vendredi, novembre 03, 2017
samedi, septembre 23, 2017
mercredi, septembre 13, 2017
بعدش حالم واقعاً بهتر شد. حدود پنج ماه پیش یه امآرآی دادم که معلوم شد پلاکها کوچیکتر شدهان، کنترلم به وضوح روی دستام بهتر بود، بیحسی و گزگز خیلی کم شده بود و برای اولین بار امیدوار شدم. که یه روزی بهتر هم بشم، که به روزی تموم بشه.
سه چهار ماه اخیر از هر نظر افتضاح بود. با نصف اعضای خانواده قطع رابطه کردم، رفاقت و معاشرتم از قبل هم کمتر شد، استرس زندگی زیاد بود، دعوا با همسایه، تصادف، هر اتفاق نیفتادهای افتاد و سنگ شد توی گلوم. هر کاری کردم یا به بنبست خورد یا از نتیجهاش راضی نبودم. خیلی پیش اومد که به اینجام برسه (نگارنده با دست به بالای سرش اشاره میکند.) طبق معمول با کسی حرف نزدم و ریختم توی خودم. چند باری خیلی دلم خواست با یکی حرف بزنم. نمیشد. بیهوده بود.
طبعاً تاثیر فیزیکی فشارا خیلی زود خودش رو نشون داد و دوباره شدم مث قبل. به همین خوشمزگی.
به طور کلی هیچ وقت توی زندگیام خیال نمیکردم آدم موفق یا موثری باشم، ولی هیچ وقت هم اندازهی الان احساس نمیکردم یه لوزر به تمام معنا و بارِ روی دوش بقیهام.
از بین رفتن امید توی زندگی آدم، سیاهترین اتفاقیه که میتونه براش بیافته. نمیدونم کی افتاده، ولی افتاده و دیگه هیچی ندارم که بهش بچسبم و نگهام داره.
یکی دو بار به زور سعی کردم خودم رو به یه چیزی از فردا وصل کنم. هیچ اتفاقی نیفتاد. پنج کیلومتر رو دویدم و هیچی نشد، فقط به خودم گفتم وا، این که چیزی نبود بابتاش خیال میکردی شاخ غول شکستی. برنامهی سفر ریختم و دیدم اصلاً برام مهم نیست برم. حتی دلم نمیخواد برم. برنامهی درس خوندن ریختم و دیدم نمیتونم. همین. هیچی. یه هیچِ خالی و مطلق.
samedi, septembre 02, 2017
lundi, août 21, 2017
mardi, août 15, 2017
سیزده سالم که بود، همکار ه. مشتی چرند از روی کف دستها برامون سر هم کرد. به من گفت خط عمرت کوتاهه. اون خط رو هنوز میشناسم. منحنیِ بغل شستِ دست راست. مال من به نیمهی اندازهی معمول هم نمیرسه. آخراش کمرنگتره و یواش یواش محو میشه. زندگی نباتی. شاید همینی که الان هست. یه چیزی که بود و نبودش مهم نیست. اثری نداره.
من؟ من حتی دیگه آرزوی سفر هم ندارم. یه هیچِ خالیام. یه هیچ خالی و گنده که هر سال خالیتر میشه.
vendredi, août 11, 2017
jeudi, août 10, 2017
mardi, août 08, 2017
jeudi, août 03, 2017
mercredi, juillet 05, 2017
samedi, juillet 01, 2017
jeudi, juin 29, 2017
vendredi, juin 23, 2017
اون لحظه خودم بودم که فرق کردم. که زیر و رو شدم. مریض شدن برای خیلیها بهانهاس. بعدش عوض میشن، تفریح میکنن، به خودشون بیشتر اولویت میدن، سالمتر میشن، به هر چی که فکر میکنن قویترشون میکنه چنگ میاندازن. گاهی بلاهت میکنن از روی امید.
