یک روزش را در تخت‌خواب و با استرس این که الان رئیس دهانم را فلان می‌کند و البته فرداش هم کرد. تمام این مدت یک صدایی هی توی سرم می‌گفت: آخ گوشم، آخ گلوم، آخ سرم. خیلی دردناک است و تمام هم نمی‌شود. البته یک چیز فانی یاد گرفته‌ام. می‌دانستید کون مصنوعی وجود دارد که آدم برای جلوه و نما به باسن خودش بچسباند؟ من هم نمی‌دانستم، اما امروز فهمیدم و گفتم بیایم زکات علم‌ام را با شما عزیزان قسمت کنم. 

از پاییز و هوای دونفره و نم‌نم باران که بگذریم، بد دردی دارم این‌ روزها. صمً‌بکم یک گوشه می‌نشینم زل می‌زنم به در و دیوار. هوا به نظرم مزخرف است. آدم‌ها به نظرم مزخرف‌اند. رابطه‌ها به نظرم مزخرف‌اند و در عوض، خواب خوب است. خواب همه‌چیز را می‌شوید و می‌برد، ته‌نشین می‌کند. می‌توانم ساعت‌ها پشت سر هم بخوابم، بی‌این که خسته بشوم. وقتی خوابم، همه‌چیز خوب است و این خیلی تاسف‌آور است که آدم باید بخوابد تا بیداری‌اش یادش برود. البته تاسف‌آورتر آن است که آدم وقت نداشته باشد بخوابد. 

یک کار قشنگی کرد برای من، که هنوز ته دلم قیلی ویلی می‌رود. من را برد برایش گوشی بخرم، انتخاب کنم، سر و کله بزنم، یک وضعی. بعد برگشتیم خانه، گرفت جلوم، گفت مال تو بود. خیلی درد داشت که این‌قدر شیرین است. 

بابام آمد و من یک بار بیشتر ندیدمش. گیج هزارتا قرص و گلودرد و گوش ِ چرکی. جمعه ظهر از خواب پریدم، زنگ زدم ببینم کجان، گفت داریم برمی‌گردیم. باید چمدان ببندم. دل‌تنگ خودم هستم. حیف که نمی‌دانم کجا رفته.

dimanche, octobre 14, 2012

سرم جور ِ ناخوش‌آیندی گیج می‌ره و گمونم یکی از گوش‌هام چرک کرده. یا اثر خنکی اول پاییزه و یا -محتمل‌تر- اثر پنجاه‌تا همکار مریض در این دور و اطراف. تمام امروز به این فکر می‌کردم که کاش چند روزی مریض بشم و بی‌دغدغه توی تخت بخوابم با سوپ داغ و آب‌پرتقال از خودم پذیرایی کنم. بعد فکر کردم که بی‌دغدغه؟ هه.

دارو. قحطی دارو آمده و روز به روز راحت‌تر می‌شود که آدم از این زمین بدش بیاید.

گاهی فکر می‌کنم اگر به این زودی سفر نروم، دق می‌کنم. چه لذت ِ کوفتی‌ای دارد سفر توی خودش که آدم را این‌طور اسیر می‌کند؟ یا حتی نه، وقت داشته باشم. وقت داشته باشم غذا درست کنم، کتاب بخوانم، قدم بزنم، و یک کار دم ِ دستی‌ای مثل یک جفت کفش خریدن را این‌قدر عقب نیندازم. پول هم البته بد چیزی نیست. حاضرم یک عالمه داشته باشم.

من چه عطری دارم راستی؟

دو ساعتی است منتظرم بیاید برویم. این‌قدر گذشته که دلم می‌خواهد تمام نشود. از راه نرسد و من همین‌جا، روی همین صندلی، آن‌قدر بنشینم تا ریشه بدهم و سبز بشوم.

mardi, octobre 09, 2012

هر تصوری که از گرِیت گتسبی یا همان گتسبی ِ بزرگ ِ خودمان داشتم، با دیدن تریلر فیلم درب و داغان شد. آخر آدم صورت ِ کون‌میمونی ِ دی‌کاپریو را باید بگذارد جای گتسبی بزرگ؟ واقعاً چی فکر کردی آخه؟ در عوض امان از خانم -به زودی بانو- کری مولیگان. آدم چقدر گوگوری مگوری آخر؟

امروز از روزهای سگی بداخلاقی است که نه مغزم کار می‌کند، نه یک کلمه حرف ِ درست و حسابی می‌نویسم، نه هیچ‌چی. از صبح این راهنمای آمستردام جلوی رویم باز است برای تکمیل و ویرایش‌. آن‌قدری که کند پیش می‌رود که دارم سر خودم داد می‌زنم. به چه امیدی زنده‌ام؟ که بروم خانه، ماکارانی بریزم توی گوشت پخته‌ی ادویه‌زده‌ای که چند روزی است مانده توی یخچال و مختصری سبزیجات هم قاطی‌اش کنم تا بپزد. بعدترش هم یحتمل مایه‌ی کتلت درست کنم که فردا سر ِ بی‌شام زمین نگذاریم. بلکه هم کوکو. به طرز وصف‌ناپذیری این روزها ویار غذای تازه می‌کنم. (هر کی فک کرد حامله‌ام، خره!)