من چه فرقی کردم؟ بیهودگی و ملال. سکوت.
vendredi, juin 16, 2017
mercredi, juin 07, 2017
samedi, juin 03, 2017
samedi, avril 29, 2017
lundi, avril 17, 2017
«شایعترین نوع بیماری ام اس، نوع عود كننده-فروكش كننده میباشد. حدود 75 درصد بیماران در ابتدای شروع بیماریشان در این نوع قرار میگیرند كه در آن، بیمار به طور ناگهانی دچار حملاتی میشود كه یك یا چند قسمت از بدنش را درگیر می سازد. سپس بیمار به طور كامل یا اینكه تا حدود زیادی بهبود مییابد و بیماری تا حمله بعدی كه اتفاق بیفتد پیشرفت نمی كند. حمله بعدی می تواند خیلی زود و یا سالها بعد اتفاق بیفتد.
خطرناکترین نوع بیماری ام اس ، نوع پیشرونده-اولیه میباشد كه حدود 15 درصد بیماران مبتلا به ام اس به این نوع دچار هستند. بیماران مبتلا به نوع پیشرونده-اولیه به طور پیوسته حالشان بدتر میشود و در بین حملات، حالشان هیچ گونه بهبودی نمییابد و یا این كه بهبودی اندكی دارند.
بیماران دچار ام اس نوع پیشرونده-ثانویه، ابتدا در نوع عود كننده-فروكشكننده قرار دارند و در آخر نیز به نوع پیشرونده تغییر خواهند كرد. در طی 10 سالی كه از شروع بیماری می گذرد، حدود 50 درصد بیماران كه در ابتدا در نوع عود كننده- فروکشكننده قرار داشتند در نوع پیشرونده ثانویه قرار می گیرند. در عرض 25 سال حدود 90 درصد بیمارانی كه ام اس آنها در نوع عود كننده-فروكشكننده قرار داشته است به نوع پیشرنده ثانویه تغییر خواهند نمود.»
این تعریف انواع اماسه که توی هر مقاله و مطلبی بدون توضیح و آپدیت میاد. نمیگه آمار از کجا اومده، مربوط به چه اقلیم و شرایطیه، یا برای آدمِ در حال مصرف دارو صدق میکنه یا نه. که ظاهراً هم نمیکنه. یعنی میخوام بگم آینده لزوماً به این بدی هم نیست، ولی خیلی من رو میترسونه. الان جلوی چشمهامه. خیلی نزدیک و خیلی محتمل. قبلا اگه کسی رو میدیدم که با عصا یا واکر راه میره، لگناش موقع راه رفتن زیادی میچرخه، پاش رو روی زمین میکشه و تعادل نداره، نمیدونستم چطوریه. منظورم اینه که واقعاً تصوری نداشتم حس آدم چیه و چطوریه که نمیتونه. الان میدونم. یه کم دچارشم، خفیف و قابل تحمل. هنوز عصا-لازم نشدهام، فقط گاهی پیش میاد که اگه بود، کمک میکرد. هر قدر که زمان میگذره و تغییری توی اوضاع خودم نمیبینم، همینجوری یواش یواش و ذره ذره جلوی چشمام واضحتر میشه. دیگه نمیتونم از فکر کردن بهش فرار کنم. یه روزی دیگه نمیتونم راه برم.
samedi, avril 15, 2017
jeudi, avril 13, 2017
mardi, avril 11, 2017
lundi, avril 10, 2017
vendredi, avril 07, 2017
jeudi, avril 06, 2017
lundi, mars 20, 2017
samedi, mars 18, 2017
کم آوردهام. اوضاعام هیچ فرقی نکرده و انگار قرار نیست بکنه. به زور سعی میکنم خودم رو با شرایط وفق بدم، ولی فایده نداره. برشهای تربچهی سالاد همیشه کج و نامنظمان. باز کردن قوطی کنسرو رو باید بسپارم به مرد خونه. بهبودی؟ تقریباً دو هفتهاس که بدتر شدهام. سرِ موضوع بیخودی عصبانی شدم، نیم ساعت سمت چپ بدنم کامل میلرزید. وحشت کردم. دراز کشیدم بلکه یادش بره، فایده نداشت و از اون موقع تا حالا دست و پام ضعیفتر شده. استرس به درک، حتی حق ندارم عصبانی بشم؟ فکر کردی کجا زندگی میکنیم؟ سوییس؟
امروز دویست متر دویدم. خیلی آروم و یواش، با تمرکز کامل روی پای چپ که روی زمین کشیده نشه. لابد باید خوشحال میشدم. میشدم گمونم اگه بعدش لگنم درست میچرخید و صاف و محکم میرسیدم دم پارک که ع.ر من رو برسونه خونه. نچرخید. بقیهی راه پام رو روی زمین کشیدم و لنگیدم.
داره کمکم یادم میره قبل از اماس زندگی چجوری بود. معمولی بودن، طبیعی بودن چجوری بود. عیبی هم نداره؛ هر چی کمتر یادم بیاد و بهش فکر کنم، راحتتر میگذره. الان سختترین دورهشه برام، دورهائیه که دارم از عادتهای قدیمی، توانِ قدیمی دل میکنم و به آدم جدیدی که بیرون داره هدایتم میکنه عادت میکنم. اول ماجرا، فکر میکردم زود بهتر میشم، دوباره برمیگردم به همون چیزی که بودم؛ الان پذیرفتهام که نه، اگر هم برگردم به این زودیها نیست. همینه که هست. بعداً جلوی این قضیه خودداریام بیشتر میشه گمونم.
پارسال برامون از خیلی جهات سال خوبی بود. خوش گذشت. یه دورههایی سخت بود، شب کودتا و بعدش که تازه وسیله خونه گرفته بودیم و خوشحال بودیم برای خودمون، گرفتاریهای وام ماشین که استرسش استارت مریضی رو زد، ولی اذیتِ واقعی نشدیم. دور و برمون پر از قشنگیه، اما تهاش یه حالِ این خانه قشنگ است، ولی خانهی من نیستی هم داره که بعد از اماس شروع شد. مشکل اینجا هم نیست، همهجاست. دنیای دور و برم تغییر کرده. شکسته و ریخته و کج و کوله تعمیرش کردهان. انگار وسط خونههای تیم برتونیام. هیچی سر جاش نیست. این سه-چهار ماه آخر سال، بهخصوص بعد از شروع تزریق، دیدنِ وضع نامعمول خودم از دور، سختترین چیزی بود که تا حالا تجربه کردهام. تموم هم نمیشه با عوض شدن تقویم. هیچ سالی به اندازهی الان به عید بیتفاوت نبودهام. نازنین و بهار هفتهی دوم عید میان پیشمون. یکی از بهترین اتفاقهای این چند وقته گمونم، اما از روزی که برمیگردن خیلی میترسم. مهمونی تموم میشه و مهمونا میرن و تو میمونی با کثافتی که تمیزشدنی نیست.
mercredi, mars 01, 2017
مطمئنام مردهام و کسی نفهمیده.
lundi, février 27, 2017
jeudi, février 23, 2017
lundi, février 20, 2017
امروز آمپول آخر ماه اول رو میزنم. روی شکم. شکم دردناکه -مثل بقیهی جاها- و هر بار میزنم خون میاد. غیر از این، یه بارِ خیلی سنگین هم روی دوشام داره. نماد مریض بودن و وابستگیه. به خاطر انسولینِ بابام. روزهایی که به شکم زدهام هر دفعه حالام خرابتر از دفعهی قبل بوده. صبح رفتم دکتر. قرار بود یه آزمایش خون بدم که معلوم بشه بتافرون بهم خوب ساخته یا نه و نسخهی ماه بعد رو هم بگیرم. یه معاینه هم کرد. راه برو و انگشتت رو فلان کن و لرزشِ چی که تموم شد بگو -اسمش چی بود؟ هر چی. این حالِ سنگینی پام هیچی نیست. هیچی نیست و دلم میخواد بمیرم که این هیچی، اینطور لنگ و خستهام میکنه. نسخه رو نوشت و گفت عصر بعد از جواب آزمایش میسپرم به رسپشن که بهت بگن بگیری یا نه. ع.ر تلفن کرد جواب رو بگیره و با خوشحالی بهام خبر داد آزمایشام اوکی بود و میره آمپولای ماه بعد رو بگیره. .yay, good for me میتونم تا دو سال دیگه که برام تجویز کرده بتافرون بزنم :|
تولستوی توی مرگِ ایوان ایلیچ، برای بیمار پنج مرحله شمرده بین شنیدن خبر بیماری تا مرگ. با این پنجتا مرحله الان خیلی توی مقالههای روانشناسی مستربیت میکنن که مهم نیست. این چند وقت خیلی سعی کردم خودم رو توی انکار و خشم و چونهزنی و افسردگی و پذیرش پیدا کنم. نشد. انگار از روز اول یه هالهی سیاه دور خودم کشیدهام و از داخلاش تکون نمیخورم. همین. جز ملال هیچ حسی ندارم. یا گذشته و نفهمیدهام، یا از روی همه پریدهام و یه راست رفتهام توی مرحلهای که آدم نمیخواد حرف بزنه دیگه، فقط منتظره.