خب. حالا دست کم شش ساعت بعد است. دقیق نمی‌دانم. لپ‌تاپم احتمالاً داغان شده و هیچ فکرش را هم نمی‌کنم که چه‌قدر یا چه‌جوری. به کامپیوتری‌مان پیغام دادم که لپ‌تاپم خودبه‌خود خاموش می‌شود، جواب داد روشن‌اش کن. این‌قدر نفس‌کشیدن برام سخت شده بود که یک آژانس گرفتم برگشتم خانه. و تمام مدت هی داشت بار روی شانه‌هام سنگین‌تر می‌شد و نمی‌فهمیدم چرا. امروز از کدام دنده بیدار شده بودم راستی؟ برگشتم خانه، دست به لپ‌تاپ نزدم، ماکارانی‌ام را پختم و ناهار و شام‌ ِ تنهایی‌ام را یکی کردم، یک بسته گوشت درآوردم و سیب‌زمینی و پیاز و ادویه و نمک و آرد نخودچی. ورز هم دادم حتی، اما هنوز همان‌طوری‌ام. دلم می‌خواست حوصله داشتم یک جور شیرینی جدید امتحان می‌کردم، اما بدبختی‌ام این است که هیچ وقت هوس هیچ چیز نمی‌کنم و این خیلی دردناک است که همه به آدم بگویند دستپختت خوب است، اما خودت چیزی نفهمی از طعم و بوی غذا یا هر چیز دیگر.

با یک آدم‌های دلچسبی دارم معاشرت می‌کنم که بهتر است زودتر قطع‌اش کنم، وگرنه می‌ترکم. دیشب دوستم زنگ زد، گفتم داریم می‌رویم کله‌پاچه، می‌آیید؟ جواب ناخودآگاهم نه بود. چرا؟ چون قبلاً که جمعِ به‌دل نمی‌دیدم زیاد، ید طولایی داشتم و دارم در کنسل کردن برنامه‌های دور همی. نمونه‌اش؟ همین چند روز دیگر که از همین حالا نم‌نمک دارم نقشه می‌کشم که چه‌طوری نروم. خوشبختانه عقل کردم و قبل از جواب ِ ناخودآگاه، سی ثانیه فکر کردم و دیدم که آره، خیلی هم دلم می‌خواهد بروم. پس رفتم. و می‌دانید چی؟ کله‌پاچه از آن غذاهایی است که اگر با جمعی بخوری که رودربایستی داری، یا راحت نیستی، یا هر چی، زهرمارت می‌شود. دیشب اما تا خرخره خوردم و خندیدم و غیبت کردم و خوش‌گذراندم. تازه ظهر جمعه هم قرار ِ تره‌بار گذاشتیم به صرف ِ دیزی چرب و چیلی ِ لذیذ. آدم باید کسانی که از جنس ِ خودش هستند را نزدیک نگه دارد.
البته به شرط این که نترکد!

از خارج برای بچه‌ام اسباب‌بازی سوغاتی آوردم. چندتا موش و توپ پلاستیکی. دوستشان دارد. غیر ِ وقت‌هایی که برای خودش ولو می‌شود روی مبل، کم پیش نمی‌آید که سر راه یکی گاز هم از موشش بگیرد یا با توپش بازی کند.

آدم‌هایی هم هستند که خیلی علاقه دارند پا روی دیگران بگذارند و خودشان را بالا بکشند. جمع کنند خودشان را.

کم‌کم داریم خراب می‌شویم همه‌مان. اپی‌لیدی‌ام زیر پرتاب‌های طاقت‌فرسای توتی طاقت نیاورد آخرش و به رحمت ایزدی رفت. صبح کتری ِ چای‌ساز روشن نمی‌شد، لباس‌شویی آخرهای عمرش رسیده، من از زانو به پایینم با دو قدم راه ِ سرپایینی و از پله بالا- پایین رفتن بی‌حس می‌شود و کمردردهای گاه و بی‌گاهم هم که گفتن ندارد. خدا آخر و عاقبت همه‌ی جوان‌ها را به‌خیر کند!


lundi, septembre 17, 2012

دلم عین سیر و سرکه می‌جوشد. بعضی چیزها هم دامن می‌زنندش. استرس ِ بیخود ِ هزار چیز بی‌ربط و باربط هوار می‌شوند سرم و می‌شوم اینی که الان هستم. 

آقای صاد یک بار بعد از چهار- پنج ماه همکاری، با افتخار زنگ زد که توی فلان مقاله، فلان خط، فلان کلمه، عوض سین نوشتید شین. طفلی. دلم کباب شد براش که با چه دقتی تا حالا می‌گشته حتماً. 
-شوآف ِ مستتر-

دیشب بلند شدم چمدان ببندم و بالاخره یک جوابی هم برای سوال فلسفی و قدمت‌دار ِ «چی بپوشم؟» پیدا کنم. یک‌هو دیدم اوه، من چقدر لباس دارم که اندازه‌اند و چقدر لباس دارم که گشاد شدند و چه بلوز ِ به‌دلی است این برای این که بپوشم. یک جین مارکدار هم از برادرم بلند کردم و همه‌چی تکمیل شد. الان خیلی برای پارتی و این‌طور برنامه‌های فانی آمادگی دارم. حیف!

دلم لک زده برای آشپزی. بار گذاشتن آش رشته که سهل است، خیلی وقت است حتی دو تا دانه سیب‌زمینی هم سرخ نکرده‌م. کیک پختن و بیسکوییت قالب زدن که بماند. بعضی وقت‌ها هوایی می‌شوم. اما خب، چه کارش می‌شود کرد؟ همیشه یک لیست بلندبالای کارهای ِ نکرده جلوی رویم دارم که واجب‌تر است. 

آخ کاش می‌شد امروز نمی‌رفتم سر کار. باید یک عالمه بخوابم، چمدان ببندم، خرت و پرت‌هام را جمع کنم، موهام را رنگ بزنم، قرص‌هام را بگیرم، بچه را حسابی بغل کنم و به هیچ‌چی فکر نکنم. آخ.

mercredi, septembre 12, 2012

خندیدن یادم رفته. 
عادت سریال دیدن من از وقتی شروع شد که علی‌رضا روزها می‌رفت سر کار و شب‌ها من بی‌خوابی می‌کشیدم. باید یک جوری سر خودم را گرم می‌کردم. بعد از یک مدت -مثلاً از وسط‌های فرندز- شروع کردیم دوتایی آخر شب‌ها سریال دیدن و این عادت مانده. خیلی شب‌ها که دیروقت می‌رسیم خانه، تا یک چیزی بار بگذاریم و سق بزنیم، فرندز، بیگ‌بنگی، چیزی همین‌طوری برای خودش پخش می‌شود. 
پریروزها بود که دیدم خنده‌دارترین جمله‌ها هم نمی‌خندانندم دیگر.نمی‌فهمیدم چرا. به علی‌رضا هم گفتم می‌دانم این‌جایش خنده‌دار است، ولی دیگر خنده‌ام نمی‌آید. دلم هر روز  بیشتر از قبل می‌گیرد.

آخ که چه سخت شده این روزها. بارها و بارها فکر کرده‌ام که اگر توی زندگی‌ام نبود، چطوری طاقت می‌آوردم و هیچ‌وقت هم نفهمیدم چطور. 

هرچه‌قدر که نزدیک‌تر می‌شود، دلم بیشتر ترک می‌خورد. فکر این که نیست با من، فکر این که آخ اگر یک ماه دیرتر بود، فکر این که... 

mardi, septembre 04, 2012

آدم داغون می‌شه بعد از این همه مدت. هر چی هم که هیچی نگی. هر چی هم که بخندی و به روی خودت نیاری. باز یک همچین شبی هست که تمام زخم‌هات سر باز می‌کند.

lundi, septembre 03, 2012

با این همه شبحی که دور و بر آدم را گرفته، چه‌کار باید کرد؟
من یک جعبه‌ی پاندورا دارم برای خودم که گاهی بازش می‌کنم و این‌طور می‌شوم که حالا هستم.
ساعت چهار صبح از خواب پریدم. خواب دیده بودم موهام خاکستری و سفید شده. حالا که چی؟ نمی‌فهمیدم. این مسئله هیچ‌وقت -چندان- نکته‌ی مهمی در زندگی من به‌شمار نمی‌رفت و الحمدلله رنگ مو و آرایشگاه هم که فت و فراوون پیدا می‌شه. 

من از سر و صدا متنفرم. من از سر و صدا متنفرم. من از سر و صدا متنفرم. 
در حدی که هر صبح به زمین و آسمون فحش می‌دم. 

دلم براش تنگ شده. پونزده روز بیشتر نمونده و تقریباً مشخصه که نمی‌رسه. دلم می‌خواست بیاد. ای که دلم می‌خواست تنها نباشم یه طرف قضیه است، مهم این بود که می‌بود. 

یه بار هم سر کار بودم، هدفون رو گذاشتم روی گوشم که سر و صدا کم بشه. بعد از نیم ساعت دیدم سیمش تو هوا آویزونه. 

نمی‌دونم خانوم هایده تو سر من چیکار میکنن. 

آدم باید چیکار کنه در این مواقع؟ واقعاً باید چیکار کنه؟ اوف.

mercredi, juillet 18, 2012

هفت ساعت است ندیده‌مش و دلتنگی دارد روی شانه‌هام سنگینی می‌کند. گاهی این‌طور می‌شوم. گاهی که مدت‌ها توی آغوشش آرام نمی‌گیرم، گاهی که یادم نمی‌آید آخرین بار کی صدای قلبش را شنیده‌ام.حسرت خیلی کارها باش به دلم می‌ماند؛ کارهای کرده و کارهای نکرده. دلم می‌خواهد یک روز دوتایی روی تخت باشیم، توی آغوش هم. آفتاب به تن‌مان بتابد و ما هیچ عجله‌ای نداشته باشیم برای کاری. باید یک وقتی وقت بشود که یک دل سیر سرم را بگذارم روی سینه‌اش بی دغدغه‌ی چیزی. 



dimanche, janvier 29, 2012

نگارنده به دلیل برخی مسائل، این وبلاگ را تا اطلاع ثانوی به‌روز نخواهد کرد. طبعاً تکیه‌ی این جمله بر روی «این وبلاگ» است. آخر ماها مریض نوشتن‌ایم.
دیشب م. که پیاده شد تا خود ِ خانه یکبند غر زدم. آخرش دیگر توی چشم خودم هم یک آدم جیغ‌جیغوی غرغرو بودم که بلد نیست لبخند بزند.

mercredi, janvier 04, 2012

یک کار دردناکی برای خودم تراشیده‌ام که رغبت نمی‌کنم برم سراغش و هی دارد دیر و دیرتر می‌شود.

جلسه‌ی اول کلاس ترجمه‌ی نظم و نثر (که به احتمال زیاد من سرش حاضر نبودم) استاد که قاعدتاً فکرهای بی‌خودی درباره‌ی ما کرده بود، بهمان تکلیف کرد که تا آخر ترم برداریم یک مقدار شعر یا متن ادبی را از فارسی به فرانسه ترجمه کنیم. با تاکید روی این که تا حالا ترجمه نشده باشد. اول فکر کردم بروم سراغ شوهر آهو خانم. بعد از خودم پرسیدم که در مورد تسلط‌ خودم به فرانسه چی فکر می‌کنم؟ رفتم سراغ سمفونی مردگان. یک دور خواندمش که تصمیم بگیرم کجایش را ترجمه کنم و از آن موقع تا حالا هی یک چیز دردناکی ته ذهنم دارد برای خودش وول می‌خورد.