منتظر هم نیستم. یه بچهی عصبانی داخلام هست که با باز کردن هر جعبهی آمپول پا به زمین میکوبه و جیغ میزنه. وقتی سرنگ رو دستم گرفتهام که حباب هوا بیاد بالا التماس میکنه و دکتمهی بتاکانکت رو که میزنم، چشماش رو روی هم فشار میده و گوله گوله اشک میریزه. خودم نه. دیگه غر هم نمیزنم حتی. چه فایده؟ ع.ر نوازش میکنه و میگه کاش میشد به جات بزنم، حتی تصورش رو هم نمیخوام بکنم. یکی دو باری توییت کردم، چنان واکنشها محبتآمیز بود که خجالت کشیدم دیگه چیزی بنویسم.مریض بودن انگار بقیه رو معذب میکنه. یا خودم رو. نمیدونم. خیلی خالیام. خیلی عجیبه که انگار همهچی ریخته و انگار هیچی عوض نشده. حتی منم عوض نشدهام. همون آدمام. همونام و همون نیستم و نمیدونم چیام. یه آدمیام که تازه اماس گرفته و هنوز کنار نیومده.
mercredi, février 15, 2017
mardi, février 07, 2017
سوم
lundi, février 06, 2017
دوم
روی تخت کنار پنجره، خانمی هفتاد و خوردهای ساله خوابیده بود که شوهر و دخترش همراهش بودند. بیدریغ مهربانیهای کوچک کردند بهمان. راه و چاه بیمارستان را از آنها یاد گرفتیم. روز سوم، زن بعدِ دیدهبوسی مرخص شد و ساعت یازده شب پر سر و صداترین آدم ممکن آمد به جایش خوابید. این یکی فشارش بالا بود -بیست و شش- و یکبند داشت ناله میکرد. رفت و آمد همراهانش و زنگ موبایل -که تا لحظهی آخر هم نگذاشتاش روی سایلنت- و صدای دستگاه و پرستارهای بیملاحظه غیره آن شب قطع نشد و تا آخر هم ادامه داشت. شوهرش که نبود، راحت مینشست با رقیهخانم تخت وسط -که دیابت داشت و قایمکی توی غذایش نمک میریخت- به بگو و بخند، شوهر که میآمد، با هر نفس ناله میکرد. رقتانگیز بود.
***
دو روز مانده به مرخص شدن، موحتشم حانیم توی راهرو به علیرضا گفت بیماری مشخص است و بعد میآیم در مورد دارو و مراقبتها صحبت کنیم. تمام آن مدت اینقدر سخت نگذشته بود که آن بیست و چهار ساعت تا وقت کند و بیاید اتاق ما. تهِ دلم امید مبهمی داشتم که حتی جرات نمیکردم بهاش فکر کنم، که بگوید خوب شدهای و برو خانه. اما آنقدر با منطق و طبق شواهد فکر میکردم که میدانستم اینطوری نیست. اصلا مثل آن بابایی که بدون بلیط بختآزمایی دخیل میبست، امآرآی جدید هم نداده بودم که بخواهند معجزهای کشف کنند. همین هم شد. فردا عصرش آمد. من خیس عرق چرت میزدم و سرمِ یخ داشت توی خونام راه باز میکرد که آمد بالای سرم، به ع.ر گفت بیدارم کند و دوباره همان حرفها را تکرار کرد که چیز مهمی نیست و داروهایش اینطورند و غیره. آن موقع دیگر -تقریباً زیر و بم اماس را شناخته بودم. نه سوالی داشتم، نه حرف و پیشنهادی. گفت چند روز بعد از مرخص شدن بروم پیشاش که دارو بدهد. بعد رفت و من برای اولین بار از ابتدای ماجرا، زدم زیر گریه.