بهمن‌ماه ِ عظیمی دارد برای خودش شروع می‌شود. یک وقتی قرار بود تکلیف باقی ِ من را مشخص کند. اما خوب، خودم از چند وقت پیش فهمیدم که هیچ اتفاقی نمی‌افتد. که من، که ما، آدم تغییر نیستیم.

یک اخلاقی دارم برای خودم که ظرفیت تحمل کثافت درم گاهی وقت‌ها پر می‌شود. الان هم پر است. خیلی وقت است که پر است. دارم خل می‌شوم. اول صبح‌ها که مجبورم از خانه بزنم بیرون، نزدیک است جیغ بکشم. بدجور لازمم که بروم توی لاک خودم. آدم نبینم. حرف نزنم. بدتر از آن، حرف نشنوم. هیچ برام عادی نمی‌شود که بعضی آدم‌ها چطوری است که به خودشان اجازه می‌دهند این حجم عظیم کثافتشان را روی دیگران خالی کنند.
البته گفتم بودم. علی‌رضا همیشه استثناست. همیشه.

lundi, janvier 02, 2012

پسرکوچولوی من حسود است. این را هفته‌ی پیش فهمیدم. می‌دانستم لجباز است ها، اما حسودی‌اش چیز جدیدی بود. و خیلی حرف است که یک گربه‌ی شش کیلویی به یک گلدان بنت‌قنسول حسودی کند.

چهارشنبه سر ظهر نیم ساعت زدم بیرون. چندتا خیابان پایین‌تر از ما، دو- سه تا گل‌و‌گلدان‌فروشی ردیف شده‌اند کنار خیابان. از این‌ها که جان می‌دهند آدم قبل بهار یک سری بهشان بزند و بو بکشد و نگاه کند و بخرد. یک عالمه گل و گلدان بود از هر رنگ و بو. یکی از خوشگل‌ترین‌هایشان را برداشتم با دوتا دانه کاکتوس. چک هم کردم که حتماً تیز باشند.
شب زود رفتیم خانه. شش نشده، رسیدیم. طبعا‌ً آمد دور گلدان‌ها به بو کشیدن. از آن روز کافی است من را کنار گلدان ببیند که دستی به برگ‌هاش می‌کشم یا آبش می‌دهم. همان موقع نم‌نمک می‌آید نزدیک؛ مدلِ من که با تو کار ندارم. بعد یک‌دفعه جست می‌زند یک تکه برگ به دندان می‌گیرد و در می‌رود. اما وقتی نیستیم، کاری به کارش ندارد و عددی حساب‌اش نمی‌کند.


پنجاه بار باز کردم که ای‌میل بزنم به آدم مربوطه و جریان را برایش توضیح بدهم. نتوانستم. اوف. آدم نباید حرف بزند. اصلاً. وگرنه خراب می‌کند. من که این‌طوری‌ام. هزار بار بیشتر شده جایی حرفی بزنم که نباید.


معمول‌اش این‌طور است که برای من ای‌میل‌های فورواردی زیاد می‌فرستند، چون دستم توی این بیزینس است. امروز یکی از همکارهای پاره‌وقتم که دست بر قضا آقای بسیار بسیار محترمی است، یک ای‌میل برایم فرستاد که توی سابجکتش ممه و لولو داشت و یک‌جور مبارزه‌طلبی به حساب می‌آمد. باز کردم دیدم یک خانمی با پستان گنده‌ی آویزان دارد بهم لبخند می‌زند. هنوز عکس‌العملی نشان نداده‌ام. بلکه هم یکی از ای‌میل‌های خودمان را بر این مبنا بنا کردم و فرستادم برای مشتری‌ها. با یک خانم پستان‌گنده کارهای زیادی می‌شود کرد.


سر راه رفته بودم خرید. یک عالمه سبزیجات و مخلفات غذا. خانه که رسیدم، شلوار نکنده رفتم توی آشپزخانه. سالاد درست کردم با یک‌جور سبزی‌پلو میگوی من‌در‌آوردی که پر از چیزهای خوشمزه بود و بورک. آخر شب، سالاد رفت توی یخچال و پلو شروع کرد به دم کشیدن و بورک هم که جایش توی فر بود. جنازه‌ای بودم که ساعت کوک کرد و رفت توی تخت‌خواب. عوض یک ساعت بعد، شش ساعت بعد پا شدم. بوی غذای ته گرفته پیچیده بود توی خانه. زدم زیر گریه.


آخ که تحمل کردن بعضی روزها، بعضی آدم‌ها، بعضی اتفاق‌ها، چه‌قدر سخت است.

dimanche, décembre 11, 2011

یک
عصری جنازه‌ام رسید خانه. یعنی تو بگو یک اپسیلون حالم فرق می‌کرد با شب‌هایی که نه می‌رسیم. از آن وقت‌هایی هم بود که آدم مادر لازم است؛ باید برود در خانه‌ی مادرش، یک چای بخورد، قابلمه‌ی ناهارش را تحویل بگیرد، برگردد خانه. من وقت گشنگی خیلی بیشتر دلم برای مامانم تنگ می‌شود.
به زور بلند شدم غذا درست کردم. شب دیر آمد. بغلش کردم. بوی خنکی می‌داد.