ادامه دارد
samedi, février 04, 2017
اول
lundi, juin 08, 2015
vendredi, juin 05, 2015
بد رسیدم به اینجا. سخت. سه روز قبلترش کنکور داشتم. یک هفته بود درست نخوابیده بودم و مهمانهای پشت سر هم، بغلدست وسواس و چمدان بستن، نمنمک من را کشته بود و خودم خبر نداشتم.
توتی را توی فرودگاه که تحویل دادیم، یک تکه از دلام باش رفت. پرواز اول تاخیر داشت. بیخبری از بچه سخت بود. یکی دو باری چرتم برد، اما نه اینقدر که سر حال بشوم. به پرواز دوم نرسیدیم. صف چک پاسپورت شلوغ بود. قبلاش هم یک جا ایستاده بودیم بهمان بگویند برای پرواز بعدی باید کجا برویم. برای یک جمله جواب، نیم ساعتی معطل بودیم و همهاش داشتم فکر میکردم ایرانیبازی اصیل اینجا بود که خیلی به درد میخورد.
توی هواپیمای بعدی، از پنجره دیدیم که توتی را توی قفس با ماشین آوردند. عزت و احتراماش خیلی بیشتر از ما بود. چهل و پنج دقیقه بیشتر طول نکشید پرواز دوم. من اما از توی تاکسی که میرفتیم فرودگاه، دلم خواسته بود پیاده شوم برگردم خانه.
vendredi, décembre 27, 2013
دوازده- سیزده سالگی، یک روز، یک ظهری وسط تابستان داغ اهواز، هـ. ازم پرسید دوستداری چه سازی بزنی؟
آن موقع، هیچی از موسیقی نمیدانستم. بلد نبودم. چندتا کاست داشتیم سر جمع، بیشترشان شهره و لیلا فروهر و هایده. یک سدکریم هم داشتیم و دوتا آلبوم ابی. دم عیدها، ویدیوهای موسیقی سال هم میرسید به دستمان. ویدیوها را روی هم ضبط میکردیم و همیشه تهشان یک آهنگی باقی میماند که دل را ببرد به گذشتههای دور.
یادم نمیآید چرا جواب دادم سنتور. صداش برای من همیشه جادو داشت. تماشای دستهایی که ریز، مضراب میزدند، چشمهایم را میخکوب خودش میکرد. جواب دادم و یک هفته بعدترش، دست کشیدم روی سیمهای ظریف و خرکهایی که هنوز نتشان را بلد نبودم و آن اولها، اسم نت هر کدام را روی یک تکه کاغذ، کنارش چسبانده بودم و عصرهای پنجشنبهام، با وقت ِ کلاسی یک اتوبوس دورتر از خانه، پر شده بود. آن موقع، اولهای دلکندنام از خانواده بود و این تجربهی جدیدم، این دور شدن از فضای تکراری خانه و مدرسه، برام هیجان داشت. یک چیزی داشتم که برای خودم بود و یک بهانهای که بین چهارتا خواهر، جدا بشوم بروم به گوشهی خودم.
مدرسه که شروع شد، پولتوجیبیهایم را خرج ِ خریدن کتابهای تازهی سنتور میکردم -که هنوز دارمشان- و عکسهای شجریان -که دیگر ندارمشان- و یکی دو جفت مضراب اضافه که راحت میشکستند. آنوقتها، یک مغازهی لوازم موسیقی بود، توی بازار مرو، روبهروی خیابان مدرسه، که بعدتر تعطیل شد. یک پیرمرد مهربانی صاحباش بود که اسماش را یادم نمیآید. میگذاشت لابهلای جنسهاش بگردی و بو بکشی و داد نمیزد «دست نزن، خراب شد».
آقای ب، که خودش یک داستان جدا دارد، هنوز درست و حسابی دستگاههای موسیقی را یادمان نداده بود که دیگر نرفتم کلاس. چرا؟ یادم نیست. گمانم جز درس خواندن، توی خانوادهی ما کسی برایش مهم نبود که کاری را تمام کنی، یا به جاهای خوبی برسانی لااقل. افتاده بودیم توی سلسله وقایع پیوستهی بیاهمیتی، که سر همه را گرم کرده بود؛ اسبابکشی، نو کردن سر تا پای خانه و وسایلاش، ازدواج، مهاجرت. اینجور چیزها. بعدتر بود که خودم هم رفتم از آن خانه و چند سال بعدش، همینجا، دوباره دو ترم رفتم کلاس. آقای ف. این دفعه مجبورم کرد درسهای کتاب را از اول بزنم که یاد بگیرم وقت ِ مضراب زدن، درست ضرب بگیرم. طول میداد و من بیتاب بودم زودتر برسم به درس سوم کتاب بعدی. دانشگاه رفتن -آن هم سر پیری- خرابام کرد. آدم تنبلی بودم که چهارتا کار همزمان، داشت خستهام میکرد و به هیچ کدامشان درست و حسابی نمیرسیدم. این یکی، اولین کاری بود که گذاشتماش کنار.
بعد از چهار سال دیگر، حالا که کارم را گذاشتهام کنار، دوباره دستهایم برای برداشتن مضراب میخارد. گمانم حالا وقتاش است. که به جاهای خوبی برسانماش.
dimanche, décembre 22, 2013
یلدای ۹۲
ما اینورترک گپ میزدیم؛ او خواب بود. وسط مهمانی. دست روی سینه، صورتاش مختصری در هم از درد کمر، چشمهای بستهاش آرام.
فکرم توی جمع نبود اما. هفت سال پیش بودم؛ توی دفترخانهای وسط زیتون کارمندی، با لباس پفدار، دوتایی نشسته بودیم روی تاب توی حیاط، تکانتکان میخوردیم.
هفت سال تمام. انگار یک لحظه بود و انگار هزار سال طول کشید.
samedi, novembre 30, 2013
هر سال، از اول تا آخر آذر، به خودم اجازه میدم دلتنگ باشم و تصورش کنم که چند ساله است و چه قیافهای داره و چطور رفتار میکنه. آدمی که هیچوقت وجود و هویت نداشته، کمتر دلتنگام میکنه تا آدمی که خودم ممکن بود بشم؛ تا رابطهای که شکل میگرفت.
امسال از هر سال سختتره. امسال از هر سال تنهاترم. حسی توی وجودم مرده. سال اول بود که تصمیم گرفته بودم دو سه روزی تنها سفر برم و نرفتم و دیگه هیچ سالی فکرش رو هم نکردم.
امسال اما واقعاً دلم میخواد برم. وسط این بیپولی و بیکاری و سرگشتگیام، باید یه فرصتی جور کنم برای دو سه روز با خودم بودن و فکر کردن و بلکه هم به نتیجه رسیدن.
دردناکه که الان، نمیتونم با آدمی که یه وقتی بهترین دوستام بود، حرف بزنم.
باید یک راهی باشه برای از بین بردن این انتظار بی حاصل شبانهروزی. راهی که هنوز بلدش نیستم.
vendredi, novembre 29, 2013
گوشیام را وسط مهمانی برداشتم و هفت- هشت- ده- هزار دقیقه نت منصور جلوی چشمم میرقصید که از سحر گفته بود. یکی دو ساعت قبلش بود که نازنین برام تعریف کرد که امروز رفته بود بیمارستان و من تمام زورم را زده بودم که تصورش نکنم آنجا روی تخت، با تن کبود و استخوانهای شکسته و دست و پای بسته. تمام زورم را زده بودم و فایده هم نکرده بود و ته ذهنم، صدای سحر، مثل صدای نالهی بچهگربهای که توی سرما گیر افتاده باشد، حرف میزد و از پشت شیشه، درست نمیفهمیدم چی میگوید.