دو
آخ که چه ولویی نرم و خوبی داشتم قاطی ترشی هفت میوه. بعضی بعدازظهرها آدم اصلاً نباید از روی تخت‌خواب بلند شود. باید با لپ‌تاپ و کتاب و خوردنی‌هایش همان‌تو بماند. این‌جور وقت‌ها کار هم می‌شود کرد. حتی.

سه
هفت صبح زدیم بیرون. چرا؟ چرا؟ واقعاً چرا؟ به قول بابام، خدا ازمان برگشته بود. جمعه بود. رفتیم لبنیاتی نزدیک خانه‌ی برادرم. رفتیم تره‌بار. کلی خرید کردیم. با ماهی و میوه و یک عالم انار و سرشیر و ماست و پنیر برگشتیم خانه. صبحانه خوردیم. انار دان کردیم. این‌جور کارها. بعد هم خوابیدیم. حد ندارد که این زندگی چقدر به من خوش می‌گذرد. چه تجربه‌های ساده‌ی لذیذی پشت‌اش دارد.

چهار
دارد غر می‌زند. از صبح تا شب غر می‌زند. هر روز. هر دقیقه. من خودم زیادی اهل غرم. علی‌رضا می‌داند. اما آخر این‌قدر؟ به نظرم یک چیزی شبیه پوزه‌بند باید اختراع شود که گلوی آدمی که بیش‌تر از یک حد معینی غر می‌زند را فشار دهد. برای سلامت روان بقیه‌ی آدم‌ها لازم است.

پنج
ساعت شش عصر، توی خانه بودیم. ماهی خوابانده بودم که سرخ کنم برای ناهار دیروقت. بابام زنگ زد. این‌جا بود. هزار کیلومتر و یازده ساعت آن‌ورتر. یک چیزی سق زدیم رفتیم پابوس.

شش
همه‌اش جنازه‌ام. تمام مدت. یک جنازه‌ی قوز کرده روی کی‌بورد که چشم‌هاش خسته‌اند و نا ندارد از جاش تکان بخورد. انگلیس خر است. برزیل خر است. چهار سال است که ما دوتا یک سفر آرام و خلوت و کم‌جمعیت لازم داریم. چهار سال است.
این چهارشنبه؟ طبق معمول. امسال می‌شود پنج سال. دارم پیر می‌شوم. عیبی ندارد. می‌ارزید به این لحظه‌هاش.

jeudi, décembre 01, 2011

آخ که این زورق با آدم چه می‌کند. از هر نظر که فکرش را بفرمایید. نمونه‌اش همین دیشب.

یک ماه- دو ماه- سه ماه پیش (متوجه شده‌اید که بنده درک درستی از زمان گذشته ندارم) با رئیسم دعوا کردم. سر این که رئیسم عیده داشت همه‌ی ما برای برنامه‌ریزی دقیق‌تر باید از Outlook استفاده کنیم و من مخالف بودم. من با تکنولوژی‌های جدید به طور کلی میانه‌ی خوبی ندارم. نمونه‌اش همین پلاس. به طور جزئی اما برای بعضی تکنولوژی‌ها جان می‌دهم. مثلاً گودر. در این قسمت از برنامه، حضار باید به گریه‌ی دسته‌جمعی بپردازند.

چند وقت بعد از آن ماجرا، من هنوز برنامه‌ی کذایی را نداشتم و این مکالمه هر هفته در دفتر تکرار می‌شد:
- منصور: علی، برای هدیه Outlook ریختی؟
- علی: می‌گه نمی‌خوام.
- منصور: نه، حتماً بریز.
- علی: هدیه پاشو برات Outlook نصب کنم.
- من: نمی‌خوام.
همان‌طور که از این مکالمه فهمیدید، طفلک علی!

چند هفته بعد (انتظار ندارید که من دقیقاً بگویم چند هفته؟) یک روز شنبه، پسرم وقت دکتر داشت، اما رئیسم به من مرخصی نداد. یک خوبی ِ وبلاگ‌نویس بودن این است که آدم می‌تواند تصمیم بگیرد آبروی رئیسش را ببرد و بگوید رئیسم به من مرخصی نداد، یا آبروی خودش را ببرد و بگوید از بس چند وقت بود هی می‌رفتم مرخصی، رئیسم به من مرخصی نداد.
به هر حال. من آه کشیدم، اما متاسفانه آهم دامن خودم را گرفت. هر چند که شلوار پایم بود. با همین شلوار رفتیم اتاق بغلی ناهار خوردیم و برگشتم دیدم اثری از ویندوز روی لپ‌تاپم نیست. هو آی تراید ترن ایت آف اند آن اگن؟ یس. و شما باید آی‌تی کراود دیده باشید.
به هر حال افاقه نکرد. سه تا آقای مهندس هم پایش نشستند، پس نمی‌توانید بگویید من بی‌عرضه بودم. خلاصه کنم، مجبور شدم فرآیند بورینگ نصب کردن ویندوز و همه‌ی برنامه‌های سابق را تکرار کنم. در حین این عمل، نمی‌دانم به چه علت آن تیک کذایی Outlook را برنداشتم و چون خیلی کارمند نمونه‌ای هستم، حتی ای‌میلم را هم بهش دادم و گذاشتم برود شروع کند ای‌میل‌هایم را بیاورد. طبعاً بعد از پنج دقیقه حوصله‌ام سر رفت و منصرف شدم و برنامه را بستم. تا دیشب.

دو سه روزی بود که من آدم مهمی شده بودم و مسئولیت یکی از ای‌میل‌های شرکت را به عهده گرفته بودم. با همین برنامه‌ی کذایی. اگر نمی‌دانید، اجازه بدهید تاکید کنم که ما در زورق انسان‌های وظیفه‌شناسی هستیم و به سرعت به مکاتبات وارده پاسخ می‌دهیم. به همین دلیل این برنامه‌ی کذایی را همیشه باز می‌گذاریم و وی برای خودش ای‌میل‌های قدیمی انسان را می‌گیرد و انسان چون موجودی است که ذاتاً مرض دارد، می‌نشیند بعضی‌هایشان را هم حتی می‌خواند.
همین.

mardi, octobre 04, 2011

صبح بالاخره کونم را هم کشیدم و برای اولین بار در این سال معظم تحصیلی، رفتم دانشگاه. یک ترافیک گندی سر راهم درست شده بود که باعث شد دیر برسم. نصف این تاخیر را هم بین دوتا آقای گنده ته ِ پراید بودم و یکی‌شان هی دستش را می‌مالید به‌ام و خفه شده بودم. چرا خفه شدم؟ چرا هیچی نگفتم؟ اول مرغ بود یا تخم‌مرغ؟

می‌گفتم. یک مقدار دیر رسیدم. یک کلاس بورینگ و بی‌مزه‌ای داشتم که مسلمان نشنود، کافر نبیند. بعد ِ کلاس رفتم دوتا لیوان چایی یک بار مصرف خوردم، اما دیگر دیر شده بود و یک ساعتی که بی‌کار بودم، سرم یواش یواش شروع کرد به گزگز کردن.
بعدش ترجمه داشتم. جلسه‌ی قبلی هم نرفته بودم و ناکس همان روز اول یک صفحه ترجمه داده بود به ملت. خوبی‌اش این بود که عین گاو نشستم که هر کی حل کرده بود، جواب بدهد و کاری به کسی نداشتم. داشتم این مسئله‌ی مهم را برای خودم حل و فصل می‌کردم که یک وقت‌هایی باید بروم توی قرنطینه و آدم نبینم. نمونه‌اش امروز. همین که از خانه زدم بیرون و به محض این که بغل‌دستی‌ام شروع کرد به سرفه و عطسه و اخ و تف، یک فکر توی سرم بود که یا بزنم کسی را لت و پار کنم، یا بروم انصراف و استعفا بدهم و خانه‌نشین بشوم و تا آخر عمر پایم را از خانه بیرون نگذارم و آدم نبینم. یک فوبیای عجیبی به همه‌ی آدم‌ها پیدا کرده‌ام. همه. بدون استثنا. برای این‌جور مرض‌ها باید یک درمانی پیدا کنند. من نمی‌دانم این دانشمندها چرا سراغ مباحثی مثل سرعت نور و غیره می‌روند. ما آدم‌ها مشکلات ملموس‌تری داریم.

البته علی‌رضا همیشه استثناست. همیشه.

از دانشگاه آمدم بیرون. سر میدان شهرک یک گله ایستاده بودند که به زن و بچه‌ی مردم گیر بدهند. فحش دادم و آستینم را کشیدم پایین. آستینی که تا خورده تا نزدیک آرنج، تنها نکته‌ی قابل توجه در این گونی‌ای است که به اسم لباس تنم می‌کنم. برای این که دلم نمی‌خواهد دوباره من را بگیرند ببرند وزرا و یک کاغذ آچار با اسم و مشخصات و اتهام ِ عفت عمومی بدهند دستم و عکس بگیرند.

سوار تاکسی شدم رفتم ونک. آن‌جا هم یک گله‌ی دیگر بود. رفتم داروخانه ویتامین بگیرم و نوافن. آستین‌هایم را هم کشیدم پایین ضمناً. دوباره. آمدم بیرون، از کنارشان رد شدم، و دیدم همان گروه- گله- حیوان‌ها- کثافت‌ها- بی‌وجدان‌ها- پفیوزها- جاکش‌ها- پدرسگ‌هایی هستند که من را گرفته بودند. چه حالی داشتم؟ اول مرغ بود یا تخم‌مرغ؟

البته صادقانه اگر بگویم، از ردیف کردن بعضی عبارت در این جمله پشیمانم. برای مثال جاکش. جاکشی یک شغل است. من اگر بچه‌ام جاکش باشد خیلی سربلندتر خواهم بود تا این که با دار و دسته‌ی تفتیش عقاید اسلامی بپلکد. به هر حال هر کس یک نظری دارد.

خیلی دنبال یک بهانه گشتم که سر کار نیایم، اما متاسفانه چیزی پیدا نکردم. مجبور شدم بیایم. طبق معمول تا پایم را گذاشتم توی دفتر و بلافاصله آشپزخانه، با این حقیقت تلخ مواجه شدم که تازه توی کتری آب ریخته‌اند و آب جوش نداریم. برای یک میلیون و دویست و سی و دو هزار و چهارصد و بیست و سومین بار در این تابستان گفتم هانی، ایتز آس. (توضیح: تابستان یک مفهوم است نه یک فصل، هنوز هم تمام نشده.) یک لیوان آب ریختم، یک دانه قرص جوشان پرتقالی ِ گه انداختم تویش، یک نوافن خوردم و نشستم پای کامپیوتر.
خبر: یک خانمی به اسم آمنه، رفته حمام خوابگاه. توی چاه حمام، اسید ریخته بودند بدون این که به دانشجوها اعلام کنند که نروید حمام. این خانم توی حمام بر اثر استنشاق اسید، مرده. مسئول خوابگاه گفته که این دختر از اول افسردگی داشته و رفته خودش را کشته. به همین راحتی.