«یه کاره پ واسه چی باز کردی؟»
رفتم نشستم گوشهی آشپزخانه. یادم نیست چقدر. یادم نیست چهکار کردم و چی گفتم و با کی حرف زدم. یکی شام کشیده بود. نازنین حتما. بلند نشدم باز. تشنهام بود. یک لیوان کنارم بود که نمیدانستم چی تویش ریختهاند. صبح خالیاش کردم توی سینک. هزار سال بعدتر، حالم جا آمد. آب زدم به صورتم، لباس راحت پوشیدم، رفتم نشستم به گپ زدن دلچسب آخر مهمانی.
همهی شب، چند صفحهی آخر درخت زیبای من، توی سرم تکرار میشد. مانگاراتیبا. لعنت.
dimanche, octobre 13, 2013
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
به عنوان آدمی که از عنفوان کودکی با تن و بدن خودش مشکل داشت، چهار ساله تلاش میکنم و دو هفتهاس موفق شدهام بدن خود را دوست بدارم. با همهی عیب و ایرادهایی که داره. خندهداره که چطوری قواعد و سلیقههای اجتماعی، میتونن روی باور آدم به خودش تاثیر داشته باشن.
هیچوقت فن ِ داستان کوتاه نبودهام. با این که تنها چیزهایی که -جز محتوای سفر- ترجمه کردهام، داستان کوتاه بودهان. فقط هم یک فیورت دارم. یه چیزی که با معیار اندازه هم بخواهیم بسنجیم، بیشتر داستان ِ بلند محسوب میشه. با اسم مسخرهی «عشق هفت عروسک»، آدم اولش شاید خیال میکنه با قصهی کودکانه طرفه. بعد کتاب رو باز میکنه، پیشگفتار طولانی رو با بیحوصلگی ورق میزنه و میبینه اول داستان، یه دختری که توی زندگی هیچی نشده، چمدونش رو بسته و داره میره خودش رو توی سن غرق کنه.
حکایت عاشق شدن «مش» واسه من همیشه حکایت دردناکی بوده. حکایتی که از سر تا تهش، همیشه لذت بردهام و بغض کردهام و یه چیزی تهِ دلم لرزیده. امشب که داشتم بعد از مدتها، برای بار چهارم توی کافه میخوندمش، صحنهها رو جلوی چشمم میساختم. جای میشل، دفنتلی جانی دپ میگذارم. وحشی سرخموی بی رگ و ریشهای که یه شب میره توی اتاق مش و فردا صبحاش، به واسطهی هفتتا عروسک خیمهشببازی، باهاش مهربونی میکنه و شبها، همون الدنگی میشه که ترتیب دختره رو میده و پشتش رو میکنه، میخوابه.
امشب توی کافه، داشتم فک میکردم چقدر همهچی آرومه. چقدر هزار ساله که همهی آدمهای مادرقحبهی زندگیام رو دور انداختهام. بعد دیدم نه، هنوز چندتایی باقی موندهان.
مامانم معتقده توی دنیا، فقط خانوادهاس که برات می مونه. من فک میکنم نه؛ آدمهای غیر-مادر-قحبهان که موندنیان. هرچند که تاثیرشون... وای از تاثیرشون...
samedi, octobre 12, 2013
vendredi, octobre 11, 2013
mercredi, septembre 18, 2013
dimanche, septembre 15, 2013
یک جوری که کسی هم نشنود
دچار آن دردهاییام که باید بروی توی چاه، فریادشان کنی. گمانم خوشی زیر دلم زده. زندگی بر وفق مراد است و هیچ چیزی کم ندارم. هیچی. آن وقت درد بیدرمانی گرفتهام که نمیدانم چارهاش چیست. یا چطوری تمام میشود. یا تهاش چطوری قرار است تمام ِ من را بر باد دهد.
قبلاً خیال میکردم چارهی این دردها سفر است، اما سفر هم نیست. نمیدانم. بلکه هم باشد. بلکه چارهاش این است که بروی توی کوچهپسکوچههای شهری غریب، خودت را گم و گور کنی و پیدا هم نشوی. دیگر پیدا نشوی.