به عنوان آدمی که یک هفته است قابلیت آدم‌کشی را در خودش می‌بیند، داوطلب می‌شوم که بروم مسئول پفیوز خوابگاه را ببندم به گلوله. همین‌طور چند نفر دیگر را. توی این مملکت باید از بعضی قابلیت‌ها استفاده کرد.

dimanche, septembre 25, 2011

آغاز سال نو، با شادی و سرور

اوضاع این‌جوری است که وقتی آدم ساعت نه صبح کلاس دارد، تا ساعت یازده شب تصمیم خودش را گرفته که برود یا نه. برای همین وقتی دیدم ساعت یازده شده و هنوز نه عکس‌های بروشوری که نوشته‌ام را گذاشته‌ام سر جایش (که هنوز نگذاشته‌ام)، نه پشم و پیلی بچه را از روی کیف و مقنعه‌ام جمع کرده‌ام (که هنوز نکرده‌ام)، نه یک خودکار و یک تکه کاغذ پیدا کرده‌ام که با خودم ببرم (که هنوز نکرده‌ام) گفتم ولش کن. من که قرار است به اندازه‌ی موهای سرم غیبت کنم، از همین حالا شروع کنم که بعداً دلم نسوزد.

متاسفانه مشکلی که اخیراً با آن دست به گریبانم، خوابیدن تا لنگ ظهر است. من سابقاً از این عادت‌ها نداشتم؛ یک دوره‌ای را یادم می‌آید که شش صبح جمعه بیدار می‌شدم و جانم به لبم می‌رسید تا خانواده بیدار شوند و معاشرت کنیم. فکر می‌کنم از عوارض پیری، زیاد خوابیدن است. به هر حال شکایتی ندارم. لنگ ظهر بلند شدم و شروع کردم به چرخیدن دور خودم. طبعاً علاقه‌ای نداشتم بروم سر کار. محیط کار حتی اگر بهشت موعود هم باشد، بعد از مدتی خسته‌کننده می‌شود و متاسفانه رئیس‌های من آدرس وبلاگ کارمندانشان را احتمالاً برای چنین موقعیت‌هایی نگه داشته‌اند و نمی‌توانم توضیح بیشتری بدهم.

بله. بلند شدم دیدم یک ای‌میل دارم از رئیسم. ای‌میل اول صبح از رئیس آدم معمولاً خبر خوبی نیست و این یکی هم نبود، اما پیرامون موضوع نامه، اوقات مفرحی داشتم. موضوع بود: MOM. اول حدس زدم آقای رئیس نامه به مادرش را اشتباهی برای من فرستاده، اما خوب، آدم معمولاً از مادرش سراغ صورت‌جلسه‌ی هفتگی را نمی‌گیرد. گمانم منظورش مینیستری آف مجیک بود. خیلی خوشحال شدم که این‌جور چیزها حقیقت دارند.

به هر حال، بلند شدم هری پاتر چهار را گذاشتم برای خودش پخش بشود و رفتم سراغ ظرف‌های کثیف. بعدش هری پاتر پنج و همین پیش پای شما هم ششمی. دلم می‌خواست شیرینی درست کنم، اما شیر نداشتم. حیف که حال نداشتم پایم را از خانه بگذارم بیرون، وگرنه هم سبزی خوردن می‌گرفتم، هم میوه و هم شیر. به هر حال. یک خمیر من‌درآوردی درست کردم و ته‌چین بار گذاشتم. در حال حاضر، رونالد ویزلی با دختری موسوم به لوندر براون روابط نامشروع برگذار کرده و بوی ته‌چین پخش شده توی خانه.
حیف که نیستی.

samedi, septembre 24, 2011

ظهر بود. ظهر دیروز. با پدرم و علی‌رضا نشسته بودیم میوه و بادام و توت خشک و چای می‌خوردیم و منتظر بودیم برایمان دیزی بیاورند. بابام داشت اندر فواید روابط حسنه با خانواده سخنرانی می‌کرد و یک مورچه روی شلوار خاکستری‌اش رژه می‌رفت. علی‌رضا سرگرم مخالفت بود و این حقیر مشغول لگد زدن به پای وی. من معتقدم مخالفت کردن با اعضای خانواده سودی ندارد و البته این یکی از معدود مواردی است که ما در زندگی زناشویی نسبت به آن تفاهم نداریم. بعدش پدرم از مزایای طرح مسکن مهر گفت و پیشنهاد کرد توتی را ولش کنیم برود. من و علی‌رضا همچنان در پوزیشن یاد شده بودیم. نگران بودم بحث به تعداد فرزندان و غیره برسد که ناهار را آوردند. بابام رفت وضو گرفت و من دم دستشویی ورجه وورجه کنان منتظرش بودم. خیال می‌کنم بدتر از این امکان ندارد که شاشتان گرفته باشد و یک آدم لامذهب، دم در توالت در مورد مختصات جغرافیایی قبله از شما سوال کند.

دیزی را با ترشی و مخلفات گذاشتیم روی میز. مختصری ترشی سیر هفت ساله داشتیم که پدرم ته‌اش را درآورد و من با عشق زل زدم به‌اش. رژیم غذایی دیابت- قلب پدرم روی زندگی‌اش یک اثر داشته و آن حسرت همیشگی برای غذاهای رنگارنگ و خوش‌مزه است. برای همین، معدود دفعاتی که توی خانه‌ی ما غذا می‌خورد و مثلاً ماهی آب‌پز با سیب‌زمینی و مخلفات یا کوکوسبزی ِ رژیمی یا رشته پلو با مرغ به دهانش مزه می‌کند، من کیف می‌کنم.

بعدازظهر برایمان لکچر یک لیوان شراب قرمز در روز داد. سعی کردم پدرم را کمی با زندگی خودمان آشنا کنم و در نتیجه نشستیم با هم یک کمی شراب خوردیم. یک شیشه هم به‌اش دادیم. سفارش کرد به مامان چیزی نگوییم. یک وقتی را یادم می‌آید که بابام مثلاً از درس نخواندن برادرم عصبانی بود؛ می‌نشست روی سجاده، قبل از نماز یک دل سیر به خدا و پیغمبر فحش می‌داد. سناریوی جدیدش به مذاق من یکی که خوش‌تر آمد. منتظرم یک سفر حج هم برود تا یک بعدازظهری مثل دیروز با یک شیشه ویسکی فرد اعلا مست‌اش کنم. بعدش یک رساله می‌نویسم تحت عنوان ایدئولوژی‌های خانواده‌ی آقای کاف. در مورد این که با این رساله چه کارهایی می‌شود کرد، هنوز نظری ندارم.

به هر حال پدرم بدون حادثه‌ی اضافه‌ای خداحافظی کرد و رفت. در را بستم، شلوار جینم را کندم، یک سیگار روشن کردم و به این فکر بودم که اگر یک روزی جلوی پدرم سیگار هم بکشم، دیگر غم و غصه‌ای ندارم.

samedi, septembre 17, 2011

شب بود. باد خنکی می‌وزید. گلوله‌ی گنده‌ای در گلویم بود.

بیست بار باز کردم یک غر مبسوط بزنم و آخرش کسشعر خنده‌دارتری پیدا نکردم که پاراگراف‌ام را باش شروع کنم. جریان از این قرار است که اول تابستان دیدیم چندتا تپه‌ی مختصر جلوی رویمان است. پاشنه را ورکشیدیم و زدیم به جاده و یک‌هو چشم باز کردیم دیدیم افتادیم توی یک چاله‌ی گه. اوف. چه تابستانی است و تمام هم نمی‌شود.

وقتی عروسی کردیم، دو سه سال اولش خیلی سخت بود. پول نداشتیم و بلد نبودیم چطوری می‌شود توی یک منجلابی که اسمش بی‌پولی است، فرو نرویم. خیال می‌کنم همان دو سه سال اول بود که تکلیف باقی عمر ما دو تا را مشخص کرد. یعنی وقتی آن حجم عظیم نکبت را توانستیم از سر بگذرانیم، دیدیم که دیگر چیزی نیست که به این راحتی‌ها غافلگیرمان کند.

سخت بود، می‌دانید؟ برای او بیشتر.

من به شانس اعتقاد ندارم. البته به خدا هم اعتقاد ندارم، اما آن یک حرف دیگر است. به شانس اعتقاد ندارم، اما اسم این سلسه اتفاقات بعضاً خنده‌دار را اگر نشود بدشانسی گذاشت، پس باید چی گذاشت؟

روز تولدش، پول نداشتم. دو ماه گذشته و هنوز جایش درد دارد. خیلی درد دارد.

من خیال نمی‌کردم برادر آدم می‌تواند این‌قدر مشکل باشد. البته برادر خودم مشکل بود، اما خیال نمی‌کردم برادر علی‌رضا با این حجمِ... اسم این یکی را چی بگذارم؟ یک هفته است که فکرش را گذاشته‌ام یک گوشه و سراغش نمی‌روم. سراغ یک چیزهایی را اگر بگیرم، دیگر نمی‌توانم سر پا بایستم.

بعد یک آدم‌هایی هستند که توی رویت می‌ایستند و دروغ می‌گویند. دروغ می‌گویند.

اهواز که بودیم، همه‌چیز آرام و ملایم بود. درد نداشت. رنگ تند و تیز تویش پیدا نمی‌شد. سر صبح تلفن زنگ نمی‌زد بپرسد کی می‌رسی. زنگ نمی‌زد بپرسد دیتابیس فیلان، بیسار (این جمله نشان‌گر توجه عمیق من به مسائل کاری علی‌رضاست) و هیچ شبی آدم مجبور نبود راس ساعت دوازده به خودش بگوید که ای وای، صبح خواب می‌مانم. خسته که بودیم می‌خوابیدیم و سر صبح که دلمان می‌خواست بیدار بشویم، می‌شدیم. بعد برگشتیم سر خانه و زندگیمان و یک دفعه همه‌چیز رفت روی دور تند.

بالاخره که مجبورم فکرشان را بکنم. چه بهتر الان که تو کنارمی.

یک فیلمی بود به اسم مورچه‌ها اثر موریس مترلینگ. من الان یکی از آن مورچه‌هام که تند تند می‌رود؛ اما بدبختی این است که به لانه نمی‌رسد.

یک چیزهای کوچکی هستند که سه ماه جمع می‌شوند و یک شبی مثل امشب، سرریز می‌کنند.

تازگی‌ها بلد نیستم چطوری بنویسم. اول و آخرش هم از همه سخت‌تر است. جمله‌هام توی هوا می‌مانند. باید یک فکری هم برای این بکنم.
این هم روی باقی. یک وقت دیدی تا صبح آب شدم و جایم بیدی رویید که این بادها خم‌اش نمی‌کردند.